بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 340

شده است.[1]اين كه چنين كاركردى در جنگ، وى را در رديف مجاهدان قرار مى‌دهد يا خير، محل بحث است. بنابراين، نقش وى در بدر، چندان چشم‌گير و قوى نبوده است.[2]واقدى، او را در جنگ احد، يكى از 14 پاى‌مرد به شمار مى‌آورد؛ ولى وقتى 8 نفر (سه تن از مهاجران و 5 تن از انصار) را نام مى‌برد كه تا پاى جان بيعت و ايستادگى كردند، نام او در بين نيست.[3]در بعضى منابع، نام او حتّى در ميان گروه نخست نيز ديده نمى‌شود.[4]از شجاعت‌او در اين جنگ فقط همين را گفته‌اند كه وقتى فرزندش عبدالرّحمن (از افراد سپاه مشركان) بر اسبى ظاهر شد، در حالى‌كه تمام صورتش را پوشانده بود و مبارز مى‌طلبيد، ابوبكر شمشيرش را بر كشيد؛ امّا پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: شمشيرت را در نيام كن.[5]در جنگ مريسيع (بنى المصطلق)، در سال 5 هجرى، او يكى از سواره‌ها بود كه گفته‌اند:
پرچم مهاجران را در دست داشت؛ ولى بعضى، عمّاربن ياسر را پرچم‌دار مهاجران در آن جنگ دانسته‌اند.[6]
حضور ابوبكر، در كندن خندق نيز گزارش شده است.[7]
ابوبكر در سال ششم هجرى، با 10 سوار به جست و جوى قريش تا غميم رفت و بى‌هيچ زد و خوردى بازگشت (سريه بنى لحيان).[8]در واقعه حديبيّه نيز حضور داشت و در مخالفت عمر با پيمان حديبيّه، او را به همراهى با آن پيمان سفارش مى‌كرد. او از گواهانِ پيمان ياد شده نيز هست.[9]در سال هفتم هجرى، در جنگ خيبر، از فتح قلعه غموص ناتوان ماند؛ هرچند از درآمد خيبر، 100 بار خرما سهم برد.[10]در سال هشتم براى كمك به سپاه عمروعاص، تحت فرماندهى ابوعبيده جراح، به سوى قضاعه حركت كرد[11]و پس از نقض عهد مكّيان، ابوسفيان براى وساطت نزد او آمد؛ امّا وى وساطت آنان را نپذيرفت، و چون پيامبر به قصد تنبيه مكّيان، در تب و تاب بود، ابوبكر چند بار نزد عايشه آمد و در پى كشف عزمِ حضرت، به پرس و جو پرداخت؛ امّا عايشه نيز از آن اطلاعى نداشت.[12]در واقعه فتح مكّه، فقط نقش او در آوردن پدرش، ابوقحافه نزد پيامبر صلى الله عليه و آله (براى مسلمان‌[1]. همان، ص 57
[2]. بحارالانوار، ج69، ص 141
[3]. المغازى، ج 1، ص240
[4]. شرح نهج‌البلاغه،ج 15، ص 17
[5]. المغازى، ج 1، ص257
[6]. همان، ص 405 و 407
[7]. همان، ج 2، ص 448-449
[8]. همان، ص 536
[9]. همان، ص 606 و 612
[10]. همان، ص 694
[11]. همان، ص 770؛تاريخ طبرى، ج 2، ص 147
[12]. المغازى، ج 2، ص793 و 796.


