احيا و اماته از سوى خداوند، به واسطه حركات فلكى حاصل مىشود؛ امّا اين حركات، نيازمند فاعل مدبّرى، يعنى خداوند متعالى است؛ زيرا او خورشيد را از مشرق بيرون مىآورد و اگر نمىپذيرى، آن را از مغرب بيرون آر. وقتى ثابت شد كه حركات افلاك از سوى خداوند است، احيا و اماتهاى كه در پرتو اين حركات براى بشر ميسّر مىشود نيز به خداوند منتسب است و نه به انسان؛ پس اوّلًا مجموعه سخن ابراهيم عليه السلام يك برهان به هم پيوسته است، و ثانياً اين كه گفته مىشود نمرود در پى سخنان ابراهيم، يكى از دو زندانى را اعدام و ديگرى را رها كرد و گفت:«أَنا أُحيى و أُميت»، امرى بعيد است.[1]
اشكالى كه به اين قول وارد شده، اين است كه نمرود در اين احتجاج، مىخواهد ربوبيّت خود را اثبات كند و در همين جهت مدّعى است:«أَنا أُحيى و أُميت»؛ پس احيا و اماتهاى كه او در نظر دارد، احيا و اماتهاى نيست كه در خلال زندگى روزمره از سوى همگان رخ مىدهد؛ بلكه احيا و اماتهاى مورد نظر او است كه جز نمرود كسى بر آن توانا نيست و همين مسأله، بيان روايات را كه نمرود، يكى از دو زندانى را كشته و ديگرى را آزاد كرده، تأييد مىكند.[2]شايد به همين دليل و نيز با توجّه به ظاهر آيه، برخى ديگر از مفسّران پذيرفتهاند كه سخن ابراهيم عليه السلام از دو استدلال تشكيل شده و در ضمن احتجاج، از دليل اوّل عدول كرده و دليل ديگرى ارائه داده است؛ زيرا نمرود به مغالطه دست زد[3]و در نتيجه، ادامه دادن دليل اوّل، باعث مىشد تا امر بر حاضران مشتبه شود و با توجّه به اين كه انبيا براى روشن ساختن حق مبعوث شدهاند، او به حجت آشكارترى روى آورد؛[4]چنان كه توضيح مغالطه نمرود با توجّه به نادانى بيش از حدّى كه بر حاضران حكمفرما بود، سودى نمىبخشيد و كسى ابراهيم را تصديق نمىكرد.[5]
3.استدلال ابراهيم عليه السلام بر پايه حيات (كه كنه آن مجهول است) و مرگ در موجودات زنده استوار است؛ به اين بيان كه طبيعت و نيز موجودات زنده، هيچگونه نقشى نمىتوانند در ايجاد حيات داشته باشند؛ به ويژه حيات حيوانى كه همراه با شعور و اراده است كه به[1]. التفسيرالكبير، ج7، ص 25- 26
[2]. الميزان، ج 2، ص353
[3]. مجمعالبيان، ج 2،ص 635؛ البداية و النهايه، ج 1، ص 141- 142
[4]. مجمعالبيان، ج 2،ص 636
[5]. الميزان، ج 2، ص351
قطع، امرى غير مادّى شمرده مىشود؛[1]زيرا طبيعت خود، فاقد حيات است و حيات موجودات زنده همان وجود آنان، و مرگشان عدم آنان به شمار مىآيد و چيزى را توان ايجاد خود يا نابود ساختن خود نيست؛ بنابراين، احيا و اماته كه از بارزترين و سرنوشت سازترين مسائل در تدبير امور انسانها است نمىتواند به هيچ يك از آفريدگان منتسب باشد و فقط به خداوند متعالى منتسب است.
