بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 191

اعلام مكرّر قرآن درباره ابراهيم كه:«و مَا كانَ مِن المُشرِكين»(بقره/ 2، 135؛ آل‌عمران/ 3، 67 و 95؛ نحل/ 16، 123) گواهى ديگر بر اين مطلب است؛[1]بنابراين براى توجيه گفته ابراهيم عليه السلام:«هذا رَبّى»نيازى نيست كه سخن او را بر استهزا[2]حمل كنيم يا چنين توجيه كنيم كه او خودِ كواكب ماه و خورشيد را نديده، بلكه نور آن‌ها را ديده و گمان كرده كه اين نور پروردگار است و مقصود او از«هذا ربّى»آن است كه پروردگار، نور خود را به من نشان مى‌دهد[3]يا جمله‌اى را در تقدير گرفته، بگوييم: اصل سخن اين بوده كه «يقولون هذا ربّى»[4]يا «هذا دليل على ربّى»[5]و يا «هذا ربّى على زعمكم».[6]
ب: جمله‌«و كَذ لِكَ نُرِى إِبرهيم ...»(انعام/ 6، 75) كه به بطلان الوهيّت اصنام در آيه 74 اشاره دارد، به ضميمه تعبير«فلمّا»در آيه 76 كه ارتباط ما بعد به ماقبل را مى‌رساند، نشان مى‌دهد كه آيات، به هم مربوط، و استدلال در امر اجرام با استدلال در امر اصنام، يك جريان به هم پيوسته است؛ در نتيجه آشكار مى‌سازد كه كلمه «نُرى» قضيه‌اى در گذشته را باز مى‌گويد كه هم‌چنان ادامه يافته و منظور از آيه اين است كه ما ملكوت آسمان و زمين را به ابراهيم نشان داديم و اين امور، او را بر آن داشت كه با پدرش آزر، در زمينه پرستش بت‌ها به محاجّه برخاسته، گمراهى آنان را روشن سازد و با اين موهبت او را هم‌چنان كمك كرديم تا آن‌گاه كه شب، وى را فرا گرفت و ستاره‌اى را ديد ...؛[7]بنابراين اوّلًا احتجاج‌هاى ابراهيم بر ضدّ بت‌پرستى و اجرام‌پرستى دستاورد مشاهده ملكوت آسمان‌ها و زمين بوده است.[8][1]. الهدى الى دينالمصطفى، ج 1، ص 75- 80
[2]. التفسير الكبير، ج13، ص 49؛ قصص الانبياء، شعراوى، ج 1، ص 493
[3]. تفسير قرطبى، ج 7،ص 19
[4]. التفسير الكبير، ج13، ص 50
[5]. كشف الاسرار، ج 3،ص 409
[6]. تفسير قرطبى، ج 7،ص 19؛ التفسير الكبير، ج 13، ص 49
[7]. الميزان، ج 7، ص169- 170 و 173
[8]. الميزان، ج 7، ص184- 185


