نام بتهاى قوم نوح بوده است. لات، عُزّى و منات كه نام بتهاى قريش بودند. جِبْت و طاغوت كه بعضى آن را نام دو بت دانستهاند كه مشركان آنها را مىپرستيدند، رَشاد، در آيه 29 غافر/ 40«و مَا أَهدِيكُم إِلّا سَبيلَ الرّشادِ»كه گفته شده نام يكى از بتهاى فرعون بوده، و بعل نام بت قوم الياس، و آزر كه بنا به گفته بعضى، نام بت بوده است.
10. نام بلاد و جاىها:از مجموع نامهاى علم قرآن، حدود 25 نام به مكانها و شهرها، به اين شرح اختصاص يافته است:
بكّه كه نام ديگر مكّه است[1]، مدينه، يثرب، بدر، احد،[2]حنين، جمع كه نام سرزمين مزدلفه است[3]، مشعرالحرام كه نام كوه واقع در مزدلفه است، نقع كه نام موضعى بين عرفات و مزدلفه است،[4]مصر، بابِل، ايْكه، حِجْر، احْقاف، طور سيناء، جُودىّ، طُوى كه نام يك وادى است، كهف، رقيم (درباره اين نام اختلاف بسيارى گزارش شده است)، عَرِم/ نام يك وادى است، حَرْد/ نام شهرى بوده است، صريم/ نام سرزمينى در يمن، ق كه بعضى گفتهاند: همان كوه قاف است و به اعتقاد آنان، گرداگرد زمين را احاطه كرده است، جُرُز/ نام سرزمينى، طاغيه/ نام بقعهاى كه قوم ثمود در آنجا نابود شدند.
11. مكانهاى آخرتى:بخشى از اعلام، معرّف مكانهايى در عالم واپسين، و آن 16 نام است كه البتّه بيشتر آنها پذيرفتنى نيست. اين نامها عبارت است از: فردوس/ بلندترين جاى بهشت (كهف/ 18، 107؛ مؤمنون/ 23، 11)، علّيون كه برخى گفتهاند: نام بلندترين جاى بهشت است (مطفّفين/ 83، 18- 19)، كوثر (نام نهرى در بهشت) (كوثر/ 108، 1)، سلسبيل (انسان/ 76، 18- 19)، و تسنيم كه هريك نام چشمهاى در بهشت است (مطفّفين/ 83، 27)، سجين/ نام جايى كه ارواح كفّار در آنجا است (مطفّفين/ 83، 7- 8)، صَعود/ نام كوهى در جهنم (مدثّر/ 74، 17)، غَىّ (مريم/ 19، 59)، اثام (فرقان/ 25، 68)، مَوبق (كهف/ 18، 52)، سعير (نساء/ 4، 10 و 55)، سائل (معارج/ 70، 1)، سُحْق (ملك/ 67، 11)، ويل (ابراهيم/ 14، 2)، و غليظ (هود/ 11، 58) كه[1]. درباره بكّهنظرهاى ديگرى نيز مطرح است. (الاتقان، ج 2، ص 308)
[2]. نام احُد فقط دريك قرائت شاذ و نادر آمده است. ابوالبقاء مىنويسد: برخى (حميد بن قيس) كلمه«احَدٍ» را در آيه 153 آلعمران: «إذ تصعدون و لاتلوون على أحدٍ ...» احُد كه همانكوه احد مقصود باشد، قرائت كرده است. (اعراب القراءات الشواذ، ج 1، ص 353؛ البحرالمحيط،ج 3، ص 386)
[3]. از ابنمسعود نقلشده كه مقصود از «جمعاً» در آيه 5 سوره عاديات«فوسطن به جمعًا» سرزمين مزدلفه است وبدين سبب «جمع» ناميده شده كه مردم در آنجااجتماع مىكنند. (تفسير قرطبى، ج 20، ص 109)
[4]. محمد بن كعب قرظى«نقع» در آيه 4 عاديات:«فأثرن به نقعاً» را به موضعى بين مزدلفه و منا تفسير كرده است. (تفسير قرطبى، ج20، ص 108)نام کتاب :اعلام القرآننویسنده :فرهنگ و معارف قرآنجلد :1صفحه :29
««صفحهاول«صفحهقبلیجلد :123صفحهبعدی»صفحهآخر»»««اول«قبلیجلد :123بعدی»آخر»»
فرمت PDF
شناسنامهفهرست
نامهاى وادىهايى در جهنم است. بعضى گفتهاند: موبق نام نهرى در جهنم است، و سرانجام فَلَق (فلق/ 113، 1) كه گفته شده نام چاهى در جهنّم است.
در ذيل همين بخش، سيوطى از 4 نام ياد مىكند كه منسوب به مكان است: اين نامها عبارت است از: امّى كه بعضى گفتهاند: منسوب به امّالقرى يعنى مكّه است، عَبْقَرى در آيه 76 الرحمن/ 55«مُتَّكِينَ عَلى رَفرَفٍ خُضرٍ و عَبقَرِىٍّ حِسان/ تكيه زده بر بالشهاى سبزرنگ و بر فرشهاى گرانمايه نيكو» كه به عبقر منسوب، و عبقر، نام محلّى مختص به جن است و هر چيز نادر را به آن نسبت مىدهند، سامرى كه به گفته برخى، به سرزمينى منسوب است كه به آن سامرون يا سامره گفته مىشده است، عربى كه گفته شده: به عربه منسوب است و عربه نام آستانه و ميدان جلو خانه اسماعيل عليه السلام بوده است؛ شايان ذكر است كه شايسته بود سيوطى اين قسمت را ذيل بخش پيشين مىآورد؛ زيرا به مكانهاى دنيايى متعلّق است، نه آخرتى.
12. نام ستارگان:مقصود از ستاره، جسم نورانى در آسمان و آن شمس، قمر، طارق و شِعرى، است.
13. كنيهها و القاب:در قرآن كريم فقط يك كنيه ديده مىشود و آن كنيه ابولهب است؛ امّا لقب بيش از 8 مورد است: اسرائيل، لقب حضرت يعقوب، مسيح، لقب حضرت عيسى عليه السلام؛ الياس، لقب حضرت ادريس؛[1]ذوالكفل و درباره آن چند نظر است. لقب الياس، لقب اليسع، لقب يوشع و لقب زكريا هر كدام قائلى دارد؛ نوح كه برخى، آن را لقب حضرت نوح دانستهاند و معتقدند نام آن حضرت عبدالغفار بوده و به جهت فراوانىِ نوحه و زارى، نوح خوانده شده است؛ ذوالقرنين؛ فرعون؛ تبّع كه بعضى گفتهاند لقب پادشاهان يمن بوده است.
14. نام پرندگان:همچنين سيوطى تحت عنوان فائده، نام پرندگان موجود در قرآن را گزارش كرده است. او نقل مىكند كه خداوند در قرآن ده جنس از پرندگان را نام برده كه اينها هستند:
بلدرچين (سلوى)، پشه (بعوض)، مگس (ذباب)، زنبور عسل (نحل)، عنكبوت، ملخ (جراد)، شانه به سر (هدهد) كلاغ (غُراب) ابابيل، و مورچه (نمل). اينكه چرا مورچه جزو پرندگان به شمار آمده مىنويسد: به اين دليل كه طبق نقل قرآن، سليمان زبان پرندگان را مىدانست:«عُلِّمنَا مَنطِقَ الطَّيرِ»(نمل/ 27، 16) و همو سخن گفتن مورچهاى را با ديگر مورچگان شنيد و فهميد:«قالَت نَملَةٌ[1]. مفسّران دربارهالياس بر يك نظر نيستند؛ برخى وى را يكى از پيامبران بنىاسرائيل دانستهاند؛ امّادر روايتى ازابنمسعود آمده كه وى همان ادريس پيامبر است و در روايتى از ابنعبّاسآمده كه او عموى يَسَع بوده است. (تفسير قرطبى، ج 15، ص 76) براى آگاهى دربارهالياس و نظرات مختلف درباره او به مدخل الياس مراجعه كنيد
يأَيُّهَا النَّملُ ادخُلوا مَسكِنَكُم لَايَحطِمَنّكُم سُلَيمنُ و جُنودُهُ ...* فَتَبسَّمَ ضاحِكًا ...»(نمل/ 27، 18- 19)؛ بنابراين بايد آن مورچه نيز از پرندگان به شمار آيد. بعضى نيز براى جمع ميان اين دو آيه گفتهاند: مورچهاى كه سليمان زبان او را فهميد، از مورچههاى بالدار بوده است.