بسيار روشن است كه در اين احتجاج، سخن در احيا و اماته حقيقى (احيا به معناى دميدن روح مانند نفخ روح در جنين، و اماته به معناى توفّى نفس و گرفتن روح و جان از بدن) است و نه احيا و اماته مجازى، مثل رها ساختن زندانى يا كشتن؛ امّا نمرود مغالطه و وانمود ساخت كه مقصود، احيا و اماته مجازى است و يك زندانى را كشته، ديگرى را آزاد ساخت.[2]روايتى از امام صادق عليه السلام نشان مىدهد كه ابراهيم كوشيد تا مغالطه او را دفع كند و از نمرود خواست تا دوباره حيات را به زندانى مقتول بازگرداند؛[3]ولى نوميدى ابراهيم از تنبّه مردم، وى را بر آن داشت كه استدلال نخست را رها ساخته، حجّت آشكارترى ارائه دهد:«فَإِنَّ اللّهَ يَأتِى بِالشَّمسِ مِنَ المَشرقِ فَأتِ بِها مِنَ المَغرِب». «فاء» تفريع نشان مىدهد كه اين حجّت بر همان ادّعاى پيشين نمرود، يعنى بر ربوبيت مبتنى است تا توهّم نشود كه نمرود در احتجاج اوّل پيروز شده است؛ همچنين در بيان برهان دوم، ابراهيم از به كارگيرى تعبير«رَبّى الَّذى»پرهيز كرده و تعبير«فَإِنَّ اللّهَ»را به كار برده تا راه را بر مغالطه دوباره نمرود ببندد و نمرود نتواند «ربّى» را بر خويش منطبق سازد.
حاصل استدلال ابراهيم آن است كه اگر- چنان كه ادّعا دارى- تو ربّ من هستى، مقام ربوبيت اقتضا دارد كه ربّ، توان تصرّف در تدبير نظام هستى را داشته باشد و خداى سبحان، به تصرّف خويش خورشيد را از مشرق بيرون مىآورد تو نيز براى اثبات ربوبيّت خود در اين زمينه تصرّف كرده، آن را از مغرب بيرون آور تا ربوبيّت تو در كنار ربوبيّت خداوند يا برترى تو در ربوبيّت امور انسانها] اثبات شود.[4]شايان ذكر است كه خورشيد[1]. الميزان، ج 2، ص351
[2]. همان، ص 350- 351
[3]. مجمع البيان، ج 2،ص 636
[4]. الميزان، ج 2، ص354- 355
نزد آنان، خود ربّ و يكى از آلهه به شمار مىآمد؛ امّا آن را تحت ربوبيّت خالق و طلوع و غروبش را مستند به خداوند كه به گمان آنان رب الارباب بود، مىدانستند.[1]نمرود نيز با وجود پذيرش اين مطلب در پى آن بود كه برترى انحصارى خويش را در زمينه ربوبيّت انسان و امور مربوط به انسان] ثابت كند.[2]نمرود در برابر اين استدلال، مبهوت ماند:
«فَبُهِتَ الَّذِى كَفَر»؛ زيرا نه مىتوانست بگويد: طلوع و غروب خورشيد نيازمند به سبب نيست و نه مىتوانست بگويد: اين فعل، به خود خورشيد مستند بوده و به خداوند استنادى ندارد؛ زيرا مخالف با عقيده قومش بود و نه مىتوانست بگويد: خورشيد ربّ است؛ امّا خود تحت ربوبيّت من به شمار مىرود و اين من هستم كه خورشيد را از مشرق طالع مىسازم؛ زيرا در اين صورت ابراهيم از او مىخواست كه خورشيد را از مغرب بيرون آورد؛[3]افزون بر آن كه خورشيد، پيش از آن كه نمرود وجود داشته باشد، در مدار خويش طلوع و غروب داشته؛ با اين حال، نمرود چگونه مىتوانست طلوع و غروب آن را به خود منتسب سازد؛ به همين دليل در برابر سخن ابراهيم عليه السلام مبهوت ماند.[4]
