ابوالأشدّين
محمد اللهاكبرى
ابوالأشدّين: كلدةبناسيدبن خلف جمحى قريشى از دشمنان تنومند و سرسخت پيامبر صلى الله عليه و آله
كنيه و نام او به اختلاف آمده است. منابعِ نسب شناختى، كنيه او را «ابوالاشدين» آوردهاند؛[1]ولى در منابع تفسيرى، ابوالأشد،[2]ابوالأسد،[3]ابوالأسود[4]و نام او أسيدبنكلدة[5]آمده كه گويا در استنساخها تغيير يافته است. وى از آن رو به اين كنيه خوانده شد كه مردى دلير، نيرومند، مغرور و بسيار تنومند بود.[6]چنان كه نوشتهاند: روى چرم عكاظى مىايستاد و براى كسانى كه چرم را از زير پايش بيرون بكشند، جايزه تعيين مىكرد.[7]ده مرد نيرومند، با هم و با تمام نيرو چنان چرم را مىكشيدند كه پاره پاره مىشد؛ ولى از زير پاى او بيرون نمىآمد.[8]اين مطلب اغراق آميز است؛ امّا زورمندى او را نشان مىدهد.
ابوالاشدّين از دشمنان سرسخت پيامبر صلى الله عليه و آله بود و در اين راه از مال و جان و آبرويش بسيار مايه گذاشت[9]و حتّى يك بار با پرتاب نيزهاى درصدد كشتن حضرت برآمد كه[1]. النسب، ص 212؛جمهرة انسابالعرب، ص 161
[2]. تفسير قرطبى، ج15، ص 47 و ج 19، ص 161؛ روح المعانى، مج 13، ج 23، ص 111 و مج 16، ج 29، ص 216 ومج 16، ج 30، ص 243
[3]. مجمع البيان، ج10، ص 586 و 748؛ الميزان، ج 20، ص 88
[4]. تفسير قرطبى، ج19، ص 53
[5]. كشفالاسرار، ج10، ص 498؛ روحالمعانى، مج 16، ج 29، ص 216 و ج 30، ص 243
[6]. جامعالبيان، مج15، ج 30، ص 248؛ تفسير قرطبى، ج 15، ص 47؛ روحالمعانى، مج 16، ج 29، ص 216 و مج16، ج 30، ص 243؛ الدرالمنثور، ج 8، ص 474
[7]. كشفالاسرار، ج10، ص 498
[8]. مجمعالبيان، ج10، ص 748؛ قرطبى، ج 20، ص 42؛ روحالمعانى، مج 16، ج 29، ص 243
[9]. جامع البيان، مج15، ج 30، ص 248؛ كشف الاسرار، ج 10، ص 498؛ مجمع البيان، ج 10، ص 748
ناكام ماند.[1]او پيوسته قريش را با رفتار و گفتار خود به پايدارى در مقابل پيامبر و مبارزه با وى تشويق مىكرد[2]و چون رسول خدا صلى الله عليه و آله سران قريش را از عذاب دردناك دوزخونوزده مأمور (مدثر/ 74، 30- 31) آن خبر داد، وى پيروزى بر نگهبانان دوزخ را وعده داد[3]و چون به نيروى خود مغرور بود، بدان شرط با پيامبر كشتى گرفت كه اگر مغلوب شود، اسلام را بپذيرد؛[4]ولى با آنكه شكست خورد، مسلمان نشد و سرانجام كافر از دنيا رفت.[5]بيش از اين از شرح حال وى اطلاعى در دست نيست.
ابوالأشدّين در شأن نزول
1. به گفته مفسّران چون آيات 18- 30 مدثر/ 74 نازل و ابلاغ شد، ابوجهل در ميان قريش فرياد كرد كه مادرانتان به عزايتان بنشينند! از ابنابىكبشه (پيامبر) شنيدم كه نگهبانان دوزخ 19 نفرند. شما دلاوران عرب هستيد. آيا هر 10 تن از شما حريف يكى از آنان نخواهد شد؟ ابوالأشدّين با استهزاى كلام الهى گفت: نگهبانان دوزخ را به من بسپاريد. به تنهايى از عهده آنان برمىآيم و شما مىتوانيد به بهشت برويد.[6]به نقل روايات ديگر، 17[7]يا 10 تن[8]به عهده من، و ديگران به عهده شما.
