به روايت ديگرى بر مىخوريم كه وى را يهودى فتنهجو معرّفى مىكند. او و عدّهاى از بزرگان يهود، نزد پيامبر صلى الله عليه و آله رفتند و از حضرت خواستند كه براى حل اختلاف موجود بين آنها و قومى ديگر از يهود به نفع آنها داورى كند تا در عوض، رسالت حضرت را تأييد كنند. انگيزه آنان ازاين درخواست آنبود كه پيامبر را از حق و دستور قرآن منحرف سازند.[1]
ابنصوريا در شأن نزول
اختلاف روايات شأن نزول درباره اين شخصيّت فراوان است و شايد بتوان آيات مربوط را به طور كلّى به دو دسته تقسيم كرد كه در يك دسته، از او چهرهاى مثبت و در دسته ديگر، چهرهاى منفى ارائه مىشود. اين دو دسته آيات يا درباره وى يا حوادثى است كه او در آنها نقش داشته است:
1.ابن حجر به نقل از مكّى درباره عبداللهبن صوريا خبر مىدهد كه وى پس از پذيرش اسلام، مرتد مىشود.[2]طبرى در نقلى، شأن نزول آيه«يأيُّها الرَّسولُ لا يَحزُنكَ الّذينَ يُسرِعونَ فِىالكُفرِ ...»(مائده/ 5، 41) را عبداللهبنصوريا مىداند كه بعد از پذيرش اسلام، مرتد شد.[3]
2.مفسّران، شأن نزول آيات 97- 99 بقره/ 2 را درباره محاجّه او با پيامبر صلى الله عليه و آله دانستهاند. ابنصوريا و يهوديان با آگاهى از نزول وحى بر پيامبر به وسيله جبرئيل گفتند:
جبرئيل دشمن ما است؛ زيرا همواره جنگ و سختى بر ما نازل مىكند. در اين هنگام، آيه«قُل مَن كان عَدوًّا لِجبريل ...»(بقره/ 2، 97) و دو آيه بعدى آن نازل شد و خداوند او و يهوديان همطرازش را دشمن جبرئيل، خدا و پيامبرش خواند.[4][1]. اسبابالنزول، ص162
[2]. الاصابه، ج 4، ص115
[3]. جامعالبيان، مج4، ج 6، ص 315
[4]. مجمعالبيان، ج 1،ص 325 فرهنگ و معارف قرآن، اعلامالقرآن، 3جلد، مؤسسة بوستان كتاب - قم، چاپ: اول، 1385.اعلام القرآن ؛ ج1 ؛ص313
3.برخى از مفسّران، در تفسير آيه«وَ قالوا كُونوا هُودًا أو نَصرى تَهتَدوا ...»(بقره/ 2، 135) مىنويسند: روزى عبداللّهبنصوريا به پيامبر گفت: هدايت، همان چيزى است كه ما برآنيم؛ پس از ما پيروى كن و هدايت شو و نصارا نيز مانند همين سخن را به پيامبر گفتند.[1]
4.در شأن نزول آيه«و أنِ احكُم بَينَهُم بِما أَنزلَ اللّهُ و لا تَتَّبِع أَهواءَ هُم وَ احذَرهُم أَن يَفتِنُوكَ عَن بَعضِ ما أَنزلَ اللّهُ إليكَ ...»(مائده/ 5، 49) كه خطاب به پيامبر مىگويد:
درباره يهوديان به آنچه خدا فرود آورده، داورى كن و از هواهايشان پيروى مكن، گفتهاند: از جمله آنان، ابنصوريا بود.[2]
5.طبرسى در تفسير آيه«لَنيَضُرّوكُم إلّاأذىً ...»(آلعمران/ 3، 111) و آيه پس از آن كه درباره يهوديان واذيّت و آزار آنان برضدّ مسلمانان است، از قول مقاتل مىنويسد:
بزرگان يهود، از جمله عبداللهبنصوريا، ديگر يهوديان تازه مسلمان، مانند عبداللَّه بن سلام را به جهت اسلامشان سرزنش مىكردند كه اين آيات نازل شد.[3]
6.قرطبى در شأن نزول آيه«يأيّها الّذين أُوتوا الكِتبَ ءَامِنوا بِما نَزَّلنا مُصدّقًا لِما مَعَكم ...»(نساء/ 4، 47) مىنويسد: رسول خدا صلى الله عليه و آله به رؤسا و بزرگان احبار يهود، مانند عبدالله بنصوريا و كعببناسيد فرمود: اى يهود! از خدا بترسيد و اسلام آوريد. به خدا سوگند! مىدانيد كه آنچه شما را بدان مىخوانم، حقّ است. آنها سخن حضرت را انكار و آنچه را مىدانستند، مخفى كرده و بر كفر خود افزودند[4]كه اين آيه درباره آنان نازل شد.
