ابليس
على محمّدى آشنانى
ابليس: نام خاص موجودى زنده، مكلّف، متمرّد از فرمان الهى و راندهشده از درگاه وى
واژه ابليس در قرآن كريم يازده بار به كار رفته كه نُه بار آن در ضمن داستان آفرينش آدم و فرمان سجده بر وى آمده است. (بقره/ 2، 34؛ اعراف/ 7، 11؛ حجر/ 15، 31- 32؛ اسراء/ 17، 61؛ كهف/ 18، 50؛ طه/ 20، 116؛ ص/ 38، 74- 75) شرح داستان بر اساس آيات سوره اعراف كه با تفصيل بيشترى به اين موضوع پرداخته، چنين است: هنگامى كه خداوند، بشر را از گِل آفريد و از روح خويش در او دميد، به فرشتگان فرمان سجده بر وى داد. همه فرشتگان، جز ابليس سجده كردند؛ ولى او تكبّر ورزيد و از سجده سرباز زد.
وقتى خداوند سبب را پرسيد، ابليس گفت: من از او بهترم؛ زيرا مرا از آتش و او را از گِل آفريدى؛ آن گاه خداوند ابليس را از آن مقام راند و او را لعنت كرد. ابليس از خداوند تا روز بعث مهلت خواست و خدا به او مهلت داد؛ سپس ابليس سوگند ياد كرد كه همه بندگان به جز مخلَصان را از راه به در بَرَد و خداوند به او و پيروانش وعده جهنّم داد. در دو مورد ديگر نيز واژه ابليس آمده است: يكى در سوره سبأ/ 34، 20 كه به پيروى قوم سبأ از او اشاره دارد و ديگرى در سوره شعراء/ 26، 95 كه پايان كار او و پيروانش در روز بازپسين را گزارش مىدهد.
واژه شيطان و شياطين نيز 88 بار در قرآن به كار رفته كه در بسيارى از موارد به معناى ابليس است. شيطان، اسم جنس و نامى فراگير براى هر موجود شرير متمرّد و فريبكار است. از بررسى موارد كاربرد واژه شيطان در قرآن و گفته مفسّران بر مىآيد كه در اغلب موارد، مقصود از شيطان يا دست كم، مصداق بارز آن، همان ابليس است.[1]برخى تصريح[1]. جامعالبيان، مج1، ج 1، ص 336؛ روض الجنان، ج 8، ص 151؛ الميزان، ج 14، ص 343
كردهاند كه شيطان اغلب به معناى ابليس به كار[1]رفته و عَلَم بالغلبه براى آن شده است[2]و به نظر برخى، «الشيطان» همه جا مرادف ابليس است.[3]قرآن پس از سرباز زدن ابليس از سجده، او را با تعبير «الشيطان» ياد مىكند. (بقره/ 2، 36؛ اعراف/ 7، 20؛ طه/ 20، 117) در پارهاى از آيات ديگر، واژه شيطان معنايى جز ابليس را نمىرساند؛ به طور مثال، در آيه:«وَ قَالَ الشَّيطنُ لَمَّا قُضِىَ الأَمرُ إِنَّ اللّهَ وَعَدكُم وَعدَ الحَقِّ»(ابراهيم/ 14، 22) به اتّفاق گفته شده كه مقصود از «شيطان»، جز ابليس موجود ديگرى نيست؛[4]البتّه در پارهاى از موارد چون آيه«الشَّيطنُ يَعدُكمُ الفَقرَ»(بقره/ 2، 268) در اينكه مقصود، ابليس است يا ديگر فريبكارانِ جنّ و انس را نيز در بر مىگيرد، اختلاف نظر وجود دارد.[5]برآيند كاوشها آن است كه مقصود از مفرد معرفه (الشيطان) ابليس است مگر آنكه قرينهاى برخلاف باشد و در بيشتر موارد، مقصود از مفرد نكره (شيطان) نيز ابليس به شمار مىرود و صيغه جمع آن (شياطين) نيز ابليس را كه يكى از مصاديق روشن است، فرا مىگيرد.[6]
برابر برخى روايات، نام اصلى ابليس، حارث (حرث) بوده است كه به دليل عبادت طولانى، او را عزازيل، يعنى عزيز خدا خطاب مىكردند. وى پس از عُجب، ابليس ناميده شد و پس از امتناع از سجده و رانده شدن از درگاه الهى، الشيطان نام گرفت.[7]
