بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 301

در دوزخ خشم الهى اعلام فرمود:«قَالَ فَالحقُّ وَالحَقَّ أَقولُ* لَأَملأنَّ جَهنّمَ مِنكَ و مِمَّن تَبِعَكَ مِنهُم أَجمعين».(ص/ 38، 84- 85) و جهنّم را سزاى آنان دانست:«قالَ اذهَبْ فمَن تَبِعكَ مِنهُم فَإِنَّ جَهنَّم جَزاؤُكُم جَزاءً مَوفوراً». (اسراء/ 17، 63) براساس آيات قرآن، در روز حشر، پس از داورى خداوند، ابليس‌[1]در سخنانى درس‌آموز با اعلام بى‌زارى از پيروان خويش، مسؤوليّت انحراف‌هاى آنان را بر عهده خود ايشان دانسته، مى‌گويد: همانا خداوند به شما وعده داد وعده‌اى راست؛ ولى من به شما وعده دادم؛ پس تخلّف كردم. مرا بر شما تسلّطى نبود، جز آن‌كه شما را خواندم و شما اجابت كرديد؛ پس مرا سرزنش نكنيد و به ملامت خويشتن بپردازيد. اكنون من فريادرس شما نيستم و شما نيز نمى‌توانيد فريادرس من باشيد. من كفر مى‌ورزم به اين كه شما مرا پيش از اين شريك پروردگار كرديد؛«و قالَ الشَّيطنُ لَمّا قُضِىَ الأَمرُ إِنَ‌اللّهَ وَعَدكُم وَعدَالحَقِّ و وَعدتُّكُم فَأَخلَفتُكُم و مَا كَانَ لِىَ عَليكُم مِن سُلطنٍ إلَّاأَن دَعوتُكُم فَاستَجبتُم لِى فَلَاتَلومونِى و لوموا أَنفسَكُم مَا أَنَا بِمُصرِخِكُم و مَا أَنتُم بِمُصرِخِىّ إِنِّى كَفرتُ بِمَا أَشركتُمونِ مِن قَبلُ إِنَّ الظلِمينَ لَهُم عَذابٌ أَليمٌ». (ابراهيم/ 14، 22)
در پايان، همه آنان به فرجام خويش رسيده، به «جحيم» افكنده مى‌شوند:«فَكُبكِبوا فيِهَا هُم وَالغَاوُونَ* و جُنودُ إِبليسَ أَجمَعونَ». (شعراء/ 26، 94- 95)
منابع‌
ابليس فى‌القرآن والحديث؛ اخلاق در قرآن، مصباح؛ اعلام قرآن؛ اغاثة اللهفان من مصائد الشيطان؛ انوارالتنزيل و اسرارالتأويل، بيضاوى؛ اوستا؛ بحارالانوار؛ البداية والنهايه؛ البرهان فى تفسيرالقرآن؛ پرتوى از قرآن؛ تاج‌العروس من جواهر القاموس؛ تاريخ بلعمى؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ التحقيق فى كلمات القرآن الكريم؛ ترتيب كتاب العين؛ تفسيرالتحرير والتنوير؛ تفسير روح البيان؛ التفسير الكبير؛ تفسير العياشى؛ تفسير القرآن العظيم، ابن كثير؛ تفسير القرآن الكريم، صدر المتألهين؛ تفسير القمى؛ التفسير الكاشف؛ تفسير كنزالدقايق و بحر الغرائب؛ تفسير المنار؛ تفسير موضوعى قرآن كريم؛ تفسير نمونه؛ جامع البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ الحكمة المتعاليه فى‌الاسفار العقليه‌الاربعه؛ دائرةالمعارف الاسلاميه؛[1]. مجمع‌البيان، ج 6،ص 478


