يعقوب بناسحاق، «اسرائيل» است.[1](---) بنىاسرائيل)
قرآن از بنىيعقوب و ذرّيّه يعقوب نيز سخن گفته كه با بعضى از نظرها در معناى آليعقوب يكسان است:«و وَصّى بِها إبرهيمُ بَنيهِ وَ يَعقُوبُ يبَنِىَّ إنَّ اللّهَ اصطَفى لَكُمُ الدّينَ فَلاتَمُوتُنَّ إلّاوَ أنتم مُسلِمُون* أم كُنتُم شُهَداءَ إذ حَضَرَ يَعقُوبَ الموتُ إذ قال لِبَنِيهِ ما تَعبُدُونَ مِن بَعدِى قالُوا نَعبُد إلهَكَ .../ و ابراهيم و يعقوب، پسران خود را به همان [آيين] سفارش كردند [و هر دو در وصيّتشان چنين گفتند:] اى پسران من! خداوند، براى شما اين دين را برگزيد؛ پس البته نبايد جز مسلمان بميريد. آيا زمانىكه يعقوب را مرگ فرا رسيد، حاضر بوديد هنگامى كه به پسران خود گفت: پس از من، چه را خواهيد پرستيد؟
گفتند: معبود تو و معبود پدرانتابراهيم و اسماعيل» (بقره/ 2، 132- 133)،«أُولئِكَ الَّذينَ أنعمَ اللّهُ عَلَيهِم مِن النَّبيّينَ مِن ذُرّيَّةِ ءادَمَ وَ مِمَّن حَملنا مَعَ نُوحٍ وَ مِن ذُرّيّةِ إبرهيمَ وَ إسرءِيلَ/ آنان، كسانى از پيامبران بودند كه خداوند بر ايشان نعمت ارزانى داشت. از فرزندان آدم بودند و از كسانى كه همراه نوح بر [كشتى] سوار كرديم و از فرزندان ابراهيم و اسرائيل.» (مريم/ 19، 58) بُرسُوى، در ذيل آيه 87 انعام/ 6«وَ مِن ءابائِهم وَ ذُرّيَّتِهم وَ إخونِهم وَاجتَبَينهم و هَدينهم إلى صِرطٍ مُستقيمٍ/ و از پدران و فرزندان و برادرانشان برخى را [بر جهانيان برترى داديم] و آنان را برگزيديم و به راه راست راهنمايى كرديم» فرزندان يعقوب و برادران يوسف را از برجستهترين مصاديق ذرّيّه و برادران برگزيده پيامبران ياد كرده است.[2]
فضايل آليعقوب
1. اتمام نعمت بر آل يعقوب: براساس آيه 6 يوسف/ 12 يعقوب به يوسف خبر داد كه خداوند نعمتش را بر او و آليعقوب تمام خواهد كرد:«و يُتِمُّ نِعمتَه عَليكَ و على ءالِيَعقوبَ».(يوسف/ 12، 6) مفسّران، درباره اتمام نعمت، يك نظر ندارند. به نظر برخى، اتمام نعمت خداوند اين بود كه يوسف را از پيامبران، و برادرانش را پايدار بر اسلام، و[1]. كتاب مقدس، پيدايش32: 28- 29؛ قاموس كتاب مقدس، ص 53
[2]. روحالبيان، ج 3،ص 62
نبوّت را در خاندان برادران قرار داد[1]يا خداوند، آليعقوب را در دنيا از پيامبران و پادشاهان قرار داده و به تنبُّه آليعقوب اشاره شده است و در آخرت، به درجات بالاى بهشت خواهد رساند[2]يا خداوند، آنچه را موجب سعادت آليعقوب مىشود، به آنان داده است. به يوسف، حكومت، نبوّت و حكمت عطا كرد و او را از مخلصان قرار داد و براى آليعقوب، يافتن يوسف و آمدن يعقوب به همراه خانوادهاش از باديه به مصر، و زندگى در كنار هم را فراهم ساخت.[3]
فخررازى، با استناد به دو دليل، مقصود از اتمام نعمت را نبوّت دانسته است:
