176صفحه به صورت های گوناگون از حیوانات هند و در صفحه هفتم آن به قلم و مُهر و امضاء جهانگیر شاه پسر اکبر شاه هندی در سال 1017 نوشته شده است.[1]
بهمن رافعی*
استاد بهمن رافعی فرزند عبداللَّه، شاعر، نویسنده و ادیب معاصر در سال 1315ش در بروجن متولّد شد. نیای مادری او ذوالفقار رفیعیان مردی ادیب، شاعر، خوشنویس دارای صدایی خوش بود. پدرش نیز باسواد و خوش خط بود و به کشاورزی و پیله وری و بُنَکداری امرار معاش می کرد.
وی پس از اخذ دیپلم ادبی به دانشگاه اصفهان رفته و از آنجا لیسانس ادبیات گرفت. از سال 1335 تا 1334 در دبیرستان های بروجن تدریس نمود و پس از آن در اصفهان در دبیرستان های آنجا به تدریس ادامه داد. پس از بازنشستگی، به تدریس فیلمنامه نویسی در انجمن سینمای جوان و داستان نویسی در حوزه های هنری و شعر در انجمن ادبی جوان آموزش پرورش پرداخت و در انتشار مجلّه ادبی «جوانه» (از انتشارات انجمن ادبی جوان) نقش بسیار مهمّی داشت. ایشان در سالهای اخیر در شهر دولت آباد بُرخوار اصفهان سکونت گزیده است.
از نوجوانی قریحه و طبع شعر داشت و به پیشنهاد یکی از شاعران بروجن مرحوم اشراقی «جاوید» تخلّص می کرد. امّا کمی بعد از استفاده از آن در اشعار خود صرف نظر کرد. همچنین در این ایام به نوشتن داستان نیز می پرداخت و آثار او در مجلات: چاپ می شد. در سال 1343ش اولین مجموعه داستان او با نام «انتظار» به چاپ رسید.
استاد رافعی در تشویق شاعران و قصه نویسان و راهنمایی و اصلاح آثار آنان تلاش داشته و در مسابقات و جشنواره های مختلف آثار ادبی را داوری نموده و خود نیز به طور مستمر و پیگیر به خلق آثار ادبی ارزشمند ادامه داده است. شعر او از همان آغاز
[1]دانشمندان و بزرگان اصفهان، ج1، ص397.
برخلاف اشعار اغلب سروده های شاعران اصفهان، دارای مضامین نو و فضاهای تازه بوده و به عقیده خودش مرهون کناره گیری از انجمن های ادبی و تلاش و مطالعه مستمر و خودجوش او بوده است.
این کتابها از او به چاپ رسیده است:
1. انتظار (داستان) 2. اگر این ماهیان رنگی نبودند (شعر) 3. بی عشق، ما سنگ ما هیچ (شعر) 4. سالهای ابری (شعر به لهجه بروجنی) 5. گلجون و لیشمانیا (شعر کودک) 6. روشنی در قفس ماندنی نیست (شعر)
این شعر از اوست:
آواز آب و عالم خاموش سنگ ها
یعنی چکامه های من و گوش سنگ ها
تکرار تلخ خاطره جنگ سنگ و آب
چون داغ مانده بر لب خاموش سنگ ها
آئینه ها شکست خود از یاد برده اند
آسوده خفته اند در آغوش سنگ ها
نفریبدت که جامه سبز بهار نیست
گلسنگ شانه های شِنِل پوش سنگ ها
هرگز چو جویبار به صحرا نمی رسند
پا بستگان کوچه مفروش سنگ ها
گر کوه رود بود، طبیعت نمی گذاشت
با گران حادثه بر دوش سنگ ها
ای روح آبهای مهاجر مرا ببر
از این دیار دیر فراموش سنگ ها
بهمن جمال شعر بین و زلال آب
آئینه نیست چهره مخدوش سنگ ها[1]
بهمن «شارق» بروجنی
بهمن شارق فرزند مهدی شارق بروجنی است. در سال 1310 خورشیدی در قصبه بروجن متولّد شده در مدارس جدید درس خوانده، گاهی اشعاری می سراید. از اشعار اوست:
[1]مصاحبه غلامرضا نصرالهی با استاد رافعی در خرداد ماه 1386ش، و بنگرید به: تذکره شعرای معاصر اصفهان، صص 138 و 139؛ تذکره شعرای استان اصفهان، ص287؛ نگین سخن، ج11، ص603؛ پارسی سرایان بام ایران، ج1، ص75.
[کشته تیر تو افتاده است و تو جوئی، نجوئی
کشتی و یک لحظه هم دیدی فغان باشد نباشد[1]]
بیرام بیگ سامع همدانی
بیرام بیگ متخلّص به «سامع» فرزند باقر بیگ همدانی، شاعر ادیب. علاوه بر شعر و ادب در علم موسیقی و نظم تصانیف مهارت داشته و در اصفهان ساکن بوده سرانجام به بیماری شخصی دچار شده او را به بیمارستان ورنوسفادران بردند. معالجه مفید واقع نشد و «سامعا» فوت شده همانجا مدفون شد.
از اشعار اوست:
کشیدم آنقدر از فرقت وصال الم
که حاصل دو جهان مزد انتظارم نیست
* * *
عادت از بس که دل مرا به مروت باشد
نگرم گر همه انگشت زراعت باشد[2]
[1]تذکره شعرای معاصر اصفهان، ص261.
[2]تذکره نصرآبادی، ج1، ص460؛ دانشمندان آذربایجان، ص176؛ تاریخ علمی و اجتماعی اصفهان در دو قرن اخیر، ج3، ص313؛ الذریعه، ج9، ص424.
