ابوبكر
سيد عليرضا واسعى، مهران اسماعيلى
ابوبكر: عبدالله ابنابىقحافه، عثمان بنعامر بنعمرو، از تيره بنىتيم بنمرّه[1]
درباره نام او در جاهليّت، اختلاف است. در برخى روايات، «عبدالكعبه» و در پارهاى ديگر، «عتيق» ذكر شده كه پيامبر يا اهل وى، او را عبدالله خواندهاند. براساس اخبار ديگرى، عتيق لقب داشت[2]در كتابهاى اهلسنّت، وى به «صِدّيق» نيز معروف است.
برخى گفتهاند: وى از آن رو چنين لقب يافت كه گفتههاى پيامبر صلى الله عليه و آله را بىهيچ تأمّلى تصديق مىكرد؛[3]امّا براساس روايات معتبر صِدّيق از القاب امام على عليه السلام بود[4]كه در ماجراهاى بعدى به ابوبكر نسبت داده شد.
مادر ابوبكر، امالخير، سلمى دختر صخربنعامر بنكعب بنسعد بود؛[5]
جزئيات زندگى پيش از اسلامِ ابوبكر چندان روشن نيست. بر اساس اخبارى كه درباره سال وفات و نيز طول عمر وى ذكر شده،[6]بايستى سه سال پس از عامالفيل[7]و 38 سال پيش از بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله زاده شده باشد. ابناثير وى را از رؤساى قريش و برگزيدگان مكّه برشمرده است كه تعيين اشناق (ديات) مكّه به او محوّل مىشد و هرچه را او به صورت ديه تعيين مىكرد، مىپذيرفتند؛[8]البتّه در ديگر منابع تاريخى چنين جاىگاهى براى او ذكر نشده است.[1]. الطبقات، ج 3، ص125- 126؛ جمهرةانساب العرب، ص 137
[2]. مروج الذهب، ج 2،ص 326؛ اسدالغابه، ج 3، ص 310
[3]. السيرة النبويه، ج1، ص 399؛ الطبقات، ج 3، ص 127
[4]. سنن ابن ماجه، ج1، ص 44
[5]. الطبقات، ج 3، ص126
[6]. تاريخ طبرى، ج 2،ص 348؛ تاريخ المدينه، ج 1، ص 673
[7]. مروجالذهب، ج 2،ص 325
[8]. اسدالغابه، ج 3، ص311
ابوبكر به تجارت اشتغال داشت[1]و از اين راه ثروتى اندوخته بود و چون پيامبر مبعوث شد، با بخشى از 4000 يا 40000 درهم دارايىاش، بردگان را آزاد كرد.[2]اين اقدام ابوبكر، در باور اهل سنّت بسيار بزرگ جلوه كرده و افرادى را به ارزيابى كشانده است؛ از اين رو، ابنشهر آشوب، اين مقدار سرمايه را (معادل 4000 دينار) در مقابل ثروت خديجه كه موجب تقويت پيامبر صلى الله عليه و آله شد، چندان چشمگير نمىشمارد.[3]
ابوبكر گويا با علم انساب[4]و تعبير خواب نيز آشنايى داشت[5]و در جاهليّت، چون ديگران بتپرست بود. از او نقل است كه چون در ماجراى افك، به تنگنا افتاد، گفت: من خاندانى از عرب را نمىشناسم كه بر آنان، آنچه بر آل ابىبكر رفته است، روا شده باشد.
به خدا قسم! در جاهليّت كه خدا را نمىپرستيديم و چيزى را به نام او نمىخوانديم، در حق ما چنين چيزى گفته نمىشد.[6]وى در اين سخن، با صراحت به خداناپرستىاش در آن دوره اشاره كرده است.
اسلام ابوبكر
درباره زمان اسلام ابوبكر، در طول تاريخ اسلام، بحثهاى بسيارى در گرفته است.
