بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 163

احمد بنامد.[1]وقتى كودك متولد شد، چون پدرش پيش از اين، در بازگشت از سفر تجارى شام، در مدينه در گذشته بود[2]يا بنا به روايتى هنوز در سفر بود و دو ماه‌[3]و به قولى 28 ماه‌[4]پس از ولادت او در گذشت، آمنه به عبدالمطّلب، پدر بزرگ كودك پيغام داد تا براى ديدن كودك بيايد؛ سپس او را از امور خارق‌العاده‌اى كه در دوران حمل و زايمان ديده بود، آگاه كرد.[5]
آمنه به جهت كم‌توانى، بيش از چند روز نتوانست كودك خود را شير دهد؛[6]سپس او را براى شير دادن به «حليمه سعديّه» سپرد.[7]در 6 سالگى كودك، آمنه به اتّفاق او و امّ ايمن كنيز محمد صلى الله عليه و آله براى زيارت قبر عبدالله در يثرب و نيز زيارت دايى‌هاى پدر] او به آن ديار رفت و پس از يك ماه اقامت در «دارالنابغه» هنگام بازگشت، در محلى به نام «ابواء» در مسير مكّه به مدينه بيمار شد و در 30 سالگى‌[8]درگذشت و در همان‌جا مدفون شد.[9]گفته‌اند: آمنه يگانه فرزند خانواده خود بود.[10]مشركان در مسير حركت به سوى احد در ابواء، بر آن شدند تا قبر آمنه را نبش كرده، خاكه استخوان‌هاى او را به صورت گِرو براى تضمين و حفظ زنان خويش، با خود ببرند؛ امّا پس از رايزنى‌هاى ابوسفيان با اهل‌نظر، از[1]. الموسوعةالذهبيه،ج 2، ص 23
[2]. السير و المغازى،ص 45؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 165؛ الكامل، ج 1، ص 466
[3]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 10
[4]. السير و المغازى،ص 45
[5]. السيرة النبويه، ج1، ص 159- 160؛ الطبقات، ج 1، ص 82
[6]. الطبقات، ج 1، ص89
[7]. السيرةالنبويه، ج1، ص 160
[8]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 10
[9]. الطبقات، ج 1، ص93- 94؛ الكامل، ج 1، ص 466
[10]. بحارالانوار، ج22، ص 262


