بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 310

2.«وكانَ الإِنسنُ أكثرَ شَى‌ءٍ جَدَلًا».(كهف/ 18، 54) بر پايه قولى، منظور از انسانِ مجادله‌گر، عبداللّه بن زبعرى ذكر شده كه به مجادله با پيامبر صلى الله عليه و آله برمى‌خاست.[1]
3. چون پيامبر آيات 98- 100 انبياء/ 21 را بر مشركان تلاوت كرد كه در آن از پرستش غيرخدا نهى و معبودهايشان، هيزم آتش دوزخ خوانده شده‌اند، ابن‌زبعرى گفت:
اگر چنين باشد، پس فرشتگان، مسيح و عزير كه معبود ما، نصارا و يهودند، هيزم دوزخ‌اند! پيامبر صلى الله عليه و آله در پاسخ بدو گفت: همه آن‌ها (جز خدا) كه مى‌پسندند معبود واقع شوند، با پرستندگانشان شيطانى‌اند.[2]در مجمع‌البيان، تفصيلِ داستان چنين آمده است: چون آيات 98- 100 انبياء/ 21 نازل شد، وى نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و گفت: اى محمد! آيا گمان ندارى كه عزير و عيسى، مردانى صالح و مريم زنى نيكوكار بودند؟ چون پيامبر صلى الله عليه و آله پاسخ مثبت داد، پرسيد: اينان‌كه به جاى خدا پرستيده مى‌شوند، آيا در آتش دوزخ‌اند؟ در پاسخ به او، خداوند آيه 101- 102 انبياء/ 21 را فرود آورد:«إنَّ الّذين سَبَقَت لَهُم مِنّا الحُسنى‌ أُولل- ك عَنها مُبعَدون* لايَسمَعونَ حَسِيسَها و هُم فِى مَا اشْتَهتْ أَنفُسُهمْ خلِدونَ‌/ همانا كسانى‌كه از پيش، وعده نيكو/ بهشت‌] به ايشان داده‌ايم، اينان از آن دوزخ دورشدگانند. آواى آن آتش دوزخ را هم نشنوند، و ايشان در آن‌چه دل‌هايشان بخواهد و آرزو كنند، جاويدانند». بدين طريق، عيسى، عزير و مريم و ملائكه كه به جاى خدا پرستيده مى‌شدند، در حالى كه خود ناخرسند بودند، مستثنا شدند.[3]
4. قرطبى‌[4]به نقل از ماوردى، مقصود از «ظالمون» را در آيه 8 فرقان/ 25 ابن‌زبعرى دانسته است:«و قالَ الظلِمونَ إِن تَتَّبِعونَ إلّارَجُلًا مَسحُوراً/ و ستم‌كاران گفتند: جز مردى مسحور را پيروى نمى‌كنيد».
منابع‌
الاستيعاب فى معرفة الاصحاب؛ اسدالغابة فى معرفة الصحابه؛ الاشتقاق؛ الاصابة فى تمييز الصحابه؛ الاغانى؛ البداية و النهايه؛ تاريخ الامم و الملوك، طبرى؛ تفسير مبهمات القرآن؛ جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ جمهرة انساب‌العرب؛ السيرة النبويه، ابن‌هشام؛ الطبقات الكبرى؛ غررالتبيان فى من‌لم‌يسم فى القرآن؛ مجمع‌البيان فى تفسير القرآن؛ المغازى؛ المنمق.[1]. مبهمات القرآن، ج2، ص 167
[2]. جامع‌البيان، مج10، ج 17، ص 126- 127
[3]. مجمع‌البيان، ج 7،ص 102- 103
[4]. تفسير قرطبى، ج13، ص 6