الف. نعمت، در حقّ بشر جز با منصب نبوت تمام نمىشود؛ چون ديگر نعمتهاى الهى، در مقايسه با نبوّت كوچك و ناچيزاند. ب. خداوند، در ادامه آيه مىگويد: «همان گونه كه پيشتر بر پدران تو، ابراهيم و اسحاق تمام كرد» و نعمت كاملى كه ابراهيم و اسحاق به واسطه آن بر ديگر انسانها برترى داده شدند، نبوّت است. وى، در ادامه نتيجه مىگيرد كه همه فرزندان يعقوب، پيامبر بودهاند. فخر رازى يازده ستاره در خواب يوسف را به يازده انسان داراى فضل و كمال تأويل مىكند و آن را دليل ديگرى بر پيامبرى فرزندانيعقوب مىداند؛ ولى آلوسى، اين استدلال را رد كرده، مىگويد: خواب يوسف فقط بر اين دلالت مىكند كه آنها سرانجام هادى مردم شدند و اين، مستلزم پيامبر بودن آنها نيست.[4]وى در پاسخ به اين اشكال كه برادران يوسف به دليل گناهكار بودن نمىتوانند پيامبر باشند، مىگويد: به نظر اشاعره، عصمت از گناه پيش از نبوّت شرط پيامبر شدن نيست.[5]برخى از مفسّران، نعمت اصلى را نبوّت، و اتمام آن بر آليعقوب را تداوم نبوّت در نسل وى دانستهاند؛ به اين معنا كه خداوند، كسان بسيارى از نسل او را به مقام نبوّت برانگيخته است.[6]
2. خداپرستى يا تسليم: از آيه 133 بقره/ 2 كه خبر مىدهد: «يعقوب، هنگام مرگ به[1]. مجمعالبيان، ج 5،ص 321
[2]. الكشاف، ج 2، ص445
[3]. الميزان، ج 11، ص82
[4]. روحالمعانى، مج7، ج 12، ص 281
[5]. التفسير الكبير، ج18، ص 90
[6]. الفرقان، ج 12-13، ص 25 و 28
پسرانش گفت: بعد از من، چه را خواهيد پرستيد؟ گفتند: معبود تو و معبود پدرانت، ابراهيم و اسماعيل و اسحاق را كه معبودى يگانه است، مىپرستيم و در برابر او تسليم هستيم»، به دست مىآيد كه فرزندان يعقوب، پس از وى نيز بر دين حنيف ابراهيم و در برابر فرمانهاى الهى تسليم بودند؛ يعنى نه مانند مردم بت مىپرستيدند و نه چنانكه يهوديان مدينه ادّعا مىكردند، يهودى بودند.[1]بر پايه آيات 87- 89 انعام/ 6 نيز آليعقوب كه قابل تطبيق بر ذرّيّه يعقوب و برادران يوسف است، از جمله برگزيدگانى هستند كه خداوند آنها را هدايت و به آنان كتاب، حكمت، مقام داورى ميان مردم و پيامبرى را عطا كرده است.[2]
محنت و گرفتارى آليعقوب
از امامصادق عليه السلام نقل شده كه يوسف هنگام مرگ، آليعقوب را كه تعداد آنها 80 نفر بودند، دور خود جمع كرد و گفت: طولى نخواهد كشيد كه «قبطيان» بر شما مسلّط شوند و شما را زير شكنجه سخت قرار دهند تاوقتى كه خداوند شما را به وسيلهمردى از فرزندان لاوىبنيعقوب كه نامش موسى بن عمران است، برهاند.[3]در عهد عتيق نيز آمده است:
يوسف هنگام مرگ به برادران خود گفت: من بهزودى مىميرم؛ ولى بدون شك، خداوند شما را از مصر به كنعان سرزمينى كه وعده آن را به نسل ابراهيم و اسحاق و يعقوب داده است، خواهد برد.[4]
منابع
تفسير روحالبيان؛ التفسير الكبير؛ تفسير نورالثقلين؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ روحالمعانى فى تفسيرالقرآن العظيم؛ الفرقان فى تفسيرالقرآن؛ قاموس كتاب مقدس؛ كتاب مقدس؛ الكشاف؛ كشفالاسرار و عدةالابرار؛ مجمعالبيان فى تفسير القرآن؛ الميزان فى تفسيرالقرآن.[1]. مجمعالبيان، ج 1،ص 400
[2]. همان، ج 4، ص 513
[3]. نورالثقلين، ج 1،ص 79
[4]. كتاب مقدس، پيدايش5: 24- 25
آمنه
سيدعليرضا واسعى
آمنه: دختر وهب بن عبد مناف بن زهرة بن كلاب[1]از قبيله قريش، مادر پيامبر صلى الله عليه و آله