گفتهاند: خداوند در پاسخ ابوالأشدّين كه گمان داشت نگهبانان دوزخ بشرند، آيه«وَ ما جَعَلنا أَصحبَ النّارِ إلّامَلئكةً و ما جَعَلنا عِدَّتَهم إلَّافِتنةً لِلَّذينَ كَفرُوا ...»[1]. بحارالانوار، ج18، ص 65- 66
[2]. مجمع البيان، ج10، ص 586؛ تفسير قرطبى، ج 19، ص 53؛ الدرالمنثور، ج 8، ص 333
[3]. تفسير قرطبى، ج19، ص 53؛ الدرالمنثور، ج 8، ص 333
[4]. السيرة النبويه، ج1، ص 409؛ البداية والنهايه، ج 3، ص 129
[5]. جمهرة انسابالعرب، ص 161؛ الاكمال، ج 1، ص 66
[6]. تفسير قرطبى، ج19، ص 53؛ الدرالمنثور، ج 8، ص 333
[7]. مجمعالبيان، ج10، ص 586؛ روحالمعانى، مج 16، ج 29، ص 216
[8]. الدرالمنثور، ج 8،ص 475
(مدثر/ 74، 31) را فرو فرستاد[1]و اعلام داشت كه آنان ملائكه هستند و 19 تن بودن آنان، آزمونى براى كافران است. شايد از آن جهت آزمون است كه هر عددى مىبود، كافران به آن ايراد مىگرفتند.
2. در همين زمينه از عكرمه نيز نقل است كه آيه 5 طارق/ 86«فَليَنظُرِ الإنسنُ ممَّ خُلِقَ/ انسان بايد بنگرد كه از چه آفريده شده است. درباره ابوالأشدّين نازل شده؛ زيرا او به نيرو و قوّت خود بسيار مغرور بود و ادّعا داشت كه از عهده نگهبانان دوزخ برمىآيد.[2]
3. قرطبى و آلوسى بر پايه روايتى، آيه 11 صافات/ 37 را درباره ابوالاشدين دانستهاند؛[3]زيرا فقط او به نيرومندى و تنومندى خود بسيار مىباليد:«فَاستفتِهم أَهُم أَشدُّ خَلقاً أم مَّن خَلَقنا إنّا خَلَقنهم مِن طينٍ لازبٍ/ از مشركان بپرس كه آيا آفرينش آنان سختتر است يا آفرينش آنچه/ آسمان، زمين، فرشتگان، تنومندان پيشين ما آفريديم. ما آنان را از گلى چسبنده آفريديم.»
4. قرطبى براساس نقلى، آيه 6 انفطار/ 82 را درباره ابوالأشدّين دانسته است[4]:«يأيّها الإنسنُ ما غَرَّكَ بِربّكَالكَريمِ/ اى انسان! چه چيزى تو را در برابر پروردگار كريمت مغرور ساخت؟» امّا خود، نزول آيه را در شأن ديگرى مىداند.
