صحابه كه در جنگ شركت كرده بود، سرپرست خانوادهاش شد و چون به خانهاش پاگذاشت، از طعام او خورد؛ سپس نگران شد و در پى اين قضيه، آيه 61 فرود آمد.[1]گذشته از اين كه موضوع به ابوايّوب اختصاص نداشته و درباره ديگران نيز گفته شده،[2]اين روايت با نقل منابع تاريخى درباره حضور او در همه جنگهاى زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله منافات دارد، مگر اين كه احتمال دهيم مقصود از همه جنگها، غالب آنها بوده يا اين كه مراد از جنگها صرفاً «غزوهها» بوده است و اين مورد خاص را از سريّهها به شمار آوريم.
3. آيه 5 انفال/ 8:«كَما أَخرَجَكَ رَبُّكَ مِن بَيتِكَ بِالحَقّ وَ إنَّ فَريقاً مِنَ المُؤمِنين لَكرِهونَآنچنان بود كه پروردگارت تو را از خانهات به حق بيرون آورد؛ حال آن كه گروهى از مؤمنان ناخشنود بودند.» براساس روايتى كه ابوايّوب نقل كرده، خود و انصار را از مؤمنانى دانسته كه با شنيدن خبر ورود سپاهيان مشرك مكّه در منطقه بدر، اعلام كردند كه توان جنگيدن با آنها را نداشته، از اين رويارويى كراهت دارند.[3]
منابع
الاحتجاج؛ اختيار معرفة الرجال؛ اسدالغابة فى معرفة الصحابه؛ الاصابة فى تمييز الصحابه؛ الامالى، مفيد؛ انساب الاشراف؛ البداية و النهايه؛ تاريخ الامم و الملوك، طبرى؛ التاريخ الصغير؛ جامعالبيان عن تأويل آى القرآن؛ الجمل و النصر لسيد العترة فى حرب البصره؛ الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور؛ الطبقات الكبرى؛ العقدالفريد؛ كتاب الفتوح؛ الكامل فى التاريخ؛ مروج الذهب و معادن الجوهر؛ معجم رجال الحديث؛ المعيار و الموازنه؛ المغازى؛ المقفى الكبير؛ وقعة صفين.[1]. الاصابه، ج 2، ص201
[2]. الدرالمنثور، ج 6،ص 225
[3]. همان، ج 4، ص 14
ابوالبخترى
الله مراد انصارى جيرفتى
ابوالبخترى: عاص بن هاشم (هشام)[1]بن حارث بن اسدبن عبدالعزّى بنقصىبنكلاب[2]از بزرگان مشرك قريش
پدر وى از بزرگان قريش در جاهليّت[3]و خود نيز از رهبران برجسته آنان بود.
وى هرگز ايمان نياورد؛ با اين حال، بنابه نقل مورّخان، گاه با اكراه و برخلاف ميل خويش، سران قريش را همراهى مىكرد و شواهد نشان مىدهد كه در برابر پيامبر صلى الله عليه و آله موضعى ملايمتر از ديگر مشركان داشت؛ چنانكه روزى در مقابل كسانىكه به پيامبر آزار مىرساندند، با سلاح ايستاد[4]و بهرغم آنكه از امضا كنندگان پيماننامه قريش بر ضدّ بنىهاشم بود، آن را نقض مىكرد و به محاصرهشدگان غذا مىرساند.[5]يك بار كه ابوجهل، مانع از رساندن غذا به شعب شد، او سخت برآشفت و با استخوان شتر سرش را شكست[6]و در نكوهش او شعرى سرود.[7]وى يكى از 5 نفرى است كه براى شكستن محاصره بنىهاشم بسيار كوشيد؛ سلاح برگرفت و از آنان خواست كه از محاصره خارج شوند.[8]
ابوالبخترى بهرغم عدم تمايل به حضور در جنگ بدر كه به همين جهت ابوجهل او را نكوهش كرد، در آن شركت جست؛ ولى پيامبر به دليل حمايتهاى گاه و بىگاه وى از[1]. المغازى، ج 1، ص149؛ السيرة النبويه، ج 2، ص 631؛ تاريخ طبرى، ج 1، ص 542
[2]. انساب الاشراف، ج1، ص 165؛ نسب قريش، ص 213؛ اسدالغابه، ج 1، ص 223-/ 224
[3]. نسب قريش، ص 213
[4]. المغازى، ج 1، ص80؛ الطبقات، ج 1، ص 164
[5]. نسب قريش، ص 213
[6]. السير و المغازى،ص 161؛ تاريخ طبرى، ج 1، ص 550
[7]. السير و المغازى،ص 161
[8]. السير و المغازى،ص 165 و 167
حضرت و بىميلى براى جنگ با مسلمانان، ياران خويش را از كشتن او نهى كرد.[1]مجذر بنزياد بلوى، ابوالبخترى را يافت و سفارش پيامبر را به اطلاع او رساند؛ امّا او خواهانِ امان براى همراه خود، جنادةبنمليحه نيز بود كه از سوى مجذر پذيرفته نشد و سرانجام به دست او كشته شد.[2]
ابوالبخترى در شأن نزول
1. برخى مفسّران، ابوالبخترى را از جمله مقتسمان دانستهاند كه خداوند درباره آنها فرموده است[3]:«كَما أَنزَلنا عَلَى المُقتَسِمينَ* الَّذِين جَعَلوا القرءَانَ عِضينَ* فَوربّكَ لنَسئلنَّهم أجمَعينَ* عَمّا كَانوا يَعمَلونَهمانگونه كه عذاب را بر تقسيمكنندگان نازل كرديم، همانان كه به بعضى از قرآن ايمان آوردند؛ پس سوگند به پروردگارت كه از همه آنان خواهيم پرسيد از آنچه انجام دادهاند». (حجر/ 15، 90- 93)
2. ابوالبخترى و ساير سران قريش در سالهاى آغازين دعوت آشكار پيامبر صلى الله عليه و آله نزد ابوطالب آمدند و از اينكه برادرزاده او به عقايد، آداب و مقدّسات آنان پشت كرده، شكايت كردند.[4]خداوند در آيات 4- 10 ص/ 38 به شرح ماجرا و بيان سخنان سران كفر پرداخته و علّت اعتراض آنان را ترديد در نزول آيات الهى بر پيامبر دانسته است؛ سپس آنان را تهديد كرده و در پايان، از انكار نبوّت حضرت به وسيله آنان، سخن گفته است[5]:
«و عَجِبوا أن جاءَهم مُنذِرٌ مِنهم و ...).
3. بنا به نقلى از ابنعبّاس، گروهى از سران قريش از جمله ابوالبخترى گرد هم آمده، از رسول خدا صلى الله عليه و آله خواستند كه با آنان ملاقات كند. حضرت به گمان آن كه آنان در پى پذيرش اسلامند، نزد آنان رفت؛ امّا برخلاف انتظارش، وعده رياست و مال به وى دادند تا دست از مبارزه با بتپرستى بردارد و از دعوت خويش برگردد. پيامبر صلى الله عليه و آله با ردّ همه پيشنهادهاى آنان فرمود: من فرستاده خداوند به سوى شما هستم تا شما را بشارت دهم و بترسانم. آنان[1]. المغازى، ج 1، ص80؛ السيرة النبويه، ج 2، ص 629؛ دلائل النبوه، ج 3، ص 140- 141
[2]. السيرة النبويه، ج2، ص 629- 630
[3]. تفسير قرطبى، ج10، ص 39
[4]. السير و المغازى،ص 147- 148؛ السيرة النبويه، ج 1، ص 264؛ تاريخ طبرى، ج 1، ص 543
[5]. التبيان، ج 8، ص543- 544؛ مجمعالبيان، ج 8، ص 725- 728
در پى پاسخ پيامبر گفتند: حال كه چنين است، چون شهر ما محدود و كمآب است، از خدايت بخواه تا كوهها را حركت دهد و نهرهايى مانند نهرهاى شام و عراق برايمان جارى سازد؛ گذشتگان ما، از جمله قصى بنكلاب را زنده كند تا حقّانيّت تو را از او بپرسيم يا فرشتهاى بر تو بفرستد تا تصديقت كند و به تو باغها و قصرها و گنجها بخشد تا به تو ايمان آوريم. در پى اين درخواستها، آيات 90- 96 اسراء/ 17 نازل شد و با ردّ خواستههاى آنان، علّت ايمان نياوردن مشركان را اين امر دانست كه پيامبر بشرى مانند آنان است:«و قالوا لَننُؤمِنَ لَكَ حتّى ...».