صفحه 311


ابن صوريا
محمد حسن الهى‌زاده‌
ابن‌صوريا: عبدالله‌بن‌صوريا (صورى)[1]از قبيله بنى‌ثعلبة،[2]معروف به ابن‌صور اسرائيلى‌[3]يكى از دانش‌مندان بزرگ يهود در عصر پيامبر
از زندگانى وى اطلاع فراوانى در دست نيست؛ ولى روشن است كه از احبار و عالمان بزرگ يهود،[4]اعلم آنان به تورات‌[5]و معاصر با پيامبر صلى الله عليه و آله بوده است. در منابع موجود، روايات متفاوت و گاه متناقضى آمده كه شناخت او و اظهارنظر قاطع درباره وى را مشكل مى‌سازد. براساس برخى گزارش‌ها، وى هنگام ورود پيامبر به مدينه، با عدّه‌اى از يهوديان فدك نزد ايشان آمده و ضمن محاجّه با حضرت، مطالبى را پرسيدند و به‌رغم يقين كردن به رسالت پيامبر، از پذيرش اسلام سرباز زدند؛[6]البتّه درباره ابن صوريا گفته شده كه پس از اين واقعه مسلمان شد، ولى مدّتى بعد، از اسلام برگشت.[7]برخى ديگر از گزارش‌ها او را تا پايان عمر، يهودى معتقد معرّفى كرده كه روابط نزديكى با پيامبر صلى الله عليه و آله داشت و حضرت را از برخى‌احكام تورات آگاه مى‌كرد؛[8]گرچه فرض آگاهى‌يافتن پيامبر صلى الله عليه و آله از احكام تورات به وسيله ابن صوريا با اعتقادات اسلامى سازگار و قابل پذيرش نيست. در روايتى ديگر آمده كه در ماجراى تعيين حُكم زناى محصنه زن و مردى يهودى، از ميان بزرگان خيبر، وى در جاى‌گاه عالم‌ترين يهودى به تورات، حسب دستور پيامبر صلى الله عليه و آله در ميان جمع حاضر شد و حكم تورات (سنگ سار كردن زناكاران) را اعلام كرد.[9]در مقابل اين گروه از روايات‌[1]. التعريف، ص 96
[2]. البداية والنهايه، ج 3، ص 186
[3]. الاصابه، ج 4، ص115
[4]. الاصابه، ج 4، ص115
[5]. مجمع‌البيان، ج 3،ص 299-/ 300
[6]. همان، ج 1، ص 325
[7]. الاصابه، ج 4، ص115
[8]. جامع‌البيان، مج4، ج 6، ص 340
[9]. جامع‌البيان، مج4، ج 6، ص 340


صفحه 312

به روايت ديگرى بر مى‌خوريم كه وى را يهودى فتنه‌جو معرّفى مى‌كند. او و عدّه‌اى از بزرگان يهود، نزد پيامبر صلى الله عليه و آله رفتند و از حضرت خواستند كه براى حل اختلاف موجود بين آن‌ها و قومى ديگر از يهود به نفع آن‌ها داورى كند تا در عوض، رسالت حضرت را تأييد كنند. انگيزه آنان ازاين درخواست آن‌بود كه پيامبر را از حق و دستور قرآن منحرف سازند.[1]
ابن‌صوريا در شأن نزول‌
اختلاف روايات شأن نزول درباره اين شخصيّت فراوان است و شايد بتوان آيات مربوط را به طور كلّى به دو دسته تقسيم كرد كه در يك دسته، از او چهره‌اى مثبت و در دسته ديگر، چهره‌اى منفى ارائه مى‌شود. اين دو دسته آيات يا درباره وى يا حوادثى است كه او در آن‌ها نقش داشته است:
1.ابن حجر به نقل از مكّى درباره عبدالله‌بن صوريا خبر مى‌دهد كه وى پس از پذيرش اسلام، مرتد مى‌شود.[2]طبرى در نقلى، شأن نزول آيه‌«يأيُّها الرَّسولُ لا يَحزُنكَ الّذينَ‌ يُسرِعونَ فِى‌الكُفرِ ...»(مائده/ 5، 41) را عبدالله‌بن‌صوريا مى‌داند كه بعد از پذيرش اسلام، مرتد شد.[3]
2.مفسّران، شأن نزول آيات 97- 99 بقره/ 2 را درباره محاجّه او با پيامبر صلى الله عليه و آله دانسته‌اند. ابن‌صوريا و يهوديان با آگاهى از نزول وحى بر پيامبر به وسيله جبرئيل گفتند:
جبرئيل دشمن ما است؛ زيرا همواره جنگ و سختى بر ما نازل مى‌كند. در اين هنگام، آيه‌«قُل مَن كان عَدوًّا لِجبريل ...»(بقره/ 2، 97) و دو آيه بعدى آن نازل شد و خداوند او و يهوديان هم‌طرازش را دشمن جبرئيل، خدا و پيامبرش خواند.[4][1]. اسباب‌النزول، ص162
[2]. الاصابه، ج 4، ص115
[3]. جامع‌البيان، مج4، ج 6، ص 315
[4]. مجمع‌البيان، ج 1،ص 325 فرهنگ و معارف قرآن، اعلامالقرآن، 3جلد، مؤسسة بوستان كتاب - قم، چاپ: اول، 1385.اعلام القرآن ؛ ج‌1 ؛ص313