صفحه 192

ثانياً ترتيب آيات نشان مى‌دهد كه ماجراى احتجاج برضدّ ستاره‌پرستان، در شام‌گاه همان روزى بوده كه ابراهيم عليه السلام برضدّ بت‌پرستى احتجاج كرده و در نتيجه به دست مى‌آيد كه او روز را تا شام به ردّ بت‌پرستى و شب را تا طلوع خورشيد، به احتجاج برضدّ ستاره‌پرستى و ماه‌پرستى پرداخته و هنگام طلوع خورشيد، ربوبيّت آن را نفى و توحيد را اعلام كرده است.[1]بنابراين، گويا مجموع احتجاج‌هاى او طىّ مدت تقريباً دو روز و يك شب (شبى كه در ميان دو روز بوده) رخ داده و پايان يافته است؛[2]هرچند بعضى، احتمال اين كه ستاره را در يك شب و ماه را در شب بعد ديده باشد[3]يا آن كه اين ماجرا در سه شب واقع شده باشد[4]را منتفى ندانسته‌اند.
ثالثاً با نظر به اين كه سيّاره زهره به سبب نزديك بودن مدار آن با خورشيد، بيش از 47 درجه‌] از آن فاصله نگرفته و پيوسته همراه آن است، هنگامى‌كه تحت‌الشعاع نباشد، گاهى در صبح‌گاهان پيش از طلوع خورشيد در مشرق ظاهر مى‌شود و گاهى در شام‌گاهان پس از غروب آن در مغرب پديدار مى‌گردد؛ آن‌گاه در برخى شب‌ها كه ماه در «مقابله» قرار دارد (چون شب‌هاى هيجدهم، نوزدهم و بيستم) غروب سيّاره زهره با فاصله يكى دو ساعت با طلوع ماه همراه است؛ از اين‌رو و با توجّه به ظاهر آيات 76- 77 انعام/ 6 كه طلوع ماه را به افول كوكب متّصل ساخته و نيز درخشندگى خاصّى كه ستاره ياد شده دارد كه با فرا رسيدن شب پيش از هر ستاره‌اى توجّه بيننده را به خود جلب مى‌كند، به دست مى‌آيد كه در ميان سيّاراتى كه صابئان آن‌ها را مى‌پرستيده‌اند، زهره، انطباق‌پذيرترين سيّاره با ويژگى‌هايى است كه آيه ارائه داده است.[5]روايات اهل بيت عليهم السلام نيز كوكب ياد شده را زهره دانسته‌اند؛[6]ولى از ابن‌عبّاس نقل شده كه آن را مشترى دانسته.[7]بعضى به قرينه آيه 49 نجم/ 53:«و أَنّهُ هُو رَبُّ الشّعرَى‌»كه جمله‌اى از صحف ابراهيم عليه السلام را باز گفته است، ستاره ياد شده را شعراى يمانى دانسته‌اند.[8][1]. الميزان، ج 7، ص183- 184
[2]. همان، ص 160
[3]. المنار، ج 7، ص560
[4]. منشور جاويد، ج11، ص 228
[5]. الميزان، ج 7، ص174
[6]. قصص الانبياء،راوندى، ص 107- 119؛ بحارالانوار، ج 11، ص 79
[7]. المنار، ج 7، ص556- 557؛ تفسير مراغى، مج 3، ج 7، ص 170
[8]. الارتباط الزمنى،ص 92


صفحه 193

ج. از شيوه سخن ابراهيم استفاده شده كه گويا پيش از روبه رو شدن با مشركان در انزواى كامل به سر مى‌برده؛ در نتيجه، وضعيّت او به طور كامل، وضعيّت انسان فطرى ابتدايى است كه با اجتماع انسانى، پيچيدگى‌هاى آن و آداب و رسوم حاكم بر آن، آشنايى نداشته و ناگهان با اين همه آشنا شده است. همين حالت را مى‌توان در ديگر آياتى كه احتجاج‌هاى او را با بت‌پرستان بيان كرده نيز مشاهده كرد؛ چنان‌كه درباره بت‌ها از آزر و قوم خويش مى‌پرسد كه اين‌ها چيستند؟ گويى هرگز بت‌پرستى را نديده بود. از آن‌جا كه او همواره خود را در برابر آزر به رعايت ادب ملزم مى‌دانسته نمى‌توان اين گونه سخن را (آن هم در نخستين برخوردها با آزر) تحقير خدايانى كه آزر آن‌ها را مقدّس مى‌دانسته، به شمار آورد.[1]روايات‌[2]و كلمات مورّخان‌[3]نيز حاكى از آن است كه چون نمرود در پى كشتن ابراهيم عليه السلام بوده، مادرش وى را در غارى به دنيا آورده و او برهه‌اى از زمان را به تنهايى در همان مخفى‌گاه و دور از اجتماع به سر برده است.
گفته مى‌شود: در اين زمينه، اختلافى بين عالمان حديث و تاريخ وجود ندارد؛[4]ولى گروهى از مفسّران، اين احتمال را كه ابراهيم پيش از احتجاج ياد شده در سوره انعام، با بت‌ها و اجرام آسمانى آشنايى نداشته باشد، به ادلّه ذيل منتفى دانسته‌اند: 1. بسيار بعيد به نظر مى‌رسد كه انسانى سال‌ها درون غارى زندگى كند و حتّى در يك شب تاريك نيز گام بيرون نگذارد.[5]2. ممكن است شيوه سخن او با آزر و قوم درباره بتان، از سر تحقير آن‌ها باشد و اين با رعايت ادب در برابر آزر منافاتى ندارد.[6]
3. سخن او در آيه 74 انعام/ 6 خطاب به آزر:«أَتَتّخِذُ أَصناماً ءَالِهَةً إِنّى أَرل- كَ و[1]. الميزان، ج 7، ص156- 158
[2]. بحارالانوار، ج12، ص 30؛ تفسير قمى، ج 1، ص 213؛ قصص الانبياء، ابن كثير، ص 107
[3]. تاريخ طبرى، ج 1،ص 143؛ تاريخ يعقوبى، ج 1، ص 23- 24؛ مروج الذهب، ج 1، 41
[4]. الميزان، ج 7، ص208
[5]. نمونه، ج 5، ص 311
[6]. منشور جاويد، ج11، ص 231