او را از نظر نسب و جاىگاه از برترين زنان قريش دانستهاند. پدرش وهب، بزرگ بنىزهره و شريفترين آنان بود.[2]طبق آنچه درباره سنّ آمنه هنگام وفات (48 سال پيش از هجرت) گفتهاند،[3]بايستى هم سنّ عبدالله، و 24 سال پيش از عامالفيل (546 م) زاده شده باشد. از جزئيات زندگى او اطلاع چندانى در دست نيست. هر آنچه در تاريخ آمده، به زمان ازدواج او و پس از آن مربوط مىشود. بر پايه روايتى، وى 10 سال يا اندكى كمتر، بعد از حفر چاه زمزم و يك سال پس از فديه دادن عبدالمطّلب براى عبدالله، به همسرى او درآمد.[4]پس از ازدواج، در سه روزى كه عبداللّه با او بود، باردار شد.[5]دوران باردارى آمنه، برخلاف آنچه بر ديگر زنان مىگذشت، به آسانى سپرى شد[6]و كودكش را بىمشقّت، بر زمين نهاد.[7]از او چنين نقل شده است كه وقتى حامله بودم، نورى از من ساطع شد كه با آن قصرهاى بُصرى در سرزمين شام را ديدم و سوگند به خدا! هرگز حملى سبكتر و راحتتر از آن را در كسى نديده بودم.[8]در زمان حاملگى، بشارت يافت كه تو سرور امّت را باردارى و هر گاه زاده شد، بگو: «او را از شر حسد ورزان به خداى واحد مىسپارم» و او را محمد بنام.[9]براساس روايتى ديگر، او فرمان يافت تا كودك را[1]. الطبقات، ج 1، ص76
[2]. السير و المغازى،ص 42؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 243
[3]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 10
[4]. همان، ص 9؛البداية والنهايه، ج 2، ص 199
[5]. الطبقات، ج 1، ص95؛ انسابالاشراف، ج 1، ص 89
[6]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 9؛ الطبقات، ج 1، ص 78؛ انساب الاشراف، ج 1، ص 89
[7]. الطبقات، ج 1، ص79
[8]. السيرة النبويه، ج1، ص 165
[9]. همان، ص 158؛انسابالاشراف، ج 1، ص 89؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 156
احمد بنامد.[1]وقتى كودك متولد شد، چون پدرش پيش از اين، در بازگشت از سفر تجارى شام، در مدينه در گذشته بود[2]يا بنا به روايتى هنوز در سفر بود و دو ماه[3]و به قولى 28 ماه[4]پس از ولادت او در گذشت، آمنه به عبدالمطّلب، پدر بزرگ كودك پيغام داد تا براى ديدن كودك بيايد؛ سپس او را از امور خارقالعادهاى كه در دوران حمل و زايمان ديده بود، آگاه كرد.[5]
آمنه به جهت كمتوانى، بيش از چند روز نتوانست كودك خود را شير دهد؛[6]سپس او را براى شير دادن به «حليمه سعديّه» سپرد.[7]در 6 سالگى كودك، آمنه به اتّفاق او و امّ ايمن كنيز محمد صلى الله عليه و آله براى زيارت قبر عبدالله در يثرب و نيز زيارت دايىهاى پدر] او به آن ديار رفت و پس از يك ماه اقامت در «دارالنابغه» هنگام بازگشت، در محلى به نام «ابواء» در مسير مكّه به مدينه بيمار شد و در 30 سالگى[8]درگذشت و در همانجا مدفون شد.[9]گفتهاند: آمنه يگانه فرزند خانواده خود بود.[10]مشركان در مسير حركت به سوى احد در ابواء، بر آن شدند تا قبر آمنه را نبش كرده، خاكه استخوانهاى او را به صورت گِرو براى تضمين و حفظ زنان خويش، با خود ببرند؛ امّا پس از رايزنىهاى ابوسفيان با اهلنظر، از[1]. الموسوعةالذهبيه،ج 2، ص 23
[2]. السير و المغازى،ص 45؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 165؛ الكامل، ج 1، ص 466
[3]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 10