صفحه 164

بيم آن كه مبادا ديگران، با مردگان آنان چنين كنند، از آن صرف‌نظر كردند.[1]
آمنه در شأن نزول‌
با اين‌كه آمنه در دوران كودكى پيامبر صلى الله عليه و آله و 34 سال پيش از بعثت حضرت درگذشت، برخى از مفسّران اهل سنّت در ذيل آيه 113 توبه/ 9 از او ياد كرده‌اند:«ما كانَ لِلنَّبِىّ وَ الّذينَ ءامَنوا أن يَستَغفِروا لِلمُشرِكينَ وَ لو كانوا اولى قُربى‌ مِن بَعدِ ما تَبَيّنَ لَهُم أنّهُم أصحبُ‌الجَحيمِ‌/ بر پيامبر و كسانى كه ايمان آورده‌اند، سزاوار نيست كه براى مشركان- پس از آن كه برايشان آشكار گرديد كه آنان اهل دوزخند- آمرزش بطلبند، هرچند خويشاوند آنان‌] باشند». به نقل طبرى از عطيّه، چون پيامبر صلى الله عليه و آله به مكّه رسيد، بر قبر مادرش ايستاد؛ بدان اميد كه خداوند بدو اذن داده تا براى او آمرزش طلبد؛[2]امّا اين سخن با واقعيّت‌هاى تاريخى كه قبر آمنه را در ابواء مى‌دانند، ناسازگار است؛ چنان‌كه ابن‌سعد، به خطا بودن آن تصريح كرده است.[3]اين مطلب، با حرمت نهادن پيامبر بر قبر مادرش در بازگشت از عمره حديبيّه نيز نمى‌سازد. گفته‌اند: پيامبر صلى الله عليه و آله در بازگشت از عمره‌حديبيّه، از ابواء گذشت و خداوند اجازه داد تا قبر مادرش را زيارت كند. حضرت بر سر قبر او آمد. آن را تميز كرد و براى وى گريست و مسلمانان نيز از گريستن پيامبر گريستند.[4]
سيوطى نيز در تفسير آيه پيشين، داستان استغفار را به تفصيل از «ابن‌مردويه» از «بُريده» نقل مى‌كند.[5]
با توجّه به اضطراب در عبارت و ناهم‌گونى‌هاى گفتار، پذيرش اين حديث مشكل مى‌نمايد؛ از اين رو ابن‌كثير پس از نقل داستان مى‌گويد: اين حديث، غريب و داراى سياقى عجيب است.[6]در ادامه مى‌گويد: عجيب‌تر و غير قابل باورتر از اين، حديثى است كه «خطيب بغدادى» به سندى مجهول از عايشه نقل مى‌كند كه خداوند، مادر پيامبر صلى الله عليه و آله را زنده كرد و ايمان آورد؛ سپس دوباره‌[7]او را برگرداند؛ بنابراين، با توجّه به آن‌چه در احاديث آمده است كه آمنه زنى مسلمان‌[8]و نيز يكى از شش تن شفاعت شدگان پيامبر به شمار آمده‌[9]مى‌توان آن‌چه را در ذيل آيه آمده، برساخته‌اى ناشى از عمل توجيه گرانه‌[1]. المغازى، ج 1، ص206؛ الكامل، ج 1، ص 467
[2]. جامع‌البيان، مج7، ج 11، ص 58 (3) (4) 2 و. الطبقات، ج 1،ص 94
[5]. الدرالمنثور، ج 4،ص 303 (6) (7) 5 و. تفسيرابن‌كثير، ج 2، ص 408
[8]. بحارالانوار، ج15، ص 117
[9]. همان، ج 35، ص 108


صفحه 165

كسانى (امويان) دانست كه خود از خاندان و نياكانى طاهر و خوش نام محروم بوده‌اند؛ افزون بر اين، ترمذى حديثى از امام‌على عليه السلام آورده و آن را «حديثى حسن» بر شمرده كه حضرت، شأن نزول آيه را مردى مسلمان مى‌داند كه براى پدر و مادرش از خدا آمرزش مى‌طلبيد؛ در حالى‌كه هر دوى آنان در حال شرك از دنيا رفته بودند. امام على عليه السلام مى‌گويد: او را از اين عمل باز داشتم؛ امّا وى به عمل ابراهيم عليه السلام در آمرزش خواهى براى پدرش استناد كرد؛ از اين رو، قضيه را براى رسول خدا باز گفتم كه در پى آن، آيات پيشين نازل شد.[1]
شيعه براساس روايات بسيارى كه در آن‌ها تأكيد شده خداوند، حملِ پيامبر صلى الله عليه و آله را در بهترين رحم قرار داده‌[2]و آن را از آتش جهنّم دور داشته،[3]بر آن است كه آمنه از نيك‌زنان عالم اسلام و از مسلمانان به شمار مى‌رود؛ هم‌چنين طبق آيه 219 شعراء/ 26:«و تَقَلُّبَك فِى السجِدينَ»معتقد است كه پيامبر در اصلاب موحّدان و مؤمنان بوده است؛[4]بنابراين نمى‌توان به شرك و ناپاكى آمنه عقيده داشت؛ از همين رو به آنان كه چنين عقيده ناصوابى دارند، پاسخ‌هاى مفصّلى داده است.[5]
منابع‌
انساب الاشراف؛ بحارالانوار؛ البداية و النهايه؛ تاريخ الامم والملوك، طبرى؛ تاريخ اليعقوبى؛ تفسيرالقرآن العظيم، ابن‌كثير؛ التفسير الكبير؛ جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور؛ السير و المغازى؛ السيرة النبويه، ابن‌هشام؛ الصحيح من سيرة النبى الاعظم صلى الله عليه و آله؛ الطبقات الكبرى؛ الكافى؛ الكامل فى التاريخ؛ مجمع‌البيان فى تفسير القرآن؛ المغازى؛ موسوعة الذهبية للعلوم الاسلاميه؛ نمونه بينات در شأن نزول آيات.[1]. التفسير الكبير، ج16، ص 209؛ نمونه بينات، ص 444
[2]. بحارالانوار، ج35، ص 10
[3]. الكافى، ج 1، ص446
[4]. مجمع‌البيان، ج 7،ص 323؛ تفسير قرطبى، ج 13، ص 97
[5]. بحارالانوار، ج35، ص 155 به بعد؛ الصحيح من سيرةالنبى، ج 2، ص 187 به بعد