صفحه 194

قَومَكَ فِى ضَللٍ مُبين»به سخن كسى مى‌ماند كه مدّت‌ها با مخاطب خود مأنوس بوده و به همين دليل، يك‌سره انتقاد مى‌كند؛ از همين جا مى‌توان به دست آورد كه او با اجرام آسمانى نيز ناآشنا نبوده؛ زيرا جريان احتجاج با ستاره‌پرستان، پس از محاجّه با آزر رخ داده است؛[1]افزون بر اين در روايتى از امام صادق عليه السلام تصريح شده كه ابراهيم عليه السلام مدّتى در كنار آزر ماند و پس از آن در برابر بت‌ها واكنش نشان داد[2]و بر اساس آيات سوره انعام، احتجاج با ستاره‌پرستان پس از احتجاج با بت‌پرستان بوده است؛[3]حتّى برخى احتمال داده‌اند كه احتجاج با كوكب‌پرستان بعد از ترك بابل به مقصد شام‌[4]و با مردم حران بوده؛ زيرا اهل حران اجرام آسمانى را مى‌پرستيدند و مردم بابل بت‌پرست بودند[5]و ابراهيم كه لجاجت مشركان بابل را آزموده بود، اين بار براى مقابله با اجرام‌پرستان به شيوه مدارا و تظاهر به هم فكرى به آنان روى آورد؛[6]بنابراين، ماجراى احتجاج، مدّت‌ها پس از ترك مخفى‌گاه صورت پذيرفته است؛ ولى اين احتمال با ظاهر روايتى از امام رضا عليه السلام‌[7]ناسازگار است و بعضى، آن را مخالف ظاهر آيات قرآن نيز دانسته‌اند.[8]
پاسخ‌هاى ابراهيم عليه السلام به احتجاج و بهانه مشركان‌
خداوند دو احتجاج و يك بهانه از مشركان در برابر ابراهيم عليه السلام و پاسخ‌هاى وى را بازگفته كه به ترتيب ذكر آن در قرآن عبارت‌اند از:
الف. پاسخ ابراهيم عليه السلام به احتجاج پادشاه كه در آيه 258 بقره/ 2 بازگو شده و چكيده آن چنين است: پادشاه درباره پروردگار ابراهيم با او به احتجاج پرداخت. ابراهيم گفت:
پروردگار من كسى است كه زنده مى‌كند و مى‌ميراند. شاه گفت: من زنده مى‌كنم و مى‌ميرانم. ابراهيم پاسخ داد: خداوند خورشيد را از مشرق بيرون مى‌آورد، تو آن را از مغرب بيرون آور. پادشاه در برابر اين پاسخ مبهوت ماند .... در قرآن كريم، نام اين پادشاه‌[1]. منشور جاويد، ج11، ص 231
[2]. الكافى، ج 8، ص366
[3]. الميزان، ج 7، ص160
[4]. نمونه، ج 5، ص 312
[5]. قصص الانبياء،ابن‌كثير، ص 111
[6]. نمونه، ج 5، ص 312
[7]. بحار الانوار، ج11، ص 79
[8]. الميزان، ج 7، ص239- 240


