بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 218

تفسير باطنى آيه چنين است كه ابراهيم عليه السلام مأمور بوده تا 4 انسان لايق را علم آموزد و آن‌ها را براى تبليغ از طرف خود اعزام كند و هرگاه خواهان حضور آنان شد، با اسم اكبر خداوند، آنان را فرا خوانده، نزد او آيند.[1]صدوق در ذيل روايات اظهار داشته كه ابراهيم عليه السلام به هر دو امر (ذبح مرغان و اعزام مبلغان) مأمور بوده است.[2]
برخلاف اجماع مفسّران، ابو مسلم اصفهانى براين باور بوده كه ابراهيم به ذبح پرندگان مأمور نشده؛ بلكه آيه فقط مثلى براى حضرت ارائه داده و گفته: همان‌گونه كه اگر تو پرندگانى را به خود مأنوس كنى و بعد هر يك را سر كوهى قرار داده، آن‌ها را بخوانى، نزد تو خواهند آمد، مثال زنده كردن مردگان نزد خداوند نيز چنين است كه آن‌ها را با كلمه «كن» فرا خوانده، دوباره زنده خواهند شد.[3]اين نظر از مجاهد نيز نقل شده و[4]از متأخّران نيز عبده در المنار آن را پذيرفته است؛[5]ولى ساير مفسّران آن را ردّ كرده‌اند. از ادلّه رازى در ردّ اين نظريّه، مخالفت آن با اجماع مفسّران است.[6]علّت روى‌كرد ابومسلم به اين نظريّه آن بوده كه اگر ابراهيم را مأمور به ذبح مرغان بدانيم، جمله‌«ثُمَّ ادعُهُنَّ»در آيه بى‌معنا خواهد شد؛ زيرا اگر مقصود، فراخوانى آنان پس از زنده شدن است، خواندن بهيمه، امرى ناپسند و اگر مراد، فراخوانى اجزاى متفرّق آنان باشد، ناپسندى آن آشكارتر است؛[7]غافل از اين كه امر ياد شده، فرمانى تكوينى است و نه تشريعى تا در گرو وجود (عينى) مخاطب باشد؛[8]گذشته از آن‌كه درخواست ابراهيم عليه السلام مشاهده كيفيّت احيا بوده و بنا بر نظر ابومسلم، درخواست ابراهيم اجابت نشده است.[9]
مطابق ظاهر آيه و برداشت بسيارى از مفسّران، آرامش‌قلبى مطلوب ابراهيم عليه السلام‌[1]. بحارالانوار، ج12، ص 63؛ البرهان، ج 1، ص 540
[2]. بحارالانوار، ج12، ص 63
[3]. تنزيه الانبياء، ص54؛ التفسير الكبير، ج 7، ص 44
[4]. جامع البيان، مج3، ج 3 ص 82
[5]. المنار، ج 3، ص57- 58
[6]. التفسير الكبير، ج7، ص 44
[7]. تنزيه الانبيا، ص53
[8]. جامع‌البيان، مج3، ج 3، ص 84؛ الميزان، ج 2، ص 370
[9]. تنزيه الانبياء، ص54؛ مجمع‌البيان، ج 2، ص 646؛ منشور جاويد، ج 11، ص 281- 282