صفحه 302

دائرة المعارف الشيعيه؛ الدرالمنثور فى‌التفسير بالمأثور؛ روح‌المعانى فى تفسير القرآن العظيم؛ روض‌الجنان و روح‌الجنان؛ رياض السالكين فى شرح الصحيفة السجاديه؛ شرح الاسماء او شرح دعاء الجوشن الكبير؛ الشفاء (طبيعيات)؛ عدل الهى؛ الفرقان فى تفسير القرآن؛ فى ظلال‌القرآن؛ قاموس كتاب مقدس؛ الكافى؛ الكتاب المقدس؛ كشف‌الاسرار و عدة الابرار؛ كشف المراد فى شرح تجريدالاعتقاد؛ الكشاف؛ لسان‌العرب؛ مجمع البحرين؛ مجمع‌البيان فى تفسيرالقرآن؛ مفردات الفاظالقرآن؛ معارف قرآن؛ معانى القرآن و اعرابه؛ معجم اللاهوت الكتابى؛ معجم مقاييس اللغه؛ المعرب من الكلام الاعجمى؛ مكاشفةالقلوب المغربى؛ الملل و النحل؛ منشور جاويد (تفسير موضوعى)؛ الميزان فى تفسيرالقرآن؛ نهج‌البلاغه؛ واژه‌هاى دخيل در قرآن مجيد.


صفحه 303


ابن امّ مكتوم‌
سيد عليرضا واسعى‌
ابن امّ مكتوم: عبداللّه (عمرو[1]) بن قيس بن زايدةبن‌اصم، از بنى‌عامربن‌لوى، مؤذن پيامبر صلى الله عليه و آله‌
نام مادر او عاتكه، ام مكتوم دختر عبدالله‌بن عنكشه است.[2]عبداللّه پسر دايى خديجه‌[3]و از نخستين اسلام آورندگان به شمار مى‌رود[4]كه در كودكى نابينا شد. برخى اين حديث قدسى را درباره او دانسته‌اند كه خداوند فرمود: هرگاه چيز ارزش‌مندى از بنده‌ام بگيرم، پاداشى جز بهشت براى او نمى‌يابم.[5]از زندگى وى در مكّه بيش از اين اطلاعى در دست نيست. برپايه روايتى، ابن‌ام‌مكتوم نخستين صحابى رسول‌خدا بود كه با مُصعب‌بن‌عمير پيش از هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله وارد يثرب شد تا مردم آن‌جا را با قرآن آشنا كند؛[6]گرچه از واقدى نقل است كه اندكى پس از بدر، به مدينه هجرت كرد.[7]او و بلال در مدينه، اذان‌گوى پيامبر صلى الله عليه و آله بودند و هريك پيش‌تر مى‌رسيد، اذان مى‌گفت و ديگرى هنگام نماز اقامه مى‌گفت.[8]بر پايه روايتى، حضرت فرمود: در ماه رمضان‌] چون بلال شبان‌گاه ندا مى‌دهد، بخوريد و بياشاميد تا زمانى كه عبداللَّه ندا در دهد.[9]
عبدالله از علاقه‌مندان به پيامبر صلى الله عليه و آله بود. در غزوه احد، وقتى شايعه قتل پيامبر در مدينه پيچيد، وى كه به جاى حضرت در مدينه نماز مى‌گزارد، به‌تندى فراريان را سرزنش كرد(1) (2) 1 و. الطبقات، ج 4،ص 155
[3]. جمهرةانساب‌العرب، ص 171
[4]. الاستيعاب، ج 3، ص119
[5]. الطبقات، ج 4، ص156
[6]. الطبقات، ج 4، ص156
[7]. الاستيعاب، ج 3، ص119
[8]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 42
[9]. الطبقات، ج 4، ص156