صفحه 166


ابراهيم‌
محمد صالحى منش‌
ابراهيم: خليل‌الله، دومين پيامبر أُولُواالعزم‌[1]و نياى پيامبران پس از خود، از جمله موسى، عيسى عليهما السلام و محمّد صلى الله عليه و آله‌
در 63 آيه از 25 سوره قرآن 69 بار نام ابراهيم عليه السلام ذكر شده و چهاردهمين سوره قرآن به نام او است. كلمه ابراهيم به صورت‌هاى إبراهام، إبراهُم، إبرَهَم، ابراهِم،[2]ابراهَم،[3]ابرُهُم و ابراهوم‌[4]نيز ضبط شده است. كهن‌ترين منبع قابل اعتمادى كه اين واژه را به شكل «ابراهيم» ارائه داده، قرآن است.[5]ابن عامر در 35 مورد از قرآن آن را «ابراهام»،[6]ولى ديگران، ابراهيم قرائت كرده‌اند.[7]در نسخه‌هاى اصلى تورات نيز «ابراهام» ضبط شده است.[8]كلمه «ابراهيم» لفظى عجمى دانسته شده‌[9]كه به تصريح بعضى، كلمه‌اى سريانى‌[10]و مركّب از «إب» به معناى پدر و «راهيم» به معناى رحيم است.[11]
گروهى اين واژه را عربى دانسته و كوشيده‌اند آن‌را در چارچوب زبان عربى تفسير كنند؛ ولى از آن‌جا كه نظريّه عرب بودن ابراهيم عليه السلام ضعيف است و رواياتى نيز[1]. الكافى، ج 1، ص175، و 224
[2]. المعرب، ص 12
[3]. مجمع‌البيان، ج 1،ص 376
[4]. بصائر ذوىالتمييز، ج 6، ص 32
[5]. واژه‌هاى دخيل، ص100
[6]. التبيان، ج 1، ص445
[7]. مجمع‌البيان، ج 1،ص 376
[8]. كتاب مقدس،پيدايش، 17: 5
[9]. المعرب، ص 12؛الصحاح، ج 5، ص 1871، «برهم»؛ تفسيرقرطبى، ج 6، ص 13
[10]. التحقيق، ج 1، ص21؛ تاج‌العروس، ج 16، ص 51، «برهم»؛ تفسيرقرطبى، ج 2، ص 66
[11]. بصائر ذوى التمييز،ج 6، ص 32؛ تفسيرقرطبى، ج 2، ص 66.


