وتثبيت مى گردد ولى چيزى نمى گذرد كه نقص قانون وعدم كارايى آن روشن وواضح مى گردد آنگاه متمم ها بر آن مى افزايند تا نقص قانون را برطرف كنند باز سرانجام عدم كفايت آن روشن مى گردد وبا يك قيام و قعود لغو مى شود. با در نظر گرفتن اين وضع قوانين استوار قرآن گواه بر ارتباط پيامبر بر عالم غيب نيست؟!
4ـ اعجاز قرآن از نظر علوم طبيعى
شكى نيست كه قرآن، كتاب علوم طبيعى نيست وهرگز اين برنامه الهى براى تعليم قوانين شيمى وفيزيك ويا تعليم معمارى وغيره ارسال نشده است ولى در عين حال در مواردى كه مى خواهد ما را به معارف و بالأخص به وجودو وحدانيّت وديگر صفات او وعلوم رهنمون شود از يك رشته مسائل مربوط به آفرينش سخن مى گويد كه همگى امروز مورد قبول كاشفان علوم و پى افكنان معارف جديد مى باشد.
مثلاً آنجا كه قرآن در باره زوج بودن هر پديده طبيعى سخن مى گويد ومى فرمايد:
(ومِنْ كُلِّ شَيْء خَلَقْنا زَوجَيْنِ اثْنَيْنِ لَعَلَّكُمْ تَذَّكَرونَ)از هر چيزى جفت آفريديم تا شما ياد آور شويد (سوره ذاريات آيه 49) مى توان بعد آگاهى قرآن را از جهان طبيعت به دست آورد.
آنجا كه قرآن مى فرمايد:(خَلَقَ السَّمواتِ بِغَيْرِ عَمَد تَرَونَها...)(سوره لقمان آيه 10).
ما آسمانها را بدون ستونى كه ببينيد بر افراشتيم .
مى توان عمق نظر قرآن را در باره خلقت واجرام سماوى ومعلّق بودن آنها در آسمان به دست آورد.
باز ياد آور مى شويم قرآن هرگز در صدد تعليم علوم طبيعى نيست بلكه او با
طرح مسائل مربوط به آفرينش مى خواهد ما را به خداى قادر وتوانا و بى نظير ويكتا راهنمايى كند ودر اين موقع پرده از يك رشته قوانينى بر مى دارد كه بشر معاصر بعد از چهارده قرن بر آنها دست يافته و از طريق تلسكوپهاى قوى ونيرومند ازآنها آگاه شده است.
يك چنين آگاهى از يك فرد اُمّى در آن عصر جاهلى نشانه ارتباط او با جهان غيب است.
5ـ اعجاز قرآن از نظر معارف الهى
مقصود از معارف الهى يك رشته بحثهايى است كه قرآن در باره خدا و صفات او وجهان برزخ وسراى ديگر ودر باره صفات پيامبران انجام ميدهد وآن چنان اين بحثها را عميق ودقيق مطرح مى كند كه فلاسفه جهان به زحمت آنها را درك مى كنند.
شما مسئله توحيد قرآن را در ابعاد مختلف با تثليث مسيحيان بسنجيد تثليثى كه هنوز بر خود آنان نيز مفهوم نيست زيرا از يك طرف خود را موحد و يكتا پرست و از طرفى سه گانه پرست مى نامند ولى مدعى هستند كه يكتايى او با سه گانگى او سازگار است واو در عين يكى سه تا است، ودر عين سه تا يكى است.
بالأخره اين معارف مسيحى نه تنها بر توده مردم مفهوم نيست بر دانشمندان آنان نيز مبهم و مجهول است. چگونه مى توان گفت كه يك شىء در آن واحد هم واحد است وهم كثير، هم يكى است وهم سه تا، شما در مقابل اين تفكر آيات وحدانيّت قرآن را مطرح كنيد آنجا كه مى گويد:
(لاإلهَ إلاّ هُوَ)يا(قُلْ هُو اللّهُ أحَدٌ)
مسيحيان مى گويند واقعيت خدا يك واقعيتى است كه از خداى پدر وخداى پسر وخداى روح القدس تشكيل يافته است. شما اين عقيده را در كنار تعاليم قرآن
بگذاريد كه يك فرد امىّ مى گويد:(لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ)*وَلَمْ يَكُنْ لَهُ كُفْؤاً أحَدُ)
چگونه مى توان براى خدا فرزندى تصوّر كرد در حالى كه حقيقت فرزند اين است كه جزئى از پدر وارد رحم مادر گردد وبا جزئى از وجود او تركيب شود آنگاه فرزندى به وجود آيد. آيا بر خداى بزرگ چنين انديشه رواست؟ كه جزئى از خود را جدا سازد ودر رحم مريم قرار دهد شما اين عقيده را با آيات قرآن در اين زمينه مقايسه كنيد آنجا كه مى فرمايد:
(... مااتَّخذَ صاحِبَةً وَلا وَلَداً): براى خود همسرى وفرزندى برنگزيده است (سوره جن آيه 3).