صفحه 304

واز آنان خواست تااورابه احد ببرند. درميان راه، به هركسى كه مى‌رسيد از حال پيامبر مى‌پرسيد تا از سلامت حضرت آگاهى يافت؛ آن‌گاه به مدينه بازگشت.[1]
برخى از مورّخان عبداللّه را در بسيارى از غزوات و گويا در 13 جنگ، جانشين رسول خدا صلى الله عليه و آله در مدينه دانسته‌اند.[2]بيش از اين، يادى از او در تاريخ نيست تااين‌كه گويا در نبرد قادسيّه (16 هجرى) شركت كرد و پرچم سياهى به دست داشت.[3]برخى گفته‌اند:
او در همان نبرد به شهادت رسيد؛[4]امّا به نقلى پذيرفتنى‌تر، وى پس از آن به مدينه بازگشت و در آن‌جا درگذشت.[5]
ابن‌امّ‌مكتوم در شأن نزول‌
1. به نظر بعضى از مفسّران، چون آيه 95 نساء/ 4«لايَستَوِى القعِدونَ مِن‌المؤمنينَ وَ ... المُجهدون فِى سَبيلِ اللّهِ بأمولِهم و أنفسِهِم»نازل شد، پيامبر صلى الله عليه و آله كاغذ و قلمى خواست تا آن را از طريق كاتبان به همگان ابلاغ كند. ابن‌ام‌مكتوم به حضرت عرض كرد: اى رسول خدا! آيا براى من كه نابينا هستم، رخصتى نيست؟ بدين‌گونه عبارت‌«غَيرُ أُولِى الضَّررِ»نازل شد و آيه به صورت‌«لايَستَوِى القعِدونَ مِنَ المؤمِنين غَيرُ أوُلى الضَّررِمؤمنانى كه بى‌هيچ رنج و آسيبى از جنگ مى‌گريزند، با كسانى‌كه با مال و جان خويش جهاد مى‌كنند، برابر نيستند»، درآمد.[6]طبرسى آيه را درباره متخلّفان از جنگ تبوك دانسته كه با نزول اين قطعه از آيه، عبداللَّه ابن امّ مكتوم از آن استثنا شده است.[7]
2. ديگر جايى كه مفسّران از او ياد كرده‌اند، در ذيل آيات 1- 10 عبس/ 80 است كه گفته‌اند: مقصود از اعمى، ابن‌امّ‌مكتوم است:«عَبَس و تَوَلّى‌* أَنَ جاءَهُ الأعمى‌*[1]. المغازى، ج 1، ص277
[2]. تاريخ ابن خياط، ص60
[3]. الطبقات، ج 4، ص160
[4]. سير اعلامالنبلاء، ج 1، ص 365؛ الاصابه، ج 4، ص 495
[5]. الطبقات، ج 4، ص161
[6]. جامع‌البيان، مج4، ج 5، ص 309-/ 311
[7]. مجمع‌البيان، ج 3،ص 147


