بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 354

ويژه در رساله شرح‌المنام كه به همين منظور تأليف شده، فضايل برداشت شده از آيه غار را نقد كرده و اجتماع ابوبكر را با پيامبر، فقط به معناى همراهى در شمارش و حضور در آن مكان دانسته، تعبير «مصاحبت» را كه در قرآن به معناى مطلق همراهى به كار رفته است:
«و مَا صاحِبُكُم بِمَجنون»(تكوير/ 81، 22) دليلى بر فضيلت وى نمى‌شمرد؛ به ويژه كه در معناى لغوى و كار بردهاى گوناگون آن نيز بار ارزشى خاصّى مشاهده نمى‌شود.
تعبير«إِنّ اللّهَ مَعنا»نيز به معناى حقّانيّت پيامبر و دين اسلام است و در مقام بيان فضيلتى براى اشخاص نيست.[1]شيخ مفيد در پايان مى‌گويد: در هر حال، مجرّد مصاحبت با پيامبران، فضيلتى براى اشخاص به شمار نرفته، موجب مصونيت آنان از خطا نيست؛[2]افزون بر اين كه درباره چگونگى همراهى ابوبكر با پيامبر در منابع تاريخى و روايى، نقل‌هاى ديگرى نيز وجود دارد. در بسيارى از روايات و گزارش‌ها اشاره شده كه او خود از پيامبر تقاضاى همراهى كرده بود[3]يا در جست‌وجوى پيامبر به خانه‌شان آمد كه على عليه السلام را در بستر حضرت ديد و از او مسير حركت پيامبر را جويا شد[4]يا خود به جست‌وجوى پيامبر صلى الله عليه و آله رفته، در ميان راه به طور اتّفاقى به هم رسيدند.[5]
درباره نزول آرامش نيز گفته شده: سياق ضماير مفرد مذكر در آيه كه همگى به پيامبر باز مى‌گردند:«إِلَّا تَنصروهُ فَقد نَصرهُ‌اللّهُ إِذ أَخرجَهُ»(توبه/ 9، 40) و تعبير«أَنزلَ اللّهُ سَكينتَهُ عَلى رَسولِهِ»(فتح/ 48، 26) در آيات ديگر، مؤيّد اين نظريّه است كه خداوند، از نزول سكينه بر پيامبر خبر مى‌دهد نه ابوبكر؛[6]از اين رو عالمان شيعه اين آيه را دليلى بر منقصت ابوبكر شمرده‌اند؛ زيرا در آيات ديگر در كنار نام پيامبر از مؤمنان نيز ياد شده:
«أَنزلَ اللّهُ سَكينتَهُ عَلى رَسولهِ و عَلى المُؤمِنين»(توبه 9/ 26) امّا در اين آيه، سكينه فقط بر پيامبر فرود آمده است.[7]رشيد رضا بر واژه مصاحبت تكيه كرده و انكار فضيلت بودن‌[1]. رساله شرح المنام،ص 25- 30
[2]. الافصاح، ص 40- 41و 188- 189
[3]. تاريخ طبرى، ج 1،ص 568
[4]. همان، ص 567- 568؛البداية والنهايه، ج 3، ص 141
[5]. الدرالمنثور، ج 4،ص 196
[6]. التبيان، ج 5، ص221- 222؛ الميزان، ج 9، ص 281
[7]. الميزان، ج 9، ص281