صفحه 219

«لِيَطمئنّ قَلبِى»(بقره/ 2، 260) درباره معاد بوده؛ ولى نه به اين معنا كه حضرت در اين زمينه ترديد داشته است؛ زيرا«أَوَلَم تُؤمِن»استفهام تقريرى است؛ يعنى تو كه ايمان آورده‌اى، چرا اين سؤال را مى‌پرسى؟[1]و اگر احتمال ترديد ابراهيم وجود داشت، تعبير آيه بايد اين مى‌بود كه‌«الم تؤمن»تا حاكى از عتاب باشد[2]يا اصولًا اين استفهام به منظور ثبت پاسخ ابراهيم عليه السلام ايراد شده تا همگان بدانند كه پرسش او از سر ترديد نبوده است.[3]
برخى مفسّران آرامش مطلوب ابراهيم عليه السلام را امور ديگرى چون اطمينان به خُلّت (از آن‌جا كه احيا به وسيله شخص، نشانه خلّت بوده است)[4]يا نشان دادن قدرت الهى به نمرود[5]يا اطمينان به رهايى از دست نمرود[6]يا زدودن ترديدهاى مردم دانسته‌اند.[7]رازى پس ازذكر دوازده احتمال، اين نظر را برگزيده كه هدف، اطمينان يافتن از نبوّت بوده تا بداند با فرشته وحى مواجه است و كلامى را كه مى‌شنود، كلام خداوند است، نه شيطان.[8]اين نظر بر فرض پذيرش، مبتنى بر آن است كه ماجرا را به ابتداى نبوّت حضرت مربوط بدانيم؛ ولى به نظرى، از آن‌جا كه سرزمين بابل، دشتى هموار است و در آن كوهى وجود ندارد، اين ماجرا پس از هجرت به سوريه بوده است.[9]در سخنى از ابن‌عبّاس نيز زمان واقعه، پيش از فرزند دار شدن ابراهيم و نزول صحف بر وى دانسته شده‌[10]پس ماجرا دست كم مدّتى نسبتاً طولانى پس از نبوّت بوده است.
مفسّرانى كه هدف ابراهيم را اطمينان قلب درباره زنده كردن مردگان دانسته‌اند، در توضيح‌«لِيَطمَئِنَّ قَلبِى»وجوهى را ذكر كرده‌اند كه عبارت است از: ازدياد يقين يا ايمان، يا رهايى از دغدغه و تفكّر در زمينه چگونگى زنده ساختن كه آن را اعتقاد داشته‌[11][1]. مجمع‌البيان، ج 2،ص 644
[2]. الميزان، ج 2، ص373
[3]. التفسير الكبير، ج7، ص 42؛ تفسير قرطبى، ج 3، ص 293؛ الصافى، ج 1، ص 292؛ علل‌الشرايع، ص 51
[4]. مجمع‌البيان، ج 2،ص 644؛ بحارالانوار، ج 12، ص 62؛ البرهان، ج 1، ص 535 (5) (6) 5 و. مجمع‌البيان،ج 2، ص 644
[7]. تنزيه الانبياء، ص50
[8]. التفسير الكبير، ج3، ص 35 و ج 7، ص 41
[9]. الميزان، ج 2، ص377؛ نمونه، ج 2، ص 307
[10]. تفسير قرطبى، ج3، ص 196
[11]. همان، ص 195


صفحه 220

يا آرامش قلبى ناشى از علم‌العيان و زوال خواطر و وساوس شيطانى‌[1]و به عبارتى، پايان دادن به خطورات قواى وهمى كه به دليل انس اين قوا با حس، در برابر پذيرفته‌هاى عقلى انسان مقاومت كرده، موجب ايذاى نفس مى‌شود و گرچه با ايمان منافاتى ندارد، آرامش نفس را سلب مى‌كند.[2]در روايتى از معصوم عليه السلام تصريح شده كه پرسش ابراهيم عليه السلام نه از سر ترديد، بلكه درحال يقين و براى ازدياد ايمان‌[3]و يقين‌[4]بوده است. در روايتى از امام صادق عليه السلام آمده كه ابهام ابراهيم فقط در زمينه چگونگى فعل خداوند بوده؛ لذا با ايمان منافاتى نداشته و در توحيد ابراهيم عليه السلام نقصى نبوده است.[5]
خواسته ابراهيم، به قولى مشاهده چگونگى احيا به معناى چگونگى تجمّع اجزا در بازگشت به صورت اوّل و كيفيّت پذيرش دوباره حيات بوده است. طبق اين نظر، خواست ابراهيم فقط آگاهى از چگونگى انفعال حاصل در موجود، هنگام احياى مجدّد بوده، نه اين‌كه بخواهد با چگونگى فعل خداوند آشنا شود؛ به عبارت ديگر، او در پى آشنايى با سبب نبوده؛ بلكه فقط آشنايى با مُسَبَّب را خواستار شده است؛[6]ولى بنا به گفته‌اى، پرسش ابراهيم عليه السلام دو ويژگى دارد: نخست آن‌كه او مشاهده چگونگى افاضه حيات ازسوى خداوند را خواستار شده. اين معنا، آشكارا از روايت امام صادق عليه السلام نيز قابل استفاده است.[7]گواه اين امر، تعبير آيه است كه چگونه مردگان را زنده مى‌كنى؟ و نپرسيده: چگونه مردگان زنده مى‌شوند؟ بنابراين، پرسش به كيفيّت تأثير سبب مربوط بوده كه به گونه‌اى به‌[1]. مجمع‌البيان، ج 2،ص 644؛ الصافى، ج 1، ص 293
[2]. الميزان، ج 2، ص374
[3]. الكافى، ج 2، ص399؛ بحارالانوار، ج 12، ص 63
[4]. بحارالانوار، ج12، ص 73؛ البرهان، ج 1، ص 537
[5]. البرهان، ج 1، ص535
[6]. الميزان، ج 2، ص371
[7]. البرهان، ج 1، ص535