5. برخى، آيات 4- 6 بلد/ 90:«لَقَد خَلَقنا الإنسنَ فى كَبَدٍ* أَيَحسبُ أَن لَّن يَقدِرَ عَليهِ أَحدٌ* يَقولُ أَهلَكتُ مالًا لُبَداً»را درباره ابوالأشدّين دانستهاند كه گمان مىكرد هيچ كس بر او پيروز نمىشود و به دروغ مدّعى بود كه در راه دشمنى پيامبر صلى الله عليه و آله دارايى بسيارى خرج كرده است.[5]
منابع
الاكمال؛ بحارالانوار؛ البداية و النهايه؛ جامعالبيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ جمهرة انسابالعرب؛ الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور؛ روحالمعانى فى تفسير القرآن العظيم؛ السيرة النبويه، ابنكثير؛ كتاب النسب؛ كشفالاسرار و عدةالابرار؛ مجمعالبيان فى تفسير القرآن؛ الميزان فى تفسير القرآن.[1]. مجمع البيان، ج10، ص 586؛ روح المعانى، مج 16، ج 29، 216- 217
[2]. الدرالمنثور، ج 8،ص 474- 475
[3]. تفسير قرطبى، ج15، ص 47؛ روحالمعانى، مج 13، ج 23، ص 111
[4]. تفسير قرطبى، ج19، ص 161
[5]. همان، ج 20، ص 42؛جامع البيان، مج 15، ج 30؛ مجمع البيان، ج 10، ص 748
ابوالأعور سُلَمى
سيد عليرضا واسعى
ابوالأعور سُلَمى: عمرو بن سفيان بن عبد شمسبنسعد،[1]از بنىسليم، تيره ذكوان[2]همپيمان ابوسفيان و از دولتمردان معاويه
عمرو، در جاهليّت زيست[3]و تا نبرد حنين در صف مشركان، با مسلمانان جنگيد و گويا پس از آن اسلام آورد.[4]جزئيات زندگى وى در تاريخ روشن نيست؛ بدين جهت در باب صحابى بودن او اختلاف است. برخى، وى را از صحابيان پيامبر صلى الله عليه و آله نمىدانند؛ بنابراين معتقدند كه روايت او از پيامبر، مرسل است؛[5]چنانكه بخارى نيز در تاريخ كبير، نام وى را در رديف صحابه ذكر نكرده؛[6]ولى برخى چون مسلم بنحجّاج او را صحابى شمردهاند.[7]شيخ صدوق از آن رو كه وى را در ماجراى تبوك، از دستاندركاران قتل پيامبر مىداند،[8]صحابى مىشمارد. شايد در صحابى شمردن او اشتباهى رخ داده باشد؛ زيرا در تاريخ دو نفر به ابوالاعور شهره بودند: يكى حارث بنظالم انصارى خزرجى، از بنىعدى بننجّار كه در صحابى بودن وى اختلافى نيست و ديگرى، عمروبنسفيان سلمى،[9]و شايد در اين عرصه، اغراض سياسى دخالت داشته تا بدينگونه بر شمار اصحاب رسول خدا در سپاه معاويه بيفزايد؛[10]به هر حال، داورى در اين باره آسان نيست.[1]. الاستيعاب، ج 3، ص261
[2]. تاريخ دمشق، ج 46،ص 51؛ النسب، ص 255؛ المعارف، ص 467
[3]. الاستيعاب، ج 3، ص262
[4]. الاصابه، ج 4، ص530
[5]. الاستيعاب، ج 3، ص262
[6]. التاريخ الكبير، ج6، ص 336
[7]. تاريخ دمشق، ج 46،ص 55؛ اسدالغابه، ج 4، ص 220
[8]. الخصال، ج 2، ص499
[9]. اسدالغابه، ج 1، ص618
[10]. الصحيح منسيرةالنبى، ج 9، ص 47.
ابوالاعور، همپيمان حرببناميه و پسرش ابوسفيان بنحرب[1]كه در جنگ احد[2]و خندق[3]بر ضدّ پيامبر صلى الله عليه و آله شمشير مىزد بود. او خود نيز در جنگ احزاب، با گروهى از بنىسليم به يارى قريش شتافت.[4]پس از آن، در زمان رسول خدا، سخنى از او نيست.
او در زمان ابوبكر در نبرد يرموك، فرماندهى گروهى را بر عهده داشت[5]و در زمان عمر، در فتح شام، يكى از ده فرمانده ابوعبيده در فِحل (محلّى در شام) بود[6]و در سال 13 هجرى، با ديگر فرماندهان به طبريّه وارد شد، و مردم آنجا با او مصالحه كردند.[7]در سال 15 هجرى جانشين عمروعاص در اردن شد تا عمرو، به جنگ روميان در اجنادين برود.[8]در غزوه عموريه، (23 هجرى) امير لشكر شام بود.[9]ابوالاعور در زمان عثمان، در واپسين نبرد قبرس به سال 26 يا 27 هجرى از طرف معاويه، در نقش فرمانده سپاه اسلام جنگيد.[10]در واقعه اعتراض مصريان بر عثمان، حامل نامه وى به والى مصر مبنى بر سركوبى معترضان[11]بود و هنگام درگذشت عثمان، كارگزارى معاويه را در[1]. الاصابه، ج 4، ص530
[2]. المغازى، ج 1، ص266
[3]. همان، ج 2، ص 443
[4]. مجمعالبيان، ج 8،ص 569
[5]. تاريخ دمشق، ج 46،ص 56
[6]. تاريخ طبرى، ج 2،ص 357
[7]. همان، ج 2، ص 360
[8]. همان، ص 447
[9]. الاصابه، ج 4، ص53
[10]. تاريخ دمشق، ج46، ص 57
[11]. تاريخ طبرى، ج 2،ص 662- 663
اردن برعهده داشت.[1]
نقش جدّى ابوالاعور در دستگاه امارت معاويه، بهويژه در نبرد صفيّن آشكار است.
گفتهاند: وى محور جنگ صفيّن[2]بود و نخستين حمله، به فرماندهى او انجام شد، و در اين واقعه، ياران على عليه السلام بهويژه مالك اشتر را به همدستى با قاتلان عثمان متّهم كرد.[3]وى از كسانى بود كه بر ضدّ امام على در قتل عثمان، به گواهى معاويه آمد و موجب گمراهى افرادى شد.[4]ابوالاعور در سپاه معاويه، فرماندهى اهل حِمْص را بر عهده داشت[5]و با 10000 سپاه بر شريعه فرات گمارده شد تا راه را بر سپاه على عليه السلام ببندد.[6]در پى حيلهگرى سپاه معاويه، او نيز مصحفى بر سر داشت و عراقيان را به داورى آن فرا مىخواند. در نهايت، به صورت گواه پيمان حكميّت از طرف شاميان به ميدان آمد[7]و با 4000 شامى، مراقبت از جان عمروعاص را بر عهده گرفت.[8]در نگارش پيماننامه، با تقديم نام على عليه السلام سخت مخالفت كرد؛[9]سپس در مقابله با محمدبنابىبكر (والى امام على عليه السلام در مصر) در منطقه مَسناة، پرچم فرماندهى سپاه شام را به دوش كشيد؛[10]بدين جهات، آوردهاند كه امام على او را در نماز لعن مىكرد.[11]ابوالاعور در مخالفت با امام حسن عليه السلام و تحقير و شكستن او نيز كوشا بود، و امام در خاموش كردن وى، به حديثى از پيامبر صلى الله عليه و آله اشاره كرد كه در آن عمروبنسفيان سلمى، لعن شد و در خطاب به معاويه گفت: آيا مىدانى كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرماندهى (قائد) و راننده (سائق) احزاب را لعن كرد؟ يكى ازآن دو ابوسفيان و ديگرى ابوالاعور بود.[12]فرجام كار او نيز روشن نيست. بر پايه روايتى ضعيف، وى درسال[1]. همان، ص 693
[2]. الاستيعاب، ج 3، ص261
[3]. تاريخ دمشق، ج 46،ص 58
[4]. اسدالغابه، ج 2، ص621
[5]. الاخبارالطوال، ص180
[6]. همان، ص 168
[7]. همان، ص 196
[8]. همان، ص 197
[9]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 189
[10]. همان، ج 2، ص 194
[11]. تاريخ دمشق، ج46، ص 52
[12]. همان، ص 60
65 هجرى بامروانبنحكم به مصر رفت[1]كه البتّه پذيرش اين سخن مشكل است.
ابوالاعور در شأن نزول
1.در ذيل آيه يك احزاب/ 33 آوردهاند[2]كه ابوالاعور با تنى چند از مشركان مكّه، پس از جنگ احد به مدينه آمده، بر عبدالله بنابى وارد شد و پيامبر صلى الله عليه و آله به آنان امان داد تا خواسته خويش را با او در ميان گذارند. آنان از پيامبر خواستند تا آنها را با خدايانشان (لات، منات و عزّى) واگذاشته، براى آن بتان و پرستندگانش، منفعتى قائل شود؛ در مقابل، آنان نيز پيامبر را با خدايش وامىنهند. اين سخن بر حضرت گران آمد و به اخراج آنان از مدينه فرمان داد و اين آيه نازل شد:«يأيُّها النّبىُّ اتّقِ اللّهَ و لاتُطِعِ الكفرينَ و المُنفِقينَ إنّ اللّهَ كان عَليماً حَكيماًاى پيامبر! از خدا بترس و از كافران و منافقان اطاعت مكن؛ زيرا خدا دانا و حكيم است».