ب. پاسخ ابراهيم عليه السلام به احتجاج قوم خود:«و حاجَّهُ قَومُهُ قالَ أَتُحجّونّى فِى اللّهِ و قَد هَدَل- ن ....»(انعام/ 6، 80) در اين آيات، احتجاج قوم برضدّ ابراهيم با صراحت بازگو نشده؛ امّا مىتوان فهميد كه سخن آنان بر ترساندن ابراهيم و تهديد حضرت، به خشم خدايان استوار بوده تا به اين وسيله او را وادارند: اوّلًا از عقيده به ربوبيّت آفريدگار دست بردارد و ثانياً ربوبيّت خدايان مشركان را بپذيرد.[5]
درباره هريك از بخشهاى پنجگانه پاسخ ابراهيم عليه السلام در آيات 80- 82 انعام، آراى گوناگونى ارائه شده است. اغلب، جمله«أَتُحجّونّى فِىاللّهِ و قَد هَدَل- ن»(انعام/ 6، 80) را[1]. الميزان، ج 2، ص351
[2]. همان، ص 350
[3]. همان، ص 351
[4]. تفسير قمى، ج 1، ص94؛ منشور جاويد، ج 11، ص 258
[5]. التبيان، ج 4، ص188؛ مجمع البيان، ج 4، ص 505؛ الميزان، ج 7، ص 192- 193
اعلام بىنيازى از احتجاج پس ازدستيابى به حقيقت دانستهاند.[1]جمله«و لا أَخافُ ما تُشرِكونَ بِهِ إِلَّا أَن يَشاءَ رَبّى شَيئاً»(انعام/ 6، 80) چنين توضيح داده شده كه من از خدايان شما نمىترسم، مگر آنكه خداوند آنها را زنده كند و زيانى به من برسانند كه در اين صورت، آشكار مىشود اين موجودات حادث بوده، در نتيجه خود، دليل بر توحيد به شمار مىآيند[2]يا اينكه مگر خداوند بخواهد ابتدائاً مرا به امر ناخوشايندى دچار سازد[3]يا به دليل بعضى گناهان، عذاب كند[4]يا آن كه باتوجّه به جمله«وَسِعَ رَبّى كُلَّ شَىءٍ عِلماً»(انعام/ 6، 80) مقصود آن است كه من از خدايان شما نمىترسم؛ مگر آنكه خداوند بخواهد آنان را وسيله ضررى بر من قرار دهد؛ چنان كه ممكن است در علم خداوند كه همه چيز را فرا گرفته، چنين امورى در سرنوشت من وجود داشته باشد؛[5]ولى بعضى[6]اين توضيحات را نپذيرفته و سخن ابراهيم عليه السلام در آيات ياد شده را شامل 4 استدلال بر ضدّ مشركان دانستهاند:
1.«أَتُحجّونّى فِى اللّهِ و قَد هَدَل- ن». ابراهيم عليه السلام در اين فقره هدايت خود را دليل بر ربوبيّت خداى سبحان قرار داده است؛ به اين بيان كه خداوند ادلّه ربوبيّت خويش و نفى ربوبيّت از ديگران را به من آموخته و به اين وسيله مرا به سوى خود هدايت كرده؛ پس او ربّ من است و نه ديگرى؛ چنان كه هدايت به سوى ربّ، بخشى از تدبير امر عبد، و از جمله شؤون ربوبيت است. مشركان در برابر اين دليل نمىتوانستند بگويند كه برخى از خدايان ما، تو را به اين دليل رهنمون شدهاند؛ زيرا معنا ندارد آنها كسى را برضدّ خود هدايت كنند.[7]
2.«و لا أَخافُ ما تُشرِكونَ بِه». من ترسى از خدايان شما ندارم؛ زيرا خدايان شما همگى آفريدگانى تحت تدبيرند كه هيچ سود و زيانى ندارند؛ پس ترس از آنها بىمعنا است و چون از آنها نمىترسم، دليل شما از اعتبار ساقط است؛ زيرا دليل شما مبتنى بر آن است كه من از روى ترس و براى آنكه زيانى به من نرسانند، آنها را عبادت كنم و اين در گرو آن است كه ترسى در من وجود داشته باشد؛ ولى وقتى ترسى وجود ندارد، حجّت شما[1]. التفسير الكبير، ج13، ص 58؛ تفسير ابن كثير، ج 2، ص 157
[2]. مجمع البيان، ج 4،ص 505؛ التفسير الكبير، ج 13، ص 58
[3]. التبيان، ج 4، ص188؛ مجمعالبيان، ج 4، ص 505
[4]. التبيان، ج 4، ص188؛ مجمعالبيان، ج 4، ص 505
[5]. الميزان، ج 7، ص197
[6]. همان، ص 193- 196
[7]. همان، ص 194
