وانمود كرد كه به محاسبههاى نجومى مشغول است.[1]برخى ديگر مقصود از اين نظر را همان رؤيت ستاره، ماه و خورشيد دانستهاند كه در سوره انعام به آن اشاره شده و در زمان مهلت براى معرفت حق پيش از بلوغ] بوده است؛ بنابراين، منظور از سقم نيز بيمارى قلب و اشاره به عدم معرفت پروردگار است.[2]
اين قول از آن رو كه با سياق آيات سازگار نيست، مردود دانسته شده؛ زيرا در اين آيات ابتدا آمده كه ابراهيم با قلبى پيراسته از شرك رو به سوى خداوند آورد (صافات/ 37، 84) و مشركان را مورد عتاب قرار داد:«أَل- فكاً ءَالِهَةً دونَ اللّهِ تُريدون»(صافات/ 37، 86) سپس جريان نظر در نجوم بيان شده است.[3]در رأيى ديگر تأكيد شده كه بر اساس ظاهر آيه، خبر دادن از بيمارى، مبتنى به نظر در نجوم و متفرّع بر آن بوده است.[4]بنابراين، نظر در نجوم ممكن است به منظور تشخيص وقت و ساعت باشد؛ به طور مثال در فواصل زمانى معيّن تبى بر او عارض مىشد كه وقت آن را با طلوع يا غروب يا وضع خاصّ ستارهاى مشخّص كرده بود و مىخواست از وقت آن آگاهى يابد[5]يا اينكه خداوند به او خبر داده بود كه در آينده مريض خواهد شد و علامت آن را طلوع ستارهاى قرار داده بود.[6]در اين زمينه، همچنين توجيهاتى بر اساس آنكه مقصود از نجم در آيه، ستاره نباشد، ارائه شده كه با ظاهر آيه سازگارى ندارد.[7][1]. النور المبين، ص109
[2]. التفسير الكبير، ج26، ص 147
[3]. التبيان، ج 8، ص509؛ تنزيه الانبياء، ص 48
[4]. الميزان، ج 17، ص148
[5]. همان؛ تنزيه الانبياء،ص 46، التفسير الكبير، ج 26، ص 147
[6]. مجمعالبيان، ج 8،ص 702؛ تنزيه الانبياء، ص 46
[7]. تنزيه الانبياء، ص47
ابراهيم عليه السلام در آتش
مشركان براى اثبات شكستن بتها به وسيله ابراهيم عليه السلام به عدم انكار او بسنده كرده، او را مجرم شناختند و براى حمايت از خدايانشان (انبياء/ 21، 68؛ صافات/ 37، 97) بعضى پيشنهاد اعدام و گروهى پيشنهاد سوزاندن وى را ارائه دادند:«قالوا اقتُلوهُ أَو حَرّقوه»(عنكبوت/ 29، 24) و در نهايت، به پيشنهاد نمرود[1]و] اتّفاق آرا، تصميم بر آن شد كه ابراهيم عليه السلام سوزانده شود.[2]براى اجراى اين تصميم، قرار شد حصارى بلند بنا نهاده، در آن آتشى عظيم فراهم آورند تا ابراهيم عليه السلام را در ميان انبوهى از آتش (جحيم)[3]بيندازند:
«قَالوا ابنوا لَهُ بُنيناً فَأَلقوهُ فِىالجَحيم»(صافات/ 37، 97) زيرا تشكيلات مشركان مىكوشيد تا مراسم سوزاندن ابراهيم را به گونهاى پر آوازه برگزار كند[4]تا شايد ضربهاى كه بر پايههاى اعتقاد به خدايى بتها از اقدام ابراهيم وارد شده بود، جبران گردد و اين گونه وانمود كنند كه اعتقاد به بتپرستى همچنان پابرجا است.
