ملكوت اشيا و نه ظهور مادّى آن ارتباط دارد. روايتى از امام صادق نيز بيانگر ارتباط اين ماجرا به جريان ارائه ملكوت است.[1]
دوم آنكه سؤال از مشاهده كيفيّت احياى مردگان (به لفظ جمع) است و ويژگى فراوانى و تعدّد مردگان نيز در آن دخيل بوده؛ زيرا زنده كردن مرده مىتواند بر زنده كردن جسد سالمى بىروح انطباق يابد؛ امّا زنده كردن مردگان، اين ويژگى را مىرساند كه اجزاى جسد، پراكنده شده و صورتِ نخستين تغيير و حالت تميّز و تشخّص خود را از دست داده و به فراموشى سپرده شده است؛ در نتيجه نه در خارج و نه در ذهن، چيزى (يك واحد) وجود ندارد تا متعلّق احيا قرار گيرد و او خواستار مشاهده كيفيّت افاضه حيات از سوى خداوند در چنين وضعيّتى بوده است. پاسخى كه به ابراهيم عليه السلام ارائه شده، هر دو ويژگى را دربردارد. بر اساس ويژگى نخست، خداوند خود بدون واسطه، مردهاى را زنده نكرد تا ابراهيم فقط تماشاگر باشد و همين نشان مىدهد كه جريان به آن سادگى كه ديگران پنداشتهاند، نبوده؛ بلكه متصدّى احيا را خود ابراهيم قرار داد تا درخواست او اجابت شده، كيفيّت احيا را شهود كند و پاسخ با پرسش منطبق باشد.
نكته مهم آن است كه خداوند، احيا را متفرع بر فراخوانى ابراهيم قرار داد:«ثُمَّ ادعُهنّ يَأتِينَكَ سَعياً»؛ پس اين فراخوانى سبب افاضه حيات بر پرندگان شده است و چون احيا بدون امر خداوند امكان ندارد، روشن مىشود فراخوانى ابراهيم به گونهاى با فرمان الهى «كُن» كه حيات را در موجودات پديد مىآورد، اتّصال يافته و همينجا بوده كه ابراهيم، چگونگى فيضان حيات از فرمان «كن» را مشاهده كرده است. بنابراين، احياى مردگان، ناشى از اثرى نبوده كه خداوند در لفظ قرار داده باشد؛ بلكه گونهاى اتّصال باطنى به نيرو و قدرت نامتناهى الهى است كه در حقيقت همان نيرو كارساز است.
بر اساس ويژگى دوم، به او فرمان داده شد تا چهار پرنده گوناگون را گرفته، به طور كامل شناسايى، آنها را ذبح و اجزاى آنها را كاملًا با هم مخلوط كند؛ سپس آنها را تقسيم و هر بخشى را بر كوهى نهد تا هر گونه تميّز و تشخّص از ميان برود؛ آنگاه آنها را فرا خوانَد تا به سوى او بشتابند. در پرتو اين تجربه عملى براى او آشكار شد كه تميّز و تشخّص موجود و بازگشت به زندگى، بر فراخوانى نفس و روح موجود زنده متفرّع است؛ يعنى بدن تابع روح است، نه برعكس. ميان روح و اجزاى مادّه، رابطه خاصّى وجود دارد كه فقط خداوند از آن آگاه است و براى بشر، احاطه علمى به آن ميسور نيست؛ به همين دليل، با فرا خوانى روح، اجزاى جسد از روح پيروى كرده،[1]. بحارالانوار، ج12، ص 61
حاضر مىشوند؛[1]بنابراين، چكيده پاسخ به دغدغه ابراهيم، آشكار ساختن تبعيت بدن از روح بوده است.[2]
ابراهيم و لوط