وى در برخى منابع اهل سنّت، نخستين مسلمان دانسته شده است. علّامه امينى از منابع معتبر اهلسنّت، بيش از 100 حديث آورده كه امام على عليه السلام را نخستين مسلمان و اوّل نمازگزار مىشناساند.[7]
محمدبنسعد، از پدر خود نقل مىكند كه پيشاز ابوبكر، گروهى (بيش از 50 نفر) مسلمان شده بودند.[8]يعقوبى، اسلامِ ابوبكر را پس از على، خديجه، زيدبنحارثه و[1]. الطبقات، ج 3، ص128 و 172
[2]. همان، ص 128؛انسابالاشراف، ج 10، ص 4146
[3]. مناقب، ج 2، ص 84
[4]. السيرة النبويه، ج1، ص 12؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 317
[5]. الطبقات، ج 3، ص132
[6]. المغازى، ج 2، ص433
[7]. الغدير، ج 3، ص219-/ 238
[8]. تاريخ طبرى، ج 1،ص 540
احتمالًا ابوذر مىداند.[1]در مجادله مأمون درباره اسلام آوردن او پس از على، مباحث خواندنى و قابل تأمّلى در تاريخ آمده است.[2]با دقّت و تأمّل در دادههاى تاريخى، قول به اسلام ابوبكر پس از چند نفر، استوارى بيشترى مىيابد؛[3]به هر روى، ابوبكر پس از اسلام، چون ديگر مسلمانان زيست. داستان زندگى او در اين دوره، مانند پيش از آن، با همه آنچه درباره اعمال مسلمانى وى در منابع آوردهاند، عظمت و برجستگى ويژهاى ندارد.
ابوبكر پس از هجرت
ماجراى هجرت ابوبكر و همراهى او با پيامبر[4]و مصاحبت سه روزه با حضرت در غار ثور[5]، مباحثى را در تاريخ و در كلام برانگيخته و بيشترين مباحثِ مربوط به زندگى او را شكل داده است. آغاز هجرت، به صورت پنهانى و با تعقيب و گريز همراه بود؛ از اينرو به ناچار سه روز در غار ثور توقّف كردند. آنچه در اين نهانگاه بر آنان گذشت، مايه چند و چون بسيارى شده؛ بهويژه آنگاه كه سپاه دشمن در جست و جوى پيامبر، تا نزديك غار آمدند؛ به گونهاى كه به گفته ابوبكر «اگر يكى از آنان جلو پايش را مىنگريست، ما را زير پايش مىديد». اين امر، موجب وحشت ابوبكر شد و پيامبر صلى الله عليه و آله به او دلدارى داد.
اين مصاحبت چند روزه در كتابهاى شيعه و سنّى به گونههاى مختلفى تحليل شده است[6]. ابوبكر با ورود به مدينه، بنا به نقلى از محمدبنعمر، بر حبيب بنيساف فرود آمد و[1]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 23
[2]. العقدالفريد، ج 5،ص 92- 93
[3]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 23؛ البدء والتاريخ، ج 4، ص 145
[4]. تاريخ يعقوبى ج 2،ص 39؛ الطبقات، ج 3، ص 129
[5]. مسند احمد، ج 7، ص283
[6]. الغدير، ج 8، ص41- 46
بنابه روايتى ديگر از او، به خانه خارجةبنزيد بنابىزهير وارد شد و با دختر او ازدواج كرد و تا زمان رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله در همان ديار، يعنى سُنح (محلى در يك ميلى مدينه)[1]نزد بنىالحارث بنخزرج زيست.[2]او، همچنين خانهاى در كوچهبقيع، روبه روى خانه عثمان و خانه ديگرى نزديك مسجد برگزيد.[3]همسرش، اسماء بنت عميس در اين خانه زندگى مىكرد.[4]در ماجراى مؤاخات، رسول خدا ميان او و عمر، عقد برادرى بست و بر اساس نقلى، درباره آنان گفت: اين دو سروران كهنسالان بهشت (جز پيامبران و رسولان) هستند.[5]اين سخن، در مآخذ شيعى از حيث سند و دلالت نقد شده و آن را كوششى از طرف بنىاميّه در تقابل با سخن رسولخدا درباره حسن و حسين عليهما السلام كه آن دو را سرور جوانان اهل بهشت خوانده دانستهاند.[6]