نامهاى ديگر او، «ضريس، سرحوب، المتكوّن و المتكوّز» است.[8]زرتشتيان او را «انگْرَ مَينيو»oyneiam argnaخوانند. كنيه و القاب ابليس عبارتاند از: ابومُرّه (ابوقره) ابوكردوس، ابولبينى (نام دختر وى)[9]نائل، ابوالحسبان، ابوخلاف، ابودجانه.[10][1]. الميزان، ج 7، ص321
[2]. روحالمعانى، مج3، ج 4، ص 202
[3]. اعلام القرآن، ص83
[4]. مجمعالبيان، ج 6،ص 478
[5]. التفسير الكبير، ج7، ص 68
[6]. الفرقان، ج 1، ص306؛ اعلامالقرآن، ص 83
[7]. روح البيان، ج 8،ص 59؛ البداية و النهايه، ج 1، ص 69؛ بحارالانوار، ج 60، ص 241
[8]. دائرةالمعارفالشيعيه، ج 2، ص 199
[9]. مجمعالبحرين، ج1، ص 239؛ روح البيان، ج 8، ص 59
[10]. ابليس فى القرآنو الحديث، ص 12؛ اعلام قرآن، ص 78؛ كشفالاسرار، ج 1، ص 145
درباره ريشه لغوى واژه «ابليس» دو ديدگاه وجود دارد: 1. برخى از لغتشناسان[1]و مفسّران،[2]ابليس را واژهاى عربى بر وزن «افعيل» دانستهاند كه از ريشه (ب- ل- س) اشتقاق يافته است. اين واژه در لغت به معناى يأس، حزن، درماندن، سكوت و حزن ناشى از يأس و ترس، پشيمانى و حيرت آمده و ابليس، بدان روى بدين نام خوانده شده كه از هر خير يا از رحمت الهى مأيوس و پشيمان شد.[3]زبيدى مىگويد: «بلس» به معناى كسى است كه خيرى نزد او يافت نشود يا آن كس كه از او شرّ برخيزد.[4]
براساس اين ديدگاه، غير منصرف بودن ابليس به دليل آن است كه در زبان عربى كمنظير و به اعلام بيگانه شباهت دارد.[5]2. بيشتر لغت دانان، واژه ابليس را برگرفته از زبانهاى بيگانه مىدانند و علّت غير منصرف بودن آن را عَلَم و اعجمى بودن ذكر مىكنند.[6]برخى از صاحبان اين رأى، از مأخذ اصلى اين واژه و چگونگى انتقال آن به زبان عربى سخن نگفتهاند. كسانى هم كه به بررسى و كاوش پرداختهاند، به نظر يكسانى نرسيدهاند. در اين زمينه، 3 احتمال ذكر شده است: بيشتر خاورشناسان، چون «گايگر»regieG، «فون كومر»remerknoVو «فرنكل»leknearFاين واژه را برگرفته از كلمه يونانى «ديابولس»solobaidدانستهاند.[7]لفظ «ديابولس» در ترجمه، معادل لغتِ عبرىNTS(شيطان) است كه در عهد عتيق به كار رفته است. گفته شده: لغت ديابولس در[1]. مفردات، ص 143؛تاج العروس، ج 8، ص 209؛ مقاييساللغه، ج 1، ص 300، «بلس»
[2]. روحالمعانى، مج1، ج 1، ص 364؛ جامعالبيان، مج 1، ج 1، ص 325
[3]. مفردات، ص 143؛مقاييس اللغه، ج 1، ص 300؛ ترتيب العين، ص 93، «بلس»
[4]. تاج العروس، ج 8،ص 208، «بلس»
[5]. جامعالبيان، مج1، ج 1، ص 326
[6]. مجمع البحرين، ج1، ص 239؛ لسان العرب، ج 1، ص 483، «بلس»
[7]. دائرةالمعارفالاسلاميه، ج 14، ص 51؛ قاموس كتاب مقدس، ص 545؛ معجماللاهوت، ص 466