14
6 ـ اعجاز قرآن
از نظر اصول اخلاقى
يكى از جهات اعجاز قرآن قوانين اخلاقى آن است. قوانين اخلاقى بايد به گونه اى باشد كه انسان را به سعادت وخوشبختى در دو جهان رهنمون باشد وبه ديگر سخن فضايل اخلاقى و سجاياى انسانى را در او زنده كند. وسرانجام به صورت «انسان كامل» در آورد. «انسان كامل» كسى است كه در آن جهات مادّى ومعنوى هر دو رشد كرده ودوشادوش يكديگر پيش روند.
اكنون برگرديم به اخلاق كليسا ودر مقابل آن اخلاق يونانى را بررسى كنيم وهر دو اخلاق در زمان پيامبر رواج كاملى داشتند اخلاق كليسا به جنبه هاى مادّى توجه نكرده وانسان را به گوشه گيرى، ترك دنياوزندگى در ديرها وغارها دعوت مى كرد، وازدواج را نكوهش نموده وتجرد را پسنديده مى خواند يك چنين اخلاق جز ناديده گرفتن جنبه هاى طبيعى وجود انسان نتيجه اى ندارد وسرانجام يكى از دو بال انسان را قطع كرده وسنگينى را بر يك بال مى افكند.
در برابر آن اخلاق يونانى انسان را به زندگى مادى هرچه تمامتر وانجام وظايف اخلاقى براى كسب مقام و مال دعوت مى كندو اگر هم انسان بايد كار نيك انجام دهد به خاطر اين است كه از اين رهگذر سودى عايد او گردد واين همان اخلاق مادى يونانى است كه درجهان غرب نيز رواج دارد واز اين جهت هر دو اخلاق
نمى تواند به انسان آنچه را كه براى آن آفريده شده است، ببخشد.
ولى اخلاق اسلامى در عين دعوت به بهره گيرى از طيّبات، جنبه هاى معنوى را فراموش نكرده وانسان را در محدوده اى ميان آن دو پرورش مى دهد.
انسان در اخلاق اسلامى نه تنها براى امور مادّى آفريده شده كه جز لذّت چيزى را فكر نكند ونه براى معنويّت محض كه از امور دنيوى دست بشويد، بلكه بايد از هر دو به نحو متناسب بهره بگيرد از اين جهت در عين نهى از زاويه نشينى وترك دنيا و دير گزينى، او را به تلاش و كار دعوت كرده واز طرف ديگر او را به كارهاى نيك، آن هم براى خدا نه براى جلب منافع مادى، فرا خوانده است وشعار مسلمان اين است كه:
(رپَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَفِي الآخِرَةِ حَسَنَة): پروردگارا ما را در اين جهان ودر سراى ديگر نيكى عطا فرما.
7ـ عدم تناقض در محتواى قرآن
انسان يك موجود تكامل پذير است كه به تدريج از مرحله نقص به مرحله كمال مى رسد ولذا هر روز فكر جديدى وطرح نوى به ذهن او مى رسد وهر كارى را كه صورت مى دهد فرداى آن روز نقص آن بر او روشن شده وخلاف آن را بر مى گزيند. هيچ متفكرى درجهان پيدا نمى شود كه در آراء ونظريات دوران جوانى خود تجديد نظر نكند وخلاف آن را نگويد واين همان نشانه تكامل پذيرى انسان است.
پيامبر اسلام در مدت 23 سال قرآن را در شرايط بسيار گوناگون به مردم بازگو نموده و آنچه را كه در روزهاى نخست مى گفت همان رانيز در روزهاى پسين گفته است يك انسان اگر در شرايط يكنواخت آن هم در مدّت كوتاه كتابى راتنظيم كند شايد بتواند از تناقض گويى خوددارى نمايد ولى پيامبر در يك زمان بس ممتد با
شرايط گوناگون كه در مكّه ومدينه داشت در ميان غزوه ها وجنگها در كنار ده ها وظايف،كتابى را به سوى مردم آورد كه در مجموع محتواى آن كوچكترين تناقض نيست.