صفحه 305

وَ ما يُدريكَ لَعلّهُ يَزّكّى‌* أَو يَذَّكّرُ فَتَنفعَه الذِّكرى‌* أَمّا مَنِ استَغنى‌* فَأنتَ لَه تَصَدّى‌* وَ ما عَلَيك أَلّا يَزَّكّى‌* و أمّا مَن جاءك يَسعى‌* وَ هُوَ يَخشى‌* فَأَنتَ عَنه تَلهّى‌روى را ترش كرد و سر برگردانيد؛ چون آن نابينا به نزدش آمد و تو چه دانى؟ شايد كه او پاكيزه شود يا پند گيرد و اين پند تو سودمندش افتد؛ امّا آن‌كه او توان‌گر است، تو روى خود بدو مى‌كنى، و اگر هم پاك نگردد، چيزى برعهده تو نيست، و امّا آن‌كه با كوشش و شتاب آمده، در حالى كه مى‌ترسد، تو از او به ديگران‌] مى‌پردازى». طبرى از سه طريق، (ابن‌عبّاس، عايشه و قتاده) نقل مى‌كند كه روزى پيامبر در پى اندرز عتبةبن ربيعه، ابوجهل و عبّاس‌بن عبدالمطّلب بود كه ابن‌ام‌مكتوم نابينا، به سوى حضرت آمد و بى‌توجّه به گفت‌وگوى پيامبر صلى الله عليه و آله خواست تا آيه‌اى از قرآن را بدو بياموزد. رسول خدا از وى روى گرداند و با رنجش از سخن او، به سران روى كرد و چون فراغت يافت و به سوى اهل خويش باز مى‌گشت، خداوند آيات پيش‌گفته را نازل كرد. از اين پس، پيامبر او را گرامى مى‌داشت و نياز وى را برمى‌آورد.[1]
اين سخن با باور شيعه، هم‌ساز نيست؛ از اين‌رو طبرسى پس از ذكر داستان پيشين، از سيّدمرتضى نقل مى‌كند كه در ظاهر آيات هيچ دلالتى بر اين‌كه مخاطب آن، پيامبر باشد وجود ندارد؛[2]بلكه قراينى وجود دارد كه مقصود از آن غير رسول‌خدا صلى الله عليه و آله است؛ زيرا عبوسى حتّى در مواجهه با دشمنان سرسخت، از صفات پيامبر نيست؛ چه رسد با مؤمنان.
مؤيّد اين سخن، آيات قرآن است كه فرمود:«و إنّكَ لَعلى‌ خُلُقٍ عظيم»(قلم/ 68، 4)،«وَلَو كُنتَ فَظّاً غَليظَ القَلبِ لَانفَضّوا مِن حَولِكَ».(آل عمران/ 3، 159) از امام صادق عليه السلام نيز نقل است كه آيه درباره مردى از بنى‌اميّه است. علّامه طباطبايى‌[3]و نيز جعفر مرتضى عاملى،[4]به تحليل تاريخى، كلامى و اخلاقى درباره شأن نزول اين آيات پرداخته‌اند كه برآيند آن، نفى ارتباط آن‌ها با رسول‌خدا است.[1]. جامع‌البيان، مج15، ج 30، ص 64- 65؛ كشف‌الاسرار، ج 10، ص 381- 382؛ الدرالمنثور، ج 8، ص 416- 417
[2]. مجمع‌البيان، ج10، ص 664
[3]. الميزان، ج 20، ص203
[4]. الصحيح من سيرةالنبى، ج 3، ص 155 به بعد


صفحه 306

منابع‌الاستيعاب فى معرفة الاصحاب؛ الاصابة فى تمييز الصحابه؛ تاريخ خليفه ابن‌خياط؛ تاريخ اليعقوبى؛ جامع‌البيان عن‌تأويل آى‌القرآن؛ جمهرة انساب‌العرب؛ الدرالمنثور فى‌التفسير بالمأثور؛ سير اعلام النبلاء؛ الصحيح من سيرةالنبى الاعظم صلى الله عليه و آله؛ الطبقات الكبرى؛ كشف‌الاسرار و عدةالابرار؛ مجمع‌البيان فى تفسير القرآن؛ المغازى؛ الميزان فى تفسير القرآن.


