(ابراهيم/ 14، 36) پيروان خود را به خود منتسب دانسته است.[1]ضمير«هو»در جمله«هُوَ سَمكُمُ المُسلِمين»خداوند است؛[2]هرچند بعضى احتمال دادهاند كه منظور ابراهيم عليه السلام باشد.
34. نزول كتابهاى آسمانى و امتداد نبوّت در ذرّيّه ابراهيم عليه السلام:«و وَهَبنا لَهُ إِسحقَ و يعقوبَ و جَعَلنا فِى ذُرّيَّتِهِ النُّبوَّةَ و الكِتب». (عنكبوت/ 29، 27)،«و لَقَد أَرسَلنا نوحاً و إِبرهيمَ و جَعَلنا فِى ذُرّيَّتِهِما النُّبوَّةَ والكِتب». (حديد/ 57، 26)
35. از جمله انبيا و انبياى اولواالعزم بودن:«و إِذ أَخَذنا مِنَ النَّبيّينَ ميثقَهُم و مِنكَ و مِن نوحٍ و إِبرهيمَ و موسى و عيسىَ ابنِ مَريمَ و أَخَذنا مِنهُم ميثقاً غَليظاً». (احزاب/ 33، 7) در اين آيه، نام پنج پيامبر اولواالعزم از جمله ابراهيم عليه السلام به دليل عظمت آنان ذكر شده است.[3]ميثاق ياد شده در آيه درباره نبوّت، و با توجّه به آيات ديگر، مفاد آن وحدت كلمه و پرهيز از اختلاف در دين است. در آيات 89 انعام/ 6:«أُولل- كَ الَّذينَ ءَاتَينهُمُ الكِتبَ و الحُكمَ والنُّبوَّة»و 41 مريم/ 19«إِنَّهُ كانَ صِدّيقاً نَبيّاً»و 26 حديد/ 57:«ولقد أَرسلنا نوحاً وإِبرهيمَ ...»نيز به نبوّت ابراهيم عليه السلام تصريح شده است.
36. شيعه نوح بودن:«و إِنَّ مِن شيعَتِهِ لَإِبرهيم». (صافات/ 37، 83) نوح عليه السلام نخستين پيامبرى است كه شريعت و كتاب داشته[4]و در قرآن، از نخستين مناديان توحيد به شمار آمده است.[5]ابراهيم عليه السلام از آن جهت كه در دين توحيد، رهرو حضرت بوده، شيعه نوح ناميده شده است. برخى، ضمير«شِيعَته»را به رسول گرامى صلى الله عليه و آله ارجاع دادهاند؛[6]البتّه از نظر لفظ آيه، دليلى بر آن نيست؛[7][1]. الميزان، ج 14، ص452؛ تفسير قرطبى، ج 12، ص 68
[2]. الميزان، ج 16، ص278
[3]. الميزان، ج 2، ص128
[4]. همان، ج 10، ص 198
[5]. جامع البيان، مج12، ج 23، ص 82؛ تفسير قرطبى، ج 15، ص 61
[6]. جامع البيان، ج17، ص 147؛ التفسير قرطبى، ج 26، ص 146
[7]. البرهان، ج 4، ص600
امّا روايتى از امامصادق عليه السلام در تفسير اين آيه، ابراهيم عليه السلام را شيعه حضرت رسولو اميرمؤمنان دانسته، آن را تأييد مىكند[1]
37- 38. وصول به مقام يقين و برخوردارى از قلبى مطمئن و سليم:«إِذ جاءَ رَبّهُ بِقَلبٍ سَليم»(صافات/ 37، 84)،«لِيَكونَ مِنالموقِنين»(انعام/ 6، 75)،«لِيطَمئِنَّ قَلبى».
(بقره/ 2، 260) سلامت، دور بودن از آفات آشكار و پنهان است[2]و مقصود از سلامتِ قلب، دورى از هر چيزى است كه به تصديق و ايمان به خداوند متعالى زيان رسانده، توجّه به او را مختل سازد.[3]آيه 57 انعام/ 6 بيانگر مقام يقين ابراهيم و آيه 260 بقره/ 2 به قرينه پذيرش خواهش ابراهيم، بيانگر اطمينان قلب و سلامت حضرت، حتّى از وسوسه و خواطر ناخواسته است.