صفحه 167

عرب نبودن وى را تأييد مى‌كنند، مناسب‌تر است كه اين واژه را سريانى بدانيم؛ افزون بر اين كه در زبان عربى، واژه‌هاى دخيل به شكل‌هاى گوناگون به كار مى‌رود[1]كه شاهدى ديگر بر غير عربى بودن اين نام به‌شمار مى‌آيد؛ هم‌چنين «ابراهيم» واژه‌اى غير منصرف است كه دليل آن چيزى جز علَم و عجَم بودن نمى‌تواند باشد.
نسب ابراهيم عليه السلام در دو نسخه عبرانى و سامرى‌[2]از تورات، ابراهيم بن تارح بن ناحور بن سروج بن رعوبن فالج بن عابربن شالح بن ارفكشادبن سام‌بن نوح عليه السلام ذكر شده؛[3]ولى در نسخه يونانى بين «شالخ» و «ارفكشاد» نام «قينان» نيز وجود دارد.[4]
در منابع اسلامى نيز همين ترتيب با تفاوت‌هايى مختصر در ضبط اسامى آمده است كه بيش‌تر به اختلاف در لهجه مى‌مانَد.[5]
ماجراى ابراهيم عليه السلام در تورات از تولّد او در 70 سالگى پدرش تارح‌[6]آغاز و به وفات حضرت در 175 سالگى و دفن وى به وسيله اسحاق و اسماعيل در حبرون خاتمه يافته است.[7]بيش‌تر مطالب تورات، درباره ابراهيم داستان زندگى شخصى حضرت است.
شاخص‌ترين مسأله كه تورات بر آن تأكيد كرده، اين است كه خداوند به ابراهيم عليه السلام و ذريّه او كه به تصريح تورات از نسل اسحاق خوانده مى‌شود،[8]وعده داده كه وارث سرزمين كنعانيان،[9]از نهر مصر تا فرات‌[10]خواهند شد. در عهد جديد نيز از اين وعده ياد شده؛[11]با اين تفاوت كه هركس به مسيح ايمان آورد، از نسل ابراهيم شمرده شده است.[12][1]. مجمع‌البيان، ج 1،ص 376
[2]. الارتباط الزمنى،ص 85
[3]. كتاب مقدس،پيدايش: 11: 10- 28
[4]. الارتباط الزمنى،ص 85
[5]. الطبقات، ج 1، ص45؛ السيرة النبويه، ج 1، ص 3؛ اعلام‌القرآن، ص 22
[6]. كتاب مقدس، پيدايش11: 26
[7]. همان: 25: 7- 10
[8]. همان: 21: 12
[9]. كتاب مقدس، پيدايش12: 7، 13: 15 و 15: 7
[10]. همان: 15: 18
[11]. همان، بوميان: 4:13
[12]. همان، غلاطيان:3: 29


صفحه 168

از نظر مقام‌هاى معنوى، در تورات بيان شده كه ابراهيمِ پيامبر،[1]خداترس‌[2]و دوست خداوند بوده،[3]و خداوند او را برگزيده است‌[4]و اهل خود را به عدالت، انصاف و حفظ راه خدا امر كرده‌[5]و خدا را از بى‌انصافى منزّه دانسته است.[6]ابراهيم خود بركت است و خدا به او و هر كه او را مبارك خوانَد، بركت مى‌دهد و هر كه او را ملعون خوانَد، لعنت مى‌كند.[7]تمام امّت‌هاى جهان از او بركت مى‌يابند.[8]در تورات سخنى از شريعت ابراهيم عليه السلام نرفته و فقط در خطابى از سوى خداوند به اسحاق آمده: ابراهيم قول مرا شنيد و وصايا و اوامر و فرايض و احكام مرا نگاه داشت‌[9]كه نشان مى‌دهد حضرت ابراهيم شريعت داشته است.[10]در عهد جديد، ايمان ابراهيم ستوده شده و آمده است كه به سبب ايمان، وطن خود را ترك و با اسحاق و يعقوب، غريبانه در خيمه‌ها زندگى كرد و حاضر شد يگانه پسر خود را قربانى كند و با آن كه پيش از عملى شدن وعده خدا درباره وراثت سرزمينِ كنعان وفات يافته، وعده خدا را از دور ديده و به آن اقرار كرده است.[11]در تورات و انجيل، از بخش‌هاى حسّاس زندگى ابراهيم عليه السلام چه از بُعد تاريخى و چه از بُعد معنوى، مانند نشان دادن ملكوت به وى، رويارويى و احتجاج با مشركان، شكستن بت‌ها، رهايى از آتش نمرود، عزيمت به مكّه، بناى كعبه و نزول كتاب آسمانى بر حضرت ياد نشده است.
اتّفاق ملل در گرامى‌داشت ابراهيم عليه السلام‌
بعضى در تفسير آيات‌«و جَعَلنا لَهم لِسانَ صِدقٍ عَليّاً»(مريم/ 19، 50)،«وَاجعَل لِى‌[1]. كتاب مقدس،پيدايش: 20: 7
[2]. همان: 22: 12
[3]. همان: دوم تواريخ:20: 7؛ اشعيا: 41: 8
[4]. همان، نحميا: 9: 7
[5]. همان، پيدايش: 18:19
[6]. همان: 18: 25
[7]. همان: 12: 3
[8]. همان: 12: 3 و 18:18
[9]. همان، پيدايش: 26:5
[10]. الهدى الى دينالمصطفى، ج 1، ص 76
[11]. كتاب مقدس:عبرانيان: 11: 8- 19