صفحه 221

ملكوت اشيا و نه ظهور مادّى آن ارتباط دارد. روايتى از امام صادق نيز بيان‌گر ارتباط اين ماجرا به جريان ارائه ملكوت است.[1]
دوم آن‌كه سؤال از مشاهده كيفيّت احياى مردگان (به لفظ جمع) است و ويژگى فراوانى و تعدّد مردگان نيز در آن دخيل بوده؛ زيرا زنده كردن مرده مى‌تواند بر زنده كردن جسد سالمى بى‌روح انطباق يابد؛ امّا زنده كردن مردگان، اين ويژگى را مى‌رساند كه اجزاى جسد، پراكنده شده و صورتِ نخستين تغيير و حالت تميّز و تشخّص خود را از دست داده و به فراموشى سپرده شده است؛ در نتيجه نه در خارج و نه در ذهن، چيزى (يك واحد) وجود ندارد تا متعلّق احيا قرار گيرد و او خواستار مشاهده كيفيّت افاضه حيات از سوى خداوند در چنين وضعيّتى بوده است. پاسخى كه به ابراهيم عليه السلام ارائه شده، هر دو ويژگى را دربردارد. بر اساس ويژگى نخست، خداوند خود بدون واسطه، مرده‌اى را زنده نكرد تا ابراهيم فقط تماشاگر باشد و همين نشان مى‌دهد كه جريان به آن سادگى كه ديگران پنداشته‌اند، نبوده؛ بلكه متصدّى احيا را خود ابراهيم قرار داد تا درخواست او اجابت شده، كيفيّت احيا را شهود كند و پاسخ با پرسش منطبق باشد.
نكته مهم آن است كه خداوند، احيا را متفرع بر فراخوانى ابراهيم قرار داد:«ثُمَّ ادعُهنّ يَأتِينَكَ سَعياً»؛ پس اين فراخوانى سبب افاضه حيات بر پرندگان شده است و چون احيا بدون امر خداوند امكان ندارد، روشن مى‌شود فراخوانى ابراهيم به گونه‌اى با فرمان الهى «كُن» كه حيات را در موجودات پديد مى‌آورد، اتّصال يافته و همين‌جا بوده كه ابراهيم، چگونگى فيضان حيات از فرمان «كن» را مشاهده كرده است. بنابراين، احياى مردگان، ناشى از اثرى نبوده كه خداوند در لفظ قرار داده باشد؛ بلكه گونه‌اى اتّصال باطنى به نيرو و قدرت نامتناهى الهى است كه در حقيقت همان نيرو كارساز است.
بر اساس ويژگى دوم، به او فرمان داده شد تا چهار پرنده گوناگون را گرفته، به طور كامل شناسايى، آن‌ها را ذبح و اجزاى آن‌ها را كاملًا با هم مخلوط كند؛ سپس آن‌ها را تقسيم و هر بخشى را بر كوهى نهد تا هر گونه تميّز و تشخّص از ميان برود؛ آن‌گاه آن‌ها را فرا خوانَد تا به سوى او بشتابند. در پرتو اين تجربه عملى براى او آشكار شد كه تميّز و تشخّص موجود و بازگشت به زندگى، بر فراخوانى نفس و روح موجود زنده متفرّع است؛ يعنى بدن تابع روح است، نه برعكس. ميان روح و اجزاى مادّه، رابطه خاصّى وجود دارد كه فقط خداوند از آن آگاه است و براى بشر، احاطه علمى به آن ميسور نيست؛ به همين دليل، با فرا خوانى روح، اجزاى جسد از روح پيروى كرده،[1]. بحارالانوار، ج12، ص 61