زبان يونانى به معناى نمّام و مفترى است.[1]پژوهشگران، انتقال مستقيم آن را از زبان يونانى به عربى بعيد مىدانند و با عنايت به آن كه واژه ديابولس در عهد جديد و آثار مفسّران آن، در قالب موجودى شرور و فتنهگر، بلكه سركرده سپاهيان شر ظهور يافته، احتمال انتقال اين واژه را از طريق مسيحيان (نه يهوديان) به زبان عربى به واقعيّت نزديكتر مىدانند. «هوروويتس»ztivoroHعقيده دارد كه اين لفظ، نخست به سريانى و از آن به عربى منتقل شده است. برخى انتقال مستقيم آنرا از زبان يونانى به عربى محتمل دانسته، رواج آن را در ميان مسيحيان عرب زبان كه با كليساى روم شرقى در ارتباط بودهاند، مطرح ساختهاند؛ ولى «گريم» حدس مىزند كه اين واژه از طريق عربستان جنوبى انتقال يافته و مردم حبشه، واسطه انتقال آن به اعراب دوران صدر اسلام هستند.[2]
دو احتمال ديگر درباره مأخذ اصلى واژه ابليس اين كه ابليس يا از مادّه «بالوس» به معناى آميخته و غربال ناشده و يا از مادّه «بالش» به معناى جستوجو، تفتيش و كاوش است. «بلاش» از همين ريشه، پليسِ مخفى داخلى را گويند؛ به جهت آنكه ابليس، پليس سرّى داخلى است يا بدان روى كه خالص و صاف نبوده؛ بلكه آميختگى و اختلاط دارد و در معرض آزمون و غربال قرار گرفته، او را به اين نام خواندهاند.[3]
از ديرباز اعتقاد به وجود شيطان و نيروهاى شرور در ميان اديان و مذاهب وجود داشته است؛ به همين جهت در متون مقدّس اديان و مذاهب پيشين، از ابليس، ماهيّت وى، گستره كوشش و راههاى مقابله با او، كنام و فرجام وى سخن گفته شده است كه در بسيارى از موارد، مشابه، بلكه همسان و در برخى موارد متفاوت است. در ميان تيوتنها، الههikoLعامل انواع شقاوت و بدبختى، مصائب و بلايا و پروردگار شيطانها شناخته مىشد.[4]اسلاوها از شيطان با واژه بسوuseBمكروه و ناپسند ياد مىكردند.[5]در اوستا از وى با نام انگْرَمَينيو و در پَهْلوى، اهرِمَن يا اهريمن يا آهِرْمَن به معناى «مينوى ستيهنده و دشمن» و در ادبيات پارسى، گنامينو به معناى «مينوى از ميان برنده و نابودكننده» و با وصف «مايل به از ميان بردن و نابود كردن» ياد شده است.[6]در ميان يهوديان و مسيحيان نيز ابليس، موجودى منفى و منفور شناخته مىشود؛ اگرچه در سفر[1]. اعلام قرآن، ص 77
[2]. واژههاى دخيل، ص102- 104
[3]. التحقيق، ج 1، ص330
[4]. همان، ص 80
[5]. همان، ص 82
[6]. اوستا- پيوستها،ص 934
پيدايش، عامل فريب آدم و حوّا و هبوطآنان از بهشت، «مار» معرّفى شده است؛[1]البتّه عهد جديد به صراحت، ضمن گزارش ماجراى اخراج وى از آسمانها كه به گونهاى متفاوت آمده، مار را همان ابليس شناسانده است.[2]
در كتاب مقدّس، ابليس مترادف با شيطان،[3]و فرشته چاه بىانتها دانسته شده كه به زبان عبرى، او را «ابدون» و به يونانى «اپوليون» به معناى نابود كننده[4]مىخوانند؛ همچنين مكرّر درباره وسوسه و فريبهاى وى هشدار داده[5]و از ويژگىهاى وى با اين تعابير ياد شده است: رئيس ديوها،[6]رئيس ارواح ناپاك،[7]رئيس نيروهاى پليد،[8]از همان نخست قاتل بود و از حقيقت نفرت داشت و در وجود او ذرهاى حقيقت پيدا نمىشود، ذاتاً دروغگو، پدر تمام دروغگوها،[9]پدر واقعى كفر پيشگان،[10]و دشمن شما كه چون شيرى گرسنه، غرّان به هر سو مىگردد تا طعمهاى بيابد و آن را ببلعد.[11]