لوط از خويشان نزديك ابراهيم عليه السلام بود كه پس از رهايى وى از آتش،[3]به او ايمان آورد؛«فَامَنَ لَهلُوطٌ»(عنكبوت/ 29، 26) سپس باابراهيم به فلسطين هجرت كرد. با آن كه لوط عليه السلام خود مقام پيامبرى داشته، بر آيين ابراهيم بوده[4]و ابراهيم عليه السلام بر او امامت داشته است.[5]ابراهيم پس از هجرت به فلسطين، در بخش بالايى شامات مستقر شد و لوط را در بخش پايينى آن به فاصله هشت فرسنگ از خود برجاى گذاشت.[6]با شيوع فحشا در سدوم[7]و شكايت گروهى از مردم به ابراهيم، وى لوط را به ديار آنان فرستاده، لوط نسبت خود با ابراهيم را براى مردم بيانكرد وبه انذار آنان پرداخت؛[8]امّا مردم همچنان بر فحشا اصرار مىورزيدند و ابراهيم و لوط، هر لحظه انتظار عذاب آنان را مىكشيدند. سرانجام خداوند كه به احترام ابراهيم و لوط بارها ازعذاب آنان چشم پوشيده بود، آنها را از بين برد.[9]
وارد شدن فرشتگانى به صورت ميهمان
فرشتگانى كه براى عذاب قوم لوط اعزام شده بودند، ابتدا نزد ابراهيم آمده، به حضرت بشارت فرزند دادند؛ سپس مأموريت خود را مبنى بر عذاب قوم لوط به آگاهى حضرت[1]. الميزان، ج 2، ص370-/ 376 و 379
[2]. همان، ص 379
[3]. تفسير قمى، ج 2، ص149
[4]. الميزان، ج 8، ص183
[5]. الكافى، ج 1، ص175
[6]. اثبات الوصيه، ص41
[7]. بحارالانوار، ج12، ص 162
[8]. همان، ص 155
[9]. بحارالانوار، ج12، ص 148
رساندند. ماجراى نزول اين فرشتگان در آيات 69- 76 هود/ 11؛ 51- 56 حجر/ 15؛ 31- 32 عنكبوت/ 29 و 24- 35 ذاريات/ 51 بازگو شده است. كاربرد صيغه جمع در آيات ياد شده نشان مىدهد كه آنان دست كم سه فرشته بودهاند.[1]رقمهاى 4، 9، 11[2]و 12[3]نيز نقل شده است. در روايتى از امام صادق عليه السلام[4]و نيز منابع اهل سنّت[5]، تعداد فرشتگان، 4 و به نامهاى جبرئيل، ميكائيل، اسرافيل و كروبيل (رفاعيل) ذكر شده است.
فرشتگان به صورت ميهمان و به روايتى، در شب[6]بر ابراهيم عليه السلام وارد شده، ابتدا بر او سلام كردند:«ونَبّئهُم عَن ضَيفِ إِبرهيمَ* إِذ دَخَلوا عَلَيهِ فَقالوا سَلماً»(حجر/ 15، 51- 52)، (ذاريات/ 51، 24- 25). ابراهيم ميهمان را دوست مىداشته؛ از همين رو كنيهاش ابوالاضياف يا ابوالضيفان[7]بوده است؛ به همين دليل، ميهمانى بهترين راهى بود كه ملائكه براى ديدار با او برگزيده بودند.[8]با آن كه ناشناس بودن ميهمانان، ابراهيم را انديشناك كرده بود،[9]سلام آنان را به گرمى و با تحيّتى افزون پاسخ داد[10]:«قالَ سَلمٌ.»(ذاريات/ 51، 25) با ورود ميهمانان، ابراهيم عليه السلام كه آنان را بشر مىپنداشت،[11]براى آن كه مانع او نشوند، پنهانى به اندرون رفت و با شتاب، گوسالهاى بريان (و فربه[12]) را در حالى كه از آن آب و روغن مىچكيد،[13]حاضر ساخت:«فَما لَبِثَ أَن جاءَ بِعِجلٍ حَنيذ»(هود/ 11، 69)،«فَراغَ إِلى أَهلِهِ فَجاءَ بِعِجلٍ سَمين»(ذاريات/ 51، 26) و چون ميهمانان دست به سوى غذا نبردند در دل از آنان ترسيد:«فَأَوجَسَ مِنهُم خيفَة»(ذاريات/ 51، 28)[14][1]. التفسير الكبير، ج18، ص 22 و 23؛ الميزان، ج 10، ص 320
[2]. مجمعالبيان، ج 5،ص 272
[3]. همان، ج 9، ص 237
[4]. الكافى، ج 8، ص328