39. تسليم در برابر امر به قربانى فرزند:«فَلَمّا أَسلَما و تَلَّهُ لِلجَبين».
(صافات/ 37، 103)
40. وصول به مرتبه احسان:«إِنّا كَذ لِكَ نَجزِى المُحسِنين»(صافات/ 37، 105)،«كَذلِكَ نَجزِى المُحسِنين». (صافات/ 37، 110) احسان، آوردن عمل صالح از سر يقين به آخرت است.[4]خداوند، ابراهيم عليه السلام را پس از اقدام به ذبح اسماعيل عليه السلام دوبار به وصف محسن ستوده است.
41. جاودانگى نام نيك و نهضت توحيدى ابراهيم عليه السلام:«و تَرَكنا عَليهِ فِى الأَخرِين»(صافات/ 37، 108)،«و جَعَلنا لهم لِسانَ صِدقٍ عَليّاً». (مريم/ 19، 50) مقصود از ابقا در ميان آيندگان و قرار دادن لسان صدق، به گفتهاى، جاودانگى نام نيك ابراهيم عليه السلام[5]و به نظرى، جاودانگى ملّت ابراهيم و دين توحيد[6]از طريق برانگيختن انبياى بعدى است كه به هر حال، اين دو از هم جدا نخواهند بود. بنا به قولى، منظور از آيات 108- 109 صافات/ 37 اين است كه در ميان آيندگان، سلام بر ابراهيم را جاودانه ساختيم.[7]
42. دريافت تحيّت از سوى خداوند سبحان:«سَلمٌ عَلى إِبرهيم». (صافات/ 37، 109) سلام در اين آيه، تحيّت خداوند بر ابراهيم عليه السلام است و براى بزرگداشت او لفظ[1]. البرهان، ج 4، ص600
[2]. مفردات، ص 421،«سلم»
[3]. الميزان، ج 17، ص147
[4]. الميزان، ج 16، ص230
[5]. جامع البيان، مج9، ج 16، ص 117 و مج 12، ج 23، ص 106؛ التبيان، ج 7، ص 131 و ج 8، ص 520؛ نمونه، ج13، ص 87 و ج 19، ص 117
[6]. مجمع البيان، ج 6،ص 799؛ الميزان، ج 17، ص 146
[7]. جامع البيان، مج12، ج 23، ص 106؛ تفسير قرطبى، ج 15، ص 74
سلام، نكره آورده شده است.[1]به قولى، اين سلام، امانى براىابراهيم عليه السلام است كه در همه زمين جز به نيكى ياد نشود.[2]
43. در زمره بندگان مؤمن بودن:«إِنَّهُ مِن عِبادِنَا المُؤمِنين». (صافات/ 37، 111) اين جمله، علّت احسان ابراهيم را كه در آيه پيش:«كَذ لِكَ نَجزِى المُحسِنين»از آن ياد شده، بيان داشته، نشان مىدهد اراده و عمل ابراهيم كه به معناى واقعى كلمه، مؤمن به شمار مىرود، تابع اراده خداوند است و ايمان، همه اركان وجود او را دربرگرفته؛ به همين دليل، جز احسان (عمل نيكو و زيبا) از او ديده نمىشود.[3]
44. بهرهمند شدن از بركت الهى:«و برَكنا عَليهِ و عَلى إِسحق ...).