[4]. السير و المغازى،ص 45
[5]. السيرة النبويه، ج1، ص 159- 160؛ الطبقات، ج 1، ص 82
[6]. الطبقات، ج 1، ص89
[7]. السيرةالنبويه، ج1، ص 160
[8]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 10
[9]. الطبقات، ج 1، ص93- 94؛ الكامل، ج 1، ص 466
[10]. بحارالانوار، ج22، ص 262
بيم آن كه مبادا ديگران، با مردگان آنان چنين كنند، از آن صرفنظر كردند.[1]
آمنه در شأن نزول
با اينكه آمنه در دوران كودكى پيامبر صلى الله عليه و آله و 34 سال پيش از بعثت حضرت درگذشت، برخى از مفسّران اهل سنّت در ذيل آيه 113 توبه/ 9 از او ياد كردهاند:«ما كانَ لِلنَّبِىّ وَ الّذينَ ءامَنوا أن يَستَغفِروا لِلمُشرِكينَ وَ لو كانوا اولى قُربى مِن بَعدِ ما تَبَيّنَ لَهُم أنّهُم أصحبُالجَحيمِ/ بر پيامبر و كسانى كه ايمان آوردهاند، سزاوار نيست كه براى مشركان- پس از آن كه برايشان آشكار گرديد كه آنان اهل دوزخند- آمرزش بطلبند، هرچند خويشاوند آنان] باشند». به نقل طبرى از عطيّه، چون پيامبر صلى الله عليه و آله به مكّه رسيد، بر قبر مادرش ايستاد؛ بدان اميد كه خداوند بدو اذن داده تا براى او آمرزش طلبد؛[2]امّا اين سخن با واقعيّتهاى تاريخى كه قبر آمنه را در ابواء مىدانند، ناسازگار است؛ چنانكه ابنسعد، به خطا بودن آن تصريح كرده است.[3]اين مطلب، با حرمت نهادن پيامبر بر قبر مادرش در بازگشت از عمره حديبيّه نيز نمىسازد. گفتهاند: پيامبر صلى الله عليه و آله در بازگشت از عمرهحديبيّه، از ابواء گذشت و خداوند اجازه داد تا قبر مادرش را زيارت كند. حضرت بر سر قبر او آمد. آن را تميز كرد و براى وى گريست و مسلمانان نيز از گريستن پيامبر گريستند.[4]
سيوطى نيز در تفسير آيه پيشين، داستان استغفار را به تفصيل از «ابنمردويه» از «بُريده» نقل مىكند.[5]
با توجّه به اضطراب در عبارت و ناهمگونىهاى گفتار، پذيرش اين حديث مشكل مىنمايد؛ از اين رو ابنكثير پس از نقل داستان مىگويد: اين حديث، غريب و داراى سياقى عجيب است.[6]در ادامه مىگويد: عجيبتر و غير قابل باورتر از اين، حديثى است كه «خطيب بغدادى» به سندى مجهول از عايشه نقل مىكند كه خداوند، مادر پيامبر صلى الله عليه و آله را زنده كرد و ايمان آورد؛ سپس دوباره[7]او را برگرداند؛ بنابراين، با توجّه به آنچه در احاديث آمده است كه آمنه زنى مسلمان[8]و نيز يكى از شش تن شفاعت شدگان پيامبر به شمار آمده[9]مىتوان آنچه را در ذيل آيه آمده، برساختهاى ناشى از عمل توجيه گرانه[1]. المغازى، ج 1، ص206؛ الكامل، ج 1، ص 467
[2]. جامعالبيان، مج7، ج 11، ص 58 (3) (4) 2 و. الطبقات، ج 1،ص 94
[5]. الدرالمنثور، ج 4،ص 303 (6) (7) 5 و. تفسيرابنكثير، ج 2، ص 408
[8]. بحارالانوار، ج15، ص 117
[9]. همان، ج 35، ص 108
كسانى (امويان) دانست كه خود از خاندان و نياكانى طاهر و خوش نام محروم بودهاند؛ افزون بر اين، ترمذى حديثى از امامعلى عليه السلام آورده و آن را «حديثى حسن» بر شمرده كه حضرت، شأن نزول آيه را مردى مسلمان مىداند كه براى پدر و مادرش از خدا آمرزش مىطلبيد؛ در حالىكه هر دوى آنان در حال شرك از دنيا رفته بودند. امام على عليه السلام مىگويد: او را از اين عمل باز داشتم؛ امّا وى به عمل ابراهيم عليه السلام در آمرزش خواهى براى پدرش استناد كرد؛ از اين رو، قضيه را براى رسول خدا باز گفتم كه در پى آن، آيات پيشين نازل شد.[1]
