چگونگى فريب او مىفرمايد: همانا او و قبيلهاش شما را از آنجايى مىبينند كه شما آنها را نمىبينيد:«إِنَّهُ يَرلكُم هو و قَبيلُهُ مِن حيثُ لَاتَرونهُم».(اعراف/ 7، 27) ابليس و شياطينِ تحتِ امر او، با بهرهگيرى از ابزار عواطف و احساسات انسان، در ادراك وى تصرّف كرده، اوهام و انديشههاى دروغين و باطل را در نفس او مىافكنند؛ با اين حال، انسان اين اوهام را از خود دانسته و در آن ترديدى ندارد؛ از اين رو افكار و اوهام ياد شده، هم به ابليس و هم به انسان نسبت داده مىشود و با استقلال انسان در انديشه و اراده منافاتى ندارد؛ زيرا تصرّف ابليس در ادراك انسان، تصرّف طولى و در جهت اراده انسان است و نه در عرض و برابر آن؛[1]به همين جهت، پس از فراخوان ابليس به انجام معصيت يا ترك طاعت، آدمى در خود براى انجام واجبات، احساس سنگينى مىكند و براى انجام گناهان ميل شديد در خود مىيابد؛ بدين جهت، در قرآن از اين اوهام القايى ابليس به وسوسه ياد مىشود. (طه/ 20، 120)
برخى مفسّران گفتهاند: وسوسه، صوتى خفى است كه ابليس در گوش دل آدمى مىافكند. وسوسه ابليسى با ويژگى فراخواندن به گناهان قابل تشخيص و شناسايى است.[2]به تصريح قرآن، ابليس با تزيين، آراستن و جلوه دادن دنيا در چشم انسان، او را به سوى گناهان مىكشاند و از توجّه به حقيقت خويش و ياد خداوند باز مىدارد؛ بنابراين ابليس در برابر هواى نفس، استقلالِ وجودى دارد؛ امّا استقلال عملى نداشته، فقط از رهگذر هواى نفس آدمى عمل مىكند.[3]از جمله راههاى نفوذ شيطان، شهوت، غضب و هواى نفس دانسته شده است[4]و برخى با واجب دانستن شناخت راههاى نفوذ شيطان؛ مواردى چون حسد، حرص و تعصّب ... را نيز بدانها افزودهاند.[5]
راههاى مقابله با كوششهاى ابليس
از آن جا كه گستره تلاش ابليس و يارانش، انديشه و ادراك آدميان است مىتوان با[1]. الميزان، ج 8، ص41- 43
[2]. مجمعالبيان، ج 2،ص 461
[3]. اخلاق در قرآن، ج1، ص 236
[4]. تفسيرصدرالمتألهين، ج 1، ص 182 و 428؛ التفسير الكبير، ج 1، ص 266
[5]. مكاشفةالقلوب، ص70
بازشناسى چگونگى عملكرد او، خود را از فريب وى مصون و محفوظ نگه داشت.
ابليس، لشكر، ذرّيّه و حزبش، بر آدمى سلطه ندارند؛ امّا از آنجا كه هماره مىكوشند و از طريق هواهاى نفسانى عمل مىكنند، در صورتى كه با آنان مقابله نشود، كامياب خواهند شد. از مطاوى آيات قرآن بر مىآيد كه مىتوان با راههاى ذيل به مقابله با شيطان برخاست:
1. اخلاص:ابليس از همان آغاز، با اعتراف به عدم توانايى خود در فريب مخلِصان و آنانكه از قيد خويش رهايى يافتهاند، يعنى مخلَصان، اخلاص را حصن تسخيرناپذير شياطين معرّفى كرد:«لَأُغوِينَّهُم أَجمَعينَ* إِلَّا عِبادَكَ مِنهمُ المُخلَصيِنَ». (حجر/ 15، 39- 40) نيز ص/ 38، 82- 83.
2- 3. ايمان و توكّل:شيطان بر آنانكه در حصن ايمان، سنگر گرفته و بر خدا توكّل كردهاند، هيچگونه سلطهاى نخواهد داشت[1]: «إِنَّهُ لَيسَ لهُ سُلطنٌ عَلَى الَّذِينَ ءَامَنوا و عَلَى رَبِّهم يَتوكَّلونَ». (نحل/ 16، 99)
4. استعاذه:پناه بردن به خداى يگانه و پناه جستن به وى در برابر دشمن بىامان، يكى از راههاى مقابله با ابليسيان است كه قرآن ما را بدان فراخوانده:«وإِمَّا يَنزغَنّكَ مِنَالشَّيطنِ نَزغٌ فَاستَعذْ بِاللّهِ إِنَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ». (اعراف/ 7، 200) نيز مؤمنون/ 23، 97؛ نحل/ 16، 98؛ فصلت/ 41، 36؛ آلعمران/ 3، 36.
5. پاكيزگى و طهارت:پاكيزگى و طهارت، آدمى را از پليدى شيطان دور مىسازد:
«و يُنَزِّلُ عَليكُم مِنَالسَّماء مَاءً لِيُطهِّرَكُم بهِ و يُذهِبَ عَنكُم رِجزَ الشَّيطنِ»(انفال/ 8، 11)؛ چنان كه تحصيل ملكه تقوا و تحكيم آن، چشمان دل را بر تماس و وسوسه ابليس و يارانش بينا و از فرو افتادن در دامهاى وى حفظ مىكند[2]:«إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَوا إِذا مَسَّهُم طَال- فٌ مِن الشَّيطنِ تَذَكَّروا فَإِذا هُم مُبصِرُونَ». (اعراف/ 7، 201).
فرجام ابليس و ياران او
خداوند در همان گفتوگوى آغازين، جاىگاه نهايى ابليس و پيروانش را فرو افتادن[1]. اغاثة اللهفان، ج1، ص 170
[2]. الكشاف، ج 2، ص191
در دوزخ خشم الهى اعلام فرمود:«قَالَ فَالحقُّ وَالحَقَّ أَقولُ* لَأَملأنَّ جَهنّمَ مِنكَ و مِمَّن تَبِعَكَ مِنهُم أَجمعين».(ص/ 38، 84- 85) و جهنّم را سزاى آنان دانست:«قالَ اذهَبْ فمَن تَبِعكَ مِنهُم فَإِنَّ جَهنَّم جَزاؤُكُم جَزاءً مَوفوراً». (اسراء/ 17، 63) براساس آيات قرآن، در روز حشر، پس از داورى خداوند، ابليس[1]در سخنانى درسآموز با اعلام بىزارى از پيروان خويش، مسؤوليّت انحرافهاى آنان را بر عهده خود ايشان دانسته، مىگويد: همانا خداوند به شما وعده داد وعدهاى راست؛ ولى من به شما وعده دادم؛ پس تخلّف كردم. مرا بر شما تسلّطى نبود، جز آنكه شما را خواندم و شما اجابت كرديد؛ پس مرا سرزنش نكنيد و به ملامت خويشتن بپردازيد. اكنون من فريادرس شما نيستم و شما نيز نمىتوانيد فريادرس من باشيد. من كفر مىورزم به اين كه شما مرا پيش از اين شريك پروردگار كرديد؛«و قالَ الشَّيطنُ لَمّا قُضِىَ الأَمرُ إِنَاللّهَ وَعَدكُم وَعدَالحَقِّ و وَعدتُّكُم فَأَخلَفتُكُم و مَا كَانَ لِىَ عَليكُم مِن سُلطنٍ إلَّاأَن دَعوتُكُم فَاستَجبتُم لِى فَلَاتَلومونِى و لوموا أَنفسَكُم مَا أَنَا بِمُصرِخِكُم و مَا أَنتُم بِمُصرِخِىّ إِنِّى كَفرتُ بِمَا أَشركتُمونِ مِن قَبلُ إِنَّ الظلِمينَ لَهُم عَذابٌ أَليمٌ». (ابراهيم/ 14، 22)
در پايان، همه آنان به فرجام خويش رسيده، به «جحيم» افكنده مىشوند:«فَكُبكِبوا فيِهَا هُم وَالغَاوُونَ* و جُنودُ إِبليسَ أَجمَعونَ». (شعراء/ 26، 94- 95)
منابع
ابليس فىالقرآن والحديث؛ اخلاق در قرآن، مصباح؛ اعلام قرآن؛ اغاثة اللهفان من مصائد الشيطان؛ انوارالتنزيل و اسرارالتأويل، بيضاوى؛ اوستا؛ بحارالانوار؛ البداية والنهايه؛ البرهان فى تفسيرالقرآن؛ پرتوى از قرآن؛ تاجالعروس من جواهر القاموس؛ تاريخ بلعمى؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ التحقيق فى كلمات القرآن الكريم؛ ترتيب كتاب العين؛ تفسيرالتحرير والتنوير؛ تفسير روح البيان؛ التفسير الكبير؛ تفسير العياشى؛ تفسير القرآن العظيم، ابن كثير؛ تفسير القرآن الكريم، صدر المتألهين؛ تفسير القمى؛ التفسير الكاشف؛ تفسير كنزالدقايق و بحر الغرائب؛ تفسير المنار؛ تفسير موضوعى قرآن كريم؛ تفسير نمونه؛ جامع البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ الحكمة المتعاليه فىالاسفار العقليهالاربعه؛ دائرةالمعارف الاسلاميه؛[1]. مجمعالبيان، ج 6،ص 478
دائرة المعارف الشيعيه؛ الدرالمنثور فىالتفسير بالمأثور؛ روحالمعانى فى تفسير القرآن العظيم؛ روضالجنان و روحالجنان؛ رياض السالكين فى شرح الصحيفة السجاديه؛ شرح الاسماء او شرح دعاء الجوشن الكبير؛ الشفاء (طبيعيات)؛ عدل الهى؛ الفرقان فى تفسير القرآن؛ فى ظلالالقرآن؛ قاموس كتاب مقدس؛ الكافى؛ الكتاب المقدس؛ كشفالاسرار و عدة الابرار؛ كشف المراد فى شرح تجريدالاعتقاد؛ الكشاف؛ لسانالعرب؛ مجمع البحرين؛ مجمعالبيان فى تفسيرالقرآن؛ مفردات الفاظالقرآن؛ معارف قرآن؛ معانى القرآن و اعرابه؛ معجم اللاهوت الكتابى؛ معجم مقاييس اللغه؛ المعرب من الكلام الاعجمى؛ مكاشفةالقلوب المغربى؛ الملل و النحل؛ منشور جاويد (تفسير موضوعى)؛ الميزان فى تفسيرالقرآن؛ نهجالبلاغه؛ واژههاى دخيل در قرآن مجيد.
ابن امّ مكتوم
سيد عليرضا واسعى
ابن امّ مكتوم: عبداللّه (عمرو[1]) بن قيس بن زايدةبناصم، از بنىعامربنلوى، مؤذن پيامبر صلى الله عليه و آله
نام مادر او عاتكه، ام مكتوم دختر عبداللهبن عنكشه است.[2]عبداللّه پسر دايى خديجه[3]و از نخستين اسلام آورندگان به شمار مىرود[4]كه در كودكى نابينا شد. برخى اين حديث قدسى را درباره او دانستهاند كه خداوند فرمود: هرگاه چيز ارزشمندى از بندهام بگيرم، پاداشى جز بهشت براى او نمىيابم.[5]از زندگى وى در مكّه بيش از اين اطلاعى در دست نيست. برپايه روايتى، ابناممكتوم نخستين صحابى رسولخدا بود كه با مُصعببنعمير پيش از هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله وارد يثرب شد تا مردم آنجا را با قرآن آشنا كند؛[6]گرچه از واقدى نقل است كه اندكى پس از بدر، به مدينه هجرت كرد.[7]او و بلال در مدينه، اذانگوى پيامبر صلى الله عليه و آله بودند و هريك پيشتر مىرسيد، اذان مىگفت و ديگرى هنگام نماز اقامه مىگفت.[8]بر پايه روايتى، حضرت فرمود: در ماه رمضان] چون بلال شبانگاه ندا مىدهد، بخوريد و بياشاميد تا زمانى كه عبداللَّه ندا در دهد.[9]
عبدالله از علاقهمندان به پيامبر صلى الله عليه و آله بود. در غزوه احد، وقتى شايعه قتل پيامبر در مدينه پيچيد، وى كه به جاى حضرت در مدينه نماز مىگزارد، بهتندى فراريان را سرزنش كرد(1) (2) 1 و. الطبقات، ج 4،ص 155
[3]. جمهرةانسابالعرب، ص 171
[4]. الاستيعاب، ج 3، ص119
[5]. الطبقات، ج 4، ص156
[6]. الطبقات، ج 4، ص156
[7]. الاستيعاب، ج 3، ص119
[8]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 42
[9]. الطبقات، ج 4، ص156
واز آنان خواست تااورابه احد ببرند. درميان راه، به هركسى كه مىرسيد از حال پيامبر مىپرسيد تا از سلامت حضرت آگاهى يافت؛ آنگاه به مدينه بازگشت.[1]
برخى از مورّخان عبداللّه را در بسيارى از غزوات و گويا در 13 جنگ، جانشين رسول خدا صلى الله عليه و آله در مدينه دانستهاند.[2]بيش از اين، يادى از او در تاريخ نيست تااينكه گويا در نبرد قادسيّه (16 هجرى) شركت كرد و پرچم سياهى به دست داشت.[3]برخى گفتهاند:
او در همان نبرد به شهادت رسيد؛[4]امّا به نقلى پذيرفتنىتر، وى پس از آن به مدينه بازگشت و در آنجا درگذشت.[5]
ابنامّمكتوم در شأن نزول
1. به نظر بعضى از مفسّران، چون آيه 95 نساء/ 4«لايَستَوِى القعِدونَ مِنالمؤمنينَ وَ ... المُجهدون فِى سَبيلِ اللّهِ بأمولِهم و أنفسِهِم»نازل شد، پيامبر صلى الله عليه و آله كاغذ و قلمى خواست تا آن را از طريق كاتبان به همگان ابلاغ كند. ابناممكتوم به حضرت عرض كرد: اى رسول خدا! آيا براى من كه نابينا هستم، رخصتى نيست؟ بدينگونه عبارت«غَيرُ أُولِى الضَّررِ»نازل شد و آيه به صورت«لايَستَوِى القعِدونَ مِنَ المؤمِنين غَيرُ أوُلى الضَّررِمؤمنانى كه بىهيچ رنج و آسيبى از جنگ مىگريزند، با كسانىكه با مال و جان خويش جهاد مىكنند، برابر نيستند»، درآمد.[6]طبرسى آيه را درباره متخلّفان از جنگ تبوك دانسته كه با نزول اين قطعه از آيه، عبداللَّه ابن امّ مكتوم از آن استثنا شده است.[7]
2. ديگر جايى كه مفسّران از او ياد كردهاند، در ذيل آيات 1- 10 عبس/ 80 است كه گفتهاند: مقصود از اعمى، ابنامّمكتوم است:«عَبَس و تَوَلّى* أَنَ جاءَهُ الأعمى*[1]. المغازى، ج 1، ص277
[2]. تاريخ ابن خياط، ص60
[3]. الطبقات، ج 4، ص160
[4]. سير اعلامالنبلاء، ج 1، ص 365؛ الاصابه، ج 4، ص 495
[5]. الطبقات، ج 4، ص161
[6]. جامعالبيان، مج4، ج 5، ص 309-/ 311
[7]. مجمعالبيان، ج 3،ص 147
وَ ما يُدريكَ لَعلّهُ يَزّكّى* أَو يَذَّكّرُ فَتَنفعَه الذِّكرى* أَمّا مَنِ استَغنى* فَأنتَ لَه تَصَدّى* وَ ما عَلَيك أَلّا يَزَّكّى* و أمّا مَن جاءك يَسعى* وَ هُوَ يَخشى* فَأَنتَ عَنه تَلهّىروى را ترش كرد و سر برگردانيد؛ چون آن نابينا به نزدش آمد و تو چه دانى؟ شايد كه او پاكيزه شود يا پند گيرد و اين پند تو سودمندش افتد؛ امّا آنكه او توانگر است، تو روى خود بدو مىكنى، و اگر هم پاك نگردد، چيزى برعهده تو نيست، و امّا آنكه با كوشش و شتاب آمده، در حالى كه مىترسد، تو از او به ديگران] مىپردازى». طبرى از سه طريق، (ابنعبّاس، عايشه و قتاده) نقل مىكند كه روزى پيامبر در پى اندرز عتبةبن ربيعه، ابوجهل و عبّاسبن عبدالمطّلب بود كه ابناممكتوم نابينا، به سوى حضرت آمد و بىتوجّه به گفتوگوى پيامبر صلى الله عليه و آله خواست تا آيهاى از قرآن را بدو بياموزد. رسول خدا از وى روى گرداند و با رنجش از سخن او، به سران روى كرد و چون فراغت يافت و به سوى اهل خويش باز مىگشت، خداوند آيات پيشگفته را نازل كرد. از اين پس، پيامبر او را گرامى مىداشت و نياز وى را برمىآورد.[1]
اين سخن با باور شيعه، همساز نيست؛ از اينرو طبرسى پس از ذكر داستان پيشين، از سيّدمرتضى نقل مىكند كه در ظاهر آيات هيچ دلالتى بر اينكه مخاطب آن، پيامبر باشد وجود ندارد؛[2]بلكه قراينى وجود دارد كه مقصود از آن غير رسولخدا صلى الله عليه و آله است؛ زيرا عبوسى حتّى در مواجهه با دشمنان سرسخت، از صفات پيامبر نيست؛ چه رسد با مؤمنان.
مؤيّد اين سخن، آيات قرآن است كه فرمود:«و إنّكَ لَعلى خُلُقٍ عظيم»(قلم/ 68، 4)،«وَلَو كُنتَ فَظّاً غَليظَ القَلبِ لَانفَضّوا مِن حَولِكَ».(آل عمران/ 3، 159) از امام صادق عليه السلام نيز نقل است كه آيه درباره مردى از بنىاميّه است. علّامه طباطبايى[3]و نيز جعفر مرتضى عاملى،[4]به تحليل تاريخى، كلامى و اخلاقى درباره شأن نزول اين آيات پرداختهاند كه برآيند آن، نفى ارتباط آنها با رسولخدا است.[1]. جامعالبيان، مج15، ج 30، ص 64- 65؛ كشفالاسرار، ج 10، ص 381- 382؛ الدرالمنثور، ج 8، ص 416- 417
[2]. مجمعالبيان، ج10، ص 664
[3]. الميزان، ج 20، ص203
[4]. الصحيح من سيرةالنبى، ج 3، ص 155 به بعد
منابعالاستيعاب فى معرفة الاصحاب؛ الاصابة فى تمييز الصحابه؛ تاريخ خليفه ابنخياط؛ تاريخ اليعقوبى؛ جامعالبيان عنتأويل آىالقرآن؛ جمهرة انسابالعرب؛ الدرالمنثور فىالتفسير بالمأثور؛ سير اعلام النبلاء؛ الصحيح من سيرةالنبى الاعظم صلى الله عليه و آله؛ الطبقات الكبرى؛ كشفالاسرار و عدةالابرار؛ مجمعالبيان فى تفسير القرآن؛ المغازى؛ الميزان فى تفسير القرآن.