(صافات/ 37، 112) مقصود آن است كه در آنچه به ابراهيم عطا كرديم، خير، افزونى، دوام و ثبات قرار داديم.[4]به احتمالى، بركت در آيه، بركت در فرزندان است؛[5]ولى اطلاق آن، همه امور را در بر مىگيرد.[6]
45- 46. توانمندى در طاعت خداوند و بصيرت در دين:«و اذكُر عِبدَنا إِبرهيمَ و إِسحقَ و يعقوبَ أُولِى الأَيدِى و الأَبصر». (ص/ 38، 45) «ايدى» كنايه از عمل، و «ابصار» كنايه از علم[7]و مقصود، توانمندى آنان در طاعت خداوند و ايصال خير و نيز بينش آنان براى يافتن حق در هر دو بعد اعتقاد و عمل است؛ چنان كه در روايتى از امام باقر عليه السلام[8]نيز آيه همينگونه معنا شده است.[9]
47. ياد مداوم آخرت:«إِنّا أَخلَصنهُم بِخالِصَةٍ ذِكرَى الدَّار». (ص/ 38، 46) ياد سراى ديگر را به صورتخالصدر آنان پديد آورديم؛[10]به اين معنا كه ياد آخرت در آنان[1]. الميزان، ج 17، ص153
[2]. جامع البيان، مج12، ج 23، ص 106
[3]. الميزان، ج 17، ص147 و 153
[4]. مجمعالبيان، ج 8،ص 709؛ الميزان، ج 17، ص 154
[5]. تفسير قرطبى، ج15، ص 75؛ كشف الاسرار، ج 8، ص 293
[6]. نمونه، ج 19، ص130
[7]. مجمع البيان، ج 8،ص 749؛ التفسير الكبير، ج 26، ص 216
[8]. تفسير قمى، ج 2، ص243؛ الصافى، ج 4، ص 305
[9]. مجمعالبيان، ج 8،ص 749؛ الميزان، ج 17، ص 211
[10]. مجمع البيان، ج8، ص 750
آميخته به ياد دنيا نبوده است.[1]وجوه ديگرى نيز در اين باره ذكر شده است.[2]
48. در زمره اخيار بودن:«وَ إنَّهم عِندَنَا لَمِنَ المُصطَفَينَ الأَخيارِ». (ص/ 38، 47) اخيار يا جمع «خَيّر» (كسانى كه افعال نيك فراوان انجام مىدهند) و يا جمع «خَيْر» (ضد شر) است.[3]
49. صلاح:[4]«و كُلًّا جَعَلنا صلِحين». (انبياء/ 21، 72)
50. نزول كتاب آسمانى بر ابراهيم:«أَم لَم يُنَبَّأ بَما فِى صُحُفِ مُوسى* و إِبرهيمَ الَّذِى وَفّى»(نجم/ 53، 36- 37)،«صُحُفِ إِبرهيمَ و موسى»(اعلى/ 87، 19)،«أُولل- كَ الَّذينَ ءَاتَينهُم الكِتب». (انعام/ 6، 89)
51. اداى حقّ بندگى:«و إِبرهيمَ الَّذِى وَفّى». (نجم/ 53، 37) «توفيه» اداى حق به تمام و كمال است؛ بنابراين، مقصود آن است كه او آنچه را در زمينه بندگى بر عهده داشته، به تمام و كمال ادا كرده است؛ همانگونه كه در آيه 124 بقره/ 2:«و إِذ ابتَلى إِبرهيمَ رَبُّهُ بِكَلِمتٍ فَأَتَمّهُنّ»نيز به آن اشاره شده است.[5]مفسّران در اين زمينه نمونه يا نمونههايى ذكر كردهاند؛ ولى اطلاق«وفّى»نشان مىدهدكه اودرهمه زمينهها وظيفه خود را ادا كرده است؛[6]به گونهاى كه هرگز وظايف بزرگتر، او را از عمل به وظايف كوچكتر باز نداشته است.[7]
52. اسوه بودن براى مسلمانان در زمينه تبرّى از مشركان«قَد كانَتْ لَكُم أُسوَةٌ حَسنَةٌ فِى إِبرهيمَ و الَّذينَ مَعهُ إِذ قالوا لِقَومِهِم إِنّابُرَءؤُا مِنكُم و مِمّا تَعبدُونَ مِن دونِ اللّهِ».