بعضى، نكره بودن واژه«كيداً»در آيه«فَأَرادوا بِهِ كَيداً»(انبياء/ 21، 70؛ صافات/ 37، 98) را بيانگر عظمت كيد و اشاره به نقشه گسترده مشركان بر ضدّ ابراهيم براى جبران ضربههاى او بر پيكر بتپرستى دانستهاند؛[5]به اين منظور، آنهاابراهيم را براى مدّتى زندانى كرده، به گردآورى هيزم مشغول شدند.[6](در گزارشى، مدّت
بازداشت او هفت سال ذكر شده[7]كه امر بعيدى است؛ ولى در گزارشهاى ديگر، اين مدّت يك ماه،[8]چهل روز و يك سال[9]ذكر شده است.) هيزمها را در بناى ياد شده انباشته، آن را آتش زدند؛ آنگاه از آنجا كه توان نزديك شدن به آتش نبوده،[10]ابراهيم را دست بسته[11]در منجنيق نهاده،[12]به درون آتش پرتاب كردند. نمرود و همراهان وى در جاىگاهى كه از پيش براى آنان تهيه شده بود، حاضر شده، تماشاگر ماجرا بودند.[13]بر اساس روايات،[1]. الكشاف، ج 3، ص125؛ تفسير قرطبى، ج 17، ص 200
[2]. الميزان، ج 16، ص120 و ج 14، ص 303
[3]. مجمعالبيان، ج 8،ص 704؛ الميزان، ج 17، ص 150
[4]. الكشاف، ج 3، ص126
[5]. نمونه، ج 19، ص103
[6]. الكافى، ج 8، ص369- 371؛ تفسير قمى، ج 2، ص 47
[7]. الطبقات، ج 1، ص39
[8]. الكشاف، ج 3، ص125؛ تفسير قرطبى، ج 17، ص 200
[9]. كشفالاسرار، ج 6،ص 266
[10]. مجمعالبيان، ج7، ص 87؛ تفسير قمى، ج 2، ص 71
[11]. مجمعالبيان، ج8، ص 704؛ تفسير قرطبى، ج 17، ص 200؛ الكافى، ج 8، ص 371
[12]. الكافى، ج 8، ص368- 369، ح 559؛ مجمعالبيان، ج 7، ص 87
[13]. الكافى، ج 8، ص368- 369؛ تفسير قرطبى، ج 17، ص 201
آرامشىوصفناپذير بر ابراهيم حاكم بود[1]و ملائكه الهى و ديگر موجودات، رهايى ابراهيم عليه السلام را از خداوند متعالى مىطلبيدند.[2]جبرئيل هنگام سقوط ابراهيم در آتش، به امرخداوند بر اونازل شد وآمادگى خودرا براى هر گونه كمكى كه ابراهيم بطلبد، اعلام داشت؛ امّا ابراهيم سر باز زد و گفت: از غير خداوند درخواستى نخواهد كرد و اين يكى از ادلّه خلّت ابراهيم عليه السلام به شمارمىرود.[3]
ابراهيم پس از آن مشغول دعا به درگاه خداوند شد. در منابع روايى، دعاهاى متعدّدى از ابراهيم در اين لحظه نقل شده است.[4]ابراهيم به درون آتش پرتاب شد؛ ولى خداوند سبحان، او را از آتش رهانيد:«فَأَنجل- هُ اللّهُ مِنَالنَّار.»(عنكبوت/ 29، 24) روايتى از امام باقر عليه السلام[5]كه مضمون آن در روايات عامه[6]نيز آمده، حاكى از آن است كه پس از فرمان خداوند به آتش:«كونِى بَرداً»(انبياء/ 21، 69) دندانهاى ابراهيم از سرما به هم خورد و با افزودن«و سلاماً»ابراهيم آرام گرفت. پس از آنكه ابراهيم عليه السلام به آتش پرتاپ شد، جبرئيل نيز با او فرود آمد و در ميان آتش با يكديگر به گفتوگو نشستند.[7]اين جريان چنان حجّت آشكارى بر حقّانيّت ابراهيم و قدرت خداوند بود كه نمرود بىاختيار به ستايش خداى ابراهيم پرداخته، گفت: اگر كسى خدايى بر مىگزيند، بايد مثل خداى ابراهيم را برگزيند. يكى از سران شرك براى پوشاندن اين رسوايى بزرگ به نمرود گفت:
من به آتش فرمان دادهام تا ابراهيم را نسوزاند؛ ولى در پى اين سخن، زبانهاى از آتش بر[1]. البرهان، ج 4، ص611- 612؛ بحار الانوار، ج 12، ص 35
[2]. بحارالانوار، ج12، ص 35؛ تفسير قمى، ج 2، ص 47؛ تفسير قرطبى، ج 17، ص 200
