بسم اللّه الرحمن الرحیم
مقدمه مصحح
با عنایات حضرت باری تعالی که همیشه و هر لحظه همراه ما بوده و هست، کار تکمیل و تحقیق چهارمین جلد از کتاب ارجمند «اعلام اصفهان» (که حرف «ع» را دربرمی گیرد) به پایان رسید. خرسندیم که توانستیم امانتی که به ما سپرده شده بود را تا این مرحله به سامان برسانیم. امید که مورد قبول حضرت حق تعالی واقع شود و روح مرحوم استاد سیّد مصلح الدّین مهدوی مؤلّف فقید کتاب، از ما راضی باشد.
در سال های پس از رحلت مؤلّف کتاب، کتاب ها و مقالات فراوانی درباره شرح حال بزرگان و مفاخر اصفهان به چاپ رسیده و ما در حدّ توان، و داشتن وقت و امکان دسترسی به آن منابع، از آنها برای تکمیل کتاب استفاده کرده ایم و امیدواریم که در پایان متن کتاب، در قسمت استدراک، شرح حال چهره هایی که از قلم افتاده اند و یا مدخل هایی که نیاز به تکمیل و تصحیح دارند را از منابع جدید به کتاب اضافه کنیم.
در این جلد از کتاب، مصاحبه استاد مهدوی با مجلّه رشد معلّم در سال 1372ش که با همکاری فرهنگی ارجمند آقای عباس دهکردی صورت گرفته است را مجدّدا به چاپ می رسانیم تا بار دیگر یادکردی از مؤلّف گرانقدر کرده باشیم.
بار دیگر لازم به یادآوری است که کتاب براساس اسم کوچک اشخاص و نام پدر
آنها به ترتیب الفبایی تنظیم گردیده است و در آخرین جلد کتاب فهرست های فنی شامل فهرست اشخاص (براساس شهرت) ، اماکن، کتاب ها، فرقه های و گروه ها خواهد آمد و در پایان متن کتاب تکمله مطالب کتاب و شرح حال های جدید افزوده خواهد شد.
در پایان از همه کسانی که در کلیه مراحل تهیه، حروف نگاری و چاپ و نشر کتاب ما را یاری داده اند و در مقدمه جلدهای قبلی به نام آنها اشاره کرده ایم مجددا تشکر می نمائیم.
درضمن یادآور می شویم فصل ششم از کتاب تاریخ علمی و اجتماعی اصفهان در دو قرن اخیر یا بیان سبل الهدایه فی ذکر أعقاب صاحب الهدایه تألیف مرحوم علاّمه سیّد مصلح الدّین مهدوی رحمه الله درضمن مجموعه کتاب های همایش مرجع بیداری اسلامی با نام زندگی نامه آیت اللّه العظمی آقانجفی اصفهانی به کوشش آقای رحیم قاسمی در تابستان 1390 تجدید طبع شده است.
و السلام علیکم و رحمه اللّه و برکاته
دوشنبه 13 رجب 1433ه . ق.
پانزدهم خرداد 1391 ه . ش.
گفت و گو با سیّد مصلح الدّین مهدوی (مؤلّف)
پژوهشگر غیور تاریخ و فرهنگ اصفهان[1]
پیش درآمد
در سال های پیش از انقلاب یک بار که به اصفهان رفته بودم، طبق معمول، روزی را به پرسه زدن در کتاب فروشی های شهر اختصاص دادم. بدان امید که اثر یا آثاری از شاعران و نویسندگان ناشناخته آن دیار بیابم و با مردان صاحب قلم شهر، دیداری مکتوب داشته باشم. در همین گشت و گذار بود که نخستین بار با نام استاد سیّد مصلح الدّین مهدوی آشنا شدم. تذکره شعرای معاصر اصفهان اولین اثری بود که مرا با حضرتش آشنا کرد و ماه ها انیس و مونسم بود. بعدها آثار دیگر این عزیز را نیز یافتم و با مطالعه و تورّق آنها دریافتم که او مردی صاحبدل و دانشمند است که قدرش چنان که باید شناخته نیست؛ پانزده سال بعد که یاد ماندگار راه اندازی شد، با تحقیقی متوجه شدم که ایشان نیز جوانی را صرف تعلیم و تربیت کرده و در حال، بازنشسته آموزش و پرورش است. این بود که شوق دیدارش، چون آتش زیر خاکستر، زبانه کشید و در پاییز 1371 مرا پروانه وار به محضرش رهنمون ساخت. در این دیدار، دو عزیز اصفهانی با من همراه بودند: آقای ربانی، مدیرکل اسبق دفتر انتشارات کمک آموزشی و جناب دهکردی، معلم خوبی که راهنمای ما در این سفر بود. با سپاس از ایشان، با هم در محضر پیر معلمان اصفهان می نشینیم و درس می پرسیم.