(ممتحنه/ 60، 4) همچنين، مجاهدت، شجاعت، تدبير و مديريت خارقالعاده در زمينه هدايتگرى و ملموس ساختن گمراهى مشركان در ماجراى شكستن بتها و نيز در شيوه[1]. الميزان، ج 17، ص212؛ نمونه، ج 19، ص 309
[2]. جامعالبيان، مج12، ج 23، ص 204- 205؛ تفسير قرطبى، ج 15، ص 142
[3]. مجمع البيان، ج 8،ص 750؛ الميزان، ج 3، ص 165
[4]. جامع البيان، مج10، ج 16، ص 48؛ مجمع البيان، ج 7، ص 89؛ تفسير قرطبى، ج 11، ص 202
[5]. الميزان، ج 19، ص45- 46
[6]. جامع البيان، مج13، ج 27، ص 96- 97
[7]. قصص الانبياء، ابنكثير، ص 152
احتياج، پرهيز از مراء در بحث، تحمّل سخنان استهزاآميز، تكذيب قوم و آتش نمرود، توكل و اعتماد فراوان به خداوند متعالى، عصمت از گناه، آرمان بلند و همت بىنظير، دلواپسى و نگرانى از گمراهى انسانهاى معاصر و حتى انسانهاى پس از خود تا دوردستهاى تاريخ، آرامش خاطر در پناه ايمان، عشق به خداوند كه در جريان قربانى اسماعيل جلوهاى تمام يافت، سخاوت، ميهمان نوازى، دوست داشتن بندگانِ شايسته خداوند و بغض و كينه به دشمنان حضرت حق، تأدّب به ادب الهى در برابر خداوند هنگام نيايش و ثنا و با مردم در معاشرت و تفهيمِ گمراهى و احتجاج براى هدايت آنان كه از نمونههاى آن، رفتار پسنديده او با آزر است، حمايت بى دريغ خداوند از او در جريان سوزاندن حضرت كه معجزه بىنظير سرد شدن آتش را باعث شد و نيز يادگارهاى خجسته و جاويد او مانند حج و ... ازمواردى است كه در قرآن كريم بازگو شده و هرچند بسيارى ازاين موارد، ستايش از ابراهيم نباشد، آشكار كننده گوشههايى ديگر از عظمت شخصيت اين پيامبر بزرگ است.منابعاثبات الوصيه؛ الاحتجاج؛ الارتباط الزمنى و العقائدى بين الانبياء و الرسل؛ اعلام القرآن؛ بحارالانوار؛ البداية والنهايه؛ البرهان فى تفسير القرآن؛ بصاير ذوى التمييز فى لطائف الكتاب العزيز؛ تاريخ الامم و الملوك، طبرى؛ تاجالعروس من جواهر القاموس؛ تاريخ مدينه دمشق؛ تاريخ اليعقوبى؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ التحقيق فى كلمات القرآن الكريم؛ تفسير التحرير و التنوير؛ تفسيرالصافى؛ تفسيرالعياشى؛ تفسير القرآن العظيم، ابنكثير؛ التفسيرالكبير؛ تفسيرالقمى؛ تفسير المراغى؛ تفسيرالمنار؛ تفسير نورالثقلين؛ تفسير نمونه؛ تنزيهالانبياء؛ جامعالبيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ الدر المنثور فىالتفسير بالمأثور؛ روح المعانى فى تفسير القرآن العظيم؛ زادالمسير فى علمالتفسير؛ السيرة النبويه، ابن هشام؛ شرح فصوص الحكم؛ الصحاح تاج اللغة و صحاح العربيه؛ الطبقات الكبرى؛ عرائس المجالس فى قصص الانبياء؛ علل الشرايع؛ عيون اخبار الرضا عليه السلام؛ فرهنگ فارسى؛ قصص الانبياء، ابن كثير؛ قصص الانبياء، راوندى؛ قصص الانبياء، شعراوى؛ كتاب الخصال؛ الكتاب المقدس؛ الكشاف؛ كشف الاسرار و عدة الابرار؛ الكافى؛ مجمعالبيان فى تفسير القرآن؛ مروج الذهب و معادن الجوهر؛ مع الانبياء فى القرآن؛ مستندتحرير الوسيله؛ مستند الشيعة فى احكام الشريعه؛ مصباح الفقاهه؛ المعرب من الكلام الاعجمى؛ مفردات الفاظ القرآن؛ الميزان فى تفسير القرآن؛ منشور جاويد (تفسير موضوعى)؛ النور المبين فى قصص الانبياء و المرسلين؛ واژههاى دخيل در قرآن مجيد؛ الهدى الى دين المصطفى.