[5]. الدرالمنثور، ج 4،ص 446
[6]. بحارالانوار، ج12، ص 170
[7]. تاريخ دمشق، ج 6،ص 173
[8]. مجمعالبيان، ج 5،ص 272
[9]. الميزان، ج 18، ص377
[10]. همان، و ج 10، ص320
[11]. مجمعالبيان، ج5، ص 272؛ الميزان، ج 10، ص 320
[12]. نمونه، ج 22، ص345- 346
[13]. الميزان، ج 10، ص320
[14]. همان، ج 18، ص378
به گونهاى كه آثار ناخرسندى در چهرهاش ظاهر شد[1]:«نَكِرَهُم»(هود/ 11، 70) زيرا در آن زمان اگر كسى درباره ديگرى قصد سوء داشت، از غذاى او نمىخورد.[2]ملائكه خود را شناسانده، او را به فرزندى پسر بشارت دادند و نگرانى او را بر طرف ساختند:«قالوا لَاتَوجَل إِنَّا نُبَشّرُكَ بِغُلمٍ عَليم»(حجر/ 15، 53)،«قالوا لَاتَخَف و بَشَّروهُ بِغُلمٍ عَليم.»(ذاريات/ 51، 28) با آن كه خداوند، پيشتر اسماعيل را نيز در سنين پيرى به ابراهيم عطا كرده بود، اين بشارت ابراهيم را شگفتزده كرد؛ زيرا از آن زمان، ساليانى گذشته بود و در سنين بالا آثار پيرى به سرعت نمايان مىشود؛ افزون بر آنكه تولّد اسماعيل نيز در آن سنين امرى استثنايى به شمار مىرفت؛[3]از همين رو به ملائكه گفت: آيا در اين زمان كه پيرى من فرا رسيده و آثار آن در وجود من ظاهر شده، چنين بشارتى به من مىدهيد؟ اين چه بشارتى است؟«أَبَشَّرتُمونِى عَلى أَن مَسَّنِىَ الكِبَرُ فَبِمَ تُبَشّرون».(حجر/ 15، 54) اين آيه نشان مىدهد كه ابراهيم عليه السلام پس از تولّد اسماعيل، انتظار فرزند دومى را نداشته است.
ملائكه در پاسخ، بر بشارت ياد شده تأكيد كردند و از او خواستند كه نوميد نباشد و ابراهيم آنان را آگاه ساخت كه شگفتى او از سر نوميدى نيست؛ زيرا نوميدى از رحمت پروردگار، ويژگى گمراهان است و او گمراه نيست[4]:«قالوا بَشَّرنكَ بِالحَقّ فَلاتَكُن مِنَ القنِطِين* قالَ و مَن يَقنَطُ مِن رَحمَةِ رَبّهِ إِلَّا الضَّالّون.»(حجر/ 15، 55- 56) از اين آيه چه بسا بتوان استفاده كرد كه سخن ابراهيم از سر شوق و سرور بوده و نه استبعاد
ابراهيم از ملائكه پرسيد: براى چه امر مهمّى[5]فرود آمدهاند:«فَما خَطبُكُم ....»(حجر/ 15، 57) آنان مأموريّت خود را عذاب قوم لوط اعلام داشتند:«إِنّا أُرسِلنا إِلى قَومِ[1]. الميزان، ج 18، ص377
[2]. مجمعالبيان، ج 5،ص 272- 273؛ الدرالمنثور، ج 4، ص 448
[3]. نمونه، ج 11، ص100
[4]. الميزان، ج 12، ص181
[5]. مجمعالبيان، ج 9،ص 238؛ نمونه، ج 11، ص 102
لُوط»(هود/ 11، 70)،«إِنّا أُرسِلنا إِلى قَومٍ مُجرِمين»(حجر/ 15، 58) و ابراهيم كه نگرانىاش برطرف شده بود، با آگاهى از مأموريّت ملائكه، با آنها درباره قوم لوط به مجادله پرداخت تا شايد عذاب آنان به تأخير افتد:«فَلَمّا ذَهَبَ عَن إِبرهيمَ الرَّوعُ و جاءَتهُ البُشرى يُجدِلُنا فِى قَومِ لُوط»(هود/ 11، 74) امّا فرشتگان او را آگاه ساختند كه راهى براى رهايى قوم لوط نيست:«يإِبرهيمُ أَعرِض عَن هذا إِنّهُ قَد جاءَ أَمرُ رَبّكَ و إِنَّهُم ءَاتِيهِم عَذابٌ غَيرُ مَردود.»(هود/ 11، 76)