حضور ابوبكر، پس از اين، در جنگها گزارش شده[7]امّا در هيچيك از آنها، شگفتىآفرينى و شجاعت خاصّى از او ديده نمىشود. در غزوه بدر، جز مشاوره پيامبر صلى الله عليه و آله با مسلمانان و از جمله او، و نيز ساختن سجدهگاهى براى حضرت نقل ديگرى وجود ندارد. پس از جنگ، او درمشاوره پيامبر صلى الله عليه و آله با تنى چند درباره اسيران، با طرح خويشاوندى آنان با مسلمانان، اخذ فديه و آزادى را پيشنهاد كرد.[8]به نقل واقدى، اسيران مشرك او را به وساطت گرفتند و وى به بخشودن آنان اصرار كرد؛ هر چند عمر بر خلاف او، به كشتن آنان نظر داشت.[9]در اين جنگ، داستانهايى افسانهگونه نيز درباره ابوبكر نقل[1]. معجمالبلدان، ج3، ص 265
[2]. الطبقات، ج 3، ص130؛ السيرة النبويه، ج 2، ص 493
[3]. تاريخ المدينه، ج1، ص 242
[4]. تاريخ يعقوبى ج 2،ص 127
[5]. الطبقات، ج 3، ص130
[6]. الاحتجاج، ج 2، ص478؛ عيون اخبارالرضا عليه السلام، ج 2، ص 442؛ بحارالانوار، ج 50، ص 80- 81
[7]. الطبقات، ج 3، ص131
[8]. همان، ص 46
[9]. المغازى، ج 1، ص107- 110
شده است.[1]اين كه چنين كاركردى در جنگ، وى را در رديف مجاهدان قرار مىدهد يا خير، محل بحث است. بنابراين، نقش وى در بدر، چندان چشمگير و قوى نبوده است.[2]واقدى، او را در جنگ احد، يكى از 14 پاىمرد به شمار مىآورد؛ ولى وقتى 8 نفر (سه تن از مهاجران و 5 تن از انصار) را نام مىبرد كه تا پاى جان بيعت و ايستادگى كردند، نام او در بين نيست.[3]در بعضى منابع، نام او حتّى در ميان گروه نخست نيز ديده نمىشود.[4]از شجاعتاو در اين جنگ فقط همين را گفتهاند كه وقتى فرزندش عبدالرّحمن (از افراد سپاه مشركان) بر اسبى ظاهر شد، در حالىكه تمام صورتش را پوشانده بود و مبارز مىطلبيد، ابوبكر شمشيرش را بر كشيد؛ امّا پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: شمشيرت را در نيام كن.[5]در جنگ مريسيع (بنى المصطلق)، در سال 5 هجرى، او يكى از سوارهها بود كه گفتهاند:
پرچم مهاجران را در دست داشت؛ ولى بعضى، عمّاربن ياسر را پرچمدار مهاجران در آن جنگ دانستهاند.[6]
حضور ابوبكر، در كندن خندق نيز گزارش شده است.[7]
ابوبكر در سال ششم هجرى، با 10 سوار به جست و جوى قريش تا غميم رفت و بىهيچ زد و خوردى بازگشت (سريه بنى لحيان).[8]در واقعه حديبيّه نيز حضور داشت و در مخالفت عمر با پيمان حديبيّه، او را به همراهى با آن پيمان سفارش مىكرد. او از گواهانِ پيمان ياد شده نيز هست.[9]در سال هفتم هجرى، در جنگ خيبر، از فتح قلعه غموص ناتوان ماند؛ هرچند از درآمد خيبر، 100 بار خرما سهم برد.[10]در سال هشتم براى كمك به سپاه عمروعاص، تحت فرماندهى ابوعبيده جراح، به سوى قضاعه حركت كرد[11]و پس از نقض عهد مكّيان، ابوسفيان براى وساطت نزد او آمد؛ امّا وى وساطت آنان را نپذيرفت، و چون پيامبر به قصد تنبيه مكّيان، در تب و تاب بود، ابوبكر چند بار نزد عايشه آمد و در پى كشف عزمِ حضرت، به پرس و جو پرداخت؛ امّا عايشه نيز از آن اطلاعى نداشت.[12]در واقعه فتح مكّه، فقط نقش او در آوردن پدرش، ابوقحافه نزد پيامبر صلى الله عليه و آله (براى مسلمان[1]. همان، ص 57
[2]. بحارالانوار، ج69، ص 141
[3]. المغازى، ج 1، ص240
[4]. شرح نهجالبلاغه،ج 15، ص 17
[5]. المغازى، ج 1، ص257
[6]. همان، ص 405 و 407
[7]. همان، ج 2، ص 448-449
[8]. همان، ص 536
[9]. همان، ص 606 و 612
[10]. همان، ص 694
[11]. همان، ص 770؛تاريخ طبرى، ج 2، ص 147
[12]. المغازى، ج 2، ص793 و 796.