تأمّلى در اعلام قرآن سيوطى
با اينكه سيوطى را نخستين مفسّرى مىشناسيم كه اعلام قرآن را به صورت يكى از دانشهاى قرآنى در كتاب الاتقان خود بررسى كرد و به طور گسترده به جمع نامهاى علم قرآن و گردآورى آرا و اقوال مفسّران درباره آنها پرداخت؛ امّا مواردى از اين نامها از قلم اين دانشمند متتّبع افتاده است كه به آن اشاره مىكنيم:
سيوطى از نامهاى اماكن، اين نامها را نياورده است: صفا و مروه:«إِنَّ الصَّفا والمَروةَ مِن شَعال- رِ اللّه»(بقره/ 2، 158)، و مسجدالاقصى:«سُبحنَ الّذِى أَسرى بِعَبدِهِ لَيلًا مِنَ المَسجِدِ الحَرامِ إِلَى المَسجِدِ الأَقصَا الَّذِى برَكنَا حَولَه»(اسراء/ 17، 1)، سبا/ نام شهرى كه بلقيس بر آن حكمرانى مىكرد:«أَحَطتُ بِما لَمتُحِط بِهِ و جِئتُكَ مِن سَبَاءٍ بِنَبَاءٍ يَقِين»(نمل/ 27، 22 نيز سبأ/ 34، 15)، ارم/ نام شهر يا قبيله عاد:[1]«أَلَمتَرَ كَيفَ فَعلَ رَبُّكَ بِعادٍ* إِرَمَ ذاتِ العِماد»(فجر/ 89، 6- 7)، و حجر كه نام محل سكونت قوم ثمود بوده است:«و لَقَد كَذَّبَ أَصحبُ الحِجرِ المُرسَلِين»(حجر/ 15، 80)؛[2]همچنين از نام پرندگان، پروانه (فراشه ظ فراش) و از اشخاص نام سامرى را كه بعضى آن را نام فردى دانستهاند، نياورده است؛ همچنين وى از نامهاى كتابهاى مقدّس و آسمانى پيامبران پيشين ياد نكرده است كه عبارت است از: تورات، انجيل، صحف ابراهيم، صحف موسى و زبور داوود.[3]عنكبوت را نيز كه از پرندگان شمرده از حشرات است، نه از پرندگان.
نيز بايد يادآورى كنيم كه سيوطى، «احُد» را طبق قرائت شاذّى از آيه 153 آلعمران/ 3:
«إِذ تُصعِدونَ و لَاتَلْوُونَ عَلى احدٍ»كه از حميدبن قيس نقل شده و او كلمه «احَدٍ» را احُداً خوانده، به صورت يكى از اعلام قرآن ذكر كرده است؛ بنابراين، در قرائت رايج كه قرائت حفص از عاصم است، چنين نامى ديده نمىشود؛ همچنين شايسته بود سيوطى همانطور كه به نامهاى پرندگان[1]. جامعالبيان، مج11، ج 19، ص 180 و مج 15، ج 30، ص 219- 220؛ تفسير قرطبى، ج 20، ص 30
[2]. اعلامالقرآن، ص225
[3]. اعلام قرآن، ص227، 260 و 347
اشاره كرده، نام ساير حيوانات در قرآن را نيز برمىشمرد. اين حيوانات عبارتاند از: بز (مَعْز)، ميش (ضَأْن)، گاو (بقر)، شتر (ابِل)، مار (حَيَّه)، اژدها (ثُعْبان)، الاغ (حمار و حَمير)، شير (قَسْوَرَه)، اسب (خَيل)، ماهى (نون و حوت)، خوك (خنزير)، سگ (كلب)، فيل، قورباغه (ضَفادع)، و شپش (قُمَّل).