[1]یاد ماندگار، گفتگوهای جواد محقّق با معلّمان صاحب نام ایران، تهران، انتشارات مدرسه، 1378، صص 153-166. این مصاحبه قبلاً در سال 1372 در مجله رشد معلّم چاپ شده بود.
آقای مهدوی، با سلام و تشکر از این که لطف کردید و به ما اجازه دادید که خدمتتان برسیم، طبق معمول مصاحبه هایی از این دست، از زندگی خودتان شروع می کنیم. لطفا در این باره مقداری توضیح بفرمایید.
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم. من مصلح الدّین مهدوی فرزند سیّد شهاب الدّین در نوزدهم محرم سال 1334 قمری در اصفهان، در یک خانواده علمی و روحانی به دنیا آمدم. پدرم از علمای معروف شهر و از متمکّنین و متنفّذین ایشان بود. جدّم مرحوم سیّد محمّدحسن مجتهد اصفهانی صاحب تألیفات متعدّد و مادرم دختر مرحوم آخوند ملاّ حسین کرمانی، یکی از علمای متنفّذ و روحانی های مجاهد این شهر بود که علاوه بر تدریس و اقامه جماعت، اجرای حدود شرعی هم می کرد. محضرش محضر قضاء شرعی بود و در زمان خودش، با وجودی که در آن زمان اصفهان مرکز علمی بود، عنوان و شهرت کاملی داشت. در همان اوایل کودکی پدرم از دنیا رفت و من تحت سرپرستی برادرانم، که همه اهل علم بودند، بزرگ شدم. هفت ساله بودم که به مدرسه «اقدسیه» رفتم. در آن هنگام مرحوم شیخ محمّدحسین مِشکات زفره ای مدیر مدرسه بود. میرزا نورعلی باستی هم ناظم بود. معلمی داشتم به نام سیّد حسن حکیمیها که بسیار مرد محترم و بزرگواری بود. واقعا علاقه مند به شغل و نمونه یک فرد مسلمان بود. بعدها من به دلایلی از آن مدرسه بیرون آمدم و به مدرسه گلبهار، که در آن زمان از بهترین مدارس اصفهان بود، رفتم که زیر نظر مرحوم سیّد هاشم عدنانی اداره می شد. معلمان این مدرسه همه خوب و خوب تر بودند. مثل: مرحوم آقا سیّد هاشم جبل عاملی، مرحوم شوندی همدانی و دیگر معلمان. در آن جا تا کلاس دوم دبیرستان را طی کردم. بعدا به «مدرسه سعدی»، که در آن وقت زیر نظر مرحوم محمّدتقی خان صدری اداره می شد، رفتم. ناظم این مدرسه، مرحوم سیّد علی خان نوربخش آزاد از شعرا و محترمین اصفهان بود. این مدرسه هم معلمان بسیار عالی داشت. مثل مرحوم ملاّ محمّد همامی که از هم دوره ای ها
و هم درسان آیت اللّه ارباب بود. من در طول سال های معلمی و شاگردی خودم معلمی جامع تر و کامل تر از مرحوم ملاّ محمّد همامی ندیدم. این مرد، جامع تمام صفات یک انسان کامل بود. مردی ادیب، فقیه و شاعر و کلاس او کلاس انس بود. اگر محصّلی به او می گفت آقای همامی، ذاتا ناراحت می شد! همه به او می گفتند: «آقا جان» چون واقعا برای ما مثل پدر بود.
در خارج از دبیرستان هم در «مدرسه صدر» در خدمت بعضی از بزرگان کم و بیش تحصیلاتی کردم. بعد در سال 1315 به دانشسرای عالی تهران رفتم. در آن جا از مرحوم آقا سیّد کاظم عصّار و محمّدحسین [فاضل] تونی و مرحوم دکتر رضازاده شفق و دیگران، که متأسفانه اسامی شان را فراموش کرده ام، استفاده کردم. بعد هم در سال 1316 یا 1317 خدمت نظام رفتم، افسر وظیفه شدم و در پادگان اصفهان خدمت کردم. دوره ای که من خدمت کردم، اوّلین دوره ای بود که خدمت وظیفه افسرها از یک سال و نیم به دو سال تبدیل شده بود. بعد از آن هم، همین جوری سال ها به مطالعه و تحصیل در اصفهان و تهران ادامه دادم تا این که در سال 1331 خورشیدی، در آموزش و پرورش تهران استخدام شدم. مدتی در دبیرستان «پهلوی» تهران تدریس کردم. بعدها به اصفهان منتقل شدم که بیشتر از همه در دبیرستان «ادب» کار کردم. تقریبا 15 سال دبیر دبیرستان ادب بودم.
یاد همه استادانی که آن جا تدریس می کردند به خیر! خدا رحمت کند مرده هایشان را و سلامت بدارد زنده هایشان را. محیط بسیار خوبی بود. مرحوم عُریضی معلمی علاقه مند و متدیّن بود. دلش می خواست که مدرسه یک مدرسه واقعا دینی بشود. برنامه صبحگاهی مدرسه ایشان، سرمشق بعضی از دبیرستان های دیگر شد. آنها هم صبح ها مراسمی می گذاشتند، آیاتی از قرآن خوانده می شد و موعظه می شد. البته در دبیرستان «گلبهار» که بودیم، تمام کلاس ها روزی نیم ساعت تلاوت قرآن داشتند.
آنچه من از قرآن یاد گرفتم از آن دوره هاست.
تحصیلاتتان در دانشسرای عالی در چه رشته ای بود؟
فلسفه و امور تربیتی.
تا مقطع لیسانس؟
بله، ولی وسط کار رها کردم. به مسائلی برخوردم که دیگر ادامه ندادم. یعنی هم نخواستم و هم نتوانستم.
از مرحوم پدرتان بیشتر بگویید.
من زیاد حیات پدر را درک نکردم. ولی می دانم که در سال 1263 قمری به دنیا آمدند و تحصیلات عمده ایشان پیش آقا سیّد محمّد شهشهانی و حاج ملاّ حسینعلی تویسرکانی و بالاخص سیّد اسداللّه بیدآبادی معروف به حجت الاسلام دوم بود. ملاّ حسینعلی تویسرکانی از علمای بزرگ اصفهان و از استادان معروف آن زمان بودند و بسیاری از علمای بزرگی که در اصفهان تحصیل کرده اند، از شاگردان ایشان هستند. تألیفاتی هم دارند و شرح حال اجمالی ایشان در تذکره القبور مرحوم گزی و روضات الجنّات مرحوم خوانساری هست. همچنین در کتاب های دانشمندان و بزرگان اصفهان و سیری در تاریخ تخت فولاد که اخیرا چاپ شده هم اجمالاً موجود است.
اگر درباره مسائل و حوادث اجتماعی زمان مرحوم پدرتان، که ظاهرا معاصر «ظل السّلطان» بوده اند، توضیح بیشتری بدهید ممنون می شویم.
ظلّ السلطان را کم و بیش همه شناخته اند که چه حاکم قلدر، جابر و ظالمی بوده و تنها کسی که مردانه در برابر او ایستاده، مرحوم آقانجفی است. اگر وجود آقانجفی در اصفهان نبود، شاید اصفهان از دست ظلم و ستم ظلّ السّلطان بدترین شهرهای ایران که سهل است، یکی از بدبخت ترین شهرهای دنیا می شد. این موجود شرور هر کجا که حس می کرد ممکن است منافع مادی داشته باشد، دست می گذاشت و آن جا را تصرّف
می کرد. املاک مردم، ناموس مردم، همه و همه در اختیار او بود. فقط و فقط قدرت روحانیت و آن عمدتا آقانجفی بوده که تا حدودی آن را کنترل یا منع می کرد. چون در هر زمانی یک عده از روحانی ها هستند که گوشه نشین اند و کاری با تشکیلات دولتی ندارند. یک عده هم خودشان را به دستگاه حکومت نزدیک می کنند به قصد این که شاید از این راه ضمن دفع شر حکّام، کمکی هم به مردم بکنند. یعنی به قصد خدمت این کار را می کنند. یک عده هم هستند که آشکارا و مردانه در برابر این قدرت های استبدادی ایستادگی می کنند که همیشه هم مورد اذیّت و آزار و تهمت و افترا بوده اند. کما این که مرحوم آیت اللّه نجفی هنوز هم در مظانّ تهمت است. علّتش هم این است که در مقابل آن دستگاه ستم ایستاده بود و عمله اکره آنها شب و روز برایش تهمت می تراشیدند و شایعه درست می کردند و به عناوین گوناگون در بین مردم منتشر می کردند.
آقای مهدوی، راجع به آثارتان هم توضیح بفرمایید. اوّلین کاری که چاپ کردید چه بود؟
از زمانی که به دبستان می رفتم، ذوق و شوق نوشتن کتاب در من بود. خوب به خاطر دارم که کلاس سوم یا چهارم دبستان کاغذهای بزرگ را تا می زدم و به صفحات کوچک تر تقسیم می کردم و فهرست کتاب های تاریخ و جغرافیا را تویش می نوشتم. بعدا کتابی در شرح حال علما دیدم، ظاهرا کتاب شمس التّواریخ بود که مال شیخ اسداللّه ایزدگشسب گلپایگانی است. من این کتاب را در عالم بچگی خیلی دوست داشتم. در آن سنین چندین مرتبه از اوّل تا آخر آن را خواندم. هنوز بعد از گذشت شصت و چند سال رئوس مطالبش در خاطرم هست.
مرحوم شیخ اسداللّه ایزدگشسب آن زمان معلم روزمزد مدرسه «گلبهار» بود و بعدها به استخدام رسمی فرهنگ درآمد و مدیر دبستان شد و چندی بعد دبیر شد و این اواخر مرشد و شیخ صوفی های «گنابادی ها» شده بود. با این همه او مردی بسیار دانشمند،
عارف، و شاعر و کارآمد بود. خوب یادم است که یک روز توی کلاس مطلبی مطرح کرد و من چون کتاب شمس التواریخ ایشان را خوانده بودم، اظهار نظری کردم که خیلی خوشش آمد. به طوری که همان جا توی کلاس جلو آمد و مرا بوسید! می دانید که این کار مرسوم نبود و نیست و نباید هم باشد. اما به قدری از جواب من لذت برد که بی اختیار این کار را کرد. همین عمل ایشان باعث شد که من در این راه بیفتم. سال های زیادی هم با مرحوم معلم حبیب آبادی محشور بودم و از ایشان استفاده علمی، اخلاقی و دینی کردم، هفته ای دو یا سه روز در مدرسه «کاسه گران»، که ایشان آن جا حجره داشت و عصرها درس سیوطی می گفت، سر درس ایشان حاضر می شدم، البته استفاده ای که در خارج از حجره درس می شد، خیلی مهم تر از دروس رسمی بود.
اوّلین چیزی که چاپ کردم حاشیه هایی بود که بر تذکره القبور مرحوم آخوند گزی زدم و اسمش را گذاشتم رجال اصفهان یا تذکره القبور که از نوشته های مرحوم معلم حبیب آبادی استفاده کردم. وقتی که این کتاب را می نوشتم، نامه ای خدمت مرحوم آیت اللّه نجفی مرعشی نوشتم. چون ایشان یک سفری آمده بودند اصفهان و مطالعاتی روی مقابر اصفهان داشتند. از ایشان خواهش کردم مرا راهنمایی کنند و ایشان با کمال بزرگواری و سعه صدر تمام یادداشت های خودشان را فرستادند برای من و من به اسم خود ایشان در آن کتاب چاپ کردم و...
بفرمایید که این کتاب چند بار چاپ شده و این چاپ ها چه تفاوت هایی با هم دارند؟
این کتاب چند مرتبه چاپ شده و چاپ دومش به اسم دانشمندان و بزرگان اصفهان درآمده است. مرحوم آخوند گزی تذکره القبور را در سال 1324 قمری چاپ کرده اند و حواشی من در سال 1363 قمری منتشر شد. وقتی هم به اصفهان آمدم اوّلین کتابی که نوشتم و چاپ کردم تذکره شعرای معاصر اصفهان بود. ظاهرا 1333 یا 1334 خورشیدی بود. پس از آن دانشمندان و بزرگان اصفهان را درآوردم که همین چاپ سوم