صفحه 195

ذكر نشده؛ ولى روايات،[1]منابع تفسيرى‌[2]و نيز كتاب‌هاى تاريخ،[3]نام وى را نمرودبن كنعان ذكر كرده‌اند. قرآن تصريح دارد كه محاجّه او با ابراهيم عليه السلام بر سر ربوبيّت، به دليل پادشاهى و از سر نخوت بوده است:«أَن ءَاتَل- هُ اللّهُ المُلكَ».(بقره/ 2، 258) بعضى مرجع ضمير«ءَاتل- ه»را ابراهيم و مقصود از مُلك را ولايت شرعى دانسته‌اند؛[4]ولى بيش‌تر مفسّران اين قول را نپذيرفته‌اند.[5]در زمان احتجاج، ميان مفسّران اختلاف است.
برخى احتجاج را پس از شكستن بت‌ها به وسيله ابراهيم عليه السلام و پيش از افكندن وى در آتش‌[6]و برخى آن را بعد از رهايى از آتش دانسته‌اند[7]كه اين نظر را روايتى از امام صادق عليه السلام‌[8]و نيز روند داستان تأييد مى‌كند؛ زيرا نمرود با ابراهيم در ماجراى شكستن بت‌ها، به صورت حاكمى در برابر مجرم، برخورد داشته و محاكمه او درباره جرم، فرصتى براى محاجّه در اين كه آيا ربّ، اللّه است يا نمرود، باقى نمى‌گذاشت و بر فرض اگر محاجّه‌اى رخ مى‌داد، موضوع آن ربوبيّت بت‌ها مى‌بود، نه ربوبيّت نمرود.[9]
سنّ ابراهيم عليه السلام را هنگام اين احتجاج، 17 سال ذكر كرده‌اند.[10]در آيه 258 بقره/ 2 پرسش محذوفى از سوى نمرود وجود دارد كه پروردگار تو كيست؟[11]و جمله‌«رَبّى الَّذِى‌ يُحيى و يُميت»پاسخ آن است. ابراهيم عليه السلام در اين احتجاج ابتدا پايه استدلال را بر زنده كردن و ميراندن قرار داده؛ آن‌گاه مسأله حركت دادن خورشيد در مدار و طالع ساختن آن را طرح كرده و در توضيح اين برهان، سه بيان ارائه شده است.
1.برخى، مجموعه سخن او را يك برهان با ذكر دو مثال تلقّى كرده‌[12]و با توجّه به اين كه‌[1]. الكافى، ج 8، ص368؛ الدرالمنثور، ج 2، ص 24.
[2]. مجمع‌البيان، ج 2،ص 635؛ جامع البيان، مج 3، ج 3، ص 34
[3]. تاريخ طبرى، ج 1،ص 142
[4]. مجمع‌البيان، ج 2،ص 635؛ التفسير الكبير، ج 7، ص 23
[5]. التفسير الكبير، ج7، ص 23؛ الميزان، ج 2، ص 353
[6]. التفسير الكبير، ج7، ص 23؛ مجمع‌البيان، ج 2، ص 635
[7]. جامع البيان، مج3، ج 3، ص 38؛ تفسير قمى، ج 1، ص 94فرهنگ و معارف قرآن، اعلامالقرآن، 3جلد، مؤسسة بوستان كتاب - قم، چاپ: اول، 1385.اعلام القرآن ؛ ج‌1 ؛ص195
[8]. مجمع‌البيان، ج 2،ص 635
[9]. الميزان، ج 2، ص378
[10]. تفسير قرطبى، ج7، ص 18
[11]. مجمع‌البيان، ج2، ص 635؛ التفسير الكبير، ج 7، ص 25
[12]. التفسيرالكبير، ج7، ص 25؛ الصافى، ج 1، ص 286؛ المنار، ج 3، ص 46