4. بلاذرى نزول آيه 3 زمر/ 39 را در شأن ابوالبخترى دانسته[1]كهگمان مىكرد بتپرستىاش براى تقرّب به خدا است:«... والَّذينَ اتَّخذوا مِن دونهِ أولياءَ ما نَعبُدُهم إلّا لِيُقَرّبونا إلى اللّهِ زُلفى إنّ اللّهَ يَحكمُ بينَهم فى ما هُم فيه يختلفونَ ...... و كسانى كه به جاى خداوند، اوليايى براى خود گرفتهاند؛ به اين بهانه كه ما آنها را نمىپرستيم، جز براى اينكه ما را هرچه بيشتر] به خدا نزديك گردانند؛ البتّه خدا ميان آنان درباره آن چه بر سر آن اختلاف دارند، داورى خواهد كرد ...».
5. درنقلىازابنعباس، مقصوداز«إنّ الإنسن»در آيه 66 حج/ 22 كه انكاركننده نشانههاى قدرت و وحدانيّت خداوند است، گروهى از مشركان از جمله ابوالبخترى است[2]:«و هُو الَّذى أَحياكُم ثُمّ يُميتُكم ثمّ يُحيِيكم إنّ الإنسنَ لكَفورٌ/ او است كه شما را زندگى بخشيد؛ سپس شما را مىميراند؛ سپس زندگى نو] مىدهد. به حقيقت كه انسان سخت ناسپاس است».
6. قرطبى در نقل ديگرى، بدكاران:«يَعمَلونَ السَّيِّئات»را در آيه 4 عنكبوت/ 29 گروهى از سران مشرك قريش از جمله ابوالبخترى دانسته است:«أم حسِبَ الَّذينَ يَعملونَ السَّيّئاتِ أن يَسبِقونا سآءَ ما يَحكُمونَآيا كسانىكه كارهاى بد مىكنند، مىپندارند كه بر ما پيشى خواهند جست؟ چه بد داورى مىكنند».
7. در نقل ديگرى از ابنعبّاس،«الَّذينَ أَجرَموا»در آيه 29 مطففين/ 83 سران مشرك قريش از جمله ابوالبخترى دانسته شده است كه به استهزا، تحقير و سرزنش مؤمنان[1]. انسابالاشراف، ج1، ص 166
[2]. تفسير قرطبى، ج12، ص 62
پرداختند:[1]«إنَّ الَّذينَ أجرَموا كانوا مِنالَّذينَ ءَامنوا يَضحَكونَ».
8. در آيه 30 انفال/ 8 خداوند از توطئه سران مشرك مكّه در دارالندوه بر ضدّ پيامبر كه در آن جا پيشنهاد قتل، اخراج يا حبس پيامبر داده شد، پرده برداشته است:«و إذ يَمكرُبِكَ الَّذين كَفروا لِيثبتوكَ أو يَقتلوك أو يُخرجوك و يَمكُرونَ و يَمكُرُ اللّهُ و اللّهُ خَيرُ المكرينَ».بنابه گزارش عدهاى از مفسّران، پيشنهاد اخراج پيامبر از سوى ابوالبخترى مطرح شد؛[2]ولى ميبدى پيشنهاد ابوالبخترى را حبس پيامبر نقل كرده است.[3]
9. عدّهاى، ابوالبخترى را از جمله اطعام كنندگان سپاه مشركان در جنگ بدر دانستهاند كه خداوند آيه 36 انفال/ 8 را درباره آنان نازل كرد[4]:«إنّ الَّذين كَفروا يُنفِقونَ أمولَهم لِيَصُدّوا عَن سَبيلِ اللّهِ فَسَيُنفِقونَها ثمّ تَكونُ عَليهم حَسرَةً ثمّ يُغلَبونَ والَّذين كَفَروا إلى جَهَنَّمَ يُحشَرونَبىگمان كسانىكه كفر ورزيدند، اموال خود را خرج مىكنند تا مردم را از راه خدا بازدارند؛ پس به زودى همه دارايى خود را هزينه مىكنند؛ آنگاه حسرتى براى آنان خواهد شد؛ سپس مغلوب مىشوند و كسانى كه كفر ورزيدند، به سوى دوزخ گرد آورده خواهند شد». قرطبى به نقل از ابنعبّاس، آيه 1 محمّد/ 47 را نيز در همين باره دانسته است:«الَّذين كَفروا و صَدّوا عن سبيلِ اللّهِ أضَلَّ أعملَهم/ كسانىكه كفر ورزيدند و مردم را از راه خدا بازداشتند، خدا اعمال آنان را تباه خواهد كرد».[5]
منابع