اهميّت اين مطلب موقعى روشن مى گردد كه بدانيم قرآن در موضوعات بسيار گوناگون كه شماره آن از (500) تجاوز مى كند بحث وگفتگو مى كند وهرگز دچار تناقض نمى گردد واين نشانه اين است كه آورنده آن از مقام ربوبى كمك گرفته و به وسيله نيروى قدرتمندى از لغزش محفوظ مانده است. وقرآن مجيد به اين نوع اعجاز اشاره مى كند ومى فرمايد:
(قُلْ وَلَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فيهِ اختِلافاً كَثيراً)
بگو اگر قرآن ازجانب غير خدا بود در آن اختلاف زيادى مى يافتيد (سوره نساء آيه 82).
8ـ اعجاز قرآن ازنظر قصص اقوام پيشين
قرآن كتاب تاريخ نيست، اما سرگذشت اقوام گذشته را به عنوان عبرت ياد آور مى شود ولى در اين ميان وقتى به شرح زندگى پيامبرانى مانند آدم ونوح وابراهيم ولوط وداود وسليمان مى رسد آن چنان سرگذشت آنان را تشريح مى كند كه اصول علمى وواقعيت تاريخى ايجاب مى كند كه آنان نيز آن چنان باشند، در حالى كه تورات كه بازگو كننده زندگانى اين گروه مى باشد آن چنان نسبتهاى ناروا به رجال وحى مى دهد كه انسان از شنيدن آن مشمئز مى گردد.
آيا صحيح است كه پيامبرى مانند لوط دوبار مست شود وهر بار با يكى از دخترانش آميزش كند ومبدأ نسل انسان كنونى گردد؟!![1]
[1]تورات سفر تكوين فصل نوزدهم جمله هاى 32ـ37.
آيا صحيح است كه سليمان را به بت پرستى دعوت كند؟!![1]
آيا صحيح است كه مسيح هشت خُم آب رااز طريق اعجاز تبديل به شراب كند؟!![2]به طور مسلّم نه، ولى تورات كنونى اين نوع نسبتها را به پيامبران مى دهد وآنان را بدتر ازاين هم توصيف مى كند!
ازاين مقايسه به دست مى آوريم كه تورات كنونى مورد دستبرد واقع شده واز حالت نخستين بيرون آمده است همچنان نتيجه مى گيريم كه قرآن از طريق كتب پيشين تدوين نگشته و رسول گرامى از اين كتابها استفاده نكرده است وجز وحى الهى براى داستانها منبعى نيست.
[1]كتاب اول پادشاهان فصل يكم.[2]انجيل متى فصل 17 وبه انجيل يوحنا فصل دوم نيز مراجعه شود و درحالى كه در انجيل متى فصل يازدهم بر تحريم شراب تصريح شده است.
15
با ديگر دلايل نبوت پيامبر اسلام
آشنا شويم
ياد آور شديم براى شناختن پيامبر واقعى از مدعى دروغگو سه راه در اختيار داريم راه نخست اين بود كه معجزات پيامبر را نشانه حقانيّت او بدانيم واين راه در باره نبوّت پيامبر اسلام پيموده شد.
راه دوّم اين است كه پيامبر پيشين بر نبوّت پيامبر بعدى تصريح كند.
راه سوم جمع قراين وشواهد كه نبوّت او را قطعى و روشن سازد. اينك توضيح دو راه ديگر:
2ـ تنصيص پيامبر پيشين بر نبوت پيامبر بعدى
به طور مسلّم هرگاه نبىّ سابق بر نبوّت شخص بعدى تنصيص كند واو را شخصاً ويا از طريق امارات وشواهد كه فقط بر يك نفر منطبق است، معيّن كند طبعاً نبوّت او ثابت مى گردد واين مسأله در مورد پيامبر گرامى در صورتى روشن مى شود كه گواهيهاى تورات و انجيل را بر نبوت پيامبر عربى از نسل هاشم فرزند عبد اللّه را مورد بررسى قرار دهيم واين شواهد به اندازه اى است كه مى توان پيرامون آن كتابى نوشت و دانشمندان ما در اين باره كتابهايى نوشته اند كه مى توان از دو كتاب جامع نام برد: