آقای مهدوی، با سلام و تشکر از این که لطف کردید و به ما اجازه دادید که خدمتتان برسیم، طبق معمول مصاحبه هایی از این دست، از زندگی خودتان شروع می کنیم. لطفا در این باره مقداری توضیح بفرمایید.
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم. من مصلح الدّین مهدوی فرزند سیّد شهاب الدّین در نوزدهم محرم سال 1334 قمری در اصفهان، در یک خانواده علمی و روحانی به دنیا آمدم. پدرم از علمای معروف شهر و از متمکّنین و متنفّذین ایشان بود. جدّم مرحوم سیّد محمّدحسن مجتهد اصفهانی صاحب تألیفات متعدّد و مادرم دختر مرحوم آخوند ملاّ حسین کرمانی، یکی از علمای متنفّذ و روحانی های مجاهد این شهر بود که علاوه بر تدریس و اقامه جماعت، اجرای حدود شرعی هم می کرد. محضرش محضر قضاء شرعی بود و در زمان خودش، با وجودی که در آن زمان اصفهان مرکز علمی بود، عنوان و شهرت کاملی داشت. در همان اوایل کودکی پدرم از دنیا رفت و من تحت سرپرستی برادرانم، که همه اهل علم بودند، بزرگ شدم. هفت ساله بودم که به مدرسه «اقدسیه» رفتم. در آن هنگام مرحوم شیخ محمّدحسین مِشکات زفره ای مدیر مدرسه بود. میرزا نورعلی باستی هم ناظم بود. معلمی داشتم به نام سیّد حسن حکیمیها که بسیار مرد محترم و بزرگواری بود. واقعا علاقه مند به شغل و نمونه یک فرد مسلمان بود. بعدها من به دلایلی از آن مدرسه بیرون آمدم و به مدرسه گلبهار، که در آن زمان از بهترین مدارس اصفهان بود، رفتم که زیر نظر مرحوم سیّد هاشم عدنانی اداره می شد. معلمان این مدرسه همه خوب و خوب تر بودند. مثل: مرحوم آقا سیّد هاشم جبل عاملی، مرحوم شوندی همدانی و دیگر معلمان. در آن جا تا کلاس دوم دبیرستان را طی کردم. بعدا به «مدرسه سعدی»، که در آن وقت زیر نظر مرحوم محمّدتقی خان صدری اداره می شد، رفتم. ناظم این مدرسه، مرحوم سیّد علی خان نوربخش آزاد از شعرا و محترمین اصفهان بود. این مدرسه هم معلمان بسیار عالی داشت. مثل مرحوم ملاّ محمّد همامی که از هم دوره ای ها
و هم درسان آیت اللّه ارباب بود. من در طول سال های معلمی و شاگردی خودم معلمی جامع تر و کامل تر از مرحوم ملاّ محمّد همامی ندیدم. این مرد، جامع تمام صفات یک انسان کامل بود. مردی ادیب، فقیه و شاعر و کلاس او کلاس انس بود. اگر محصّلی به او می گفت آقای همامی، ذاتا ناراحت می شد! همه به او می گفتند: «آقا جان» چون واقعا برای ما مثل پدر بود.
در خارج از دبیرستان هم در «مدرسه صدر» در خدمت بعضی از بزرگان کم و بیش تحصیلاتی کردم. بعد در سال 1315 به دانشسرای عالی تهران رفتم. در آن جا از مرحوم آقا سیّد کاظم عصّار و محمّدحسین [فاضل] تونی و مرحوم دکتر رضازاده شفق و دیگران، که متأسفانه اسامی شان را فراموش کرده ام، استفاده کردم. بعد هم در سال 1316 یا 1317 خدمت نظام رفتم، افسر وظیفه شدم و در پادگان اصفهان خدمت کردم. دوره ای که من خدمت کردم، اوّلین دوره ای بود که خدمت وظیفه افسرها از یک سال و نیم به دو سال تبدیل شده بود. بعد از آن هم، همین جوری سال ها به مطالعه و تحصیل در اصفهان و تهران ادامه دادم تا این که در سال 1331 خورشیدی، در آموزش و پرورش تهران استخدام شدم. مدتی در دبیرستان «پهلوی» تهران تدریس کردم. بعدها به اصفهان منتقل شدم که بیشتر از همه در دبیرستان «ادب» کار کردم. تقریبا 15 سال دبیر دبیرستان ادب بودم.
یاد همه استادانی که آن جا تدریس می کردند به خیر! خدا رحمت کند مرده هایشان را و سلامت بدارد زنده هایشان را. محیط بسیار خوبی بود. مرحوم عُریضی معلمی علاقه مند و متدیّن بود. دلش می خواست که مدرسه یک مدرسه واقعا دینی بشود. برنامه صبحگاهی مدرسه ایشان، سرمشق بعضی از دبیرستان های دیگر شد. آنها هم صبح ها مراسمی می گذاشتند، آیاتی از قرآن خوانده می شد و موعظه می شد. البته در دبیرستان «گلبهار» که بودیم، تمام کلاس ها روزی نیم ساعت تلاوت قرآن داشتند.
آنچه من از قرآن یاد گرفتم از آن دوره هاست.
تحصیلاتتان در دانشسرای عالی در چه رشته ای بود؟
فلسفه و امور تربیتی.
تا مقطع لیسانس؟
بله، ولی وسط کار رها کردم. به مسائلی برخوردم که دیگر ادامه ندادم. یعنی هم نخواستم و هم نتوانستم.
از مرحوم پدرتان بیشتر بگویید.
من زیاد حیات پدر را درک نکردم. ولی می دانم که در سال 1263 قمری به دنیا آمدند و تحصیلات عمده ایشان پیش آقا سیّد محمّد شهشهانی و حاج ملاّ حسینعلی تویسرکانی و بالاخص سیّد اسداللّه بیدآبادی معروف به حجت الاسلام دوم بود. ملاّ حسینعلی تویسرکانی از علمای بزرگ اصفهان و از استادان معروف آن زمان بودند و بسیاری از علمای بزرگی که در اصفهان تحصیل کرده اند، از شاگردان ایشان هستند. تألیفاتی هم دارند و شرح حال اجمالی ایشان در تذکره القبور مرحوم گزی و روضات الجنّات مرحوم خوانساری هست. همچنین در کتاب های دانشمندان و بزرگان اصفهان و سیری در تاریخ تخت فولاد که اخیرا چاپ شده هم اجمالاً موجود است.
اگر درباره مسائل و حوادث اجتماعی زمان مرحوم پدرتان، که ظاهرا معاصر «ظل السّلطان» بوده اند، توضیح بیشتری بدهید ممنون می شویم.
ظلّ السلطان را کم و بیش همه شناخته اند که چه حاکم قلدر، جابر و ظالمی بوده و تنها کسی که مردانه در برابر او ایستاده، مرحوم آقانجفی است. اگر وجود آقانجفی در اصفهان نبود، شاید اصفهان از دست ظلم و ستم ظلّ السّلطان بدترین شهرهای ایران که سهل است، یکی از بدبخت ترین شهرهای دنیا می شد. این موجود شرور هر کجا که حس می کرد ممکن است منافع مادی داشته باشد، دست می گذاشت و آن جا را تصرّف
می کرد. املاک مردم، ناموس مردم، همه و همه در اختیار او بود. فقط و فقط قدرت روحانیت و آن عمدتا آقانجفی بوده که تا حدودی آن را کنترل یا منع می کرد. چون در هر زمانی یک عده از روحانی ها هستند که گوشه نشین اند و کاری با تشکیلات دولتی ندارند. یک عده هم خودشان را به دستگاه حکومت نزدیک می کنند به قصد این که شاید از این راه ضمن دفع شر حکّام، کمکی هم به مردم بکنند. یعنی به قصد خدمت این کار را می کنند. یک عده هم هستند که آشکارا و مردانه در برابر این قدرت های استبدادی ایستادگی می کنند که همیشه هم مورد اذیّت و آزار و تهمت و افترا بوده اند. کما این که مرحوم آیت اللّه نجفی هنوز هم در مظانّ تهمت است. علّتش هم این است که در مقابل آن دستگاه ستم ایستاده بود و عمله اکره آنها شب و روز برایش تهمت می تراشیدند و شایعه درست می کردند و به عناوین گوناگون در بین مردم منتشر می کردند.
آقای مهدوی، راجع به آثارتان هم توضیح بفرمایید. اوّلین کاری که چاپ کردید چه بود؟
از زمانی که به دبستان می رفتم، ذوق و شوق نوشتن کتاب در من بود. خوب به خاطر دارم که کلاس سوم یا چهارم دبستان کاغذهای بزرگ را تا می زدم و به صفحات کوچک تر تقسیم می کردم و فهرست کتاب های تاریخ و جغرافیا را تویش می نوشتم. بعدا کتابی در شرح حال علما دیدم، ظاهرا کتاب شمس التّواریخ بود که مال شیخ اسداللّه ایزدگشسب گلپایگانی است. من این کتاب را در عالم بچگی خیلی دوست داشتم. در آن سنین چندین مرتبه از اوّل تا آخر آن را خواندم. هنوز بعد از گذشت شصت و چند سال رئوس مطالبش در خاطرم هست.
مرحوم شیخ اسداللّه ایزدگشسب آن زمان معلم روزمزد مدرسه «گلبهار» بود و بعدها به استخدام رسمی فرهنگ درآمد و مدیر دبستان شد و چندی بعد دبیر شد و این اواخر مرشد و شیخ صوفی های «گنابادی ها» شده بود. با این همه او مردی بسیار دانشمند،
عارف، و شاعر و کارآمد بود. خوب یادم است که یک روز توی کلاس مطلبی مطرح کرد و من چون کتاب شمس التواریخ ایشان را خوانده بودم، اظهار نظری کردم که خیلی خوشش آمد. به طوری که همان جا توی کلاس جلو آمد و مرا بوسید! می دانید که این کار مرسوم نبود و نیست و نباید هم باشد. اما به قدری از جواب من لذت برد که بی اختیار این کار را کرد. همین عمل ایشان باعث شد که من در این راه بیفتم. سال های زیادی هم با مرحوم معلم حبیب آبادی محشور بودم و از ایشان استفاده علمی، اخلاقی و دینی کردم، هفته ای دو یا سه روز در مدرسه «کاسه گران»، که ایشان آن جا حجره داشت و عصرها درس سیوطی می گفت، سر درس ایشان حاضر می شدم، البته استفاده ای که در خارج از حجره درس می شد، خیلی مهم تر از دروس رسمی بود.
اوّلین چیزی که چاپ کردم حاشیه هایی بود که بر تذکره القبور مرحوم آخوند گزی زدم و اسمش را گذاشتم رجال اصفهان یا تذکره القبور که از نوشته های مرحوم معلم حبیب آبادی استفاده کردم. وقتی که این کتاب را می نوشتم، نامه ای خدمت مرحوم آیت اللّه نجفی مرعشی نوشتم. چون ایشان یک سفری آمده بودند اصفهان و مطالعاتی روی مقابر اصفهان داشتند. از ایشان خواهش کردم مرا راهنمایی کنند و ایشان با کمال بزرگواری و سعه صدر تمام یادداشت های خودشان را فرستادند برای من و من به اسم خود ایشان در آن کتاب چاپ کردم و...
بفرمایید که این کتاب چند بار چاپ شده و این چاپ ها چه تفاوت هایی با هم دارند؟
این کتاب چند مرتبه چاپ شده و چاپ دومش به اسم دانشمندان و بزرگان اصفهان درآمده است. مرحوم آخوند گزی تذکره القبور را در سال 1324 قمری چاپ کرده اند و حواشی من در سال 1363 قمری منتشر شد. وقتی هم به اصفهان آمدم اوّلین کتابی که نوشتم و چاپ کردم تذکره شعرای معاصر اصفهان بود. ظاهرا 1333 یا 1334 خورشیدی بود. پس از آن دانشمندان و بزرگان اصفهان را درآوردم که همین چاپ سوم
یا دوم تذکره القبور است. با این تفاوت که تذکره القبور مرحوم آخوند جمعا حدود صد نفر را ذکر می کند و من در رجال اصفهان حدود هفتصد نفر را ذکر کرده ام و در کتاب دانشمندان و بزرگان اصفهان قریب به دو هزار نفر از بزرگان اصفهان معرفی شده اند. البته «مرحوم آخوند» منحصرا علما را ذکر کرده اند و من در این کتاب شعرا و عرفا و صوفیه و غیره را هم آورده ام و خیال می کنم کتاب خوبی شده باشد و عده زیادی از دوستان، که در جریان کار بوده اند، مرا تشویق می کردند که آن را تکمیل کنم. اتفاقا از آن سال یعنی حدود سال 35 و 36، تاکنون مطالب زیادی در همان موارد یادداشت کرده ام و عده دانشمندان اصفهان تاکنون بیشتر از بیست و دو یا بیست و سه هزار نفر شده است که اجمالاً شرح حالشان را نوشته ام و بعضی هم که نوشته نشده نشانی داده شده است که باید به چه کتاب هایی مراجعه شود.
نمی خواهید چاپش کنید؟
چرا؛ از تهران، قم، اصفهان و بعضی جاهای دیگر هم ناشران پیشنهاد کرده اند که آماده چاپش بکنم. امّا خوب، فعلاً حال مقتضی نیست و کار هم سنگین است. دست تنها مشکل است. در این میان هم موضوع خراب کردن «تخت فولاد» پیش آمد. شهردار قبلی اصفهان، که نمی دانم درباره اش چه بگویم، داشت خرابش می کرد. دیدم وظیفه شرعی من دفاع کردن از حقوق مسلمان هاست. مقاله ای نوشتم و این طرف و آن طرف سر و صدایی راه انداختم که در روزنامه های محلی و مجلاّت قم منعکس شد. اما خوب، آقای شهردار به کار خودش ادامه داد! تا سرانجام کتابی به اسم لسان الارض یا سیری در تاریخ تخت فولاد نوشتم که آقا! این زمین مربوط به زمان اسلام هم نیست. از دو هزار سال پیش از اسلام هم این جا موردنظر بوده است و وجود قبر جناب یوشع پیغمبر در این جا دلیل بر این است که قدمت این محل متّصل است به زمانی که یهود را به اصفهان منتقل کرده اند و این قبر تاکنون هست.
هرچند که متأسفانه در زمان های اخیر این قبر را با زمین برابر کرده اند و اسمش را هم اشتباه نوشته اند. حال هم یک قبر خیلی مختصری برایش درست کرده اند، یک کهنه سبز هم رویش می اندازند و این قبر جناب یوشع است. در این کتاب ذکر کرده ام که در زمان «دیالمه» این جا چه وضعیتی داشته است. جشنی که مردآویج در اصفهان می خواست بگیرد، در این محل بوده و آثارش وجود داشته است. ساختمانی داشته، آثار دیلمی در این جا بوده است که خراب کرده اند. مسجدی هم به اسم «مسجد مصلاّ» داشته است. البته مصلاّی اصفهان در این جا تشکیلاتی داشته از محراب و منبر که قبل از صفویه خرابش کرده اند و باقی را در همین دوره اخیر خراب کردند. سطح مسجد را کوچک کردند و آن را از حالت مسجدی خارج کردند و...
از کتابهایتان می گفتید.
در این کتاب لسان الارض یا سیری در تاریخ تخت فولاد تمام علمایی را که در این گورستان قدیمی مدفون هستند، فهرست وار ذکر کرده ام. کتاب های دیگری هم که در شرح احوال و تراجم رجال نوشته ام، اینهاست. یکی، تاریخ علمی و اجتماعی اصفهان در دو قرن اخیر که درباره خانواده معروف نجفی اصفهانی است در سه جلد. دیگری بیان المفاخر که شرح مفصل زندگی و خانواده مرحوم سیّد محمّدباقر حجت الاسلام شفتی بیدآبادی است در دو جلد. همچنین شرح حال مرحوم بحرالعلوم میردامادی عالم عارف و اخلاقی معاصر اصفهان و نیز شرح حال سیّد هاشم بحرانی، که در ابتدای کتاب لوامع الامور ایشان چاپ شده است. همین طور شرح حال مرحوم شهید حاج میرزا ابوالحسن شمس آبادی و شرح حال مرحوم آیت اللّه بهبهانی که تابستان ها وقتی اصفهان تشریف می آوردند، در محضرشان حاضر می شدم و به قدر فهم خودم استفاده علمی و اخلاقی می کردم. کتاب دیگری هم به نام عطیّه الجواد درباره زندگانی حضرت جواد علیه السلام نوشته ام. علاوه بر اینها، در مطبوعات قم و تهران و بیشتر اصفهان، مقالاتی در شرح
احوال علما و بزرگان معاصر نوشته ام. مثل شرح حال مرحوم آیت اللّه مرعشی که از مشایخ اجازات بنده بودند یا شرح حال مرحوم حاج شیخ مرتضی مظاهری و سیّد کریم نیکزاد حسینی و حاج آقا حسین عمادزاده و دیگران که فعلاً حافظه ام یاری نمی کند. مثل مرحوم شیخ محمّدرضا نجفی مسجدشاهی و خانم امین و... .
از «خانم امین» اسم بردید. اگر اجازه بدهید بپرسم که ایشان را چگونه شناختید؟
من با مرحوم حاج آقا جلال آیت نجف آبادی فرزند مرحوم آیت اللّه حاج سیّد علی نجف آبادی دوست و هم مباحثه بودم. آن وقت ها خانم امین شاگرد حاج آقای نجف آبادی بودند و من از همین طریق با ایشان آشنا شدم، حدود پنجاه سال قبل. البته هنوز مراتب فضل و آگاهی شان را به درستی نمی شناختم تا این که اوّلین کتابشان اربعین هاشمیّه منتشر شد و دیدم عدّه ای از علمای بزرگ اجتهاد ایشان را تصدیق کرده و اجازاتی برایشان نوشته اند که بعضی در مقدمه همان کتاب چاپ شده است.
آیا پس از آن با ایشان ارتباط داشتید؟
بله، ولی نه خیلی زیاد. گاهی به مناسبتی تلفن می زدم و بعد می رفتم خدمتشان و مقداری صحبت می کردیم. البته این دیدارها کم تر به مسائل علمی و فقهی مربوط می شد. حقیقتش پسر ایشان یک کارخانه روغن نباتی در نزدیکی منزل ما داشت که در مجموع باعث اذّیت ما بود. چون شکایت به اداره های مربوطه نتیجه ای نداد، ناچار دست به دامن خانم امین شدیم که ایشان را نصیحت کنند. شاید مشکل حل بشود که نشد.
چه قدر از کتاب دانشمندان و بزرگان اصفهان به زنانی مثل «خانم امین» اختصاص دارد؟ آیا اصلاً زن ها جایی در میان دانشمندان داشته اند؟
بله، زن ها هم حضور دارند. هرچند به دلیل شرایط خاص اجتماعی ما عده آنها با مردان برابری نمی کند. در همین کتابی که اسم بردید، یکی فصل مربوط به زن هاست.