مفسّران درباره اين ماجرا نكاتى را بيان كردهاند:
1. مقام نبوّ ت ملازم با عصمت از گناه و منافى باصفات ناپسند از جمله ترسى است كه مقاومت نفس را گرفته، توان تدبير را از آدمىسلب مىكند و در كتابهاى اخلاق از آن به جبن كه تفريط در به كارگيرى قوّه غضبيّه است، تعبير مىشود؛ چنان كه تهوّر يعنى عدم تأثّر از مشاهده مكروه به طور مطلق، افراط در به كارگيرى قوّه غضبيّه، و در شمار رذايل اخلاقى است. عصمت در انبيا، ملازم با شجاعت است و آن اعتدال در به كارگيرى قوّه غضبيّه به شمار مىرود و شجاعت صفتى در برابر جبن است، نه خوف.[1]
2. گفته شده كه آيات بشارت، دو ماجرا را باز مىگويد: يكى هنگام عزيمت به سوى قوم لوط و بشارت اسماعيل، و ديگرى هنگام بازگشت و بشارت اسحاق؛ زيرا ترديدى نيست كه آيات سوره ذاريات/ 51 به قرينه آيه 29«فَأَقبَلَتِ امرَأَتُهُ فِىصَرَّة ...»بازگوكننده بشارت اسحاق به ابراهيم است و آيات پس از آن (32- 37) به خوبى نشان مىدهد كه اين بشارت پس از نابودى قوملوط بوده است:«قالوا إِنّا أُرسِلنا إِلى قَومٍ مجُرِمينَ* ...* فَأَخرَجنا مَن كانَ فيها مِن المُؤمِنين* ...).در سوره هود نيز كه به نام اسحاق تصريح شده، مانند سوره ذاريات، ملائكه لفظ ماضى را به كار بردهاند:«أُرسِلنا إِلى قَومِ لوط»(هود/ 11، 70) ولى آيات سوره حجر:«إِنّا لَمُنَجّوهُم أَجمَعينَ* إِلَّا امرَأَتَهُ قَدَّرنا إِنَّها لَمِنَالغبِرين»(حجر/ 15، 59- 60) و نيز آيات سوره عنكبوت:«إِنّا مُهلِكوا أَهلِ هذهِ القَريَةِ»(عنكبوت/ 29، 31) آشكارا نشان مىدهد كه ماجراى بشارت در آن دو سوره، پيش از نابودى قوم لوط رخ داده است؛ همچنين در سوره ذاريات، سخن از پذيرايى ميهمانان با گوساله بريان است و ترس ابراهيم پس از پرهيز آنان از خوردن غذا بوده؛ ولى در آيات سوره حجر، سخنى از پذيرايى نيست كه خود قرينهاى بر تعدّد ماجرا به شمار مىآيد.[2][1]. الميزان، ج 10، ص321
[2]. الميزان، ج 10، ص334
اين معنا در روايتى از امام باقر عليه السلام نيز تصريح شده است؛[1]ولى بعضى به عللى از جمله آن كه آيات سوره هود از سويى بشارت به اسحاق را تصريح كرده و از سويى كوشش ابراهيم براى رفع عذاب از قوم لوط را بيان داشته، بر آنند كه بشارت اسحاق به طور قطع، پيش از عذاب قوم لوط بوده و در نتيجه، همه آيات بشارت در ماجراى نزول فرشتگان، به اسحاق مربوط است. به كارگيرى لفظ ماضى«إِنّا أُرسِلنا»در آيات سوره ذاريات نيز نمىتواند دليل باشد كه اين آيات بازگو كننده ماجرا پس از وقوع عذاب بر قوم لوط است؛ زيرا همين تعبير در سوره حجر نيز آمده و به طور مسلّم، آيات سوره حجر، به زمانى مربوط است كه ملائكه هنوز از عذاب قوم لوط فارغ نشده بودند؛ افزون بر اين كه تعبير«إِنّا أرسِلنا»از سوى ملائكهاى كه در مسير عزيمت به سوى قوم لوط هستند، از نظر لغت و عرف كاملًا بلامانع است؛ امّا آيات 35- 37 ذاريات، سخن خداوند است و نه ملائكه.