ابليس
على محمّدى آشنانى
ابليس: نام خاص موجودى زنده، مكلّف، متمرّد از فرمان الهى و راندهشده از درگاه وى
واژه ابليس در قرآن كريم يازده بار به كار رفته كه نُه بار آن در ضمن داستان آفرينش آدم و فرمان سجده بر وى آمده است. (بقره/ 2، 34؛ اعراف/ 7، 11؛ حجر/ 15، 31- 32؛ اسراء/ 17، 61؛ كهف/ 18، 50؛ طه/ 20، 116؛ ص/ 38، 74- 75) شرح داستان بر اساس آيات سوره اعراف كه با تفصيل بيشترى به اين موضوع پرداخته، چنين است: هنگامى كه خداوند، بشر را از گِل آفريد و از روح خويش در او دميد، به فرشتگان فرمان سجده بر وى داد. همه فرشتگان، جز ابليس سجده كردند؛ ولى او تكبّر ورزيد و از سجده سرباز زد.
وقتى خداوند سبب را پرسيد، ابليس گفت: من از او بهترم؛ زيرا مرا از آتش و او را از گِل آفريدى؛ آن گاه خداوند ابليس را از آن مقام راند و او را لعنت كرد. ابليس از خداوند تا روز بعث مهلت خواست و خدا به او مهلت داد؛ سپس ابليس سوگند ياد كرد كه همه بندگان به جز مخلَصان را از راه به در بَرَد و خداوند به او و پيروانش وعده جهنّم داد. در دو مورد ديگر نيز واژه ابليس آمده است: يكى در سوره سبأ/ 34، 20 كه به پيروى قوم سبأ از او اشاره دارد و ديگرى در سوره شعراء/ 26، 95 كه پايان كار او و پيروانش در روز بازپسين را گزارش مىدهد.
واژه شيطان و شياطين نيز 88 بار در قرآن به كار رفته كه در بسيارى از موارد به معناى ابليس است. شيطان، اسم جنس و نامى فراگير براى هر موجود شرير متمرّد و فريبكار است. از بررسى موارد كاربرد واژه شيطان در قرآن و گفته مفسّران بر مىآيد كه در اغلب موارد، مقصود از شيطان يا دست كم، مصداق بارز آن، همان ابليس است.[1]برخى تصريح[1]. جامعالبيان، مج1، ج 1، ص 336؛ روض الجنان، ج 8، ص 151؛ الميزان، ج 14، ص 343
كردهاند كه شيطان اغلب به معناى ابليس به كار[1]رفته و عَلَم بالغلبه براى آن شده است[2]و به نظر برخى، «الشيطان» همه جا مرادف ابليس است.[3]قرآن پس از سرباز زدن ابليس از سجده، او را با تعبير «الشيطان» ياد مىكند. (بقره/ 2، 36؛ اعراف/ 7، 20؛ طه/ 20، 117) در پارهاى از آيات ديگر، واژه شيطان معنايى جز ابليس را نمىرساند؛ به طور مثال، در آيه:«وَ قَالَ الشَّيطنُ لَمَّا قُضِىَ الأَمرُ إِنَّ اللّهَ وَعَدكُم وَعدَ الحَقِّ»(ابراهيم/ 14، 22) به اتّفاق گفته شده كه مقصود از «شيطان»، جز ابليس موجود ديگرى نيست؛[4]البتّه در پارهاى از موارد چون آيه«الشَّيطنُ يَعدُكمُ الفَقرَ»(بقره/ 2، 268) در اينكه مقصود، ابليس است يا ديگر فريبكارانِ جنّ و انس را نيز در بر مىگيرد، اختلاف نظر وجود دارد.[5]برآيند كاوشها آن است كه مقصود از مفرد معرفه (الشيطان) ابليس است مگر آنكه قرينهاى برخلاف باشد و در بيشتر موارد، مقصود از مفرد نكره (شيطان) نيز ابليس به شمار مىرود و صيغه جمع آن (شياطين) نيز ابليس را كه يكى از مصاديق روشن است، فرا مىگيرد.[6]