صفحه 196

مستدل پيش از اثبات مطلب با دليلى كه ارائه داده، نبايد دليل ديگرى ارائه دهد، كوشيده‌اند تا سخن ابراهيم عليه السلام را به صورت يك دليل به هم پيوسته ارائه دهند؛ يعنى اصل حجّت، آن است كه آفريدگان، به احداث اشيا توانا نيستند؛ پس ناچار بايد قادر ديگرى متولّى احداث اشيا باشد و از جمله اين اشيا، احيا و اماته، و نمونه‌هايى ديگر از آن، ابرها و رعد و برق و نيز حركات افلاك و كواكب است؛ بنابراين، سخن ابراهيم عليه السلام‌«فَإِنَّ اللّهَ يَأتِى بِالشَّمسِ مِنَ‌المَشرِق ...)نه عدول از دليلى به دليل ديگر، بلكه بيان مثالى جديد است.[1]به اين بيان اشكال شده كه باز هم شبهه مربوط به زنده كردن و ميراندن دفع نشده و با اين حال، پرداختن به كلامى ديگر باعث اين توّهم مى‌شود كه نمرود كلام اوّل را باطل كرده و اين موجب خدشه‌دار شدن موقعيّت پيامبر است؛ افزون بر آن كه نمرود مى‌توانست بگويد:
طلوع خورشيد از مشرق، از جانب من است و اگر ربّ تو ديگرى است، بگو آن را از مغرب در آورد و در نتيجه ابراهيم عليه السلام با مغالطه سخت ترى روبه‌رو مى‌شد و اگر بر فرض، خداوند خورشيد را از مغرب بيرون مى‌آورد، آن وقت دليل وجود صانع، طلوع خورشيد از مغرب مى‌شد؛ حال آن كه حجّت او، طلوع خورشيد از مشرق بود؛ در نتيجه، دليل دوم ابراهيم نيز از بين مى‌رفت.[2]
2.زمام امر احيا و اماته در دست مؤثّر قادر و مختارى است كه احيا و اماته را به قدرت و اختيار خويش اعمال مى‌كند و او فقط خداوند سبحان است؛ زيرا مؤثّر غيرمختار اثر ثابت خواهد داشت و چنان‌چه احيا و اماته به او منسوب باشد، هيچ‌گاه نبايد احيا به اماته يا اماته به احيا تبديل شود. نمرود در پاسخ گفته:«أَنا أُحيى و أُميت»و حاصل سخن او اين است كه اگر مراد از احيا و اماته‌اى كه پايه استدلال است، احيا و اماته ابتدايى و بدون وسايط زمينى و آسمانى باشد، بديهى است كه اين امر، خلاف واقع است و اگر با اين وسايط باشد، هريك از ما نيز با توسّل به اسباب ياد شده، به انجام آن قادريم؛ چنان كه همه مى‌دانيم فرزند، با آميزش ايجاد مى‌شود و شخص با زهر مى‌ميرد. ابراهيم عليه السلام پاسخ داده كه‌[1]. التفسير الكبير، ج7، ص 27
[2]. همان، ص 27- 28


صفحه 197

احيا و اماته از سوى خداوند، به واسطه حركات فلكى حاصل مى‌شود؛ امّا اين حركات، نيازمند فاعل مدبّرى، يعنى خداوند متعالى است؛ زيرا او خورشيد را از مشرق بيرون مى‌آورد و اگر نمى‌پذيرى، آن را از مغرب بيرون آر. وقتى ثابت شد كه حركات افلاك از سوى خداوند است، احيا و اماته‌اى كه در پرتو اين حركات براى بشر ميسّر مى‌شود نيز به خداوند منتسب است و نه به انسان؛ پس اوّلًا مجموعه سخن ابراهيم عليه السلام يك برهان به هم پيوسته است، و ثانياً اين كه گفته مى‌شود نمرود در پى سخنان ابراهيم، يكى از دو زندانى را اعدام و ديگرى را رها كرد و گفت:«أَنا أُحيى و أُميت»، امرى بعيد است.[1]
اشكالى كه به اين قول وارد شده، اين است كه نمرود در اين احتجاج، مى‌خواهد ربوبيّت خود را اثبات كند و در همين جهت مدّعى است:«أَنا أُحيى و أُميت»؛ پس احيا و اماته‌اى كه او در نظر دارد، احيا و اماته‌اى نيست كه در خلال زندگى روزمره از سوى همگان رخ مى‌دهد؛ بلكه احيا و اماته‌اى مورد نظر او است كه جز نمرود كسى بر آن توانا نيست و همين مسأله، بيان روايات را كه نمرود، يكى از دو زندانى را كشته و ديگرى را آزاد كرده، تأييد مى‌كند.[2]شايد به همين دليل و نيز با توجّه به ظاهر آيه، برخى ديگر از مفسّران پذيرفته‌اند كه سخن ابراهيم عليه السلام از دو استدلال تشكيل شده و در ضمن احتجاج، از دليل اوّل عدول كرده و دليل ديگرى ارائه داده است؛ زيرا نمرود به مغالطه دست زد[3]و در نتيجه، ادامه دادن دليل اوّل، باعث مى‌شد تا امر بر حاضران مشتبه شود و با توجّه به اين كه انبيا براى روشن ساختن حق مبعوث شده‌اند، او به حجت آشكارترى روى آورد؛[4]چنان كه توضيح مغالطه نمرود با توجّه به نادانى بيش از حدّى كه بر حاضران حكم‌فرما بود، سودى نمى‌بخشيد و كسى ابراهيم را تصديق نمى‌كرد.[5]
3.استدلال ابراهيم عليه السلام بر پايه حيات (كه كنه آن مجهول است) و مرگ در موجودات زنده استوار است؛ به اين بيان كه طبيعت و نيز موجودات زنده، هيچ‌گونه نقشى نمى‌توانند در ايجاد حيات داشته باشند؛ به ويژه حيات حيوانى كه همراه با شعور و اراده است كه به‌[1]. التفسيرالكبير، ج7، ص 25- 26
[2]. الميزان، ج 2، ص353
[3]. مجمع‌البيان، ج 2،ص 635؛ البداية و النهايه، ج 1، ص 141- 142
[4]. مجمع‌البيان، ج 2،ص 636
[5]. الميزان، ج 2، ص351