شيعه براساس روايات بسيارى كه در آنها تأكيد شده خداوند، حملِ پيامبر صلى الله عليه و آله را در بهترين رحم قرار داده[2]و آن را از آتش جهنّم دور داشته،[3]بر آن است كه آمنه از نيكزنان عالم اسلام و از مسلمانان به شمار مىرود؛ همچنين طبق آيه 219 شعراء/ 26:«و تَقَلُّبَك فِى السجِدينَ»معتقد است كه پيامبر در اصلاب موحّدان و مؤمنان بوده است؛[4]بنابراين نمىتوان به شرك و ناپاكى آمنه عقيده داشت؛ از همين رو به آنان كه چنين عقيده ناصوابى دارند، پاسخهاى مفصّلى داده است.[5]
منابع
انساب الاشراف؛ بحارالانوار؛ البداية و النهايه؛ تاريخ الامم والملوك، طبرى؛ تاريخ اليعقوبى؛ تفسيرالقرآن العظيم، ابنكثير؛ التفسير الكبير؛ جامعالبيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور؛ السير و المغازى؛ السيرة النبويه، ابنهشام؛ الصحيح من سيرة النبى الاعظم صلى الله عليه و آله؛ الطبقات الكبرى؛ الكافى؛ الكامل فى التاريخ؛ مجمعالبيان فى تفسير القرآن؛ المغازى؛ موسوعة الذهبية للعلوم الاسلاميه؛ نمونه بينات در شأن نزول آيات.[1]. التفسير الكبير، ج16، ص 209؛ نمونه بينات، ص 444
[2]. بحارالانوار، ج35، ص 10
[3]. الكافى، ج 1، ص446
[4]. مجمعالبيان، ج 7،ص 323؛ تفسير قرطبى، ج 13، ص 97
[5]. بحارالانوار، ج35، ص 155 به بعد؛ الصحيح من سيرةالنبى، ج 2، ص 187 به بعد
ابراهيم
محمد صالحى منش
ابراهيم: خليلالله، دومين پيامبر أُولُواالعزم[1]و نياى پيامبران پس از خود، از جمله موسى، عيسى عليهما السلام و محمّد صلى الله عليه و آله
در 63 آيه از 25 سوره قرآن 69 بار نام ابراهيم عليه السلام ذكر شده و چهاردهمين سوره قرآن به نام او است. كلمه ابراهيم به صورتهاى إبراهام، إبراهُم، إبرَهَم، ابراهِم،[2]ابراهَم،[3]ابرُهُم و ابراهوم[4]نيز ضبط شده است. كهنترين منبع قابل اعتمادى كه اين واژه را به شكل «ابراهيم» ارائه داده، قرآن است.[5]ابن عامر در 35 مورد از قرآن آن را «ابراهام»،[6]ولى ديگران، ابراهيم قرائت كردهاند.[7]در نسخههاى اصلى تورات نيز «ابراهام» ضبط شده است.[8]كلمه «ابراهيم» لفظى عجمى دانسته شده[9]كه به تصريح بعضى، كلمهاى سريانى[10]و مركّب از «إب» به معناى پدر و «راهيم» به معناى رحيم است.[11]
گروهى اين واژه را عربى دانسته و كوشيدهاند آنرا در چارچوب زبان عربى تفسير كنند؛ ولى از آنجا كه نظريّه عرب بودن ابراهيم عليه السلام ضعيف است و رواياتى نيز[1]. الكافى، ج 1، ص175، و 224
[2]. المعرب، ص 12
[3]. مجمعالبيان، ج 1،ص 376
[4]. بصائر ذوىالتمييز، ج 6، ص 32
[5]. واژههاى دخيل، ص100
[6]. التبيان، ج 1، ص445
[7]. مجمعالبيان، ج 1،ص 376
[8]. كتاب مقدس،پيدايش، 17: 5
[9]. المعرب، ص 12؛الصحاح، ج 5، ص 1871، «برهم»؛ تفسيرقرطبى، ج 6، ص 13
[10]. التحقيق، ج 1، ص21؛ تاجالعروس، ج 16، ص 51، «برهم»؛ تفسيرقرطبى، ج 2، ص 66
[11]. بصائر ذوى التمييز،ج 6، ص 32؛ تفسيرقرطبى، ج 2، ص 66.