حكمت ذكر برخى نامها در قرآن
تأمّل در نامهاى موجود در قرآن كه علم بودن آنها پذيرفته است، به ويژه نام پيامبران و ديگر افراد انسانى اعمّ از نام صحابه رسولخدا صلى الله عليه و آله، اصحابِ پيامبران گذشته، زنان و كافران، چنين نتيجه مىدهد كه غرض، صرفاً يادكرد از نام آنها نبوده است؛ بلكه افزون بر آن، بار معنايى ويژهاى دارد. به عبارت ديگر، اين نامها گوياى صفتى در صاحب نام است كه نمىتوان آن را ناديده گرفت.
زركشى در بحث خود درباره علم مبهمات توضيحى دارد كه در همين جهت است. وى مىنويسد:
برخى از اشخاص داراى دو ناماند؛ امّا در قرآن به سبب نكتهاى تربيتى- معرفتى فقط از يكى از نامهاى آن شخص ياد شده است؛ براى مثال، خداوند در خطاب به اهلكتاب (يهوديان) هميشه از تعبير«يبنى إسرءيل»استفاده كرده، و هيچگاه تعبير «يا بنىيعقوب» را به كار نبرده است؛ در حالى كه آنها بنىيعقوب نيز بودهاند. راز آن اين است كه اسرائيل (لقب حضرت يعقوب) به معناى عبداللّه (بنده خدا) است و خداوند با اين تعبير گويا مىخواهد يهوديان را از غفلتى كه بر آنها سايه انداخته، خارج سازد و دين گذشتگانشان را كه همانا بندگى خداوند و تسليم در برابر فرمانهاى او بوده است، به يادشان آورد و بدين وسيله به بندگى و عبادت خداى متعالى ترغيب و تشويقشان كند؛ امّا آنجا كه مىخواهد تولّد يعقوب را به حضرت ابراهيم و همسرش بشارت دهد، از حضرت با نام يعقوب ياد مىكند، نه اسرائيل؛ زيرا در اين مقام، بشارت به تولّد يعقوب موهبتى به ابراهيم بود كه در پى بشارتِ تولّد اسحاق به همسر ابراهيم، اين بشارت نيز به وى داده شد:«فَبَشَّرنها بِإِسحقَ و مِن وَراءِ إِسحقَ يَعقوبَ». (هود/ 11، 71)[1]
اين لطافت در تعبير درباره نام حضرت يعقوب را در آيه 93 آلعمران/ 3 نيز مىبينيم. خداوند[1]. البرهان فى علومالقرآن، ج 1، ص 249- 250
در همه جاى قرآن از حضرت يعقوب عليه السلام با نام يعقوب ياد كرده، جز در اين آيه كه از ايشان با نام «اسرائيل» ياد شده است:«كُلُّ الطَعامِ كانَ حِلّاًلِبَنِىإِسرءِيلَ إِلّا ما حَرَّمَ إِسرءيلُ عَلى نَفسِهِ ...».
خداوند در اين آيه، از حلال بودن همه غذاها براى بنىاسرائيل خبر مىدهد، مگر غذاهايى را كه اسرائيل (حضرت يعقوب) بر خودش حرام كرده بود. ذكر نام اسرائيل به جاى يعقوب مىتواند اشاره به اين باشد كه حضرت يعقوب در جهت بندگى و اطاعت از خداوند، خوردن برخى از خوراكىها را بر خود حرام كرده بود، نه اينكه از روى خواهش نفس يا به جهت بىميلى به آن غذاها يا احياناً رياضتهاى جسمى و ...، آنها را حرام كرده باشد.