كتاب مقدّس، ابليس را از فرشتگان دانسته[12]و دامنه قدرت وى به گونهاى گسترده كه از او با عنوان فرمانرواى اين دنيا،[13]حاكم اين دنياى پر از گناه[14]و موجب جنون[15]و صرع[16]ياد شده و به توانايى او از اين كه به شكلى حتّى به هيأت فرشتگان نور درآيد تا مردم را بفريبد، اشاره شده است.[17]كتاب مقدّس، قساوت قلب را موجب سلطه وى معرفى[18][1]. كتاب مقدس، پيدايش3
[2]. همان، مكاشفه 12:7- 10
[3]. همان، 12: 10
[4]. همان، 9: 11
[5]. همان، اعمالرسولان، 26: 18
[6]. همان، متى 12: 24
[7]. همان، 9: 34؛ مرقس4: 22
[8]. همان، افسيسان 2:2 (9) (10) 9 و. كتاب مقدس:يوحنا 8: 43- 45
[11]. همان، نامه اولپطرس 5: 8
[12]. قاموس كتاب مقدس،ص 545
[13]. كتاب مقدس، يوحنا12: 31- 32
[14]. همان: نامه دومقرنتيان 4: 3- 5
[15]. همان، مرقس 5: 1-20
[16]. همان، 9: 17-/ 27
[17]. همان، نامه دومقرنتيان 11: 14- 16
[18]. همان، مرقس 4: 15
و به آدميان چنين سفارش كرده است: خود را با تمام سلاحهاى خدا مجهز كنيد تا بتوانيد در برابر وسوسهها و نيرنگهاى شيطان بايستيد؛[1]همچنين از بخشش ديگران براى جلوگيرى از بهرهبردارى شيطان،[2]و ازدواج جهت رهايى از وسوسه شيطان[3]و عدم پيوند با بىايمانان[4]و تكيه برخداوند و استوارى[5]به صورت راههاى مقابله با وى سخن به ميان آمده است و آتش ابدى را سراى شيطان و ارواح شرير و فرجام وى دانسته است.[6]
وجود ابليس
عدّهاى، ابليس را همان نيروى درونى غرايز انسان كه او را به سوى شر فرا مىخواند دانستهاند.[7]تعابير قرآن، ابليس را به صراحت موجودى حقيقى، نه پندارى و نه همان نفس امّاره معرّفى مىكند كه نه به صورت استقلالى، بلكه در حيطه حاكميّت خداوند، آدميان را به شرّ و گناه فرا مىخواند، از اين رو وجود شيطان كه به شر و معصيت فرا مىخواند، از اركان نظام عالم انسانى شمرده مىشود؛ نظامى كه بر سنّت اختيار جريان داشته، هدف آن سعادت نوع انسان است[8]و از آياتى مانند:«فَقُلنَا يَادمُ إِنَّ هذَا عَدوٌّ لَكَ و لِزَوجِكَ»(طه/ 20، 117) استفاده مىشود كه خداوند، ابليس را به طور مشخّص و روشن به آدم و حوّا شناسانده و از آياتى مانند:«هَل أَدلُّكَ عَلَى شَجرةِ الخُلدِ»(طه/ 20، 120)،«وقَاسمَهمَاإِنِىلَكُمَا لَمِنَالنصِحينَ»(اعراف/ 7، 21)[9]كه گفتوگوى آدم و ابليس را[1]. كتاب مقدس،افسيسان 6: 11
[2]. همان، نامه دومقرنتيان 2: 11
[3]. همان، نامه اولقرنتيان 7: 5
[4]. همان، نامه دومقرنتيان 6: 12-/ 15
[5]. همان، نامه اولپطرس 5: 8
[6]. همان، متى 25: 41و نامه دوم قرنتيان 11: 14
[7]. الميزان، ج 8، ص37
[8]. همان، ص 38
[9]. همان، ج 1، ص 131
گزارش مىكند، به دست مىآيد كه ابليس مخاطبى آشنا براى آدم بوده است؛ چنان كه پارهاى از روايات، از تمثّل و سخن گفتن وى با بسيارى از پيامبران چون آدم، نوح و ابراهيم و ....[1]و شنيدن صداى او از سوى امامان معصوم دلالت دارند؛[2]هم چنين به تصريح قرآن، ابليس از ذرّيّه (كهف/ 18، 50)، حزب (مجادله/ 58، 19) و لشكريان سواره و پياده نظام (شعراء/ 26، 95؛ اسراء/ 17، 64) برخوردار است.