شدن) ذكر شده است.[1]در جنگ حنين، نام او در ميان برجستگان و پاىمردان سپاه اسلام ديده نمىشود.[2]وى در تبوك، پرچمى را به دست داشت؛ ولى طبق روايتى از حذيفةبنيمان، هنگام بازگشت، از او و تنى چند از مسلمانان، عمل ناپسندى گزارش شده است.[3]
پيامبر صلى الله عليه و آله در سال نهم هجرى، ابوبكر را در نخستين حجّ اسلام، به رياست آن گمارد؛[4]ولى پس از نزول سوره برائت ابوبكر را عزل و على عليه السلام را به جاى او نصب كرد و قرائت آيات نخستين سوره برائت را بر مشركان، به على عليه السلام سپرده[5]كه منشأ مجادلههاى كلامى بسيارى شده است.[6]گفتهاند: چون آيات آغازين سوره برائت نازل شد، پيامبر آن را به ابوبكر سپرد و فرمان داد تا به مكّه رفته، در روز قربانى در «منى» بر مردم بخواند. وقتى ابوبكر خارج شد، جبرئيل پيام آورد كه اى محمد! آن را جز مردى از تو، نبايد از طرف تو ادا كند؛ بدين جهت، پيامبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام را به دنبال ابوبكر فرستاد كه در «روحا» به وى رسيد و آيات را از او گرفت. ابوبكر نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و پرسيد: آيا خداوند چيزى درباره من بر تو نازل كرد؟ فرمود: نه، خداوند فرمانم داد تا جز من يا مردى از من آن را ادا نكند.[7]
مسألهاى كه بيش از همه، مجادلههايى را در پى داشته، خوددارى ابوبكر از شركت در سپاه اسامةبنزيد است.[8]پيامبر در واپسين روزهاى زندگىاش، مسلمانان را براى نبرد با روم، فراخواند و پرچمى براى اسامه بست و گفت به محل كشته شدن پدرت (موته در فلسطين) برو و فرمان داد تا همگان در اين لشكر حضور يابند؛[9]امّا با تعلّل و سستى عدّهاى، به بهانه جوان بودن فرمانده[10]و در نهايت بازگشت چند تن از سران، از جمله[1]. المستدرك، ج 3، ص272
[2]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 62
[3]. بحارالانوار، ج21، ص 223
[4]. الطبقات، ج 3، ص132؛ المغازى، ج 3، ص 1077
[5]. مسند احمد، ج 1، ص7؛ السيرة النبويه، ج 4، ص 545؛ حديقةالشيعه، ج 1، ص 133
[6]. التفسيرالكبير، ج15، ص 218؛ التبيان، ج 5، ص 169؛ الارشاد، ص 65
[7]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 76؛ تفسير قمى، ج 1، ص 309؛ روضالجنان، ج 9، ص 170
[8]. المغازى، ج 3، ص1117- 1121
[9]. السيرة النبويه، ج4، ص 606؛ بحارالانوار، ج 30، ص 428- 430
[10]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 113
ابوبكر از اردوگاه جُرْف، اين خواسته پيامبر تحقّق نيافت.[1]چون پيامبر صلى الله عليه و آله متوجّه سرپيچى آنان شد، با تأكيد خواست تا به سپاه پيوسته، اسامه را همراهى كنند؛ امّا اصرار حضرت بىنتيجه ماند.[2]به اعتقاد شيعه، اين نافرمانى، گناهى بزرگ به شمار مىآيد؛[3]چرا كه پيامبر در نهايت، تأخيركنندگان از حضور در سپاه اسامه را لعن كرد.[4]
از فضيلبنعمرو فُقيمى نقل است كه ابوبكر، سه بار امامت نماز جماعت را به عهده گرفت و به گفته عايشه، يك بار آن، با حضور خود حضرت رسول صلى الله عليه و آله بود.[5]عايشه، اين قضيه را به گونههايى باز مىگويد كه شائبه توجيه اعمال انجاميافته بعدى را دارد؛ بهويژه كه مدّعى است، وقتى پيامبر پدرم را براى اقامه نماز جماعتفرمان داد، من به جهت رقّت قلب و رأفت ابوبكر، از حفصه خواستم تا پدرش (عمر) را براى نماز بخواند؛ امّا پيامبر بر نمازِ ابوبكر تأكيد ورزيد.[6]در همين واقعه او ادّعا مىكند: پيامبر، برادرم را فراخواند و از او خواست استخوانِ شانهاى بياورد كه در آن چيزى بنويسد تا مردم در خلافت ابوبكر اختلاف نكنند.[7]از عايشه، سخنانى شگفتانگيزتر از اين نيز ذكر شده است. وقتى از او پرسيدند: اىامالمؤمنين! پيامبر صلى الله عليه و آله چه كسىرا جانشين خود كرد؟ گفت: ابوبكر. پرسيدند:
پس از او چه كسى را؟ گفت: عمر. پرسيدند: و پس از او؟ گفت: ابوعبيده جراح[8]....