صفحه 307


ابن زِبَعْرى‌
سيد عليرضا واسعى‌
ابن‌زِبَعْرى‌: ابوسعد عبداللّه بن زبعرى بن‌قيس‌بن عدى از تيره بنى‌سهم‌[1]و از دشمنان‌ نخستين پيامبر و اسلام‌
وى از شعراى بنام عصر جاهلى بود، و برخى او را بديع‌گوى‌ترين شاعر مكّه دانسته‌اند؛ هر چند برخى ديگر، چون زبيربن‌بكار، چنين باورى ندارند.[2]وى اشعارى در ستايش و سرزنش افراد و اقوام داشت و همين امر، گاه او يا قومش را دچار مشكل مى‌كرد؛ چنان‌كه شعرش در ستودن هاشم بن‌عبد مناف و اطعام او در خشك‌سالى، حسادت اميّة بن‌عبد شمس را برانگيخت و نزاعى را پيش آورد و نيز هجوى كه درباره بنى‌قصى بن‌كلاب سرود، براى او درد سر آفريد.[3]اشعار وى گاه مايه صلح و مانع انتقام‌جويى نيز مى‌شد؛[4]به هر روى، سروده‌هاى ابن‌زبعرى درباره تاريخ جاهليّت، از مستندات مورّخان است.[5]شعرهاى او گاهى در محاوره‌هانيزبه كار مى‌آمد؛ چنان‌كه يزيد، پس از واقعه كربلا، به شعرى از وى در بزرگى شيوخ مكّه و قريش استناد كرد: ليت اشياخى ببدر شهدوا.[6]
اين‌كه ابن‌زبعرى در جاهليّت از چه موقعيّتى برخوردار بوده، در تاريخ روشن نيست.
فقط گفته‌اند كه در «حِلْفُ‌المُطَيّبين» شركت داشت و هميشه پاى‌بندى خود را به آن نشان مى‌داد.[7]با ظهور اسلام و آغاز دعوت آشكار پيامبر صلى الله عليه و آله او در شمار دشمنان اسلام‌[1]. الاشتقاق، ص 122
[2]. الاستيعاب، ج 3، ص36
[3]. الطبقات، ج 1، ص62
[4]. المنمق، ص 196-197
[5]. السيرة النبويه، ج3، ص 136 به بعد؛ البداية و النهايه، ج 8، ص 179 به بعد
[6]. البداية والنهايه، ج 8، ص 179
[7]. المنمق، ص 50- 51؛السيرة النبويه، ج 3، ص 278


صفحه 308

قرار گرفت و با شعر و شمشير با اسلام و مسلمانان به ستيز برخاست.[1]گفته‌اند: او يكى از سه شاعرى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله را در مكّه هجو كرده است.[2]وى در بازدارى ديگران از گرايش به اسلام نيز مى‌كوشيد؛[3]ازاين‌رو برخى او را از بزرگ‌ترين دشمنان اسلام شمرده‌اند.[4]نقل است كه گاهى از طرف سران قريش مورد بى‌مهرى قرار مى‌گرفت؛ چنان‌كه وقتى خواست به دارالندوه درآيد تا مشورت بنى‌قصى را بشنود، مانعش شدند؛ بدين روى، شعرى در نكوهش و هجو آنان بر در دارالندوه نوشت كه آزارش را در پى داشت و در نهايت به ناچار در ستايش آنان نيز اشعارى سرود.[5]
ابن‌زبعرى تا سال فتح مكّه (8 هجرى) در سپاه مشركان بود و در تقويت آنان و تضعيف سپاه اسلام شعر مى‌گفت. پس از جنگ بدر، براى كشته‌شدگان قريش مرثيه‌اى خواند كه مشركان را به تدارك نيرو و انتقام‌جويى برانگيخت و حتّى با سه تن ديگر مأموريت يافت تا ديگر تيره‌هاى اطراف مكّه را نيز به مبارزه با مسلمانان فراخواند.[6]در جنگ احد نيز شركت كرد و مسلمانى را كشت‌[7]و پس از پيروزى قريش، با اظهار خشنودى از كشته شدن بعضى مسلمانان چون حمزه، اشعارى سرود كه البتّه از طرف حسان‌بن‌ثابت بى‌پاسخ نماند.[8]وى در جنگ احزاب نيز حضور داشت و پس از ديدن محاصره مدينه، به وجد آمد و قصيده‌اى در ستايش سران احزاب و خوشحالى از پايان كار[1]. المنمق، ص 50- 51
[2]. الاغانى، ج 4، ص144
[3]. السيرة النبويه، ج3، ص 278
[4]. البداية والنهايه، ج 4، ص 247
[5]. المنمق، ص 343-344
[6]. المغازى، ج 1، ص201
[7]. همان، ص 302
[8]. السيرة النبويه، ج3، ص 136- 137