از پايه ويران است.[1]اين بخش از سخن ابراهيم عليه السلام افزون بر استدلال ياد شده، راه را بر خدشه احتمالى درباره استدلال نخست نيز بسته است؛ چنان كه در برابر استدلال نخست ابراهيم، امكان داشت مشركان اعتقاد به توحيد و ردّ خدايان را به بتها يا اجرام آسمانى نسبت داده، بگويند: خدايان ما بر تو خشم گرفته و اين استدلالها را به تو القا كردهاند تا تو را از خويش دور سازند. ابراهيم با اين بيان گوشزد كرده كه به دليل ناتوانى خدايان مشركان از اين خطر كه بتوانند چيزى را به او القا كنند يا تأثيرى بر او داشته باشند، آسوده خاطر است.[2]
3.«إِلَّا أَن يَشاءَ رَبّى شَيئاً». اين استدلال مبتنى بر فرض است؛ به اين بيان كه اگربر فرض، ترسى از خدايان شما در دل من راه يابد، اين ترس پديدهاى است كه به هر حال، آفريده خدا بوده، به مشيّت او مستند است. جمله«وَسِعَ رَبّى كُلَّ شَىءٍ عِلماً»ارائه دليل بر اين ادّعا است؛ به اين صورت كه خداوند مالك همه هستى بوده، از آنچه در ملك او رخ مىدهد، آگاه است؛ از همين رو امكان ندارد پديدهاى بدون اذن او تحقق يابد؛ بنابراين، از آن جا كه ترس مفروض با اجازه خداوند در من پديد آمده، خود دليل بر آن است كه من تحت ربوبيّت و تدبير خداوند متعالى قرار دارم؛ پس همين ترس، ربوبيّت خداوند را اثبات و آن را از ديگران نفى مىكند.[3]
4.«و كَيفَ أَخافُ ما أَشرَكتُم و لاتَخافونَ أَنَّكُم أَشرَكتُم بِاللّهِ مالَم يُنزّل بِهِ عَلَيكُم سُلطناً فَأَىُّ الفَريقَينِ أَحقُّ بِالأَمنِ إِن كُنتُم تَعلَمون»(انعام/ 6، 81) شما كسانى را شريك ربوبيّت خداوند متعالى قرار دادهايد كه نه خود زمامدار سود و زيانى هستند كه ترس از آنان را توجيه كند و نه دليلى وجود دارد كه نشان دهد آفريدگار، آنها را شريك خود قرار داده است و شما پذيرفتهايد كه همه موجودات، حتّى خدايان شما آفريده اويند؛ پس او صاحب همه چيز است و اگر در امر تدبير و اداره جهان براى خويش شريكى قرار داده و عبادت او را بر ما واجب كرده بود، راه آن بود كه از طريق وحى يا برهانى متّكى بر آثار خارجى يا نشانههايى يقينآور، اين امر را براى انسانها روشن مىساخت؛ حال آن كه از(1) (2) 1 و. الميزان، ج 7،ص 194
[3]. همان، ص 195
هيچ يك خبرى نيست. در چنين وضعيّتى شما خود بگوييد: كدام يك از ما از خطر دورتر و به امن نزديكتر است و از آنجا كه پاسخ روشن است، و مخاطب نيز به آن معترف بوده، ابراهيم عليه السلام خود پاسخ داده است:«الَّذينَ ءَامَنوا و لَم يَلبِسوا إِيمنَهُم بِظُلمٍ أُولئِكَ لَهُم الأَمنُ و هُم مُهتَدون».(انعام/ 6، 82) شما به ربّى كه دليلى بر ربوبيّت آن نيست و من به ربّى كه بر ربوبيّتش دليل اقامه شده، باور داريم. ايمان، به اصل ربوبيّت گرچه حق است؛ ولى هرگونه ايمانى، آدمى را از عذاب جاويد در امان نمىدارد؛ بلكه امنآورى ايمان، منوط به آن است كه اثر آن با «ظلم» از بين نرفته باشد و ظلم (فاصله گرفتن از محور عدل) در زمينه اعتقاد، همواره به معناى باور داشتن امرى بدون واقعيّت خارجى است كه از بارزترين مصاديق آن، اعتقاد به ربوبيّت خدايان دروغين به شمار مىرود.
