بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 202

هيچ يك خبرى نيست. در چنين وضعيّتى شما خود بگوييد: كدام يك از ما از خطر دورتر و به امن نزديك‌تر است و از آن‌جا كه پاسخ روشن است، و مخاطب نيز به آن معترف بوده، ابراهيم عليه السلام خود پاسخ داده است:«الَّذينَ ءَامَنوا و لَم يَلبِسوا إِيمنَهُم بِظُلمٍ أُولئِكَ لَهُم الأَمنُ و هُم مُهتَدون».(انعام/ 6، 82) شما به ربّى كه دليلى بر ربوبيّت آن نيست و من به ربّى كه بر ربوبيّتش دليل اقامه شده، باور داريم. ايمان، به اصل ربوبيّت گرچه حق است؛ ولى هرگونه ايمانى، آدمى را از عذاب جاويد در امان نمى‌دارد؛ بلكه امن‌آورى ايمان، منوط به آن است كه اثر آن با «ظلم» از بين نرفته باشد و ظلم (فاصله گرفتن از محور عدل) در زمينه اعتقاد، همواره به معناى باور داشتن امرى بدون واقعيّت خارجى است كه از بارزترين مصاديق آن، اعتقاد به ربوبيّت خدايان دروغين به شمار مى‌رود.
احتجاجات گذشته ابراهيم به قدر كافى روشن ساخته كه ربوبيّت غير خداوند نه تنها دليلى است، بلكه دليل بر خلاف آن وجود دارد؛ پس ايمان پيراسته از ظلم، فقط ايمان به ربوبيت آفريدگار است؛ در نتيجه، امن فقط در سايه ايمان به ربوبيّت آفريدگار يكتا امكان‌دارد[1]:«و تِلكَ حُجَّتُنا ءَاتَينها إِبرهيمَ عَلَى‌ قومِهِ ...». (انعام/ 6، 83)
ج. پاسخ ابراهيم عليه السلام به بهانه قوم خود براى توجيه بت‌پرستى يگانه بهانه قوم ابراهيم براى توجيه بت‌پرستى، در برابر احتجاج‌هاى حضرت، تقليد از نياكان بوده است:«... قالوا بَل وَجَدنا ءَاباءَنا كَذلِكَ يَفعَلون»(شعراء/ 26، 74) و پاسخ ابراهيم اين بود:«أَفَرءَيتُم ما كُنتُم تَعبُدونَ* أَنتُم و ءَاباؤُكُمُ الأَقدَمونَ* فإِنَّهُم عَدوٌّ لّى إِلَّا ربَّ العلَمين».
(شعراء/ 26، 75- 77) پذيرش مردم خواه از سوى نسل‌هاى گذشته يا نسل موجود، هرگز نمى‌تواند باطلى را به حق يا حقّى را به باطل تبديل كند، و عبادتِ معبودهاى دروغين، مايه نابودى است؛ بدون آن‌كه پذيرش چندين نسل در اين واقعيّت تغييرى پديد آورد.[2]
بت‌شكنى ابراهيم عليه السلام‌
قرآن كريم در آيات 57- 67 انبياء/ 21 و 90- 96 صافات/ 37 ماجراى شكستن‌[1]. الميزان، ج 7، ص199- 204
[2]. التفسير الكبير، ج24، ص 142؛ الميزان، ج 15، ص 283