صفحه 222

حاضر مى‌شوند؛[1]بنابراين، چكيده پاسخ به دغدغه ابراهيم، آشكار ساختن تبعيت بدن از روح بوده است.[2]
ابراهيم و لوط
لوط از خويشان نزديك ابراهيم عليه السلام بود كه پس از رهايى وى از آتش،[3]به او ايمان آورد؛«فَامَنَ لَه‌لُوطٌ»(عنكبوت/ 29، 26) سپس باابراهيم به فلسطين هجرت كرد. با آن كه لوط عليه السلام خود مقام پيامبرى داشته، بر آيين ابراهيم بوده‌[4]و ابراهيم عليه السلام بر او امامت داشته است.[5]ابراهيم پس از هجرت به فلسطين، در بخش بالايى شامات مستقر شد و لوط را در بخش پايينى آن به فاصله هشت فرسنگ از خود برجاى گذاشت.[6]با شيوع فحشا در سدوم‌[7]و شكايت گروهى از مردم به ابراهيم، وى لوط را به ديار آنان فرستاده، لوط نسبت خود با ابراهيم را براى مردم بيان‌كرد وبه انذار آنان پرداخت؛[8]امّا مردم هم‌چنان بر فحشا اصرار مى‌ورزيدند و ابراهيم و لوط، هر لحظه انتظار عذاب آنان را مى‌كشيدند. سرانجام خداوند كه به احترام ابراهيم و لوط بارها ازعذاب آنان چشم پوشيده بود، آن‌ها را از بين برد.[9]
وارد شدن فرشتگانى به صورت ميهمان‌
فرشتگانى كه براى عذاب قوم لوط اعزام شده بودند، ابتدا نزد ابراهيم آمده، به حضرت بشارت فرزند دادند؛ سپس مأموريت خود را مبنى بر عذاب قوم لوط به آگاهى حضرت‌[1]. الميزان، ج 2، ص370-/ 376 و 379
[2]. همان، ص 379
[3]. تفسير قمى، ج 2، ص149
[4]. الميزان، ج 8، ص183
[5]. الكافى، ج 1، ص175
[6]. اثبات الوصيه، ص41
[7]. بحارالانوار، ج12، ص 162
[8]. همان، ص 155
[9]. بحارالانوار، ج12، ص 148


صفحه 223

رساندند. ماجراى نزول اين فرشتگان در آيات 69- 76 هود/ 11؛ 51- 56 حجر/ 15؛ 31- 32 عنكبوت/ 29 و 24- 35 ذاريات/ 51 بازگو شده است. كاربرد صيغه جمع در آيات ياد شده نشان مى‌دهد كه آنان دست كم سه فرشته بوده‌اند.[1]رقم‌هاى 4، 9، 11[2]و 12[3]نيز نقل شده است. در روايتى از امام صادق عليه السلام‌[4]و نيز منابع اهل سنّت‌[5]، تعداد فرشتگان، 4 و به نام‌هاى جبرئيل، ميكائيل، اسرافيل و كروبيل (رفاعيل) ذكر شده است.
فرشتگان به صورت ميهمان و به روايتى، در شب‌[6]بر ابراهيم عليه السلام وارد شده، ابتدا بر او سلام كردند:«ونَبّئهُم عَن ضَيفِ إِبرهيمَ* إِذ دَخَلوا عَلَيهِ فَقالوا سَلماً»(حجر/ 15، 51- 52)، (ذاريات/ 51، 24- 25). ابراهيم ميهمان را دوست مى‌داشته؛ از همين رو كنيه‌اش ابوالاضياف يا ابوالضيفان‌[7]بوده است؛ به همين دليل، ميهمانى بهترين راهى بود كه ملائكه براى ديدار با او برگزيده بودند.[8]با آن كه ناشناس بودن ميهمانان، ابراهيم را انديشناك كرده بود،[9]سلام آنان را به گرمى و با تحيّتى افزون پاسخ داد[10]:«قالَ سَلمٌ.»(ذاريات/ 51، 25) با ورود ميهمانان، ابراهيم عليه السلام كه آنان را بشر مى‌پنداشت،[11]براى آن كه مانع او نشوند، پنهانى به اندرون رفت و با شتاب، گوساله‌اى بريان (و فربه‌[12]) را در حالى كه از آن آب و روغن مى‌چكيد،[13]حاضر ساخت:«فَما لَبِثَ أَن جاءَ بِعِجلٍ حَنيذ»(هود/ 11، 69)،«فَراغَ إِلى‌ أَهلِهِ فَجاءَ بِعِجلٍ سَمين»(ذاريات/ 51، 26) و چون ميهمانان دست به سوى غذا نبردند در دل از آنان ترسيد:«فَأَوجَسَ مِنهُم خيفَة»(ذاريات/ 51، 28)[14][1]. التفسير الكبير، ج18، ص 22 و 23؛ الميزان، ج 10، ص 320
[2]. مجمع‌البيان، ج 5،ص 272
[3]. همان، ج 9، ص 237
[4]. الكافى، ج 8، ص328
[5]. الدرالمنثور، ج 4،ص 446
[6]. بحارالانوار، ج12، ص 170
[7]. تاريخ دمشق، ج 6،ص 173
[8]. مجمع‌البيان، ج 5،ص 272
[9]. الميزان، ج 18، ص377
[10]. همان، و ج 10، ص320
[11]. مجمع‌البيان، ج5، ص 272؛ الميزان، ج 10، ص 320
[12]. نمونه، ج 22، ص345- 346
[13]. الميزان، ج 10، ص320
[14]. همان، ج 18، ص378


صفحه 224

به گونه‌اى كه آثار ناخرسندى در چهره‌اش ظاهر شد[1]:«نَكِرَهُم»(هود/ 11، 70) زيرا در آن زمان اگر كسى درباره ديگرى قصد سوء داشت، از غذاى او نمى‌خورد.[2]ملائكه خود را شناسانده، او را به فرزندى پسر بشارت دادند و نگرانى او را بر طرف ساختند:«قالوا لَاتَوجَل إِنَّا نُبَشّرُكَ بِغُلمٍ عَليم»(حجر/ 15، 53)،«قالوا لَاتَخَف و بَشَّروهُ بِغُلمٍ عَليم.»(ذاريات/ 51، 28) با آن كه خداوند، پيش‌تر اسماعيل را نيز در سنين پيرى به ابراهيم عطا كرده بود، اين بشارت ابراهيم را شگفت‌زده كرد؛ زيرا از آن زمان، ساليانى گذشته بود و در سنين بالا آثار پيرى به سرعت نمايان مى‌شود؛ افزون بر آن‌كه تولّد اسماعيل نيز در آن سنين امرى استثنايى به شمار مى‌رفت؛[3]از همين رو به ملائكه گفت: آيا در اين زمان كه پيرى من فرا رسيده و آثار آن در وجود من ظاهر شده، چنين بشارتى به من مى‌دهيد؟ اين چه بشارتى است؟«أَبَشَّرتُمونِى عَلى‌ أَن مَسَّنِىَ الكِبَرُ فَبِمَ تُبَشّرون».(حجر/ 15، 54) اين آيه نشان مى‌دهد كه ابراهيم عليه السلام پس از تولّد اسماعيل، انتظار فرزند دومى را نداشته است.
ملائكه در پاسخ، بر بشارت ياد شده تأكيد كردند و از او خواستند كه نوميد نباشد و ابراهيم آنان را آگاه ساخت كه شگفتى او از سر نوميدى نيست؛ زيرا نوميدى از رحمت پروردگار، ويژگى گمراهان است و او گمراه نيست‌[4]:«قالوا بَشَّرنكَ بِالحَقّ فَلاتَكُن مِنَ القنِطِين* قالَ‌ و مَن يَقنَطُ مِن رَحمَةِ رَبّهِ إِلَّا الضَّالّون.»(حجر/ 15، 55- 56) از اين آيه چه بسا بتوان استفاده كرد كه سخن ابراهيم از سر شوق و سرور بوده و نه استبعاد
ابراهيم از ملائكه پرسيد: براى چه امر مهمّى‌[5]فرود آمده‌اند:«فَما خَطبُكُم ....»(حجر/ 15، 57) آنان مأموريّت خود را عذاب قوم لوط اعلام داشتند:«إِنّا أُرسِلنا إِلى‌ قَومِ‌[1]. الميزان، ج 18، ص377
[2]. مجمع‌البيان، ج 5،ص 272- 273؛ الدرالمنثور، ج 4، ص 448
[3]. نمونه، ج 11، ص100
[4]. الميزان، ج 12، ص181
[5]. مجمع‌البيان، ج 9،ص 238؛ نمونه، ج 11، ص 102