صفحه 313

3.برخى از مفسّران، در تفسير آيه‌«وَ قالوا كُونوا هُودًا أو نَصرى‌ تَهتَدوا ...»(بقره/ 2، 135) مى‌نويسند: روزى عبداللّه‌بن‌صوريا به پيامبر گفت: هدايت، همان چيزى است كه ما برآنيم؛ پس از ما پيروى كن و هدايت شو و نصارا نيز مانند همين سخن را به پيامبر گفتند.[1]
4.در شأن نزول آيه‌«و أنِ احكُم بَينَهُم بِما أَنزلَ اللّهُ و لا تَتَّبِع أَهواءَ هُم وَ احذَرهُم أَن يَفتِنُوكَ عَن بَعضِ ما أَنزلَ اللّهُ إليكَ ...»(مائده/ 5، 49) كه خطاب به پيامبر مى‌گويد:
درباره يهوديان به آن‌چه خدا فرود آورده، داورى كن و از هواهايشان پيروى مكن، گفته‌اند: از جمله آنان، ابن‌صوريا بود.[2]
5.طبرسى در تفسير آيه‌«لَن‌يَضُرّوكُم إلّاأذىً ...»(آل‌عمران/ 3، 111) و آيه پس از آن كه درباره يهوديان واذيّت و آزار آنان برضدّ مسلمانان است، از قول مقاتل مى‌نويسد:
بزرگان يهود، از جمله عبدالله‌بن‌صوريا، ديگر يهوديان تازه مسلمان، مانند عبداللَّه بن سلام را به جهت اسلامشان سرزنش مى‌كردند كه اين آيات نازل شد.[3]
6.قرطبى در شأن نزول آيه‌«يأيّها الّذين أُوتوا الكِتبَ ءَامِنوا بِما نَزَّلنا مُصدّقًا لِما مَعَكم ...»(نساء/ 4، 47) مى‌نويسد: رسول خدا صلى الله عليه و آله به رؤسا و بزرگان احبار يهود، مانند عبدالله بن‌صوريا و كعب‌بن‌اسيد فرمود: اى يهود! از خدا بترسيد و اسلام آوريد. به خدا سوگند! مى‌دانيد كه آن‌چه شما را بدان مى‌خوانم، حقّ است. آن‌ها سخن حضرت را انكار و آن‌چه را مى‌دانستند، مخفى كرده و بر كفر خود افزودند[4]كه اين آيه درباره آنان نازل شد.
7.طبرسى در شأن نزول آيه‌«إنَّ الّذين يَكتُمونَ ما أنزَلنا مِنَ البَيّنتِ ...»(بقره/ 2، 159) مى‌نويسد: اين آيه در حقّ يهود، از جمله ابن‌صوريا و نصارا است كه امر پيامبر صلى الله عليه و آله و نبوّتش را انكار كردند؛ در حالى‌كه نشانه‌هايش را در تورات و انجيل به طور قطع مى‌ديدند.[5]
8.ابوالفتوح رازى از قول ضحّاك نقل مى‌كند كه: مقصود خداوند از آيه‌«الّذين ءاتَينهم الكِتبَ يَتلونَه حَقَّ تِلاوَتِه أُوللِك يُؤمِنونَ بِه»(بقره/ 2، 121) كه در باره مؤمنان به كتاب آسمانى است، جهودانى هستند كه به پيامبر صلى الله عليه و آله ايمان آوردند و از جمله آن‌ها[1]. جامع‌البيان، مج1، ج 1، ص 784
[2]. اسباب‌النزول، ص162
[3]. مجمع‌البيان، ج 2،ص 813
[4]. تفسير قرطبى، ج 5،ص 158
[5]. مجمع‌البيان، ج 1،ص 441