صفحه 198

قطع، امرى غير مادّى شمرده مى‌شود؛[1]زيرا طبيعت خود، فاقد حيات است و حيات موجودات زنده همان وجود آنان، و مرگشان عدم آنان به شمار مى‌آيد و چيزى را توان ايجاد خود يا نابود ساختن خود نيست؛ بنابراين، احيا و اماته كه از بارزترين و سرنوشت سازترين مسائل در تدبير امور انسان‌ها است نمى‌تواند به هيچ يك از آفريدگان منتسب باشد و فقط به خداوند متعالى منتسب است.
بسيار روشن است كه در اين احتجاج، سخن در احيا و اماته حقيقى (احيا به معناى دميدن روح مانند نفخ روح در جنين، و اماته به معناى توفّى نفس و گرفتن روح و جان از بدن) است و نه احيا و اماته مجازى، مثل رها ساختن زندانى يا كشتن؛ امّا نمرود مغالطه و وانمود ساخت كه مقصود، احيا و اماته مجازى است و يك زندانى را كشته، ديگرى را آزاد ساخت.[2]روايتى از امام صادق عليه السلام نشان مى‌دهد كه ابراهيم كوشيد تا مغالطه او را دفع كند و از نمرود خواست تا دوباره حيات را به زندانى مقتول بازگرداند؛[3]ولى نوميدى ابراهيم از تنبّه مردم، وى را بر آن داشت كه استدلال نخست را رها ساخته، حجّت آشكارترى ارائه دهد:«فَإِنَّ اللّهَ يَأتِى بِالشَّمسِ مِنَ المَشرقِ فَأتِ بِها مِنَ المَغرِب». «فاء» تفريع نشان مى‌دهد كه اين حجّت بر همان ادّعاى پيشين نمرود، يعنى بر ربوبيت مبتنى است تا توهّم نشود كه نمرود در احتجاج اوّل پيروز شده است؛ هم‌چنين در بيان برهان دوم، ابراهيم از به كارگيرى تعبير«رَبّى الَّذى»پرهيز كرده و تعبير«فَإِنَّ اللّهَ»را به كار برده تا راه را بر مغالطه دوباره نمرود ببندد و نمرود نتواند «ربّى» را بر خويش منطبق سازد.
حاصل استدلال ابراهيم آن است كه اگر- چنان كه ادّعا دارى- تو ربّ من هستى، مقام ربوبيت اقتضا دارد كه ربّ، توان تصرّف در تدبير نظام هستى را داشته باشد و خداى سبحان، به تصرّف خويش خورشيد را از مشرق بيرون مى‌آورد تو نيز براى اثبات ربوبيّت خود در اين زمينه تصرّف كرده، آن را از مغرب بيرون آور تا ربوبيّت تو در كنار ربوبيّت خداوند يا برترى تو در ربوبيّت امور انسان‌ها] اثبات شود.[4]شايان ذكر است كه خورشيد[1]. الميزان، ج 2، ص351
[2]. همان، ص 350- 351
[3]. مجمع البيان، ج 2،ص 636
[4]. الميزان، ج 2، ص354- 355