صفحه 203

بت‌ها به وسيله ابراهيم را باز گفته است. آيات سوره انبياء بيان مى‌كند كه مشركان، قيام او بر ضدّ بت‌پرستى را جدّى نگرفته بودند:«قالوا أَجِئتَنا بِالحَقّ أَم أَنتَ مِنَ‌اللعبِين».
(انبياء/ 21، 55) ابراهيم عليه السلام طبق آيه 56 جدّيت خود را اعلام داشته و در آيه 57 از قول او بازگو شده كه‌«و تَاللّهِ لَأَكيدنَّ أَصنمَكُم بَعدَ أَن تُوَلّوا مُدبِرين».گفته شده كه اين آيه، فقط تصميم درونى ابراهيم عليه السلام را بازگفته است؛[1]چنان كه او در برابر امّتى مشرك، متعصّب و مقتدر قرار داشته؛ بنابراين، معنا ندارد كه تصميم خويش را آن هم با تعيين زمان اجراى آن اعلان داشته باشد.[2]
ابراهيم تصميم خويش را به زمانى موكول ساخت كه بتواند در شهر تنها باشد:«بَعدَ أَن تَولّوا مُدبِرين». (انبياء/ 21، 57) احتمال داده شده كه مقصود از اين جمله، خروج بت‌پرستان از بتكده است، نه از شهر؛[3]ولى نظر به مجموعه ماجرا، اين احتمال را منتفى مى‌سازد. طبيعى است كه اگر بنابر تخليه معبد بود، عذر بيمارى را براى باقى ماندن در معبد از ابراهيم نمى‌پذيرفتند. آيات 88- 90 صافات/ 37:«فَنظَرَ نَظرَةً فِى‌النُّجوم ...»بيان مى‌كند كه اين فرصت فرا رسيد و مردم آماده شده بودند تا شهر را براى شركت در مراسم عيد[4]ترك كنند؛ امّا ابراهيم عذر آورد كه بيمار است؛ آن‌ها از شهر بيرون رفتند و او در آن جا ماند:«فَقالَ إِنّى سَقيم.»تعبير«فَنظَرَ نَظرَةً فِى النُّجوم ...)مى‌رساند كه چه بسا عيد آنان در تابستان واقع مى‌شده و شب براى اجراى مراسم مناسب‌تر بوده است.[5]پس از آن‌كه مردم از او دور شدند، به سراغ بت‌ها آمده، از سر استهزاى بت‌ها[6]يا تقبيح بت پرستان‌[7]و يا از سر خشم،[8]از آن‌ها خواست تا از غذايى كه مشركان براى تبرّك پيش آن‌ها نهاده بودند، بخورند:«فَراغَ إِلى‌ ءَالِهَتِهِم فَقالَ أَلَا تَأكُلونَ* مالَكُم لاتَنطِقون»(صافات/ 37، 91- 92)[1]. تفسير قرطبى، ج17، ص 196
[2]. الميزان، ج 14، ص298
[3]. تفسير ابن كثير، ج4، ص 15؛ الميزان، ج 14، ص 298
[4]. الكافى، ج 8، ص369
[5]. منشور جاويد، ج11، ص 246
[6]. جامع البيان، مج12، ج 23، ص 86
[7]. مجمع‌البيان، ج 8،ص 703
[8]. الميزان، ج 17، ص149


صفحه 204

آن‌گاه با تيشه نجّارى‌[1]يا تبر[2]به طرف بت‌ها رفت:«فَراغَ عَلَيهِم ضَرباً بِاليَمين»(صافات/ 37، 93) و با ضربه‌هاى خويش، آن‌ها را قطعه قطعه كرد:«فَجَعَلهُم جُذذاً»(انبياء/ 21، 58)[3]امّا از تعرّض به بت بزرگ (افلون‌[4]) خوددارى كرد:«إِلَّا كَبيراً لَهم».
(انبياء/ 21، 58) در اين‌كه بزرگ‌تر بودن اين بت از نظر منزلت نزد بت‌پرستان يا از نظر جثّه و حجم بوده، دو احتمال داده شده است.[5]
قرآن، انگيزه ابراهيم عليه السلام را در عدم تعرض به بت بزرگ، چنين بيان داشته:«لَعَلَّهُم إِليهِ يَرجِعون».(انبياء/ 21، 58) گرچه به احتمالى، مرجع ضمير«اليه»، بت بزرگ‌[6]يا خداوند متعالى‌[7]است، بيش‌تر مفسّران، مرجع ضمير را ابراهيم عليه السلام دانسته‌اند؛[8]بنابراين، انگيزه ابراهيم عليه السلام آن بوده كه مردم براى دست‌گيرى وى به سراغ او آمده و او با آن‌ها محاجّه كند و بطلان خدايى بت‌ها را آشكار سازد[9]يا آن‌كه به عقيده ابراهيم درآمده، از باطل دست بكشند.[10]ابراهيم پس از شكستن بت‌ها، تبر خويش را به گردن بت بزرگ آويخت و از بتكده خارج شد.[11]مشركان پس از بازگشت و روبه‌رو شدن با آن صحنه، عامل اين كار را ستم‌گر خوانده، به جست‌وجوى او پرداختند:«قالوا مَن فَعَلَ هذا بَالِهتِنا إِنّهُ لَمِنَ الظلِمين».(انبياء/ 21، 59) احتمال داده شده كه‌«مَن»در اين آيه، موصوله و در نتيجه مفاد آيه، پرس و جو از عامل نباشد؛[12]ولى به دليل آن‌كه در آيه بعد، پاسخ گروهى از مشركان نقل شده كه‌«قالوا سَمِعنا فَتىً يَذكُرهُم يُقالُ لَهُ إِبرهيم»(انبياء/ 21، 60) اين احتمال نادرست مى‌نمايد.[13][1]. الكافى، ج 8، ص369
[2]. مجمع‌البيان، ج 7،ص 84؛ جامع البيان، مج 10، ج 17، ص 51
[3]. تفسير قمى، ج 2، ص71؛ جامع البيان، مج 10، ج 17، ص 51
[4]. بحارالانوار، ج39، ص 53
[5]. مجمع‌البيان، ج 7،ص 84؛ تفسير قرطبى، ج 17، ص 197
[6]. تفسير قرطبى، ج17، ص 197 (7) (8) 7 و. الميزان، ج14، ص 299
[9]. مجمع‌البيان، ج 7،ص 84؛ التفسير الكبير، ج 22، ص 183
[10]. تفسير قرطبى، ج17، ص 197؛ التفسير الكبير، ج 22، ص 183
[11]. جامع البيان، مج10، ج 17، ص 51؛ مجمع‌البيان، ج 7، ص 84
[12]. مجمع البيان، ج7، ص 84
[13]. الميزان، ج 14، ص299 و 300