صفحه 341

شدن) ذكر شده است.[1]در جنگ حنين، نام او در ميان برجستگان و پاى‌مردان سپاه اسلام ديده نمى‌شود.[2]وى در تبوك، پرچمى را به دست داشت؛ ولى طبق روايتى از حذيفةبن‌يمان، هنگام بازگشت، از او و تنى چند از مسلمانان، عمل ناپسندى گزارش شده است.[3]
پيامبر صلى الله عليه و آله در سال نهم هجرى، ابوبكر را در نخستين حجّ اسلام، به رياست آن گمارد؛[4]ولى پس از نزول سوره برائت ابوبكر را عزل و على عليه السلام را به جاى او نصب كرد و قرائت آيات نخستين سوره برائت را بر مشركان، به على عليه السلام سپرده‌[5]كه منشأ مجادله‌هاى كلامى بسيارى شده است.[6]گفته‌اند: چون آيات آغازين سوره برائت نازل شد، پيامبر آن را به ابوبكر سپرد و فرمان داد تا به مكّه رفته، در روز قربانى در «منى» بر مردم بخواند. وقتى ابوبكر خارج شد، جبرئيل پيام آورد كه اى محمد! آن را جز مردى از تو، نبايد از طرف تو ادا كند؛ بدين جهت، پيامبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام را به دنبال ابوبكر فرستاد كه در «روحا» به وى رسيد و آيات را از او گرفت. ابوبكر نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و پرسيد: آيا خداوند چيزى درباره من بر تو نازل كرد؟ فرمود: نه، خداوند فرمانم داد تا جز من يا مردى از من آن را ادا نكند.[7]
مسأله‌اى كه بيش از همه، مجادله‌هايى را در پى داشته، خوددارى ابوبكر از شركت در سپاه اسامةبن‌زيد است.[8]پيامبر در واپسين روزهاى زندگى‌اش، مسلمانان را براى نبرد با روم، فراخواند و پرچمى براى اسامه بست و گفت به محل كشته شدن پدرت (موته در فلسطين) برو و فرمان داد تا همگان در اين لشكر حضور يابند؛[9]امّا با تعلّل و سستى عدّه‌اى، به بهانه جوان بودن فرمانده‌[10]و در نهايت بازگشت چند تن از سران، از جمله‌[1]. المستدرك، ج 3، ص272
[2]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 62
[3]. بحارالانوار، ج21، ص 223
[4]. الطبقات، ج 3، ص132؛ المغازى، ج 3، ص 1077
[5]. مسند احمد، ج 1، ص7؛ السيرة النبويه، ج 4، ص 545؛ حديقةالشيعه، ج 1، ص 133
[6]. التفسيرالكبير، ج15، ص 218؛ التبيان، ج 5، ص 169؛ الارشاد، ص 65
[7]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 76؛ تفسير قمى، ج 1، ص 309؛ روض‌الجنان، ج 9، ص 170
[8]. المغازى، ج 3، ص1117- 1121
[9]. السيرة النبويه، ج4، ص 606؛ بحارالانوار، ج 30، ص 428- 430
[10]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 113


صفحه 342

ابوبكر از اردوگاه جُرْف، اين خواسته پيامبر تحقّق نيافت.[1]چون پيامبر صلى الله عليه و آله متوجّه سرپيچى آنان شد، با تأكيد خواست تا به سپاه پيوسته، اسامه را همراهى كنند؛ امّا اصرار حضرت بى‌نتيجه ماند.[2]به اعتقاد شيعه، اين نافرمانى، گناهى بزرگ به شمار مى‌آيد؛[3]چرا كه پيامبر در نهايت، تأخيركنندگان از حضور در سپاه اسامه را لعن كرد.[4]
از فضيل‌بن‌عمرو فُقيمى نقل است كه ابوبكر، سه بار امامت نماز جماعت را به عهده گرفت و به گفته عايشه، يك بار آن، با حضور خود حضرت رسول صلى الله عليه و آله بود.[5]عايشه، اين قضيه را به گونه‌هايى باز مى‌گويد كه شائبه توجيه اعمال انجام‌يافته بعدى را دارد؛ به‌ويژه كه مدّعى است، وقتى پيامبر پدرم را براى اقامه نماز جماعت‌فرمان داد، من به جهت رقّت قلب و رأفت ابوبكر، از حفصه خواستم تا پدرش (عمر) را براى نماز بخواند؛ امّا پيامبر بر نمازِ ابوبكر تأكيد ورزيد.[6]در همين واقعه او ادّعا مى‌كند: پيامبر، برادرم را فراخواند و از او خواست استخوانِ شانه‌اى بياورد كه در آن چيزى بنويسد تا مردم در خلافت ابوبكر اختلاف نكنند.[7]از عايشه، سخنانى شگفت‌انگيزتر از اين نيز ذكر شده است. وقتى از او پرسيدند: اى‌ام‌المؤمنين! پيامبر صلى الله عليه و آله چه كسى‌را جانشين خود كرد؟ گفت: ابوبكر. پرسيدند:
پس از او چه كسى را؟ گفت: عمر. پرسيدند: و پس از او؟ گفت: ابوعبيده جراح‌[8]....
ساختگى‌بودن اين‌اخبار، با توجّه به ماجراهايى كه پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله در گزينش جانشين پيش آمد، چنان آشكار است كه نيازى به تفصيل بيش‌تر ندارد. بر اساس‌[1]. المغازى، ج 3، ص1120؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 113
[2]. بحارالانوار، ج22، ص 468
[3]. الارشاد، ج 1، ص183- 184؛ بحارالانوار، ج 30، ص 427- 428
[4]. بحارالانوار، ج27، ص 323- 324
[5]. الطبقات، ج 3، ص134 (6) (7) 6 و. همان، ص 133-134
[8]. الطبقات، ج 3، ص135