احتجاجات گذشته ابراهيم به قدر كافى روشن ساخته كه ربوبيّت غير خداوند نه تنها دليلى است، بلكه دليل بر خلاف آن وجود دارد؛ پس ايمان پيراسته از ظلم، فقط ايمان به ربوبيت آفريدگار است؛ در نتيجه، امن فقط در سايه ايمان به ربوبيّت آفريدگار يكتا امكاندارد[1]:«و تِلكَ حُجَّتُنا ءَاتَينها إِبرهيمَ عَلَى قومِهِ ...». (انعام/ 6، 83)
ج. پاسخ ابراهيم عليه السلام به بهانه قوم خود براى توجيه بتپرستى يگانه بهانه قوم ابراهيم براى توجيه بتپرستى، در برابر احتجاجهاى حضرت، تقليد از نياكان بوده است:«... قالوا بَل وَجَدنا ءَاباءَنا كَذلِكَ يَفعَلون»(شعراء/ 26، 74) و پاسخ ابراهيم اين بود:«أَفَرءَيتُم ما كُنتُم تَعبُدونَ* أَنتُم و ءَاباؤُكُمُ الأَقدَمونَ* فإِنَّهُم عَدوٌّ لّى إِلَّا ربَّ العلَمين».
(شعراء/ 26، 75- 77) پذيرش مردم خواه از سوى نسلهاى گذشته يا نسل موجود، هرگز نمىتواند باطلى را به حق يا حقّى را به باطل تبديل كند، و عبادتِ معبودهاى دروغين، مايه نابودى است؛ بدون آنكه پذيرش چندين نسل در اين واقعيّت تغييرى پديد آورد.[2]
بتشكنى ابراهيم عليه السلام
قرآن كريم در آيات 57- 67 انبياء/ 21 و 90- 96 صافات/ 37 ماجراى شكستن[1]. الميزان، ج 7، ص199- 204
[2]. التفسير الكبير، ج24، ص 142؛ الميزان، ج 15، ص 283
بتها به وسيله ابراهيم را باز گفته است. آيات سوره انبياء بيان مىكند كه مشركان، قيام او بر ضدّ بتپرستى را جدّى نگرفته بودند:«قالوا أَجِئتَنا بِالحَقّ أَم أَنتَ مِنَاللعبِين».
(انبياء/ 21، 55) ابراهيم عليه السلام طبق آيه 56 جدّيت خود را اعلام داشته و در آيه 57 از قول او بازگو شده كه«و تَاللّهِ لَأَكيدنَّ أَصنمَكُم بَعدَ أَن تُوَلّوا مُدبِرين».گفته شده كه اين آيه، فقط تصميم درونى ابراهيم عليه السلام را بازگفته است؛[1]چنان كه او در برابر امّتى مشرك، متعصّب و مقتدر قرار داشته؛ بنابراين، معنا ندارد كه تصميم خويش را آن هم با تعيين زمان اجراى آن اعلان داشته باشد.[2]
ابراهيم تصميم خويش را به زمانى موكول ساخت كه بتواند در شهر تنها باشد:«بَعدَ أَن تَولّوا مُدبِرين». (انبياء/ 21، 57) احتمال داده شده كه مقصود از اين جمله، خروج بتپرستان از بتكده است، نه از شهر؛[3]ولى نظر به مجموعه ماجرا، اين احتمال را منتفى مىسازد. طبيعى است كه اگر بنابر تخليه معبد بود، عذر بيمارى را براى باقى ماندن در معبد از ابراهيم نمىپذيرفتند. آيات 88- 90 صافات/ 37:«فَنظَرَ نَظرَةً فِىالنُّجوم ...»بيان مىكند كه اين فرصت فرا رسيد و مردم آماده شده بودند تا شهر را براى شركت در مراسم عيد[4]ترك كنند؛ امّا ابراهيم عذر آورد كه بيمار است؛ آنها از شهر بيرون رفتند و او در آن جا ماند:«فَقالَ إِنّى سَقيم.»تعبير«فَنظَرَ نَظرَةً فِى النُّجوم ...)مىرساند كه چه بسا عيد آنان در تابستان واقع مىشده و شب براى اجراى مراسم مناسبتر بوده است.[5]پس از آنكه مردم از او دور شدند، به سراغ بتها آمده، از سر استهزاى بتها[6]يا تقبيح بت پرستان[7]و يا از سر خشم،[8]از آنها خواست تا از غذايى كه مشركان براى تبرّك پيش آنها نهاده بودند، بخورند:«فَراغَ إِلى ءَالِهَتِهِم فَقالَ أَلَا تَأكُلونَ* مالَكُم لاتَنطِقون»(صافات/ 37، 91- 92)[1]. تفسير قرطبى، ج17، ص 196