نام نوح، دو نام پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله (محمّد و احمد) مريم، اصحاب مدين، اصحاب ايكه كه هر دو تعبيرى درباره قوم شعيب پيامبر است، ذاالنون لقب حضرت يونس و ابولهب، نمونههاى ديگرى است كه در كنار علم بودن، ممكن است بار معنايى آنها نيز مورد توجّه باشد.[1]
همچنين درباره حكمت ذكر فقط نام زيد از ميان صحابه رسول خدا مىتوان به سخن زركشى توجّه كرد. وى مىگويد:
از ميان اصحاب رسول خدا نام هيچ يك در قرآن نيامده، جز زيد كه در آيه 37 سوره احزاب به نام وى تصريح شده است و شايد راز آن اين باشد كه چون زيد به پسرخواندگى پيامبر اسلام شناخته شده بود، خداوند با ذكر نام وى (بدون انتساب به پيامبر) خواسته است اعلام كند كه وى، فرزند حقيقى پيامبر نيست و رسول خدا هيچ فرزند پسرى ندارد.[2]
دانش مبهمات قرآن[3]
دانش مبهمات يكى از دانشهاى سودمند قرآنى، و هدف آن برطرف كردن ابهام از الفاظ مبهم قرآن كريم است. الفاظ مبهم مورد بحث در اين دانش عبارت است از موصول، ضمير، اسم اشاره و[1]. البرهان فى علومالقرآن، ج 1، ص 251- 252
[2]. همان، ص 252
[3]. بايد توجه داشت كهاصطلاح «مبهمات قرآن» اصطلاحى علوم قرآنى و ناظر است به نامها و صيغههاى عام،مطلق و كلى كه به لحاظ مشخص نبودن مصداق يا مصاديق خاصِ عينى و خارجى آن، مبهمخوانده مىشود؛ و نبايد اين اصطلاح را با مبهم به معناى روشن نبودن معناى آياتقرآن و اجمال در آنها اشتباه گرفت؛ بنابراين، هرگز مراد از مبهمات، آن معناىنادرستى نيست كه امام باقر عليه السلام انتساب آن به قرآن را نفى كردند. آن حضرتدر ضمن روايتى فرمودند: «فمن زعم أن كتاب الله مبهم فقد هلك و أهلك/ هركس بپنداردكه كتاب خدا مبهم است هم خود هلاك شده و هم ديگران را به هلاكت افكنده است».(بحارالأنوار، ج 89، ص 90)
بهطور كلّى هر لفظى كه به صورت نامشخّص به فرد يا افراد يا يك شىء خارجى اشاره دارد.[1]برخى، اين دانش را از شريفترين دانشهاى قرآنى دانستهاند كه از صدر اسلام و زمان پيامبر اسلام و نزول قرآن، مفسّران در پى شناخت آن بودهاند.[2]
مبهم در لغت و اصطلاح
مبهم در لغت، اسم مفعول و مشتق از ابهام به معناى روشن، و واضح نياوردن امرى است.[3]ابن منظور براى اين كلمه، كاربردهاى گوناگونى را گزارش كرده است؛ براى مثال «بابٌ مبهم» يعنى دَرِ بسته يا «حائط مبهم» يعنى ديوار بدون در، و «كلامٌ مبهم» يعنى سخنى كه معنايى روشن از آن به دست نيايد و «امرٌ مبهم» يعنى چيزى كه راهى به آن نباشد. او همچنين مىگويد: در حديثى از على عليه السلام آمده كه هرگاه يكى از امور مبهم يعنى مسائل دشوار و مشكل بر وى فرود مىآمد، از آن پرده برمىداشت و روشن مىكرد؛[4]بنابراين در رايجترين كاربرد، مبهمبه معناى امر غير آشكار است؛ گويا نخستين بار سهيلى (م. 591 ق.) واژه ابهام را درباره كلماتى از قرآن كه به صورت غير مشخّص به كسانى يا چيزهايى اشاره دارد، به كار برد و بدين ترتيب، اصطلاحى خاص پديدار شد؛ امّا نخست بار، اصطلاح «مبهمات قرآن» را به طور صريح جارى بر قلم برهانالدين زركشى مىبينيم.[5]
سهيلى همچنين در مقدّمه كتابش سخنى دارد كه مىتوان آن را تعريفى از اصطلاح مبهمات قرآن به شمار آورد. او مىنويسد:
در اين كتابم هر آن كس يا چيزى را كه در قرآن به او اشاره رفته، امّا نام عَلَم وى نيامده است ياد مىكنم؛ خواه آن چيز پيامبر باشد يا ولى يا غير آن دو؛ آدم باشد يا فرشته يا جن؛ شهر باشد يا درخت يا ستاره يا حيوانى كه داراى اسم عَلَم است و همه اينها نزد ناقلان اخبار و عالمان شناخته شده است.[6][1]. محمد خزائلى دراعلام قرآن، 11 مورد از اين نامهاى مبهم را كه به مكان اشاره دارد و 49 مورد كهكنايه از افرادىاست كه پيش از عصر پيامبر مىزيستهاند و 49 مورد نيز كه كنايه ازافراد معاصر پيامبر اسلام بودند، شناسانده است كه البتّه به يقين بيش از اينها درقرآن وجود دارد. (اعلام قرآن، ص 701- 726)
[2]. التكميل والاتمام،ص 14
[3]. المصباح، ج 1، ص64
[4]. لسانالعرب، ج 1،ص 524
[5]. البرهان فى علومالقرآن، ج 1، ص 242
[6]. التعريف والاعلام،ص 50
ابنعسكر كه پس از سهيلى بوده، تعريفى خاصتر از مبهمات ارائه داده است. گويا وى نيز درصدد معرّفى اين دانش بوده است، نه ارائه تعريفى جامع. او نوشته است: علم مبهمات، دانشى است كه در پرتو آن، نامهاى كسانى كه آياتى از قرآن در شأن آنان نازل شده و سبب بعضى اخبار و حوادث بودهاند، روشن مىشود.[1]بنا به تعريف سهيلى و ابنعسكر از دانش مبهمات، اين دانش درباره شناسايى نام افراد و جاىها و اشياىِ خاصِّ مورد اشاره قرآن بحث مىكند. همين تعريف نيز مبناى سهيلى در تأليف كتابش بوده و در همين چارچوب نيز بحث كرده است. پس از ابنعسكر، ابنجماعه هم دامنه تعريف را گستردهتر ساخته و معدود و زمان مبهم را نيز در تعريف خود از مبهمات گنجانده و هم بر مباحث اين دانش افزوده است. وى مىگويد: مبهمات قرآن واژگانى است كه از نظر مسمّا يا معدود يا زمان، مخفى است؛[2]امّا در مقام بحث از اين حد نيز فراتر رفته؛ بهطورى كه حجم قابل توجّهى از مباحث كتاب خود را به تفسير كلمات مبهمى از قرآن اختصاص داده كه بر هيچ يك از سه حوزه تعريف (مسمّا، معدود و زمان) منطبق نيست؛ از قبيل بحث درباره اسمايى كه خداوند به آدم آموخت يا تفسير «الصلوة الوسطى» در آيه 238 بقره/ 2، به نماز عصر، تفسير كلمه «ملأ» در آيه 246 بقره/ 2 به اشراف، تفسير كلمه «تابوت» و «بقيّه» در آيه 248 بقره/ 2 و دهها مورد ديگر. اين گستردگى در تعريف و حدود دانش مبهمات را در كتابهاى پس از ابن جماعه نيز مىبينيم.
به هر حال، در عين حالى كه هيچ يك از اين تعريفها جامع و كامل نيست، مجموع هر سه تعريف مىتواند تصويرى روشن از دانش مبهمات ارائه دهد؛ ناگفته نماند بسيارى از نامهايى كه اين دانشمندان به تفسير آن پرداختهاند، از نظر لفظى هرگز مبهم نيست؛ مانند واژه فاسق (حجرات/ 49، 6)، شانئك (كوثر/ 108، 3)، امرأة (نساء/ 4، 108)، انسان (عنكبوت/ 29، 8)، و دهها نام ديگر؛ بلكه اينها نامها و اوصافى روشن است و احكامى كه به آنها نسبت داده شده نيز قاعدهاى كلّى است كه تا قيامت هركس مصداق اين اوصاف قرار گيرد، مشمول حكم آن آيه نيز خواهد شد؛ ازاينرو افرادى كه به صورت تفسير و مصداق اين آيات معرّفى شدهاند، در زمان نزول[1]. التكميل والاتمام،ص 34
[2]. غررالتبيان، ص 191
آيات قرآن محور حوادثى بودهاند كه سبب نزول آيات پيشين شدهاند و ابنعسكر با دقّت و ريزبينى به اين نكته توجّه كرده است.