صفحه 343

روايات شيعى، ابوبكر فقط يك بار بى‌اجازه پيامبر و به تشويق عايشه به امامت جماعت ايستاد كه پيامبر با حضور خود در مسجد، در عين مريضى، او را كنار زد و خود به امامت ايستاد.[1]
خلافت ابوبكر
ابوبكر، نخستين خليفه است كه چگونگى انتخاب او در تاريخ يك‌سان گزارش نشده است. گفته‌اند: وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله درگذشت، عدّه‌اى از انصار در «سقيفه بنى‌ساعده» جمع شدند تا درباره جانشينى رسول خدا گفت‌وگو كنند. عمر با طرح زنده بودن پيامبر و ادّعاى اين‌كه او چون موسى غايب شده و 40 روز ديگر برمى‌گردد،[2]به اتّفاق ابوعبيده جراح وارد سقيفه شده و فضاى مجلس را دگرگون كرد و در اين فاصله، ابوبكر كه گويا در «سُنح» بود، به صحنه آمد. عمر، به خواست و اشاره ابوبكر، با يادآورى آيه‌«إنّك ميّت و إنّهم ميّتون»(زمر/ 39، 30) و بيان آيه 144 آل‌عمران/ 3 كه در آن، محمد صلى الله عليه و آله پيامبرى چون ديگر پيامبران و مرگ او امرى طبيعى شناسانده شده، دست از ادّعاى خود برداشت.[3]
ابوبكر در برابر مطالبات انصار كه مى‌گفتند: از ما اميرى و از شما اميرى، گفت: اميران از ما و وزيران از شما، و با ذكر خطبه‌اى، مردم را از تفرقه بازداشت و گفت: پيامبر از ما است و ما به مقام او سزاوارتريم‌[4]و نيز با استناد به سخنى از پيامبر (الائمة من قريش)[5]كه بى‌ترديد مصداق مشخّص آن اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام هستند.[6]از انصار خواست تا با يكى از دو تن، يعنى ابوعبيده يا عمر بيعت كنند. در اين هنگام، عمر، ابوبكر را براى امر خلافت، سزاوارتر دانست و خود را از اين مسؤوليّت كنار كشيد؛ چرا كه ابوبكر در اسلام با سابقه‌تر و ثانى اثنين در غار بود؛ سپس برخاست تا با او بيعت كند.[7]مشابه چنين گفته‌اى‌[1]. شرح نهج‌البلاغه،ج 10، ص 340
[2]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 114
[3]. همان؛ تاريخ طبرى،ج 2، ص 232- 233
[4]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 123
[5]. تاريخ الخميس، ج2، ص 199- 200؛ المجموع، ج 1، ص 7؛ مغنى المحتاج، ج 4، ص 130
[6]. نهج البلاغه، خطبه144
[7]. الامامة والسياسه،ج 1، ص 26