ساختگىبودن ايناخبار، با توجّه به ماجراهايى كه پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله در گزينش جانشين پيش آمد، چنان آشكار است كه نيازى به تفصيل بيشتر ندارد. بر اساس[1]. المغازى، ج 3، ص1120؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 113
[2]. بحارالانوار، ج22، ص 468
[3]. الارشاد، ج 1، ص183- 184؛ بحارالانوار، ج 30، ص 427- 428
[4]. بحارالانوار، ج27، ص 323- 324
[5]. الطبقات، ج 3، ص134 (6) (7) 6 و. همان، ص 133-134
[8]. الطبقات، ج 3، ص135
روايات شيعى، ابوبكر فقط يك بار بىاجازه پيامبر و به تشويق عايشه به امامت جماعت ايستاد كه پيامبر با حضور خود در مسجد، در عين مريضى، او را كنار زد و خود به امامت ايستاد.[1]
خلافت ابوبكر
ابوبكر، نخستين خليفه است كه چگونگى انتخاب او در تاريخ يكسان گزارش نشده است. گفتهاند: وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله درگذشت، عدّهاى از انصار در «سقيفه بنىساعده» جمع شدند تا درباره جانشينى رسول خدا گفتوگو كنند. عمر با طرح زنده بودن پيامبر و ادّعاى اينكه او چون موسى غايب شده و 40 روز ديگر برمىگردد،[2]به اتّفاق ابوعبيده جراح وارد سقيفه شده و فضاى مجلس را دگرگون كرد و در اين فاصله، ابوبكر كه گويا در «سُنح» بود، به صحنه آمد. عمر، به خواست و اشاره ابوبكر، با يادآورى آيه«إنّك ميّت و إنّهم ميّتون»(زمر/ 39، 30) و بيان آيه 144 آلعمران/ 3 كه در آن، محمد صلى الله عليه و آله پيامبرى چون ديگر پيامبران و مرگ او امرى طبيعى شناسانده شده، دست از ادّعاى خود برداشت.[3]
ابوبكر در برابر مطالبات انصار كه مىگفتند: از ما اميرى و از شما اميرى، گفت: اميران از ما و وزيران از شما، و با ذكر خطبهاى، مردم را از تفرقه بازداشت و گفت: پيامبر از ما است و ما به مقام او سزاوارتريم[4]و نيز با استناد به سخنى از پيامبر (الائمة من قريش)[5]كه بىترديد مصداق مشخّص آن اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام هستند.[6]از انصار خواست تا با يكى از دو تن، يعنى ابوعبيده يا عمر بيعت كنند. در اين هنگام، عمر، ابوبكر را براى امر خلافت، سزاوارتر دانست و خود را از اين مسؤوليّت كنار كشيد؛ چرا كه ابوبكر در اسلام با سابقهتر و ثانى اثنين در غار بود؛ سپس برخاست تا با او بيعت كند.[7]مشابه چنين گفتهاى[1]. شرح نهجالبلاغه،ج 10، ص 340
[2]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 114
[3]. همان؛ تاريخ طبرى،ج 2، ص 232- 233
[4]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 123
[5]. تاريخ الخميس، ج2، ص 199- 200؛ المجموع، ج 1، ص 7؛ مغنى المحتاج، ج 4، ص 130
[6]. نهج البلاغه، خطبه144
[7]. الامامة والسياسه،ج 1، ص 26