صفحه 314

عبداللّه‌بن‌صوريا است.[1]
9.در آيه‌«لَيسوا سَواءً مِن أهلِ‌الكِتبِ أُمَّةٌ قائِمةٌ يَتلونَ ءايتِ اللّهِ ءاناءَ الَّيلِ وَ هُم يَسجُدونَ»از برخى اهل‌كتاب ياد مى‌شود كه به طاعت خدا ايستاده‌اند و آيات خدا را در دل شب تلاوت مى‌كنند و سجده‌به‌جا مى‌آورند. (آل‌عمران/ 3، 113) برخى‌از مفسّران در زمره «أُمّة قائمة» از ابن‌صوريا، عبداللّه بن سلام، اسدواسيد پسران شعبه و يارانشان نام برده‌اند.[2]
10.ابوالفتوح نقل مى‌كند: مقصود از احبار در آيه ذيل، ابن صوريا است:«إنّا أَنزلنا التَّورل- ةَ فيها هُدىً و نُورٌ يَحكُمُ بِها النّبيّون الّذين أَسلَموا لِلّذين هادُوا و الرّبنيّونَ و الأحبارُ بِما استُحفِظوا مِن كِتبِ اللّهِ و كانوا عَليهِ شُهَداء ...ما به راستى تورات را كه در آن هدايت و روشنايى است، نازل كرديم. پيامبرانى كه تسليم فرمان خدا بودند به موجب آن براى يهود] داورى مى‌كردند و نيز] خداشناسان و دانشمندان كه به حفظ كتاب خدا مأمور بودند و بر آن گواه بودند ...». (مائده/ 5، 44)[3]
11.هنگامى كه يهوديان از حكم سنگسار دو يهودى خيبر ناخشنود بودند، پيامبر صلى الله عليه و آله ابن‌صوريا را سوگند داد تا حكم زناكاران محصنه را در تورات بازگويد و او تأييد كرد كه حكم آنان سنگسار است.[4]پيامبر دستور داد دو زناكار را حاضر و در مقابل مسجد سنگسار كنند.[5]در اين هنگام، خداوند آيات 41- 51 مائده/ 5 را نازل فرمود. طبق نظر مفسّران، ابن صوريا پس از اين ماجرا مورد سرزنش يهوديان قرار گرفت كه آيه 23 آل‌عمران/ 3 در حمايت از او نازل شد:«أَلَم تَرَ إلى الّذينَ أُوتوا نَصيبًا مِنَ الكِتبِ يُدعَونَ إلى‌ كِتبِ اللّهِ لِيَحكُمَ بَينَهم ثُمّ يَتولّى‌ فَريقٌ مِنهُم وَ هُم مُعرِضونَ».[6]علّامه طباطبايى و طبرى شأن نزول آيات 15- 16 مائده/ 5«يأهلَ الكِتبِ قَد جاءَكُم رَسولُنا يُبَيّنُ لَكم كَثيرًا[1]. روض الجنان، ج 2،ص 135
[2]. غررالتبيان، ص 228
[3]. روض‌الجنان، ج 6،ص 390؛ التعريف، ص 97
[4]. جامع‌البيان، مج4، ج 6، ص 318
[5]. مجمع‌البيان، ج 3،ص 299
[6]. همان، ج 2، ص 722


صفحه 315

مِمّا كُنتُم تُخفونَ مِنَ الكِتبِ»را نيز همين مسأله زناى محصنه مى‌دانند.[1]سيوطى نيز آيه 76 بقره/ 2 را در اين باره مى‌داند.[2]
منابع‌
اسباب‌النزول، واحدى؛ الاصابة فى تمييزالصحابه؛ البداية والنهايه؛ التعريف و الاعلام؛ جامع‌البيان عن تأويل آى‌القرآن؛ الجامع لاحكام‌القرآن، قرطبى؛ روض‌الجنان و روح‌الجنان؛ غررالتبيان فى من لم‌يسم فى القرآن؛ مجمع البيان فى تفسيرالقرآن؛ الميزان فى تفسير القرآن.[1]. الميزان، ج 5، ص284؛ جامع‌البيان، مج 4، ج 6، ص 220
[2]. الدرالمنثور، ج 1،ص 199