صفحه 344

از ابوعبيده نيز ذكر شده است.[1]عبدالرّحمن بن‌عوف نيز به پيروى از آن دو در خطاب به انصار، از فضلِ على عليه السلام، ابوبكر و عمر سخن گفت. پس از آن منذربن‌ارقم گفت: ما فضل كسانى را كه بر شمردى انكار نمى‌كنيم. به‌راستى در ميان آنان كسى است كه اگر براى اين امر پيش آيد، كسى با او نزاع نمى‌كند. يعقوبى، مرادِ منذر را على‌ابن‌ابى طالب عليه السلام مى‌داند.[2]
داستان خلافت به اين گونه نيز آمده است كه چون پيامبر درگذشت، عمر نزد ابوعبيده آمد و به ادّعاى اين كه او امين امّت است، خواست تا با وى بيعت كند؛ امّا ابوعبيده گفت: از زمانى كه اسلام آورده‌اى، تا كنون تو را اين گونه درمانده نديده بودم. آيا با من بيعت مى‌كنى، در حالى كه دوم دو تن، صدّيق، در ميان شما است؟[3]چند و چون در جزئيات آن‌چه ذكر شد، در اين مجال نمى‌گنجد؛ امّا همين مقدار روشن است كه اين سخن‌ها، لزوماً ادّعاى كسانى را نقض مى‌كند كه خلافت ابوبكر را به انتخاب پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت مى‌دهند.
در چگونگى ورود ابوبكر به سقيفه، زمان آن، و گفت و گوى او با انصار اختلاف است.[4]آن‌چه ابوبكر براى برجاى نشاندن انصار، از پيامبر بدان استناد كرد، به اين معنا نبود و سرعت عمل و تعجيل وى در اخذ مقام خلافت، با اين‌كه مى‌دانست على عليه السلام از او شايسته‌تر است،[5]امرى ناباورانه بود تا آن جا كه وقتى «براءبن‌عازب» خبر انتخاب خليفه را به ميان بنى‌هاشم آورد، گفتند: ما به محمد سزاوارتريم؛ آنان چنين نمى‌كنند.[6]همه اين‌ها مقوله‌هايى بحث‌انگيز است؛ به ويژه كه عمر اين انتخاب و بيعت را فلته‌اى (حادثه) دانست كه خداوند مردم را از شرّ آن نگه داشت و دستور داد از اين پس هركس اين گونه عمل كند، او را بكشند.[7]
به هر روى، ابوبكر در سقيفه بنى‌ساعده، بر اساس طرحى به خلافت رسيد.[8]برخى از انصار نيز مثل بشيربن‌سعد خزرجى براى جلوگيرى از رياست سعدبن‌عباده، با او بيعت كردند.[9]فرداى آن روز، ابوبكر در مسجد بر منبر نشست. ابتدا عمر سخن گفت و از مردم‌خواست تا با او بيعت كنند؛ سپس ابوبكر، پس از حمد و ثناى خدا گفت: اى مردم![1]. الطبقات، ج 3، ص135
[2]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 123
[3]. الطبقات، ج 3، ص135
[4]. تاريخ طبرى، ج 2،ص 232- 233؛ تاريخ ابن خياط، ص 63
[5]. نهج‌البلاغه، خطبه3؛ بحارالانوار، ج 28، ص 185
[6]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 124
[7]. همان، ص 158؛تاريخ طبرى، ج 2، ص 235
[8]. الكافى، ج 8، ص180؛ تاريخ عرب، ص 123
[9]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 124