برابر برخى روايات، نام اصلى ابليس، حارث (حرث) بوده است كه به دليل عبادت طولانى، او را عزازيل، يعنى عزيز خدا خطاب مىكردند. وى پس از عُجب، ابليس ناميده شد و پس از امتناع از سجده و رانده شدن از درگاه الهى، الشيطان نام گرفت.[7]
نامهاى ديگر او، «ضريس، سرحوب، المتكوّن و المتكوّز» است.[8]زرتشتيان او را «انگْرَ مَينيو»oyneiam argnaخوانند. كنيه و القاب ابليس عبارتاند از: ابومُرّه (ابوقره) ابوكردوس، ابولبينى (نام دختر وى)[9]نائل، ابوالحسبان، ابوخلاف، ابودجانه.[10][1]. الميزان، ج 7، ص321
[2]. روحالمعانى، مج3، ج 4، ص 202
[3]. اعلام القرآن، ص83
[4]. مجمعالبيان، ج 6،ص 478
[5]. التفسير الكبير، ج7، ص 68
[6]. الفرقان، ج 1، ص306؛ اعلامالقرآن، ص 83
[7]. روح البيان، ج 8،ص 59؛ البداية و النهايه، ج 1، ص 69؛ بحارالانوار، ج 60، ص 241
[8]. دائرةالمعارفالشيعيه، ج 2، ص 199
[9]. مجمعالبحرين، ج1، ص 239؛ روح البيان، ج 8، ص 59
[10]. ابليس فى القرآنو الحديث، ص 12؛ اعلام قرآن، ص 78؛ كشفالاسرار، ج 1، ص 145
درباره ريشه لغوى واژه «ابليس» دو ديدگاه وجود دارد: 1. برخى از لغتشناسان[1]و مفسّران،[2]ابليس را واژهاى عربى بر وزن «افعيل» دانستهاند كه از ريشه (ب- ل- س) اشتقاق يافته است. اين واژه در لغت به معناى يأس، حزن، درماندن، سكوت و حزن ناشى از يأس و ترس، پشيمانى و حيرت آمده و ابليس، بدان روى بدين نام خوانده شده كه از هر خير يا از رحمت الهى مأيوس و پشيمان شد.[3]زبيدى مىگويد: «بلس» به معناى كسى است كه خيرى نزد او يافت نشود يا آن كس كه از او شرّ برخيزد.[4]
براساس اين ديدگاه، غير منصرف بودن ابليس به دليل آن است كه در زبان عربى كمنظير و به اعلام بيگانه شباهت دارد.[5]2. بيشتر لغت دانان، واژه ابليس را برگرفته از زبانهاى بيگانه مىدانند و علّت غير منصرف بودن آن را عَلَم و اعجمى بودن ذكر مىكنند.[6]برخى از صاحبان اين رأى، از مأخذ اصلى اين واژه و چگونگى انتقال آن به زبان عربى سخن نگفتهاند. كسانى هم كه به بررسى و كاوش پرداختهاند، به نظر يكسانى نرسيدهاند. در اين زمينه، 3 احتمال ذكر شده است: بيشتر خاورشناسان، چون «گايگر»regieG، «فون كومر»remerknoVو «فرنكل»leknearFاين واژه را برگرفته از كلمه يونانى «ديابولس»solobaidدانستهاند.[7]لفظ «ديابولس» در ترجمه، معادل لغتِ عبرىNTS(شيطان) است كه در عهد عتيق به كار رفته است. گفته شده: لغت ديابولس در[1]. مفردات، ص 143؛تاج العروس، ج 8، ص 209؛ مقاييساللغه، ج 1، ص 300، «بلس»
[2]. روحالمعانى، مج1، ج 1، ص 364؛ جامعالبيان، مج 1، ج 1، ص 325
[3]. مفردات، ص 143؛مقاييس اللغه، ج 1، ص 300؛ ترتيب العين، ص 93، «بلس»
[4]. تاج العروس، ج 8،ص 208، «بلس»
[5]. جامعالبيان، مج1، ج 1، ص 326
[6]. مجمع البحرين، ج1، ص 239؛ لسان العرب، ج 1، ص 483، «بلس»
[7]. دائرةالمعارفالاسلاميه، ج 14، ص 51؛ قاموس كتاب مقدس، ص 545؛ معجماللاهوت، ص 466