اسبابالنزول، واحدى؛ اسدالغابة فى معرفة الصحابه؛ انسابالاشراف؛ تاريخ الامم و الملوك، طبرى؛ التبيان فىتفسير القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ دلائلالنبوه و معرفة احوال صاحب الشريعه؛ السير و المغازى؛ السيرة النبويه، ابنهشام؛ الطبقات الكبرى؛ كشفالاسرار و عدةالابرار؛ مجمعالبيان فى تفسير القرآن؛ المغازى؛ نسب قريش.[1]. تفسير قرطبى، ج19، ص 175
[2]. التبيان، ج 5، ص109؛ مجمعالبيان، ج 4، ص 826
[3]. كشفالاسرار، ج 4،ص 33
[4]. اسبابالنزول، ص195؛ كشفالاسرار، ج 4، ص 43؛ مجمعالبيان، ج 4، ص 832
[5]. تفسير قرطبى، ج16، ص 148
ابوبكر
سيد عليرضا واسعى، مهران اسماعيلى
ابوبكر: عبدالله ابنابىقحافه، عثمان بنعامر بنعمرو، از تيره بنىتيم بنمرّه[1]
درباره نام او در جاهليّت، اختلاف است. در برخى روايات، «عبدالكعبه» و در پارهاى ديگر، «عتيق» ذكر شده كه پيامبر يا اهل وى، او را عبدالله خواندهاند. براساس اخبار ديگرى، عتيق لقب داشت[2]در كتابهاى اهلسنّت، وى به «صِدّيق» نيز معروف است.
برخى گفتهاند: وى از آن رو چنين لقب يافت كه گفتههاى پيامبر صلى الله عليه و آله را بىهيچ تأمّلى تصديق مىكرد؛[3]امّا براساس روايات معتبر صِدّيق از القاب امام على عليه السلام بود[4]كه در ماجراهاى بعدى به ابوبكر نسبت داده شد.
مادر ابوبكر، امالخير، سلمى دختر صخربنعامر بنكعب بنسعد بود؛[5]
جزئيات زندگى پيش از اسلامِ ابوبكر چندان روشن نيست. بر اساس اخبارى كه درباره سال وفات و نيز طول عمر وى ذكر شده،[6]بايستى سه سال پس از عامالفيل[7]و 38 سال پيش از بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله زاده شده باشد. ابناثير وى را از رؤساى قريش و برگزيدگان مكّه برشمرده است كه تعيين اشناق (ديات) مكّه به او محوّل مىشد و هرچه را او به صورت ديه تعيين مىكرد، مىپذيرفتند؛[8]البتّه در ديگر منابع تاريخى چنين جاىگاهى براى او ذكر نشده است.[1]. الطبقات، ج 3، ص125- 126؛ جمهرةانساب العرب، ص 137
[2]. مروج الذهب، ج 2،ص 326؛ اسدالغابه، ج 3، ص 310
[3]. السيرة النبويه، ج1، ص 399؛ الطبقات، ج 3، ص 127
[4]. سنن ابن ماجه، ج1، ص 44
[5]. الطبقات، ج 3، ص126
[6]. تاريخ طبرى، ج 2،ص 348؛ تاريخ المدينه، ج 1، ص 673
[7]. مروجالذهب، ج 2،ص 325
[8]. اسدالغابه، ج 3، ص311
ابوبكر به تجارت اشتغال داشت[1]و از اين راه ثروتى اندوخته بود و چون پيامبر مبعوث شد، با بخشى از 4000 يا 40000 درهم دارايىاش، بردگان را آزاد كرد.[2]اين اقدام ابوبكر، در باور اهل سنّت بسيار بزرگ جلوه كرده و افرادى را به ارزيابى كشانده است؛ از اين رو، ابنشهر آشوب، اين مقدار سرمايه را (معادل 4000 دينار) در مقابل ثروت خديجه كه موجب تقويت پيامبر صلى الله عليه و آله شد، چندان چشمگير نمىشمارد.[3]
ابوبكر گويا با علم انساب[4]و تعبير خواب نيز آشنايى داشت[5]و در جاهليّت، چون ديگران بتپرست بود. از او نقل است كه چون در ماجراى افك، به تنگنا افتاد، گفت: من خاندانى از عرب را نمىشناسم كه بر آنان، آنچه بر آل ابىبكر رفته است، روا شده باشد.