7.طبرسى در شأن نزول آيه«إنَّ الّذين يَكتُمونَ ما أنزَلنا مِنَ البَيّنتِ ...»(بقره/ 2، 159) مىنويسد: اين آيه در حقّ يهود، از جمله ابنصوريا و نصارا است كه امر پيامبر صلى الله عليه و آله و نبوّتش را انكار كردند؛ در حالىكه نشانههايش را در تورات و انجيل به طور قطع مىديدند.[5]
8.ابوالفتوح رازى از قول ضحّاك نقل مىكند كه: مقصود خداوند از آيه«الّذين ءاتَينهم الكِتبَ يَتلونَه حَقَّ تِلاوَتِه أُوللِك يُؤمِنونَ بِه»(بقره/ 2، 121) كه در باره مؤمنان به كتاب آسمانى است، جهودانى هستند كه به پيامبر صلى الله عليه و آله ايمان آوردند و از جمله آنها[1]. جامعالبيان، مج1، ج 1، ص 784
[2]. اسبابالنزول، ص162
[3]. مجمعالبيان، ج 2،ص 813
[4]. تفسير قرطبى، ج 5،ص 158
[5]. مجمعالبيان، ج 1،ص 441
عبداللّهبنصوريا است.[1]
9.در آيه«لَيسوا سَواءً مِن أهلِالكِتبِ أُمَّةٌ قائِمةٌ يَتلونَ ءايتِ اللّهِ ءاناءَ الَّيلِ وَ هُم يَسجُدونَ»از برخى اهلكتاب ياد مىشود كه به طاعت خدا ايستادهاند و آيات خدا را در دل شب تلاوت مىكنند و سجدهبهجا مىآورند. (آلعمران/ 3، 113) برخىاز مفسّران در زمره «أُمّة قائمة» از ابنصوريا، عبداللّه بن سلام، اسدواسيد پسران شعبه و يارانشان نام بردهاند.[2]
10.ابوالفتوح نقل مىكند: مقصود از احبار در آيه ذيل، ابن صوريا است:«إنّا أَنزلنا التَّورل- ةَ فيها هُدىً و نُورٌ يَحكُمُ بِها النّبيّون الّذين أَسلَموا لِلّذين هادُوا و الرّبنيّونَ و الأحبارُ بِما استُحفِظوا مِن كِتبِ اللّهِ و كانوا عَليهِ شُهَداء ...ما به راستى تورات را كه در آن هدايت و روشنايى است، نازل كرديم. پيامبرانى كه تسليم فرمان خدا بودند به موجب آن براى يهود] داورى مىكردند و نيز] خداشناسان و دانشمندان كه به حفظ كتاب خدا مأمور بودند و بر آن گواه بودند ...». (مائده/ 5، 44)[3]