صفحه 225

لُوط»(هود/ 11، 70)،«إِنّا أُرسِلنا إِلى‌ قَومٍ مُجرِمين»(حجر/ 15، 58) و ابراهيم كه نگرانى‌اش برطرف شده بود، با آگاهى از مأموريّت ملائكه، با آن‌ها درباره قوم لوط به مجادله پرداخت تا شايد عذاب آنان به تأخير افتد:«فَلَمّا ذَهَبَ عَن إِبرهيمَ الرَّوعُ و جاءَتهُ البُشرى‌ يُجدِلُنا فِى قَومِ لُوط»(هود/ 11، 74) امّا فرشتگان او را آگاه ساختند كه راهى براى رهايى قوم لوط نيست:«يإِبرهيمُ أَعرِض عَن هذا إِنّهُ قَد جاءَ أَمرُ رَبّكَ و إِنَّهُم ءَاتِيهِم عَذابٌ غَيرُ مَردود.»(هود/ 11، 76)
مفسّران درباره اين ماجرا نكاتى را بيان كرده‌اند:
1. مقام نبوّ ت ملازم با عصمت از گناه و منافى باصفات ناپسند از جمله ترسى است كه مقاومت نفس را گرفته، توان تدبير را از آدمى‌سلب مى‌كند و در كتاب‌هاى اخلاق از آن به جبن كه تفريط در به كارگيرى قوّه غضبيّه است، تعبير مى‌شود؛ چنان كه تهوّر يعنى عدم تأثّر از مشاهده مكروه به طور مطلق، افراط در به كارگيرى قوّه غضبيّه، و در شمار رذايل اخلاقى است. عصمت در انبيا، ملازم با شجاعت است و آن اعتدال در به كارگيرى قوّه غضبيّه به شمار مى‌رود و شجاعت صفتى در برابر جبن است، نه خوف.[1]
2. گفته شده كه آيات بشارت، دو ماجرا را باز مى‌گويد: يكى هنگام عزيمت به سوى قوم لوط و بشارت اسماعيل، و ديگرى هنگام بازگشت و بشارت اسحاق؛ زيرا ترديدى نيست كه آيات سوره ذاريات/ 51 به قرينه آيه 29«فَأَقبَلَتِ امرَأَتُهُ فِى‌صَرَّة ...»بازگوكننده بشارت اسحاق به ابراهيم است و آيات پس از آن (32- 37) به خوبى نشان مى‌دهد كه اين بشارت پس از نابودى قوم‌لوط بوده است:«قالوا إِنّا أُرسِلنا إِلى‌ قَومٍ مجُرِمينَ* ...* فَأَخرَجنا مَن كانَ فيها مِن المُؤمِنين* ...).در سوره هود نيز كه به نام اسحاق تصريح شده، مانند سوره ذاريات، ملائكه لفظ ماضى را به كار برده‌اند:«أُرسِلنا إِلى‌ قَومِ لوط»(هود/ 11، 70) ولى آيات سوره حجر:«إِنّا لَمُنَجّوهُم أَجمَعينَ* إِلَّا امرَأَتَهُ قَدَّرنا إِنَّها لَمِنَ‌الغبِرين»(حجر/ 15، 59- 60) و نيز آيات سوره عنكبوت:«إِنّا مُهلِكوا أَهلِ هذهِ القَريَةِ»(عنكبوت/ 29، 31) آشكارا نشان مى‌دهد كه ماجراى بشارت در آن دو سوره، پيش از نابودى قوم لوط رخ داده است؛ هم‌چنين در سوره ذاريات، سخن از پذيرايى ميهمانان با گوساله بريان است و ترس ابراهيم پس از پرهيز آنان از خوردن غذا بوده؛ ولى در آيات سوره حجر، سخنى از پذيرايى نيست كه خود قرينه‌اى بر تعدّد ماجرا به شمار مى‌آيد.[2][1]. الميزان، ج 10، ص321
[2]. الميزان، ج 10، ص334