صفحه 205

در پى معرّفى ابراهيم، تصميم بر آن شد تا او را در اجتماع مشركان حاضر كنند:
«قالوا فَأتوا بِهِ عَلى‌ أَعيُنِ النَّاس»(انبياء/ 21، 61) و به اين منظور، به سرعت به سوى او شتافتند:«فَأَقبَلوا إِلَيهِ يَزِفّون». (صافات/ 37، 94) از كلمه‌«هذا»در آيه 63:«بَل فَعَلهُ كَبيرُهُم هذا»به دست مى‌آيد كه اين اجتماع در همان محل بتكده بوده است.[1]انگيزه مشركان از احضار ابراهيم در برابر اجتماع مردم، آن بوده كه اگر كسى او را در حال شكستن بت‌ها ديده، گواهى دهد[2]يا آنان‌كه سخنان او را بر ضدّ بت‌ها شنيده‌اند، گواهى داده، ازاين راه از ابراهيم اقرار بگيرند[3]يا نظر بر آن بوده كه مردم مجازات او را ببينند تا درس عبرتى براى همگان باشد[4]:«لَعَلّهُم يَشهَدون.»(انبياء/ 21، 61)
سرانجام ابراهيم عليه السلام دست‌گير شد و به نقلى، او را نزد نمرود آورده،[5]از وى پرسيدند آيا تو با خدايان ما چنين كرده‌اى؟«قالوا ءَأَنتَ فَعلتَ هذا بَالِهَتِنا يإِبرهيم».(انبياء/ 21، 62) ابراهيم پاسخ داد: بلكه بت بزرگ كه تبر را نيز به گردن دارد] با ديگر بت‌ها چنين كرده است:«بَل فَعَلهُ كَبيرُهُم هذا»(انبياء/ 21، 63) و سپس ادامه داد: اگربت‌ها به سخن گفتن توانا هستند، از خود آنان بپرسيد:«فَسَلوهُم إِن كانوا يَنطِقون».(انبياء/ 21، 63) آيات بعدى نشان مى‌دهد كه پاسخ ابراهيم عليه السلام حقيقت را براى مشركان روشن‌[6]و حجّت را بر آن‌ها تمام كرد[7]و كسانى كه لحظاتى پيش، ابراهيم را ستم‌گر مى‌دانستند، به خود آمده، به عقل‌[8]و فطرت‌[9]خويش بازگشتند و به ستم‌كارى خويش به دليل عبادت بت‌ها[10][1]. الميزان، ج 14، ص300
[2]. تفسير قرطبى، ج17، ص 198
[3]. الميزان، ج 14، ص300
[4]. مجمع البيان، ج 7،ص 85؛ التفسير الكبير، ج 22، ص 184
[5]. تفسير قمى، ج 2، ص71
[6]. تفسير قرطبى، ج17، ص 200؛ التفسير الكبير، ج 22، ص 186
[7]. الميزان، ج 14، ص301
[8]. جامع البيان، مج10، ج 17، ص 54
[9]. نمونه، ج 13، ص440
[10]. مجمع‌البيان، ج7، ص 86؛ تفسير قرطبى، ج 17، ص 200؛ الميزان، ج 14، ص 301