11.هنگامى كه يهوديان از حكم سنگسار دو يهودى خيبر ناخشنود بودند، پيامبر صلى الله عليه و آله ابنصوريا را سوگند داد تا حكم زناكاران محصنه را در تورات بازگويد و او تأييد كرد كه حكم آنان سنگسار است.[4]پيامبر دستور داد دو زناكار را حاضر و در مقابل مسجد سنگسار كنند.[5]در اين هنگام، خداوند آيات 41- 51 مائده/ 5 را نازل فرمود. طبق نظر مفسّران، ابن صوريا پس از اين ماجرا مورد سرزنش يهوديان قرار گرفت كه آيه 23 آلعمران/ 3 در حمايت از او نازل شد:«أَلَم تَرَ إلى الّذينَ أُوتوا نَصيبًا مِنَ الكِتبِ يُدعَونَ إلى كِتبِ اللّهِ لِيَحكُمَ بَينَهم ثُمّ يَتولّى فَريقٌ مِنهُم وَ هُم مُعرِضونَ».[6]علّامه طباطبايى و طبرى شأن نزول آيات 15- 16 مائده/ 5«يأهلَ الكِتبِ قَد جاءَكُم رَسولُنا يُبَيّنُ لَكم كَثيرًا[1]. روض الجنان، ج 2،ص 135
[2]. غررالتبيان، ص 228
[3]. روضالجنان، ج 6،ص 390؛ التعريف، ص 97
[4]. جامعالبيان، مج4، ج 6، ص 318
[5]. مجمعالبيان، ج 3،ص 299
[6]. همان، ج 2، ص 722
مِمّا كُنتُم تُخفونَ مِنَ الكِتبِ»را نيز همين مسأله زناى محصنه مىدانند.[1]سيوطى نيز آيه 76 بقره/ 2 را در اين باره مىداند.[2]
منابع
اسبابالنزول، واحدى؛ الاصابة فى تمييزالصحابه؛ البداية والنهايه؛ التعريف و الاعلام؛ جامعالبيان عن تأويل آىالقرآن؛ الجامع لاحكامالقرآن، قرطبى؛ روضالجنان و روحالجنان؛ غررالتبيان فى من لميسم فى القرآن؛ مجمع البيان فى تفسيرالقرآن؛ الميزان فى تفسير القرآن.[1]. الميزان، ج 5، ص284؛ جامعالبيان، مج 4، ج 6، ص 220
[2]. الدرالمنثور، ج 1،ص 199
ابن عبدياليل
محمّد اللّه اكبرى
ابن عبدياليل: كنانةبن عبدياليل بن عمروبن عمير ثقفى از بزرگان طائف
مفسّران در ذيل آيه 31 زخرف/ 43 در تعيين مصداقِ«رَجلٌ مِن القَريَتَينِ عَظيمٍ»در طائف، از مردى با نامهاى ابن عبدياليل، كنانة بن عبد بن عمرو بنعمير،[1]كنانة بنعبدياليل[2]و عمير بنعبدياليل[3]ياد كردهاند كه هر 4 نام، به دو روايتِ مجاهد و سدّى باز مىگردد. از مقايسه و بررسى روايات برمىآيد كه اين فرد، كنانةبن عبدياليل است و به احتمال قوى، «ياليل» در روايت سدّى، از كنانة بنعبدبنعمرو افتاده، و قرطبى به اجتهاد خود «عمير» را به اوّل اسم افزوده است. در تفسير طبرى،[4]ذيل آيه 107 توبه/ 9 از او به ابنبالين ياد شده؛ هر چند در تاريخ طبرى،[5]كنانة بنعبدياليل آمده است كه شايد آن چه در تفسير آمده، از خطاى مصحّحان بعدى باشد.