صفحه 316


ابن عبدياليل‌
محمّد اللّه اكبرى‌
ابن عبدياليل: كنانةبن عبدياليل بن عمروبن عمير ثقفى از بزرگان طائف‌
مفسّران در ذيل آيه 31 زخرف/ 43 در تعيين مصداقِ‌«رَجلٌ مِن القَريَتَينِ عَظيمٍ»در طائف، از مردى با نام‌هاى ابن عبدياليل، كنانة بن عبد بن عمرو بن‌عمير،[1]كنانة بن‌عبدياليل‌[2]و عمير بن‌عبدياليل‌[3]ياد كرده‌اند كه هر 4 نام، به دو روايتِ مجاهد و سدّى باز مى‌گردد. از مقايسه و بررسى روايات برمى‌آيد كه اين فرد، كنانةبن عبدياليل است و به احتمال قوى، «ياليل» در روايت سدّى، از كنانة بن‌عبدبن‌عمرو افتاده، و قرطبى به اجتهاد خود «عمير» را به اوّل اسم افزوده است. در تفسير طبرى،[4]ذيل آيه 107 توبه/ 9 از او به ابن‌بالين ياد شده؛ هر چند در تاريخ طبرى،[5]كنانة بن‌عبدياليل آمده است كه شايد آن چه در تفسير آمده، از خطاى مصحّحان بعدى باشد.
كنانه از بزرگان،[6]شجاعان،[7]شاعران،[8]و دانايان‌[9]طائف و ثقيف بود. اين قبيله به دو گروه بزرگ احلاف و بنى‌مالك تقسيم مى‌شد و كنانه از احلاف بود.[10]وى در ميان آنان، نفوذ و احترام بسيارى داشت؛ چنان‌كه مردم در حل مشكلات گوناگون خود به او مراجعه مى‌كردند.[11]هنگام حركت قبيله ثقيف براى شركت در پيكار حنين بر ضدّ پيامبر صلى الله عليه و آله،[1]. جامع‌البيان، مج13، ج 25، ص 84- 85
[2]. غرر التبيان، ص468
[3]. تفسير قرطبى، ج16، ص 56
[4]. جامع‌البيان، مج7، ج 11، ص 35
[5]. تاريخ طبرى، ج 2،ص 200
[6]. الطبقات، ج 6، ص47؛ الاستيعاب، ج 3، ص 386
[7]. المغازى، ج 2، ص598
[8]. المفصل، ج 9، ص752؛ الاعلام، ج 5، ص 234
[9]. المغازى، ج 3، ص886
[10]. همان، ص 963؛الطبقات، ج 1، ص 237؛ المفصل، ج 4، ص 150
[11]. المغازى، ج 3، ص886


صفحه 317

به پيشنهاد كنانه، برج و باروى طائف را تعمير و استوار كردند.[1]وى در بخشش هنگام قحطى و كمبود، نام‌دار بود[2]
منابع درباره مسلمانى‌اش، گوناگون سخن گفته‌اند: به روايتى،[3]وى يكى از اعضاى بلندپايه هيأت ثقيف بود كه در رمضان سال 9 هجرى‌[4]براى گفت‌وگو و مصالحه با پيامبر صلى الله عليه و آله به مدينه آمدند و همگى مسلمان شدند؛ ولى ابن‌هشام‌[5]و واقدى‌[6]كه نام تمام افراد هيأت ثقيف را بر شمرده‌اند، از او ياد نكرده‌اند. مدائنى،[7]او را يكى از افراد هيأت دانسته؛ امّا مسلمانى‌اش را نپذيرفته است؛ زيرا اعتقاد دارد: سرورى مردى قريشى را برنتابيد و مشرك بازگشت. برابر اين خبر، او از طائف به نجران و پس از مدّتى به روم نزد «هرقل» رفت و به ابوعامر راهب، پدر حنظله غسيل الملائكه و علقمة بن‌علاثه قيسى پيوست.[8]پس از مرگ ابوعامر (10 هجرى) در روم، كنانه بر سر ميراث او با علقمه به نزاع برخاست و هِرْقِلْ در دعواى آن دو به اين دليل كه ابوعامر و كنانه هر دو شهرنشين، و علقمه بدوى است، به سود كنانه داورى كرد. بر پايه اين روايت، سرانجام كنانه در سرزمين روم، مشرك از دنيا رفت.[9]به نقل طبرى،[10]كنانه و علقمه پس از مدّتى به مدينه بازگشته، مسلمان شدند و با پيامبر صلى الله عليه و آله بيعت كردند؛ به هر حال از فرجام او اطلاعى در دست نيست؛[1]. المغازى، ج 3، ص886
[2]. المفصل، ج 9، ص752
[3]. الطبقات، ج 6، ص47؛ الاستيعاب، ج 3، ص 129 و 386
[4]. تاريخ طبرى، ج 2،ص 180
[5]. السيرة النبويه، ج2، ص 539
[6]. المغازى، ج 3، ص963
[7]. الاصابه، ج 5، ص496
[8]. جامع‌البيان، مج7، ج 11، ص 35؛ اسدالغابه، ج 4، ص 473
[9]. اسدالغابه، ج 4، ص473؛ الاصابه، ج 5، ص 496
[10]. جامع‌البيان، مج7، ج 11، ص 35