صفحه 206

اعتراف كردند:«فَرَجَعوا إِلى‌ أَنفُسِهِم فَقالوا إِنَّكُم أَنتُم الظلِمون.»(انبياء/ 21، 64) و اين پيروزى بزرگى بود.
قرآن، واكنش مشركان پس از رسيدن به اين حالت درونى را چنين توضيح داده است:
«ثُمَّ نُكِسوا عَلى‌ رُءُوسِهِم لَقَد عَلِمتَ ما هؤُلَاءِ يَنطِقون»(انبياء/ 21، 65) آن‌گاه آنان بر سرهاى خود واژگون شدند كه البتّه مقصود نه واژگونى خود آنان، بلكه منكوس شدن احتجاج آنان است و احتجاج منكوس، دليلى است كه به جاى اثبات مدّعاى مستدلّ، مدّعاى طرف مقابل را اثبات مى‌كند كه مشركان به آن دچار شده، در برابر ابراهيم عليه السلام گفتند:«لَقَد عَلِمتَ ما هؤُلَاءِ يَنطِقون»[1]و اين‌گونه، به ناتوانى بت‌ها اقرار كردند.
بعضى ديگر، آيه را چنين توضيح داده‌اند كه مشركان در برابر ابراهيم متحيّر ماندند؛ در نتيجه سرها را از خجالت به‌زير انداخته، بر ضدّ خويش اعتراف كردند:«لَقَد عَلِمتَ ما هؤُلَاءِ يَنطِقون.»[2]بنا به قولى، منظور آن است كه مشركان با وجود درك حقيقت، در برابر ابراهيم عليه السلام به مجادله باطل‌[3]و مخاصمه پرداخته، با توجّه به ناتوانى بت‌ها از تكلّم، سخن ابراهيم را اعتراف به شكستن بت‌ها به شمار آورده، اثبات جرم ابراهيم را اعلام داشتند؛[4]امّا برخى، اين جمله مشركان را چنين معنا كرده‌اند كه: تو مى‌دانى بت‌ها هميشه خاموش‌اند و ابّهت سكوت را نمى‌شكنند. بنابراين معنا، سخن آنان كوششى براى عذر آوردن از سوى بت‌ها بوده تا بدين وسيله، ضعف و زبونى آن‌ها را كتمان كنند.[5]ابراهيم عليه السلام با استناد به اعتراف آنان، به بيان بطلان بت‌پرستى پرداخت كه سخن نگفتن بت‌ها به اين معنا است كه آن‌ها چيزى نمى‌دانند و بر كارى قادر نيستند و تدبير سود و زيان شما به دست بت‌ها نيست؛ پس عبادت آن‌ها بيهوده است:«أَفتَعبُدونَ مِن دونِ‌اللّهِ مالَا يَنفَعكُم شَيئاً و لَايَضرُّكُم»(انبياء/ 21، 66) و آن‌گاه بى‌زارى خود را از بت‌پرستان و بت‌هاى آنان اعلان و آنان را سرزنش كرد[6]:«أفّ لَكُم و لِما تَعبُدونَ مِن دونِ اللّهِ أَفَلا تَعقِلون.»(انبياء/ 21، 67)
درباره سخنان‌ابراهيم عليه السلام در ماجراى شكستن بت‌ها دو اشكال مطرح شده كه به پاسخ‌[1]. جامع البيان، مج10، ج 17، ص 55
[2]. التبيان، ج 7، ص260؛ مجمع‌البيان، ج 7، ص 86؛ التفسير الكبير، ج 22، ص 186
[3]. جامع البيان، مج10، ج 17، ص 55؛ التفسيرالكبير، ج 22، ص 186
[4]. الميزان، ج 14، ص302
[5]. نمونه، ج 13، ص441
[6]. الميزان، ج 14، ص302