كنانه از بزرگان،[6]شجاعان،[7]شاعران،[8]و دانايان[9]طائف و ثقيف بود. اين قبيله به دو گروه بزرگ احلاف و بنىمالك تقسيم مىشد و كنانه از احلاف بود.[10]وى در ميان آنان، نفوذ و احترام بسيارى داشت؛ چنانكه مردم در حل مشكلات گوناگون خود به او مراجعه مىكردند.[11]هنگام حركت قبيله ثقيف براى شركت در پيكار حنين بر ضدّ پيامبر صلى الله عليه و آله،[1]. جامعالبيان، مج13، ج 25، ص 84- 85
[2]. غرر التبيان، ص468
[3]. تفسير قرطبى، ج16، ص 56
[4]. جامعالبيان، مج7، ج 11، ص 35
[5]. تاريخ طبرى، ج 2،ص 200
[6]. الطبقات، ج 6، ص47؛ الاستيعاب، ج 3، ص 386
[7]. المغازى، ج 2، ص598
[8]. المفصل، ج 9، ص752؛ الاعلام، ج 5، ص 234
[9]. المغازى، ج 3، ص886
[10]. همان، ص 963؛الطبقات، ج 1، ص 237؛ المفصل، ج 4، ص 150
[11]. المغازى، ج 3، ص886
به پيشنهاد كنانه، برج و باروى طائف را تعمير و استوار كردند.[1]وى در بخشش هنگام قحطى و كمبود، نامدار بود[2]
منابع درباره مسلمانىاش، گوناگون سخن گفتهاند: به روايتى،[3]وى يكى از اعضاى بلندپايه هيأت ثقيف بود كه در رمضان سال 9 هجرى[4]براى گفتوگو و مصالحه با پيامبر صلى الله عليه و آله به مدينه آمدند و همگى مسلمان شدند؛ ولى ابنهشام[5]و واقدى[6]كه نام تمام افراد هيأت ثقيف را بر شمردهاند، از او ياد نكردهاند. مدائنى،[7]او را يكى از افراد هيأت دانسته؛ امّا مسلمانىاش را نپذيرفته است؛ زيرا اعتقاد دارد: سرورى مردى قريشى را برنتابيد و مشرك بازگشت. برابر اين خبر، او از طائف به نجران و پس از مدّتى به روم نزد «هرقل» رفت و به ابوعامر راهب، پدر حنظله غسيل الملائكه و علقمة بنعلاثه قيسى پيوست.[8]پس از مرگ ابوعامر (10 هجرى) در روم، كنانه بر سر ميراث او با علقمه به نزاع برخاست و هِرْقِلْ در دعواى آن دو به اين دليل كه ابوعامر و كنانه هر دو شهرنشين، و علقمه بدوى است، به سود كنانه داورى كرد. بر پايه اين روايت، سرانجام كنانه در سرزمين روم، مشرك از دنيا رفت.[9]به نقل طبرى،[10]كنانه و علقمه پس از مدّتى به مدينه بازگشته، مسلمان شدند و با پيامبر صلى الله عليه و آله بيعت كردند؛ به هر حال از فرجام او اطلاعى در دست نيست؛[1]. المغازى، ج 3، ص886
[2]. المفصل، ج 9، ص752
[3]. الطبقات، ج 6، ص47؛ الاستيعاب، ج 3، ص 129 و 386
[4]. تاريخ طبرى، ج 2،ص 180
[5]. السيرة النبويه، ج2، ص 539
[6]. المغازى، ج 3، ص963
[7]. الاصابه، ج 5، ص496
[8]. جامعالبيان، مج7، ج 11، ص 35؛ اسدالغابه، ج 4، ص 473
[9]. اسدالغابه، ج 4، ص473؛ الاصابه، ج 5، ص 496
[10]. جامعالبيان، مج7، ج 11، ص 35
هر چند زركلى مرگ او را حدود سال 15 هجرى دانسته است.[1]
ابنعبدياليل در شأن نزول
به گفته طبرى،[2]هنگامى كه آيات قرآن به گوش مشركان رسيد، آن را سحر و باطل دانسته، گفتند: اگر حقّ و درست است، چرا بر مردى بزرگ از شهر طائف يا مكّه نازل نشد؟