[3]. البرهان، ج 3، ص824؛ الاحتجاج، ج 1، ص 32؛ الكشاف، ج 3، ص 125
[4]. بحارالانوار، ج12، ص 39- 40 و ج 16، ص 366 و ج 92، ص 355
[5]. الكافى، ج 8، ص369
[6]. تفسير قرطبى، ج17، ص 200
[7]. الكافى، ج 8، ص369
آمده، او را سوزاند.[1]گفته شده كه آزر نيز با ديدن سلامت ابراهيم عليه السلام در ميان آتش، خداى ابراهيم را ستوده كه اى ابراهيم! خداى تو خوب خدايى است.[2]از ابراهيم عليه السلام نقل شده: من هيچگاه از زمان اقامت در آتش خوشتر نبودم و دوست داشتم كه همه زندگىام مانند آن زمان مىبود؛[3]به اين ترتيب، طرح سران شرك براى مقابله با ابراهيم عليه السلام ناكام ماند و كوشش مشركان، مايه زيان بيشتر آنان شد:«و أَرادوا بِهِ كَيداً فَجَعَلنهُم الأَخسَرين»(انبياء/ 21، 70) و خداوند، مشركانرا در برابرابراهيم پست ومغلوبساخت:«فَأَرادوا بِهِ كَيداً فَجَعَلنهُم الأَسفَلين.»(صافات/ 37، 98) محل وقوع حادثه رابابل،[4]حوالىبابل[5]و كوثى[6]دانستهاند.
هجرت ابراهيم عليه السلام
ابراهيم پس از رهايى از آتش[7]چنانكه پيشتر به آزر وعده داده بود:«و أَعتَزِلُكُم و ما تَدعونَ مِن دونِ اللَّه»(مريم/ 19، 48)[8]از موطن خويش هجرت كرد. در آيات 49 مريم/ 19«فَلَمّا اعتَزَلَهُم ...»99 صافات/ 37:«إِنّى ذاهِبٌ إِلى رَبّى»26 عنكبوت/ 29«و قالَ إِنّى مُهاجِرٌ إِلى رَبّى ...»و 71 انبياء/ 21:«و نَجَّينهُ و لوطاً إِلَى الأَرضِ الَّتى برَكنا فيها لِلعلَمين»به هجرت ابراهيم اشاره شده است. براساس رواياتى چند،[9]هجرت ابراهيم در پى تبعيدحضرت به وسيله نمرود بوده است. گفته شده: افزون بر اجبار از ناحيه نمرود، خود ابراهيم نيز رسالتش را در منطقه بابل پايان يافته مىديده و خواهان منطقهاى براى دعوت به توحيد بوده و هر دو عامل در هجرت ابراهيم عليه السلام نقش داشته است.[10]از همراهان او در سفر هجرت در قرآن، فقط از لوط نام برده شده است:«و نَجَّينهُ و لوطاً إِلَى الأَرضِ الَّتى برَكنا فيها لِلعلَمين»(انبياء/ 21، 71) به گفته بسيارى از مفسّران[11]كه رواياتى[1]. الكافى، ج 8، ص369- 370
[2]. تفسير ابن كثير، ج3، ص 193
[3]. جامع البيان، مج10، ج 17، ص 56؛ تفسير ابنكثير، ج 3، ص 193
[4]. كشفالاسرار، ج 8،ص 286
[5]. التفسير الكبير، ج22، ص 190
[6]. مجمعالبيان، ج 7،ص 89
[7]. الكافى، ج 8، ص370- 371؛ جامعالبيان، مج 9، ج 16، ص 117
[8]. التبيان، ج 7، ص131؛ الميزان، ج 17، ص 151
[9]. الكافى، ج 8، ص371؛ بحار الانوار، ج 12، ص 39 و 154
[10]. نمونه، ج 13، ص453؛ منشور جاويد، ج 11، ص 256
[11]. مجمعالبيان، ج8، ص 440؛ تفسير قرطبى، ج 21، ص 225؛ قصصالانبياء، ابن كثير، ص 107 و 120
از امام باقر و امامصادق عليهما السلام[1]آن را تأييد مىكند، همسر ابراهيم ساره، از ابتدا با وى در اين سفر همراه بوده است، از آيه 100 صافات/ 37:«ربّ هب لِى مِن الصَّلحين»كه در آن ابراهيم عليه السلام از خداوند درخواست فرزند شايسته كرده[2]نيز همين استفاده شده است. به گفتهاى، گروهى از ايمان آورندگان به ابراهيم عليه السلام نيز با او هجرت كردند.[3]
در اين كه منزلگاهنهايى ابراهيم عليه السلام در اينهجرت شام بوده، گويا ترديدى وجود ندارد.