2.در ذيل آيه 48 احزاب/ 33:«و لاتُطِعِ الكفرينَ و المنفقينَ ...»نيز اين داستان ذكرشده و مقصود از كافران در آيه را ابوالاعور، عكرمه و ابوسفيان ذكر كردهاند كه به دنبال مداهنه با پيامبر در دين بودند.[3]
3.قرطبى،«مِن أسفَلَ مِنكم»در آيه 10 احزاب/ 33 را كه در جنگ خندق از مناطق فرودست، بر مسلمانان تاخته و حمله آوردند، گروهى از فرماندهان مشرك، از جمله ابوالاعور مىداند[4]:«إذ جاءُوكم مِن فَوقِكم و مِن أسفَلَ مِنكم و إذ زاغَتِ الأبصرُ و بَلغَتِ القلوبُ الحَناجِرَ و تَظُنّونَ بِاللّهِ الظُّنوناآن گاه كه از سمت بالا و پايين بر شما تاختند، و هنگامى كه چشمها خيره شد و دلها به گلوگاه رسيده بود و به خدا، گمانهاى گوناگون مىبرديد.»
4.شيخ صدوق بر پايه روايتى، ابوالاعور را يكى از 14 مردى دانسته كه دربازگشت از تبوك، در پى كشتن پيامبر صلى الله عليه و آله برآمدند؛ امّا به مقصود خويش نرسيدند.[5]آيه 74 توبه/ 9 در اين باره فرود آمد:«يَحلِفونَ بِاللّهِ ما قالوا و لَقَد قالوا كلِمةَ الكُفرِ و كَفَروا بَعدَ إسلمِهِم و هَمّوا بما لميَنالوا و ما نَقَموا إلّاأن أَغنل- هم اللّهُ و رسولُهُ من فضلِه فإن يَتوبوا يَكُ خَيراً لَّهم[1]. همان، ج 46، ص 54
[2]. اسبابالنزول، ص294؛ الكشاف، ج 3، ص 519؛ مجمعالبيان، ج 8، ص 525- 526
[3]. تفسرقرطبى، ج 14،ص 130
[4]. همان، ص 95
[5]. الخصال، ج 2، ص499
و إن يَتولَّوا يُعَذّبْهم اللّهُ عَذاباً أليماً فِىالدّنيا و الأخِرةِ و ما لَهم فِىالأرضِ مِن ولىّ و لا نصيرٍبه خدا سوگند ياد مىكنند كه نگفتهاند؛ ولى كلمه كفر را بر زبان راندهاند و پس از آنكه اسلام آوردند، كافر شدند و قصد كارى را كردند؛ امّا بدان نرسيدند. انتقامگيرىشان از آن رو است كه خدا و پيامبرش آنان را از فضل خود بىنياز كردند؛ پس اگر توبه كنند، خيرشان در آن است و اگر روى بگردانند، خدا در دنيا و آخرت به عذابى دردناك معذّبشان خواهد كرد و در روى زمين، دوستدارى و مددكارى نخواهند داشت»؛ البتّه چنانكه اشاره شد، در كلام صدوق روشن نيست كه مقصود از ابوالاعور كيست؟منابعالاخبار الطوال؛ اسباب النزول، واحدى؛ الاستيعاب فى معرفة الاصحاب؛ اسدالغابة فى معرفة الصحابه؛ الاصابة فى تمييز الصحابه؛ تاريخ الامم و الملوك، طبرى؛ التاريخ الكبير؛ تاريخ مدينه دمشق؛ تاريخ اليعقوبى؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ الصحيح من سيرة النبى الاعظم صلى الله عليه و آله؛ كتاب الخصال؛ كتاب النسب؛ الكشاف؛ مجمعالبيان فى تفسيرالقرآن؛ المعارف؛ المغازى.