ماهيّت ابليس
درباره اينكه ماهيت و حقيقت ابليس از جنّ است يا ملائكه، دو ديدگاه مهم وجود دارد:
1. ابليس از جن: حسن بصرى و قتاده در روايت ابنزيد، بلخى، رمانى[3]و بسيارى ديگر چون سيّد مرتضى، ابوالفتوح رازى،[4]زمخشرى،[5]قمى،[6]سيدقطب[7]و مغنيه،[8]ابليس را از جن مىدانند. شيخ مفيد، شيعه را بر اين رأى دانسته[9]و فخر رازىآنرابه معتزله نسبت داده است.[10]بسيارى از دارندگان اين رأى، به استناد پارهاى از روايات، او را پدر جن (ابوالجنّ) دانستهاند؛ در برابرِ حضرت آدم كه ابوالانس است.[11]صاحبان اين رأى، افزون بر برخى روايات،[12]ادلّه ذيل را نيز اقامه كردهاند:
الف.به تصريح قرآن، ابليس از جنّيان بوده است:«فَسجَدوا إِلَّا إِبليِس كَانَ مِنالجِنِّ فَفَسقَ عَن أَمرِ رَبِّهِ.»(كهف/ 18، 50)
ب.برابر آيات قرآن، انسان از خاك، و جن از آتش آفريده شدهاند (حجر/ 15،[1]. كشفالاسرار، ج 8،ص 291؛ مكاشفةالقلوب، ص 70- 71؛ جامعالبيان، مج 12، ج 23، ص 97
[2]. نهجالبلاغه، خ192
[3]. التبيان، ج 1، ص151
[4]. روضالجنان، ج 1،ص 212
[5]. الكشاف، ج 1، ص127
[6]. كنز الدقائق، ج 1،ص 351
[7]. فى ظلال القرآن، ج1، ص 58
[8]. الكاشف، ج 1، ص 83
[9]. مجمعالبيان، ج 1،ص 189
[10]. التفسير الكبير،ج 2، ص 213
[11]. كشفالاسرار، ج3، ص 570؛ التبيان، ج 1، ص 152
[12]. تفسير عياشى، ج1، ص 34؛ البرهان، ج 1، ص 170؛ بحارالانوار، ج 11، ص 144
26- 27) و طبق روايات، آفرينش ملائك از نور، ريح و روح بوده[1]و ابليس، جنس خود را از آتش معرّفى كرده است:«خَلقتَنِى مِن نَارٍ و خَلقتَهُ مِن طِينٍ»(ص/ 38، 76) بر اين اساس، ابليس از جنيّان است كه از آتش آفريده شدهاند.
ج.ابليس كه استكبار ورزيد و از انجام فرمان خداوند سرباز زد نمىتواند از ملائك باشد؛ زيرا ملائك معصومند و هرگز در برابر فرمان الهى سرپيچى و گناه نمىكنند:
«لَايَعصونَ اللّهَ مَا أَمرَهُم و يَفعلونَ مَا يُؤمَرونَ»(تحريم/ 66، 6) بلكه از جن است كه برخى فرمانبردار و برخى منحرفند:«و أَنَّا مِنَّاالمُسلِمونَ و مِنَّا القسطونَ»(جن/ 72، 14)،«و أَنَّا مِنَّا الصلحون وَ مِنَّا دوُنَ ذ لِكَ كُنَّا طَرائِقَ قِدَداً.»(جن/ 72، 11)
د.ابليس كه از كافران بود و از امر الهى سرپيچيد نمىتواند از ملائك باشد؛ زيرا خداوند فرشتگان را رسولان خويش معرّفى كرده است:«جَاعلِ المَلئِكةِ رُسلًا»(فاطر/ 35، 1) و كفر و فسق در ساحت رسولان الهى راه ندارد.
ه.ابليس كه به تصريح قرآن، ذريّه و نسل دارد، از جنّ است[2]:«أَفتتَّخِذونَهُ و ذُرِّيّتَهُ أَولِياءَ مِن دوُنِى»(كهف/ 18، 50) زيرا جنيان داراى جنسيّت، آميزش و در نتيجه، توالد و تناسلاند: مردانى از آدميان به مردانى از جن پناه مىبرند؛«و أَنّهُ كَانَ رِجالٌ مِنالإِنسِ يَعوذونَ بِرجالٍ مِنالجِنِّ»(جن/ 72، 6) و در وصف زنان بهشتى مىفرمايد: دست هيچ انس و جنّى پيش از ايشان به آنها نرسيده است:«لَميَطمِثهُنَّ إِنسٌ قَبلَهم و لَاجَانٌّ»(الرحمن/ 55، 56 و 74) در حالى كه فرشتگان از جنسيّت و در نتيجه از توالد و تناسل مبرّا هستند:«وجَعَلواالمَلئِكةَ الَّذينَ هُم عِبدُالرَّحمنِ إِنثاً أَشَهِدوا خَلقَهُم».
(زخرف/ 43، 19)
براساس اين ديدگاه، شمول فرمان سجده يا استثناى ابليس از ملائك نشان دهنده آن نيست كه وى جزو فرشتگان بوده است، زيرا اين استثنا، يا استثناى منقطع است؛ يعنى استثنايى است كه مستثنا (ابليس) از جنس مستثنا منه (ملائك) نيست كه اين نوع استثنا در كلام عرب متداول بوده و كاربرد فراوانى دارد يا استثنايى متصل است؛ امّا به ادلّه ذيل، در[1]. التفسير الكبير، ج2، ص 214، الدرالمنثور، ج 1، ص 124
[2]. مجمعالبيان، ج 1،189- 190.