[2]. الميزان، ج 14، ص298
[3]. تفسير ابن كثير، ج4، ص 15؛ الميزان، ج 14، ص 298
[4]. الكافى، ج 8، ص369
[5]. منشور جاويد، ج11، ص 246
[6]. جامع البيان، مج12، ج 23، ص 86
[7]. مجمعالبيان، ج 8،ص 703
[8]. الميزان، ج 17، ص149
آنگاه با تيشه نجّارى[1]يا تبر[2]به طرف بتها رفت:«فَراغَ عَلَيهِم ضَرباً بِاليَمين»(صافات/ 37، 93) و با ضربههاى خويش، آنها را قطعه قطعه كرد:«فَجَعَلهُم جُذذاً»(انبياء/ 21، 58)[3]امّا از تعرّض به بت بزرگ (افلون[4]) خوددارى كرد:«إِلَّا كَبيراً لَهم».
(انبياء/ 21، 58) در اينكه بزرگتر بودن اين بت از نظر منزلت نزد بتپرستان يا از نظر جثّه و حجم بوده، دو احتمال داده شده است.[5]
قرآن، انگيزه ابراهيم عليه السلام را در عدم تعرض به بت بزرگ، چنين بيان داشته:«لَعَلَّهُم إِليهِ يَرجِعون».(انبياء/ 21، 58) گرچه به احتمالى، مرجع ضمير«اليه»، بت بزرگ[6]يا خداوند متعالى[7]است، بيشتر مفسّران، مرجع ضمير را ابراهيم عليه السلام دانستهاند؛[8]بنابراين، انگيزه ابراهيم عليه السلام آن بوده كه مردم براى دستگيرى وى به سراغ او آمده و او با آنها محاجّه كند و بطلان خدايى بتها را آشكار سازد[9]يا آنكه به عقيده ابراهيم درآمده، از باطل دست بكشند.[10]ابراهيم پس از شكستن بتها، تبر خويش را به گردن بت بزرگ آويخت و از بتكده خارج شد.[11]مشركان پس از بازگشت و روبهرو شدن با آن صحنه، عامل اين كار را ستمگر خوانده، به جستوجوى او پرداختند:«قالوا مَن فَعَلَ هذا بَالِهتِنا إِنّهُ لَمِنَ الظلِمين».(انبياء/ 21، 59) احتمال داده شده كه«مَن»در اين آيه، موصوله و در نتيجه مفاد آيه، پرس و جو از عامل نباشد؛[12]ولى به دليل آنكه در آيه بعد، پاسخ گروهى از مشركان نقل شده كه«قالوا سَمِعنا فَتىً يَذكُرهُم يُقالُ لَهُ إِبرهيم»(انبياء/ 21، 60) اين احتمال نادرست مىنمايد.[13][1]. الكافى، ج 8، ص369
[2]. مجمعالبيان، ج 7،ص 84؛ جامع البيان، مج 10، ج 17، ص 51
[3]. تفسير قمى، ج 2، ص71؛ جامع البيان، مج 10، ج 17، ص 51
[4]. بحارالانوار، ج39، ص 53
[5]. مجمعالبيان، ج 7،ص 84؛ تفسير قرطبى، ج 17، ص 197
[6]. تفسير قرطبى، ج17، ص 197 (7) (8) 7 و. الميزان، ج14، ص 299
[9]. مجمعالبيان، ج 7،ص 84؛ التفسير الكبير، ج 22، ص 183
[10]. تفسير قرطبى، ج17، ص 197؛ التفسير الكبير، ج 22، ص 183
[11]. جامع البيان، مج10، ج 17، ص 51؛ مجمعالبيان، ج 7، ص 84
[12]. مجمع البيان، ج7، ص 84
[13]. الميزان، ج 14، ص299 و 300