صفحه 169

لِسانَ صِدقٍ فِى الأَخِرين»(شعراء/ 26، 84)،«و ءَاتَينهُ أَجرَهُ فِى الدُّنيا»(عنكبوت/ 29، 27)،«و ءَاتينهُ فِى‌الدُّنيا حَسنَة»(نحل/ 16، 122)،«و تَركَنا عَليهِ فِى الأَخِرين»(صافات/ 37، 108) مقصود از«لِسَانَ صِدق»[1]و اجر[2]و حسنه در دنيا[3]و ابقا در ميان آيندگان را[4]كه به ابراهيم عطا شده، مقبوليّت وى نزد همه ملل دانسته‌اند. بنابه قولى، سلام خداوند بر ابراهيم در«و سَلمٌ عَلى‌ إِبرهيم»(صافات/ 37، 109) به اين معنا است كه وى در همه زمين جز به نيكى ياد نشود.[5]گذشته از آيات ياد شده، واقعيّت خارجى نشان مى‌دهد كه همه اديان توحيدى به دليل آن كه پيامبرانشان از نسل ابراهيم‌اند، زيرا ابراهيم نياى همه‌[6]يا بيش‌تر[7]پس از خود بوده است، پيامبران شخصيّت او را گرامى مى دارند؛ حتّى مشركان عرب هم از آن جا كه بيش‌تر آن‌ها قريش و از نسل ابراهيم بوده‌[8]و ريشه ساير عدنانيان نيز به اسماعيل مى‌رسد، به ابراهيم عليه السلام احترام مى‌گذاشتند؛[9]به همين دليل، قرآن، داستان ابراهيم را بارها بيان كرده تا آن‌ها را به توحيد كه منادى آن ابراهيم بوده‌[10]و همه گروه‌ها حقّانيّت او را مى‌پذيرند،[11]ترغيب كند.
اهل كتاب و ابراهيم عليه السلام‌
مقبوليّت ابراهيم نزد همگان سبب شد تا در عصر پيامبر صلى الله عليه و آله هر يك از يهود و نصارا[12]خود را به ابراهيم يا حتّى ابراهيم را به خود منتسب كنند تا بدين وسيله، آيين نوظهور اسلام را كه بر پيوند خود با آيين ابراهيم عليه السلام تأكيد داشت، در مقابل دين ابراهيم قرار داده،[1]. جامع البيان، مج9، ج 16، ص 117 و مج 11، ج 19، ص 107؛ مجمع‌البيان، ج 7، ص 799 و ج 8، ص 304
[2]. همان، مج 11، ج20، ص 176؛ الدرالمنثور، ج 6، ص 459
[3]. التفسيرالكبير، ج20، ص 135؛ جامع‌البيان، مج 8، ج 14، ص 250
[4]. جامع البيان، مج12، ج 23، ص 106؛ التبيان، ج 8، ص 520
[5]. جامع البيان، مج12، ج 23، ص 106
[6]. تفسير قرطبى، ج13، ص 225؛ قصص الانبياء، ابن‌كثير، ص 120
[7]. الميزان، ج 17، ص147
[8]. همان، ج 15، ص 280
[9]. التفسير الكبير، ج4، ص 76
[10]. الميزان، ج 15، ص280
[11]. مجمع‌البيان، ج4، ص 604؛ التفسير الكبير، ج 13، ص 34
[12]. التبيان، ج 2، ص492؛ التفسير الكبير، ج 8، ص 93