مقصود از شام، سوريه بزرگ است كه شامل سوريه فعلى، لبنان، اردن و فلسطين مىشود؛[4]به همين دليل، مقصد ابراهيم را شام،[5]ارض مقدّس[6]فلسطين،[7]بيتالمقدّس،[8]رمله،[9]سبع فلسطين[10](دومنطقه در نزديكى بيتالمقدّس) و شكيم (نابلس)[11]نيز ياد كردهاند؛ بنابراين، هجرتگاه حضرت، فلسطين بوده و اين مطلب از آيه«و نَجَّينهُ و لوطاً إِلَىالأَرضِ الَّتى برَكنا فيها لِلعلَمين»(انبياء/ 21، 71) كه هجرتگاه ابراهيم را سرزمين مبارك ياد كرده، به ضميمه آيه«... إِلَى المَسجِدِ الأَقصَا الَّذِى برَكنا حَولَه ...»(اسراء/ 17، 1) كه بيتالمقدّس را مبارك خوانده نيز استفاده مىشود.[12]از ابن عبّاس چنين نقل شده: با توجّه به اينكه در آيه«إِنَّ أَوَّلَ بَيتٍ وُضِعَ لَلنّاسِلَلَّذِى بِبَكَّةَ مُبارَكاً ...»(آلعمران/ 3، 96) مكّه نيز مبارك ناميده شده، هجرت ابراهيم عليه السلام به مقصد مكّه بوده است.[13]به گفتهاى، ابراهيم عليه السلام ابتدا به «حران» رفته، مدّتى در آنجا اقامت گزيد؛ سپس در هجرتى دوباره از حران، رهسپار فلسطين شد[14]تا آنجا كه برخى، احتجاج با[1]. الكافى، ج 8، ص370- 371
[2]. الميزان، ج 7، ص216
[3]. قصص الانبياء،راوندى، ص 110؛ بحار الانوار، ج 12، ص 384
[4]. فرهنگ فارسى، ج 5،ص 821
[5]. جامعالبيان، مج11، ج 20، ص 174؛ الكشاف، ج 3، ص 126؛ الميزان، ج 14، ص 303
[6]. مجمعالبيان، ج 7،ص 89، الدر المنثور، ج 5، ص 643؛ الميزان، ج 7، ص 151
[7]. الكشاف، ج 3، ص126؛ تفسير قرطبى، مج 13، ج 21، ص 225؛ منشور جاويد، ج 11، ص 259
[8]. قصصالانبياء، ابنكثير، ص 108؛ اثبات الوصيه، ص 41
[9]. الطبقات الكبرى، ج1، ص 40
[10]. عرائس المجالس، ص69؛ جامعالبيان، مج 10، ج 17، ص 61
[11]. اعلام القرآن، ص23
[12]. منشور جاويد، ج11، ص 259
[13]. مجمعالبيان، ج7، ص 99؛ جامعالبيان، مج 10، ج 17، ص 62
[14]. جامعالبيان، مج10، ج 17، ص 61؛ تفسير قرطبى، ج 17، ص 225 و مج 15، ج 23، ص 65؛ اعلام القرآن، ص23
پرستشگران اجرام آسمانى[1]و بعضى ازدواج با ساره را در حران[2]و حتّى برخى ساره را دختر پادشاه حران دانستهاند[3]كه البتّه سخنى غريب و خلاف مشهور است.[4]ماجراى هجرت وى به حران و اقامت در آنجا، از تورات[5]وپارهاى ازاسرائيليات گرفته شده و با ظاهر قرآن[6]و برخى روايات[7]مخالف است.