صفحه 345

من بر شما ولايت يافته‌ام؛ ولى بهترين شما نيستم؛ پس اگر درست بودم، كمكم كنيد و اگر كجى كردم، راستم كنيد.[1]اين سخن را كه اهل سنّت بر فروتنى وى حمل كرده‌اند، از سوى شيعه اقرارى به عدم صلاحيّت تلقّى شده كه باخطبه على عليه السلام نيز تأييد مى‌شود:
«به خدا سوگند! او (ابوبكر) رداى خلافت را بر تن كرد؛ در حالى‌كه خوب مى‌دانست من در گردش حكومت اسلامى، چون محور سنگ آسيايم. چشمه‌هاى علم و فضيلت‌] از دامن كوهسار وجودم جارى است و مرغان دور پرواز انديشه‌ها] به افكار بلند من راه نتوانند يافت».[2]
پس از بيعتِ عدّه‌اى، شمارى از اصحاب رسول خدا، تن به خلافت ابوبكر نداده،[3]حتّى برخى از آنان درصدد بودند تا او را از منبر به زيركشند.[4]برپايه نقلى، هيچ‌يك از بنى‌هاشم، تا زمانى‌كه فاطمه عليها السلام زنده بود، با او بيعت نكردند.[5]در رأس همه اينان، على عليه السلام قرار داشت كه بى‌ترديد صلاحيتش براى احراز خلافت بر همه آشكار بود و پيامبر صلى الله عليه و آله نيز بارها آن را بيان فرموده بود.[6]اين خوددارى از بيعت، خشم ابوبكر را برانگيخت و عمر را تا حدّ جنگ با آنان فرمان داد[7]و چون عمر با فاطمه و گروهى از صحابه كه در خانه او جمع شده بودند، مواجه شد، فرمان جمع هيزم داد و او را به آتش زدن خانه تهديد كرد، مگر آن‌كه در آن‌چه امّت وارد شده‌اند، داخل شوند.[8]
آورده‌اند كه عمر و همراهانش، درِ خانه فاطمه را كه از پوسته درخت خرما بود، شكسته وارد خانه شدند و گريبان على را گرفته، از خانه خارج كردند. فاطمه عليها السلام پيراهن پيامبر صلى الله عليه و آله را بر سر نهاد. دست دو فرزندش را گرفت و نزد ابوبكر آمد و گفت: اى ابوبكر! بين من و تو چه پيش آمده؟ آيا بر آنى كه فرزندانم را يتيم و مرا بيوه كنى؟ به خدا سوگند! اگر دست از او بر نداريد، گيسوانم را پريشان و گريبانم را پاره مى‌كنم و بر سر قبر پدرم‌[1]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 127؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 237- 238
[2]. نهج‌البلاغه، خطبه3
[3]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 124
[4]. الاحتجاج، ج 1، ص186 (5) (6) 5 و. مروج الذهب، ج2، ص 329
[7]. همان، ص 126
[8]. العقدالفريد، ج 4،ص 242؛ الامامة و السياسه، ص 30


صفحه 346

مى‌روم و به درگاه خدا فرياد مى‌زنم.[1]
در پاره‌اى از اخبار، از طرح كشتن على عليه السلام نيز سخن به ميان آمده كه البتّه عملى نشد.[2]اين رفتار خشونت‌آميز با اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله ديگران را برجاى نشاند. اين‌كه آيا على نيز بعدها بيعت كرد، به‌درستى روشن نيست. برخى، بيعت آن حضرت را پس از شش ماه و برخى ديگر بعد از چهل روز ذكر كرده‌اند.[3]گفته شده: عذر حضرت‌در خوددارى از بيعت، آن بود كه سوگند ياد كرده بود تا زمانى كه قرآن را جمع نكرده، جز براى نماز از خانه خارج نشود؛[4]امّا اين واقعيّت ندارد. براساس ديگر خبرها، حضرت على عليه السلام به كراهت و اجبار، دست بيعت داد؛[5]گرچه خبرى مبنى بر عدم بيعت حضرت تا آخر نيز آمده است؛[6]چرا كه فقط خود را شايسته خلافت مى‌دانست و براى ديگرى مشروعيّتى قائل‌نبود.[7]
ابوبكر، در ابتداى خلافت، با سه گروه از معترضان روبه‌رو شد. «متنبيّان» از يك سو، «اهل ردّه» از سوى ديگر، و مخالفان خلافت، از سومين سو،[8]براى او مشكل آفريدند.
دسته اخير، چندان به مقاومت خود ادامه ندادند يا دست‌كم از ابراز آن دست برداشتند؛ امّا دو گروه ديگر، به‌ويژه اهل ردّه كه براى عمل خويش توجيهى دينى نيز شايد داشتند، سخت سركوب شدند. نامه تند و آتشين ابوبكر به آنان مبنى بر آن كه هركس دعوت‌الهى را بپذيرد و تأييد كند و از عمل خود بازگشته، به عمل نيكو روى آورد، از او پذيرفته و كمك خواهد شد و هر كس نپذيرد، فرستاده دستور دارد با او بجنگد و بر هر كس دست يافت، به بدترين شكل بكُشد و او را بسوزاند و زنان و كودكانش را به اسيرى بگيرد، در تاريخ ثبت است.[9]شدّت خشم بر اهل ردّه تا بدان‌جا بود كه ابوبكر به خالد و ديگر اميرانش فرمان داد[1]. تفسير عياشى، ج 2،ص 67؛ الاختصاص، ص 185- 186
[2]. الاحتجاج، ج 1، ص230- 231
[3]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 126
[4]. شواهد التنزيل، ج1، ص 36
[5]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 126
[6]. بحارالانوار، ج28، ص 185
[7]. الاحتجاج، ج 1، ص182؛ الامامة والسياسه، ص 28
[8]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 124، 128- 129
[9]. تاريخ طبرى، ج 2،ص 258