به خدا قسم! در جاهليّت كه خدا را نمىپرستيديم و چيزى را به نام او نمىخوانديم، در حق ما چنين چيزى گفته نمىشد.[6]وى در اين سخن، با صراحت به خداناپرستىاش در آن دوره اشاره كرده است.
اسلام ابوبكر
درباره زمان اسلام ابوبكر، در طول تاريخ اسلام، بحثهاى بسيارى در گرفته است.
وى در برخى منابع اهل سنّت، نخستين مسلمان دانسته شده است. علّامه امينى از منابع معتبر اهلسنّت، بيش از 100 حديث آورده كه امام على عليه السلام را نخستين مسلمان و اوّل نمازگزار مىشناساند.[7]
محمدبنسعد، از پدر خود نقل مىكند كه پيشاز ابوبكر، گروهى (بيش از 50 نفر) مسلمان شده بودند.[8]يعقوبى، اسلامِ ابوبكر را پس از على، خديجه، زيدبنحارثه و[1]. الطبقات، ج 3، ص128 و 172
[2]. همان، ص 128؛انسابالاشراف، ج 10، ص 4146
[3]. مناقب، ج 2، ص 84
[4]. السيرة النبويه، ج1، ص 12؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 317
[5]. الطبقات، ج 3، ص132
[6]. المغازى، ج 2، ص433
[7]. الغدير، ج 3، ص219-/ 238
[8]. تاريخ طبرى، ج 1،ص 540
احتمالًا ابوذر مىداند.[1]در مجادله مأمون درباره اسلام آوردن او پس از على، مباحث خواندنى و قابل تأمّلى در تاريخ آمده است.[2]با دقّت و تأمّل در دادههاى تاريخى، قول به اسلام ابوبكر پس از چند نفر، استوارى بيشترى مىيابد؛[3]به هر روى، ابوبكر پس از اسلام، چون ديگر مسلمانان زيست. داستان زندگى او در اين دوره، مانند پيش از آن، با همه آنچه درباره اعمال مسلمانى وى در منابع آوردهاند، عظمت و برجستگى ويژهاى ندارد.
ابوبكر پس از هجرت
ماجراى هجرت ابوبكر و همراهى او با پيامبر[4]و مصاحبت سه روزه با حضرت در غار ثور[5]، مباحثى را در تاريخ و در كلام برانگيخته و بيشترين مباحثِ مربوط به زندگى او را شكل داده است. آغاز هجرت، به صورت پنهانى و با تعقيب و گريز همراه بود؛ از اينرو به ناچار سه روز در غار ثور توقّف كردند. آنچه در اين نهانگاه بر آنان گذشت، مايه چند و چون بسيارى شده؛ بهويژه آنگاه كه سپاه دشمن در جست و جوى پيامبر، تا نزديك غار آمدند؛ به گونهاى كه به گفته ابوبكر «اگر يكى از آنان جلو پايش را مىنگريست، ما را زير پايش مىديد». اين امر، موجب وحشت ابوبكر شد و پيامبر صلى الله عليه و آله به او دلدارى داد.
اين مصاحبت چند روزه در كتابهاى شيعه و سنّى به گونههاى مختلفى تحليل شده است[6]. ابوبكر با ورود به مدينه، بنا به نقلى از محمدبنعمر، بر حبيب بنيساف فرود آمد و[1]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 23
[2]. العقدالفريد، ج 5،ص 92- 93
[3]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 23؛ البدء والتاريخ، ج 4، ص 145
[4]. تاريخ يعقوبى ج 2،ص 39؛ الطبقات، ج 3، ص 129
[5]. مسند احمد، ج 7، ص283
[6]. الغدير، ج 8، ص41- 46