خداوند با نزول آيه 31 زخرف/ 43:«و قالوا لَولا نُزّلَ هذَا القُرءَانُ عَلى رَجلٍ مِنَ القَريَتَينِ عَظيمٍ»سخنان آنان را پاسخ گفت. مفسّران درباره مرد بزرگ مكّه و طائف به اختلاف سخن گفتهاند.[3]به اعتقاد مجاهد، مقصود از مرد بزرگ مكّه، عتبة بنربيعه، و در طائف، ابنعبدياليل ثقفى است.[4]
منابع
الاصابة فى تمييز الصحابه؛ الاستيعاب فى معرفة الاصحاب؛ الاعلام؛ تاريخ الامم و الملوك، طبرى؛ جامعالبيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ السيرةالنبويه، ابنهشام؛ الطبقات الكبرى؛ غرر التبيان فى من لم يسم فىالقرآن؛ مجمعالبيان فى تفسير القرآن؛ المغازى؛ المفصل فى تاريخ العرب.[1]. الاعلام، ج 5، ص234
[2]. جامعالبيان، مج13، ج 25، ص 83
[3]. جامع البيان، مج13، ج 25، ص 84؛ مجمعالبيان، ج 5، ص 71؛ تفسير قرطبى، ج 16، ص 56
[4]. جامعالبيان، مج13، ج 25، ص 84؛ غرر التبيان، ص 468
ابوالأشدّين
محمد اللهاكبرى
ابوالأشدّين: كلدةبناسيدبن خلف جمحى قريشى از دشمنان تنومند و سرسخت پيامبر صلى الله عليه و آله
كنيه و نام او به اختلاف آمده است. منابعِ نسب شناختى، كنيه او را «ابوالاشدين» آوردهاند؛[1]ولى در منابع تفسيرى، ابوالأشد،[2]ابوالأسد،[3]ابوالأسود[4]و نام او أسيدبنكلدة[5]آمده كه گويا در استنساخها تغيير يافته است. وى از آن رو به اين كنيه خوانده شد كه مردى دلير، نيرومند، مغرور و بسيار تنومند بود.[6]چنان كه نوشتهاند: روى چرم عكاظى مىايستاد و براى كسانى كه چرم را از زير پايش بيرون بكشند، جايزه تعيين مىكرد.[7]ده مرد نيرومند، با هم و با تمام نيرو چنان چرم را مىكشيدند كه پاره پاره مىشد؛ ولى از زير پاى او بيرون نمىآمد.[8]اين مطلب اغراق آميز است؛ امّا زورمندى او را نشان مىدهد.
ابوالاشدّين از دشمنان سرسخت پيامبر صلى الله عليه و آله بود و در اين راه از مال و جان و آبرويش بسيار مايه گذاشت[9]و حتّى يك بار با پرتاب نيزهاى درصدد كشتن حضرت برآمد كه[1]. النسب، ص 212؛جمهرة انسابالعرب، ص 161
[2]. تفسير قرطبى، ج15، ص 47 و ج 19، ص 161؛ روح المعانى، مج 13، ج 23، ص 111 و مج 16، ج 29، ص 216 ومج 16، ج 30، ص 243
[3]. مجمع البيان، ج10، ص 586 و 748؛ الميزان، ج 20، ص 88
[4]. تفسير قرطبى، ج19، ص 53
[5]. كشفالاسرار، ج10، ص 498؛ روحالمعانى، مج 16، ج 29، ص 216 و ج 30، ص 243
[6]. جامعالبيان، مج15، ج 30، ص 248؛ تفسير قرطبى، ج 15، ص 47؛ روحالمعانى، مج 16، ج 29، ص 216 و مج16، ج 30، ص 243؛ الدرالمنثور، ج 8، ص 474
[7]. كشفالاسرار، ج10، ص 498
[8]. مجمعالبيان، ج10، ص 748؛ قرطبى، ج 20، ص 42؛ روحالمعانى، مج 16، ج 29، ص 243
[9]. جامع البيان، مج15، ج 30، ص 248؛ كشف الاسرار، ج 10، ص 498؛ مجمع البيان، ج 10، ص 748