بنابراين، خود آيات شاهد است كه ملائكه در اين ماجرا يك بار و آن هم پيش از عزيمت به سوى قوملوط با ابراهيم ديدار كردهاند؛ به همين دليل، روايت ياد شده نيز قابل اعتماد نيست.[2]آيه 101 صافات/ 37:«فَبَشَّرنهُ بِغُلمٍ حَليم»بشارت فرزندى (به نام اسماعيل) به ابراهيم را بيان داشته است.[3](ظ همين مقاله: درخواستهاى ابراهيم عليه السلام)
3. درباره مجادله ابراهيم عليه السلام گفته شده: اين مجادله در حقيقت پرسش ابراهيم از فرشتگان براى آگاهى از اين بوده كه آيا عذاب، همه را در بر مىگيرد يا نه و آيا در حدّ ترساندن است يا نابودى و اين كه لوط چگونه نجات خواهد يافت كه اين استفهام، به طور مجازى مجادله ناميده شده است[4]يا اين كه مقصود، مجادله با فرشتگان براى رفع عذاب از قوم لوط به اميد بازگشت آنان بوده است؛[5]زيرا هنوز روشن نبوده كه فرمان عذاب قطعى[1]. البرهان، ج 3، ص123؛ بحارالانوار، ج 12، ص 170
[2]. الميزان، ج 10، ص331 و 335
[3]. التبيان، ج 8، ص515؛ نمونه، ج 19، ص 118؛ الميزان، ج 7، ص 232
[4]. تنزيهالانبياء، ص60
[5]. همان؛ الميزان، ج10، ص 326
است، و فرشتگان، او را از حتميّت فرمان آگاه ساختند[1]:«يإِبرهيمُ أَعرِض عَن هذا إِنَّهُ قَد جَاء أَمرُ رِبّكَ و إِنَّهُم ءَاتيهِم عَذابٌ غَيرُ مَردود»(هود/ 11، 76) به هر حال، آيه 75 هود:
«إِنَّ إِبرهيمَ لَحَليمٌ أَوّ هٌ مُنيب»كه مدح ابراهيم عليه السلام در جهت بيان علّت مجادله حضرت است، نشان مىدهد كه اين مجادله، امرى پسنديده براى تأخير عذاب از قوملوط[2]و ناشى از خصال نيك بردبارى، دلسوزى، تأثّر از گمراهى مردم و رجوع مكرر او به خداوند براى رهايى گمراهان بوده است.[3]مفاد اين مجادله را آيه 32 عنكبوت بيان كرده كه«إِنَ فِيها لوطاً ....».[4]در روايتى از امامصادق عليه السلام[5]كه مضمون آن در روايات اهلسنّت نيز آمده،[6]مجادله ابراهيم عليه السلام چنين بيان شده كه به فرشتگان فرمود: اگردر بين آنان صد مؤمن باشند، آيا باز هم آنان را نابود مىكنيد؟ گفتند: نه. گفت: ... او اين رقم را پايين آورد تا به يك نفر رسيد؛ آنگاه گفت:«إِنَّ فِيها لوطاً».