تشرف به مقام خُلّت
يكى از مقامهاى معنوى ابراهيم عليه السلام رسيدن وى به مقام خُلّت است:«واتَّخَذَ اللّهُ إِبرهيمَ خَليلًا». (نساء/ 4، 125) خليل (فعيل به معناى فاعل يا مفعول)[8]مىتواند از خُلَّت (دوستى) يا خَلّت (حاجت،[9]خصلت)[10]يا خَلّ (راه شنزار)[11]يا خِلال (محبتّى كه در اعماق جان نفوذ كرده است)[12]و يا خَلَل (لايهدار بودن و لابرلاداشتن)[13]مشتق باشد؛ به همين دليل، مفسّران در توضيح اينكه خُلّت چگونه رابطهاى را ميان[1]. قصص الانبياء، ابنكثير، ص 111
[2]. مع الانبياء، ص121
[3]. جامعالبيان، مج10، ج 17، ص 62
[4]. قصص الانبياء، ابنكثير، ص 120
[5]. كتاب مقدس، پيدايش11، ج 31
[6]. الميزان، ج 7، ص239- 240
[7]. الكافى، ج 8، ص371
[8]. تفسير قرطبى، ج 5،ص 256
[9]. مجمعالبيان، ج 3،ص 177؛ التبيان، ج 3، ص 341
[10]. روح المعانى، مج4، ج 5، ص 227
[11]. الكشاف، ج 1، ص569
[12]. روح المعانى، مج4، ج 5، ص 227
[13]. التحقيق، ج 3، ص115- 116
خداوند و ابراهيم عليه السلام ترسيم كرده، گوناگون سخن گفتهاند: 1. خليل به معناى ولى[1]و دوستى است كه در مودّت او خللى نباشد.[2]خُلّت از سوى ابراهيم، دوستى اوليا و دشمنى دشمنان خداوند، و از سوى بارىتعالى، نصرت ابراهيم[3]و بهرهمند ساختن او از خيرات و منافع[4]است؛ 2. خداوند به ابراهيم و ابراهيم به خداوند محبّت كامل داشته است.[5]3. محبّت الهى سرتاپاى وجود او را فرا گرفته بود؛[6]به گونهاى كه جايى براى محبّت غير خدا وجود نداشت.[7]4. خداوند او را چنان كه كسى دوست خود را گرامى مىدارد، گرامى داشته است.[8]5. خداوند او را به امورى مانند وحى مخصوص گردانيده است؛ بنابراين، همه پيامبران، خليلاند.[9]6. او در اتّصاف به اخلاق الهى از همگان پيشى داشت.[10]7. خليل كسى است كه با ديگرى راه مىپيمايد؛[11]بنابراين تسميه ابراهيم به خليل از آنرو است كه به طور كامل در مسير الهى گام برمىداشته است. 8. خداوند براى گرامى داشتن بنده خود، هر نامى را كه بخواهد بر او مىگذارد و چون ابراهيم، خالص و مخلَص بوده، او را به اين نام ناميده وگرنه خلّت به معناى متعارف آن بين خداوند و بنده بىمعنا است.[12]9. خليل به معناى فقير است و خُلّت ابراهيم عليه السلام يعنى كه او را به غيرخدا نيازى نبوده است.[13]10. خليلِ شخص، يعنى صاحب اسرار او (از خَلّ/ لايه دار بودن) و خليل بودن ابراهيم ازاينرو است كه او امانتدار اسرار الهى و برگزيده او و از الهامهاى[1]. جامعالبيان، مج4، ج 5، ص 402
[2]. التبيان، ج 3، ص341؛ كشفالاسرار، ج 2، ص 710؛ مجمعالبيان، ج 3، ص 178
[3]. جامعالبيان، مج4، ج 5، ص 402؛ التبيان، ج 3، ص 341؛ مجمعالبيان، ج 3، ص 178