صفحه 355

آن را مستلزم انكار فضايل همه صحابه شمرده است؛[1]البتّه در پاسخ اين اشكال گفته شده كه مصاحبت در قرآن، به معناى لغوى به كار رفته كه بر هرگونه مصاحبتى اطلاق مى‌شود و اين غير از صحابه اصطلاحى است.[2]فخر رازى تعبير«لَاتَحزَن»را به مفهوم «لاتحزن مطلقاً» شمرده، مى‌گويد: مقتضى نهى، دوام و تكرار است و وى هنگام مرگ و پيش و پس از آن، محزون نخواهد شد[3]كه اين معنا نيز با برخى گزارش‌هاى تاريخى كه ابوبكر هنگام مرگ، افسوس و اندوه‌هايى را اظهار داشته، ناسازگار است.[4]
تقارن اين واقعه با خوابيدن امام على عليه السلام در بستر پيامبر براى حفظ جان ايشان و وكالت از پيامبر براى اداى ديون و امانت و به همراه آوردن خانواده پيامبر، بر مجادله‌هاى كلامى شيعه و سنّى افزوده است. مجاهد نقل مى‌كند كه روزى عايشه به جاى‌گاه پدرش نزد پيامبر در واقعه غار فخر ورزيد كه يكى از فقيهان تابعان به نام عبداللّه بن‌شداد بن‌هاد در پاسخش گفت: چرا از على ياد نمى‌كنى كه به‌رغم آگاهى از احتمال‌قتل و آزار، با جان و دل در بستر پيامبر آرميد؟[5]هشام‌بن‌حكم در حضور هارون‌الرشيد در پاسخ به كسى كه ابوبكر را به استناد آيه غار، از على برتر دانست، او را به دليل اندوه در محضر پيامبر كه مورد نهى حضرت قرار گرفت:«لَاتَحزَن»و عدم تعلّق آرامش الهى به او كه در آيات ديگر، بر پيامبر و مؤمنان در كنار يك‌ديگر نازل شده و در اين آيه فقط به پيامبر اختصاص يافته، مورد انتقاد قرار داد.[6]از مأمون نيز مباحثه‌اى با يكى از عالمان اهل سنّت نقل شده كه در آن با مقايسه مصاحبت در غار با ليلة المبيت، اندوه ابوبكر را خلاف رضايت خدا و[1]. المنار، ج 10، ص453- 454
[2]. الميزان، ج 9، ص259؛ نمونه، ج 7، ص 421
[3]. التفسير الكبير، ج8، ص 65
[4]. تاريخ طبرى، ج 2،ص 353؛ الامامة والسياسه، ج 1، ص 36
[5]. الامالى، ص 447؛موسوعة الامام على عليه السلام، ج 1، ص 171- 172؛ المناقب، ج 2، ص 57
[6]. الاختصاص، ص 96-97


صفحه 356

پيامبر شمرده و وى را به دليل عدم برخوردارى از لطف الهى در آيه مزبور، در مقابل آيه 26 توبه/ 9 نكوهيده است.[1]اين ادّعاى هشام و مأمون، با گزارش‌هاى تاريخى نيز سازگار است كه ابوبكر از احتمال دست‌يابى كافران به آن‌هاترس و دلهره داشت؛[2]گرچه برخى بدون ذكر سند و دليل، حزن ابوبكر را بر جان پيامبر دانسته‌اند.[3]از جاحظ نيز برترى مصاحبت ابوبكر در غار بر خوابيدن على در بستر پيامبر نقل شده و وجوه گوناگونى نيز براى آن شمرده است كه يكى از دانش‌مندان اهل سنّت به نام ابوجعفر اسكافى در مقام پاسخ به وى نه تنها عمل على عليه السلام را غير قابل مقايسه با فضايل ديگر اصحاب دانسته، بلكه از آيه غار، فضيلت روشنى را براى ابوبكر برداشت نكرده است.[4]
به جز آيه 40 توبه/ 9 كه به اتّفاق فريقين مربوط به ابوبكر است، در برخى منابع اهل سنّت، آيات ديگرى بر اساس رواياتى درباره ابوبكر دانسته شده كه بيش‌تر آن‌ها در مقام ستايش ابوبكر بوده، مورد تأييد شيعه نيست.
1.«ولَا تَجعلوا اللّهَ عُرضةً لِأَيمنِكُم». (بقره/ 2، 224) بر اساس اين آيه، خداوند، مؤمنان را از سوگند بر نيكى نكردن و آشتى ندادن ميان مردم نهى كرده است. براساس يكى از شأن نزول‌هاى آيه، ابوبكر سوگند ياد كرده كه از اين پس به يكى از بستگان مادرى‌اش به نام مسطح‌بن اثاثه كه به صورت يتيم از او نگه‌دارى مى‌كرد، به دليل شركت در قضيّه افك انفاق نكند و به نقل ديگرى قسم خورد با پسرش عبدالرّحمن رفت و آمد نداشته باشد[5]يا از غذاى وى، نخورد؛[6]آن‌گاه آيه نازل شد و ابوبكر را از عمل به اين سوگند برحذر داشت.
2.«و شاوِرهُم فِى‌الأَمر». (آل‌عمران/ 3، 159) اين آيه درباره مشورت پيامبر با اصحاب در غزوه احد نازل شده است؛[7]بنابراين، ضمير «هم» به عموم اصحاب پيامبر[1]. العقد الفريد، ج5، ص 95-/ 96
[2]. جامع‌البيان، مج6، ج 10، ص 175
[3]. تفسير قرطبى، ج 8،ص 94
[4]. شرح نهج‌البلاغه،ج 13، ص 180- 184
[5]. العجاب، ج 1، ص576؛ المحرر الوجيز، ج 2، ص 185
[6]. المحرز الوجيز، ج2، ص 185
[7]. جامع‌البيان؛ مج3، ج 4، ص 203؛ تفسير ابن‌ابى‌حاتم، ج 3، ص 802؛ الدرالمنثور؛ ج 2، ص 359