صفحه 347

آنان را غارت كرده، بكشند و آتش بزنند.[1]اين امر خليفه اجرا شد و خالد، مردان بنى‌سليم را درون اصطبل‌هايى آتش زد. اين عمل مورد اعتراض برخى، حتّى عمر واقع شد و به ابوبكر گفت: چرا مردى را وا مى‌نهى تا انسان‌ها را به عذاب الهى (عذاب مخصوص خداوند) عذاب كند؟ امّا ابوبكر با اين توجيه كه شمشير بركشيده از سوى خدا بر ضدّ دشمن خويش را غلاف نمى‌كنم تا خود غلاف كند، هم‌چنان دست او را باز گذاشت و حتّى به او فرمان داد تا به جنگ متنبّيان نيز برود.[2]اعتراض عمر، چندان غير واقعى نبود؛ چرا كه خالد به فرمان خليفه، آن گونه تجرّى كرد كه مالك بن‌نويره يربوعى مسلمان‌[3]را به بهانه ارتداد كشت و همان شب با همسرش همبستر شد و چون عمر اصرار كرد تا او را به جرم قتل و زنا حد زند؛ ابوبكر با بيان اين‌كه خالد، تأويل و خطا كرده است، وى را بخشود.[4]برخى از همراهيان خالد نيز عمل او را سخت ناشايست يافته، عهد كردند كه هرگز در سپاهى به فرماندهى او حاضر نشوند.[5]
سوزاندن انسان‌ها در آتش كه خشن‌ترين شكل عذاب است، به وسيله خود ابوبكر نيز صورت گرفت؛ وقتى اياس‌بن‌فجائه سلمى، ابوبكر را فريفت و به بهانه نبرد با اهل ردّه از او اسلحه گرفت، امّا برخلاف آن‌چه گفت، به راه‌زنى پرداخت، ابوبكر طريفةبن‌حاجره را فرمان داد تا ابن‌فجائه را دستگير كند. چون تسليم شد، ابوبكر او را به بقيع برده، به آتش كشيد. او مردى از بنى‌اسد به نام شجاع بن‌ورقاء را نيز به همين‌سان كشت.[6]اين عمل خشونت بار، آن‌چه را درباره رقّت قلب‌[7]و رأفت‌[8]او آورده‌اند، به شدّت‌[1]. تاريخ ابن خياط، ص67
[2]. همان؛ الرياضالنضره، ج 1، ص 100
[3]. بحارالانوار، ج30، ص 343
[4]. البداية والنهاية،ج 6، ص 242؛ تاريخ الخميس، ج 2، ص 323؛ تاريخ ابن خياط، ص 68
[5]. بحارالانوار، ج30، ص 485
[6]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 134
[7]. السيرة النبويه، ج1، ص 373
[8]. انساب الاشراف، ج10، ص 4143