پيشينه تفسير مبهمات قرآن
سابقه تفسير مبهمات قرآن به عهد پيامبر صلى الله عليه و آله باز مىگردد و رواياتى در اين باره به ايشان منسوب است. در روايات فراوانى كه از طرق متعدّد و صحيح از امسلمه، عايشه، انسبنمالك، ابوسعيد، ابوهريره، ابىالحمراء واثلة بن اسقع، سعد و زيد بن ارقم نقل شده است، رسولخدا صلى الله عليه و آله پس از نزول آيه 33 احزاب:«إِنّما يُريدُ اللّهُ لِيُذهِبَ عَنكُمُ الرِّجسَ أَهلَالبَيتِ و يُطَهِّرَكُم تَطهِيرًا»اهلبيت را به فاطمه، على، حسن و حسين عليهم السلام تفسير كرد.[1]نيز از حضرت تفسير «مغضوب عليهم» و «ضالين» در سوره فاتحه و نيز «مقتسمين» در آيه 90 حجر/ 15 به يهود و نصارا نقل شده است.[2]
پس از پيامبر صلى الله عليه و آله صحابه، عهدهدار تفسير مبهمات بودند؛ چنان كه بسيارى از روايات مستند اين دانش از امام على عليه السلام و ديگر صحابه رسولخدا صلى الله عليه و آله همچون ابنمسعود، ابنعبّاس، ابوسعيد خدرى، جابربن عبدالله انصارى و ساير مفسّران آن عهد نقل شده است. پس از صحابه، نوبت به مفسّران تابعى مىرسد كه روايات بسيارى در اين باب نيز به آنان منسوب است.
نگاشتهها در تفسير مبهمات
مجموع روايات مربوط به دانش مبهمات كه از پيامبر، صحابه و تابعان نقل مىشد، در آغاز در كتابهاى حديث، تفسير و كتابهاى سيره پراكنده شد. نخستين نگاشتههاى مستقل در اين باب را به سبب ارتباطى كه ميان اين دانش و دانش اسباب نزول است، بايد با تأليف كتابهاى مستقل درباره اسباب نزول يكى دانست و نخستين تأليف در موضوع اسباب نزول از آن علىبنمدينى (م. 234 ق.) استاد و شيخ بخارى است؛ امّا نخستين تأليف مستقل در تفسير مبهمات بنا به تصريح ابنعسكر از آنِ عبدالرحمنبن عبدالله سهيلى (م. 591 ق.) با نام التعريف والإعلام فيما ابهِم فىالقرآن منالاسماء والاعلام است. وى مىگويد: نخستين بار شيخ شيوخ ما و استاد استادان ما عالِم اصل و امام اكمل، ابوزيد عبدالرحمن بن ابى الحسن سهيلى به تأليف كتابى مستقل درباره اين موضوع مبادرت كرد.[3][1]. تفسيرابنكثير، ج3، ص 492- 494؛ جامعالبيان، مج 12، ج 22، ص 9- 12؛ الدرالمنثور، ج 6، ص 604- 605
[2]. الاتقان، ج 2، ص435. در تفسير مبهمات قرآن، روايات ديگرى نيز از پيامبر صلى الله عليه و آله نقلشده است كه برخى از آنها ضعيف يا مجعول است. سيوطى بخشى از آنها را در الاتقانگرد آورده است. (الاتقان، ج 2، ص 435)
[3]. التكميل والاتمام،ص 34؛ البرهان فى علومالقرآن، ج 1، ص 242؛ الاتقان، ج 2، ص 314