عزيمت به مكّه
از آيات قرآن استفاده مىشود كه ابراهيم بههمراه اسماعيل به مكّه عزيمت كرده، وى را در مكّه اسكان داد:«رَبَّنا إِنّى أَسكَنتُ مِن ذُرّيَّتِى بِوادٍ غَيرِ ذِى زَرعٍ عِندَ بَيتِكَ المُحَرَّم ....»(ابراهيم/ 14، 37) زمينهساز اين تصميم، ناسازگارى ساره همسرابراهيم با هاجر (مادر اسماعيل) پيش از تولّد اسحاق بود كه اين امر، ابراهيم عليه السلام را آزرد و در پى شِكوه به خداوند، دستور يافت تا اسماعيل و مادرش هاجر را در مكّه اسكان دهد.[7]آيات مربوط به اين ماجرا، به ويژه آيه 37 ابراهيم/ 14:«رَبَّنا لِيُقيمُوا الصَّلوة»و 125 بقره/ 2:«و عَهِدنا إِلى إِبرهيمَ و إِسمعيلَ أَن طَهّرا بَيتِىَ ...»نشان مىدهد كه هدف اصلى از اين حركت، ايجاد پايگاهى استوار براى نشر توحيد بوده؛ چنانكه حوادث آينده، از جمله درخواست تشريع امنيّت حرم نيز اين مطلب را به خوبى اثبات كرده است. آيه 39 ابراهيم/ 14:«الحَمدُلِلّهِ[1]. الميزان، ج 10، ص326- 327؛ نمونه، ج 9، ص 176
[2]. مجمعالبيان، ج 5،ص 309؛ التفسير الكبير، ج 18، ص 30؛ الميزان، ج 10، ص 320- 328
[3]. الميزان، ج 10، ص326- 327
[4]. همان، ص 326
[5]. الكافى، ج 8، ص327؛ البرهان، ج 3، ص 119
[6]. جامعالبيان، مج7، ج 12، ص 102- 103
[7]. تفسير قمى، ج 1، ص69
الَّذِى وَهَبَ لِى عَلَى الكِبَرِ إِسمعيل ...»دليل آن است كه ابراهيم عليه السلام در سنين پيرى (حداقل در 64 سالگى[1]و حداكثر در 117 سالگى)[2]فرزند دار شده؛ بنابراين، عزيمت ابراهيم عليه السلام به مكّه نيز در همين سنين بوده است. از نيايش حضرت در آيه 126 بقره/ 2:«رَبّ اجعَل هذا بَلَداً ءَامِناً ...»استفاده شده كه هنگام ورود او به سرزمين مكّه، در آن محل، شهرى نبوده و اسكان اسماعيل و هاجر در آن سرزمين، زمينهساز تأسيس شهر مكّه بوده و دعاى ابراهيم در آيه 35 ابراهيم/ 14:«رَبّ اجعَل هذا البَلَدَ ءَامِناً ...»نشان مىدهد كه در زمان خود ابراهيم عليه السلام در آن مكان، شهر مكّه شكل گرفته بوده.[3]
بناى كعبه
بيشتر مفسّران برآناند كه كعبه پيش از ابراهيم وجود داشته است.[4]آيه 127 بقره/ 2«وَ إِذ يَرفَعُ إِبرهيمُ القَواعِدَ مِنَ البَيت ...»نشان مىدهد كه پايههاى خانه كعبه قبل از ابراهيم موجود بوده[5]و آيه 96 آلعمران/ 3:«إِنَّ أَوَّلَ بَيتٍ وُضِعَ لِلنّاس ...»نيز مؤيّد همين مطلب است.[6]بعضى در اين زمينه به آيه 37 ابراهيم/ 14:«رَبَّنا إِنّى أَسكَنتُ مِن ذُرّيَّتِى بِوادٍ غَيرِ ذِى زَرعٍ عِندَ بَيتِكَ المُحَرَّم ...»تمسّك جستهاند؛ زيرا«عِندَ بَيتِكَ المُحَرَّم»نشان مىدهد كه هنگام عزيمت ابراهيم با اسماعيل و هاجر به مكّه، اثرى از كعبه وجود داشته است.[7]اين استدلال در صورتى پذيرفته است كه ثابت شود سخن مزبور هنگام آوردن اسماعيل و هاجر به مكّه گفته شده باشد؛ ولى بعضى زمان اين سخن را پس از بناى كعبه و تأسيس شهر مكّه و در اواخر عمر حضرت دانستهاند.[8]از روايات متعدّدى برمىآيد كه محل كعبه[1]. الكشاف، ج 2، ص560
[2]. مجمعالبيان، ج 6،ص 491
[3]. الميزان، ج 12، ص68
[4]. التبيان، ج 1، ص462؛ مجمعالبيان، ج 7، ص 128؛ نمونه، ج 1، ص 454؛ التفسيرالكبير، ج 4، ص 57؛الدرالمنثور، ج 6، ص 30؛ تفسير قرطبى، ج 12، ص 25؛ جامعالبيان، مج 1، ج 1، ص 749؛قصصالانبياء، شعراوى، ج 1، ص 553
[5]. التفسير الكبير، ج4، ص 57؛ نمونه، ج 1، ص 454
[6]. نمونه، ج 1، ص 454و ج 3، ص 11؛ قصص الانبياء، شعراوى، ج 1، ص 555
[7]. نمونه، ج 1، ص454؛ قصصالانبياء، شعراوى، ج 1، ص 553
[8]. الميزان، ج 12، ص76