اعلام اصفهان
«پ»
اشاره
پرویز بختیاری
پرویز خان بختیاری، از شعرای قرن سیزدهم هجری است. او از اعیان طایفه هفت لنگ بختیاری بوده و در مدح منوچهرخان معتمدالدّوله حاکم اصفهان قصیده ای گفته است.
از اوست:
بر روی خویش طُرّه عنبر فشان فشان
وانگه به دام کردن گردن کشان کشان
برکش نقاب و دیده هر بی بصر بدوز
بنمای روی و دل ز همه دلستان ستان[1]
دکتر پرویز دبیری*
دکتر پرویز دبیری فرزند مهدی فرزند علی محمّد دبیرالملک فراهانی، پزشک و نویسنده معاصر.
در دوّم اسفند 1300ش در تهران متولّد شد. جدّش «دبیرالملک» از نوادگان «میرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهانی» است. تحصیلات ابتدائی و متوسطه را در مدارس تهران طی نمود و وارد دانشکده پزشکی دانشگاه تهران شده و موفق به اخذ درجه دکترایMDگردید. سپس به عنوان دانشیار در دانشکده پزشکی اصفهان به تدریس پاتولوژی پرداخت و این رشته را در آنجا تأسیس نمود.
او حدود 40 سال به تدریس در دانشکده پزشکی مشغول بود و در سال 1359ش
[1]تذکره حدیقه الشعراء، ج1، ص319.
بازنشسته شد. پس از آن به تدریس در دانشگاه آزاد نجف آباد پرداخته و رشته بافت شناسی و پاتولوژی در آن دانشگاه را تأسیس نمود.
وی در دانشگاه اصفهان سمت های علمی و اداری همچون مدیریت گروه پاتولوژی، معاون دانشکده پزشکی و بازرس فنی بیمارستانها را بر عهده داشته است.
همچنین در فرصت های مطالعاتی جهت پژوهشهای علمی به «هاروارد آمریکا» و دانشگاه پزشکی «ریچموند» در ایالت «ویرجینیای آمریکا» سفر کرده است.
وی در سال 1996م به عنوان یکی از500تن از دانشمندان جهان برگزیده شده و در آبان 1380ش به عضویت افتخاری فرهنگستان علوم پزشکی ایران درآمده است. دکتر دبیری به همراه دکتر حکمی از بنیان گذاران بیمارستان امید اصفهان بوده است.
وی در بسیاری از کنفرانس های علمی داخلی و خارجی شرکت کرده و مقاله ارائه داده است.
از فعالیت های اجتماعی او شرکت در مبارزات نهضت ملی شدن نفت است و بزرگترین پاداش دریافتی در عمر خویش را یک قطعه عکس از دکتر مصدق از طرف ایشان می داند.
تألیفات و آثار چاپ شده او عبارتند از:
1. ترجمه «انسان موجود ناشناخته» 2. ترجمه «راه و رسم زندگی» 3. «آموزش عملی پاتولوژی» (برای دانشجویان پزشکی) 4. «جهان دنیای زنده است» 5. «زندگی و آثار بتهوون» 6. «زندگی و آثار موتسارت» 7. «نگاهی به اصفهان شهر هنر» 8. «پاتولوژی تومورها» در 40جلد که 6جلد از آنها به چاپ رسیده است.
دکتر دبیری سالهاست با تأسیس آزمایشگاه طبی در خدمت به مردم اصفهان کوشیده است.[1]
[1]راهنمای دانشکده پزشکی و داروسازی اصفهان، صص 51 و 52؛ مصاحبه غلامرضا نصرالهی با دکتر دبیری در اسفندماه 1386.
خواجه پطرس ارمنی
خواجه پطرس فرزند ولی جان ارمنی، بانی ساختمان کلیسای بیدخم در میدان جلفای اصفهان. کلیسا مطابق تاریخ کتیبه کلیسا، در سال 1036ق، یعنی زمان سلطنت شاه عباس کبیر صفوی ساخته شده است.[1]
پهلوان صالح*
پهلوان صالح، از ورزشکاران و پهلوانان اصفهان در عصر زندیه است. از پهلوانان طراز اوّل عصر خود بوده و در کتاب «رستم التّواریخ» از او نام برده شده است. نسب خاندان «پهلوان صادق» در اصفهان به او می رسد. پهلوان صالح سرانجام در سال 1230ق از دنیا رفت و در گورستان کوچکی واقع در ضلع غربی مصلای تخت فولاد مدفون شد.
بر سنگ قبرش مرثیه فوت او سروده رفیق اصفهانی و در پایین سنگ نوشته میل و کباده و عکس پهلوان حجّاری شده است. شعر این است.
حیف از پهلوان صالح که داشت
در جوانی از جوانان بیش بهر
روز میدان پیش دستش بود کاه
وقت احسان پیش چشمش بحر نهر
گر فلک یک چند پروردش به لطف
شد مبدّل عاقبت لطفش به قهر
در جهان معقوده او شد به مهر
نقد جان از او گرفت آخر به مهر
دایه دهرش به محنت جای شیر
ساقی دورش به ساغر ریخت زهر
رفت چون وز نوحه خُرد و بزرگ
شد بلند آوازه اش شهر به شهر
زد رقم از بهر تاریخش «رفیق»
«پهلوان صالح» بجنّت شد ز دهر»
مرثیه فوق در دیوان رفیق اصفهانی ضبط نشده است.[2]
[1]گنجینه آثار تاریخی اصفهان، ص511.
[2]تخت فولاد یادگار تاریخ: خطی.