صفحه 170

مردم را كه به ابراهيم احترام مى‌گذاشتند، از گرايش به اسلام بازدارند. (بقره/ 2، 135 و 140؛ آل‌عمران/ 3، 65 و 68) قرآن، ادّعا و احتجاج اهل كتاب را در اين زمينه تفصيل نداده؛ به همين دليل، مفسّران در توضيح اين آيات بر يك رأى نيستند. بعضى برآنند كه هريك از يهود و نصارا ادّعا داشتند كه بر دين ابراهيم بوده‌اند و ديگران از جمله مسلمانان، بر دين ابراهيم نيستند. دليل آن‌ها در برابر اسلام اين بود كه اسلام امورى را به شريعت ابراهيم افزوده و قرآن با توجّه به انحصار علم اهل كتاب به تورات و انجيل كه هر دو بعد از ابراهيم نازل شده‌اند، اين ادّعا را رد كرده است‌[1]:«يأَهلَ الكِتبِ لِمَ تُحاجّونَ فِى إِبرهيمَ و مَاأُنزِلَتِ التَّورل- ةُ و الإِنجِيلُ إِلَّا مِن بَعدهِ أَفلا تَعقِلون.»(آل‌عمران/ 3، 65) به نظرى ديگر، هر يك از يهود و نصارا در آغاز ادّعا داشتند كه ابراهيم عليه السلام از ما است؛ امّا رفته رفته مدّعى يهودى يا مسيحى بودن وى شدند[2]و به گفته‌اى، از آغاز چنين ادّعايى داشتند.[3]استدلال هر دو گروه اين بود كه دين حق يكى است و آن هم دين ما است؛ در نتيجه، يهوديان، ابراهيم را يهودى، و مسيحيان، وى را مسيحى مى‌شمردند.
پاسخ قرآن اين است: دين خداوند كه ابراهيم عليه السلام نيز بر آن بوده، بيش از يكى نيست و آن تسليم در برابر خداوند است (آل‌عمران/ 3، 67) پس شريعت موسى و عيسى عليهما السلام ريشه در دين ابراهيم دارد، نه اين‌كه ابراهيم، يهودى يا مسيحى باشد؛[4]به همين دليل اگر بنا باشد انحصار دينِ حق در يهوديّت يا نصرانيّت را بپذيريم، بايد بگوييم كه ابراهيم بر حق نيست؛ زيرا او نه يهودى بوده و نه مسيحى؛ حال آن‌كه هر دو گروه در حقّانيّت وى اتّفاق نظر دارند[5]:«و قَالوا كُونوا هُوداً أو نَصرى‌ تَهتَدوا قُل بَل مِلَّةَ إِبرهيِمَ حَنِيفاً.»(بقره/ 2، 135) و اگر قرآن ابراهيم را مُسلِم ناميده (آل‌عمران/ 3، 67) مقصود، تسليم بودن وى در برابر خداوند است؛[6]پس اين اشكال‌[7]كه قرآن پس از ابراهيم نازل شده و معنا ندارد كه ابراهيم،[1]. التحرير والتنوير، ج 3، ص 271
[2]. الميزان، ج 3، ص251
[3]. جامع البيان، مج3، ج 3، ص 416؛ تفسير قرطبى، ج 4، ص 69
[4]. الميزان، ج 3، ص253
[5]. المنار، ج 1، ص480 و 482
[6]. الميزان، ج 3، ص253
[7]. التبيان، ج 2، ص492