صفحه 207

آن‌ها مى‌پردازيم:
1. درباره آيات 63 انبياء/ 21:«قال بَل فَعَلهُ كَبيرُهُم هذا فَسئَلوهُم إِن كانوا يَنطِقون»و 88- 89 صافات/ 37«فَنظَرَ نَظرَةً فِى النُّجومِ* فَقالَ إِنّى سَقيم»اين پرسش طرح شده كه آيا اين سخنان، گفته‌هايى خلاف واقع و دروغ نبوده است؟ ريشه اين توهّم در ظاهر دو روايت از ابوهريره است كه در آن‌ها ابراهيم به كذب متّهم شده. برخى از اهل سنّت با اين استدلال كه زشتى كذب ذاتى نبوده،[1]محال نيست كه خداوند به ابراهيم عليه السلام در خصوص‌اين موارد، اجازه دروغ گفتن داده باشد[2]، روايت را به ظاهر آن پذيرفته و حتى بعضى، آيه 82 شعراء/ 26:«والَّذِى أَطمَعُ أَن يَغفِرَلِى خَطِيئَتى يومَ الدّين»را اشاره به امورى از جمله اين دو مورد دانسته‌اند؛[3]ولى برخى، مقصود از كذب را توريه دانسته و اظهار داشته‌اند كه اين موارد به طور مجازى كذب ناميده شده است.[4]مفسّران شيعه احتمال كذب را منتفى دانسته‌[5]و حتى بعضى احتمال توريه را نيز رد كرده‌[6]و يادآور شده‌اند كه در اين دو روايت، به ابراهيم عليه السلام نسبت كذب داده شده؛ به همين دليل، با صريح آيه 41 مريم/ 19:«إِنَّهُ كانَ صِدّيقاً نَبيّاً»مخالف و از اعتبار ساقط است.[7]
دقّت در آيات نشان مى‌دهد كه خلاف واقع در سخنان ابراهيم وجود ندارد؛ چنان كه جمله‌«... بَل فَعَلهُ كَبيرُهُم»كه به شكل خبر بيان شده با توجّه به قراين حاليّه،[8]جمله‌اى بر مبناى فرض و مقدّمه‌اى براى سخن بعدى:«فَسَلوهُم إِن كانوا يَنطِقون»است و به اين منظور گفته شده كه مشركان را به اعتراف وا دارد؛ بنابراين وقتى اخبارى وجود نداشته باشد] چگونه مى‌توان سخن را دروغ يا توريه شمرد.[9]در روايتى از امام صادق عليه السلام نيز تصريح شده كه اين جمله براى نشان دادن ناتوانى بت‌ها به كار برده شده و كذب‌[1]. التفسير الكبير، ج8، ص 158
[2]. جامع البيان، مج10، ج 17، ص 54
[3]. همان، مج 11، ج19، ص 106؛ تفسير قرطبى، ج 19، ص 76 و ج 23، ص 63؛ الدرالمنثور، ج 6، ص 306
[4]. تفسير قرطبى، ج23، ص 63؛ تفسير ابن كثير، ج 4، ص 15
[5]. التبيان، ج 7، ص259، مجمع‌البيان، ج 7، ص 85- 86
[6]. الميزان، ج 17، ص149
[7]. همان، ص 229
[8]. التبيان، ج 7، ص259؛ مجمع‌البيان، ج 7، ص 85
[9]. الميزان، ج 7، ص228