[4]. التفسير الكبير، ج11، ص 59
[5]. مجمعالبيان، ج 3،ص 178
[6]. روح المعانى، مج4، ج 5، ص 227
[7]. تفسير قرطبى، ج 5،ص 256
[8]. روح المعانى، مج4، ج 5، ص 228
[9]. التبيان، ج 3، ص341؛ روح المعانى، مج 4، ج 5، ص 229
[10]. التفسير الكبير،ج 11، ص 59؛ روحالمعانى، مج 4، ج 5، ص 227
[11]. الكشاف، ج 1، ص569
[12]. المنار، ج 5، ص439
[13]. كشف الاسرار، ج2، ص 712؛ مجمعالبيان، ج 3، ص 178؛ الميزان، ج 1، ص 278
غيبى و معارف الهى به طور كامل برخوردار بوده است.[1]در روايتى از حضرت رسول صلى الله عليه و آله به اين معنا تصريح شده است.[2]عامل تشرّف ابراهيم عليه السلام به اين منزلت، سجده فراوان بر زمين،[3]كثرت صلوات بر محمد و آل محمد صلى الله عليه و آله[4]درخواست نكردن از غير خداوند،[5]پاسخ مثبت بهدرخواست ديگران،[6]اطعام،[7]نماز شب،[8]مدارا و مهربانى با مساكين[9]و آشكار ساختن سلام[10]دانسته شده است.
بنا به قولى، همه اين عوامل مىتواند در خلّت ابراهيم عليه السلام مؤثّر باشد؛ چنان كه خلّت جز با اجتماع اين ويژگىها در شخص امكان ندارد.[11]در نظرى ديگر، آيه 125 نساء/ 4 مىرساند كه تشرّف ابراهيم به مقام خلّت، ناشى از شريعتى است كه ابراهيم به امر خداوند آن را تشريع كرده است؛ زيرا آيه در مقام تجليل از آيين ابراهيم است؛[12]پس خداوند، ابراهيم را به دليل علم و عمل به اين شريعت، خليل خويش قرار داده است؛[13]از همين نكته مىتوان دريافت كه تشرّف ابراهيم عليه السلام به مقام خلّت، پس از نبوت حضرت بوده است.
در روايات متعدّدى نيز تصريح شده كه مقام خلّت، پس از نبوّت و رسالت و پيش از امامت وى بوده است.[14]بعضى مقام خلّت را با مقام استجابت دعا ملازم دانستهاند[15]و به قولى، خلّت مرتبهاى از مراتب محبّت بوده و محبّت مراتبى دارد كه خليل عليه السلام به آن راه نيافته و ويژه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله است.[16]بشارت خلّت را بنا به قولى، جبرئيل عليه السلام[17]و براساس[1]. التحقيق، ج 3، ص115
[2]. بحارالانوار، ج 9،ص 260
[3]. علل الشرايع، ص 48
[4]. همان، ص 49؛بحارالانوار، ج 12، ص 4
[5]. همان؛ تفسيرابنكثير، ج 1، ص 573؛ بحارالانوار، ج 12، ص 13
[6]. بحار الانوار، ج12، ص 4
[7]. عللالشرايع، ص 49
[8]. همان؛ تفسيرابنكثير، ج 1، ص 573؛ بحار الانوار، ج 12، ص 13
[9]. اثبات الوصيه، ص44
[10]. تفسير قرطبى، ج5، ص 257
[11]. بحارالانوار، ج12، ص 6؛ النور المبين، ص 96
[12]. الميزان، ج 1، ص278
[13]. التفسير الكبير،ج 4، ص 230
[14]. الكافى، ج 1، ص175 و ج 4 ص 199
[15]. الميزان، ج 2، ص380
[16]. روح المعانى، مج4، ج 5، ص 228
[17]. اثبات الوصيه، ص44