صفحه 208

نيست؛[1]پس شبهه از اساس بى‌پايه و حاصل سخن اين است كه چرا شكستن بت‌ها به وسيله بت بزرگ را انكار مى‌كنيد؛ حال آن‌كه اين لازمه باورهاى شما است؟[2]اما اين احتمال كه جمله‌«بَل فَعَلهُ كَبيرُهُم»به‌«إن كانوا يَنطِقون»مقيّد است و مى‌رساند كه اگر آن‌ها سخن مى‌گويند، عامل، بت بزرگ است و الّا نه‌[3]يا اين‌كه‌«كَبيرُهُم هذا»ابتداى جمله بوده و تقدير چنين باشد كه «فعله من فعله، كبيرهم هذا، فاسئلوهم»[4]احتمال‌هايى تكلّف‌آميز و ملازم با قبول تعقيد در قرآن بوده، قابل پذيرش نيستند.[5]
درباره آيه 89 صافات:«إِنّى سَقيم»نيز قرآن ما را آگاه ساخته كه ابراهيم عليه السلام اين جمله را گفته و در آيه 84 او را به قلب سليم وصف كرده و قلب سليم با كذب و لغو سازگار نيست.[6]قرينه‌اى هم وجود ندارد كه برساند ابراهيم بيمار نبوده؛ بلكه شايد او بيمار بوده؛ ولى نه به گونه‌اى كه او را از شكستن بت‌ها باز دارد.[7]در عين حال، مفسّران بر اساس اين فرض كه سخن ابراهيم، از موارد توريه باشد، در توضيح مقصود واقعى حضرت، احتمال‌هاى گوناگونى را طرح كرده‌اند.[8]
2. درباره آيه 88 صافات:«فَنظَرَ نَظرَةً فِى‌النُّجوم»اين اشكال طرح شده كه چرا ابراهيم عليه السلام از علم نجوم براى پيش‌بينى مريضى خويش در آينده استفاده كرده است؛ در حالى كه اين عمل جايز نيست؛ افزون بر اين‌كه عدم جواز تنجيم در بين فقيهان مورد اختلاف است و عدّه‌اى قول به عدم جواز را به صورت مطلق نپذيرفته‌اند و آن‌را صحيح نمى‌دانند؛ بلكه حرمت آن را به شروطى مقيّد مى‌كنند.[9]برخى گفته‌اند: نظر ابراهيم در ستارگان، نظر منجّم براى آگاهى از حوادث نبوده؛[10]بلكه ابراهيم با نگاه در ستارگان، فقط[1]. الكافى، ج 2، ص342
[2]. التبيان، ج 7، ص259؛ مجمع‌البيان، ج 7، ص 85
[3]. التبيان، ج 7، ص259؛ تنزيه الانبياء، ص 44
[4]. مجمع‌البيان، ج 7،ص 85
[5]. الميزان، ج 14، ص301
[6]. همان، ج 17، ص 148
[7]. همان، ج 7، ص 228
[8]. تفسيرابن كثير، ج4، ص 15؛ مجمع البيان، ج 7، ص 85- 86؛ تنزيه الانبياء، ص 46
[9]. مستند الشيعه، ج14، ص 118- 119؛ مصباح الفقاهه، ج 1، ص 246- 248؛ مستند تحرير الوسيله، ج 1، ص 430
[10]. التبيان، ج 8، ص509


صفحه 209

وانمود كرد كه به محاسبه‌هاى نجومى مشغول است.[1]برخى ديگر مقصود از اين نظر را همان رؤيت ستاره، ماه و خورشيد دانسته‌اند كه در سوره انعام به آن اشاره شده و در زمان مهلت براى معرفت حق پيش از بلوغ‌] بوده است؛ بنابراين، منظور از سقم نيز بيمارى قلب و اشاره به عدم معرفت پروردگار است.[2]
اين قول از آن رو كه با سياق آيات سازگار نيست، مردود دانسته شده؛ زيرا در اين آيات ابتدا آمده كه ابراهيم با قلبى پيراسته از شرك رو به سوى خداوند آورد (صافات/ 37، 84) و مشركان را مورد عتاب قرار داد:«أَل- فكاً ءَالِهَةً دونَ اللّهِ تُريدون»(صافات/ 37، 86) سپس جريان نظر در نجوم بيان شده است.[3]در رأيى ديگر تأكيد شده كه بر اساس ظاهر آيه، خبر دادن از بيمارى، مبتنى به نظر در نجوم و متفرّع بر آن بوده است.[4]بنابراين، نظر در نجوم ممكن است به منظور تشخيص وقت و ساعت باشد؛ به طور مثال در فواصل زمانى معيّن تبى بر او عارض مى‌شد كه وقت آن را با طلوع يا غروب يا وضع خاصّ ستاره‌اى مشخّص كرده بود و مى‌خواست از وقت آن آگاهى يابد[5]يا اين‌كه خداوند به او خبر داده بود كه در آينده مريض خواهد شد و علامت آن را طلوع ستاره‌اى قرار داده بود.[6]در اين زمينه، هم‌چنين توجيهاتى بر اساس آن‌كه مقصود از نجم در آيه، ستاره نباشد، ارائه شده كه با ظاهر آيه سازگارى ندارد.[7][1]. النور المبين، ص109
[2]. التفسير الكبير، ج26، ص 147
[3]. التبيان، ج 8، ص509؛ تنزيه الانبياء، ص 48
[4]. الميزان، ج 17، ص148
[5]. همان؛ تنزيه الانبياء،ص 46، التفسير الكبير، ج 26، ص 147
[6]. مجمع‌البيان، ج 8،ص 702؛ تنزيه الانبياء، ص 46
[7]. تنزيه الانبياء، ص47