صفحه 357

باز مى‌گردد. براساس روايت كلبى از ابن‌عبّاس، اين آيه درباره ابوبكر و عمر نازل شده است.[1]به نظر فخررازى از آن‌جا كه مخاطبان «شاورهم» همان مخاطبان‌«فَاعْفُ‌ عَنهُم واستَغفِرلَهُم»هستند، و در اين صورت ابوبكر و عمر نيز جزو فراريان از احد شناخته خواهند شد؛ روايت مذكور غير قابل‌پذيرش است.[2]
3.«لَقد سَمعَ اللّهُ قولَ الَّذينَ قالوا إِنَّ اللّهَ فَقيرٌ و نَحنُ اغنِياءُ». (آل‌عمران/ 3، 181) طىّ اين آيه، خداوند يهود را به دليل فقير خواندن خدا و قتل انبيا سرزنش مى‌كند و در آيه 186 به مسلمانان يادآور مى‌شود كه شما از سخنان يهود رنج‌هاى فراوان را متحمّل خواهيد شد. بنابه روايتى، ابوبكر فنحاص يهودى را به اسلام دعوت كرد و از وى خواست تا مالش را در راه خدا انفاق كند. فنحاص گفت: خداوندى كه از بندگانش قرض بگيرد، به ناچار فقير است. ابوبكر ناراحت شد و او را مضروب ساخت و چون فنحاص، نزد پيامبر شكايت برد، سخنان خود را انكار كرد؛ آن‌گاه آيه 181 آل‌عمران/ 3 از دروغ فنحاص پرده برداشت و گفته ابوبكر را تأييد كرد.[3]در روايتى ديگر، ابوبكر با شنيدن سخنان فنحاص، خويشتن‌دارى كرد و رنج سخنان فنحاص را متحمّل شد؛ آن‌گاه آيه 186 فرود آمد.[4]فخر رازى افزون بر تعارض اين نقل‌ها مى‌گويد: از آن‌جا كه سياق آيه جمع است، به طور قطع در شأن عدّه‌اى نازل شده است.[5]رشيد رضا نيز ارتباط آيه 186 را با فنحاص بى‌مناسبت دانسته است.[6]بنابر ديگر روايات، آيه 181 در شأن يهوديان فرود آمده كه با شنيدنِ‌«مَن ذا الَّذِى يُقرضُ اللّهَ قَرضاً حَسناً ...»(بقره/ 2، 245) گفتند:
خداوند فقير است.[7]
4.«يأَيُها الَّذينَ ءَامنوا لاتُحرِّموا طَيّبتِ ما أَحلَّ اللّهُ لكُم».(مائده/ 5، 87) بنا به‌[1]. الدرالمنثور، ج 2،ص 359، روح‌المعانى، مج 3، ج 4، ص 167
[2]. التفسير الكبير، ج9، ص 67
[3]. اسباب النزول، ص113؛ جامع‌البيان، مج 3، ج 4، ص 258
[4]. جامع‌البيان، مج3، ج 4، ص 266؛ التفسير الكبير، ج 9، ص 128
[5]. التفسير الكبير، ج9، ص 118
[6]. المنار، ج 4، ص262
[7]. اسباب النزول، ص113؛ جامع‌البيان، مج 3، ج 4، ص 260


صفحه 358

روايتى، هنگامى كه پيامبر درباره معاد و لزوم بندگى و اطاعت از خدا، سخن گفت، گروهى از جمله ابوبكر تصميم گرفتند برخود سخت گرفته، به روزه‌دارى روزها يا به احياى شب‌ها بپردازند يا از زنان كناره بگيرند[1]كه پيامبر آنان را از اين اقدام منع كرد؛ سپس آيه پيش‌گفته نازل شد[2]و از آنان خواست كه آن‌چه را خداوند بر آنان حلال كرده، حرام نكنند.
5.«و لَا يَأتَلِ أُولوا الفَضلِ مِنكُم والسَّعةِ أَن يُؤتوا أُولِى القُربى‌ والمَسكينَ والمُهجرينَ فِى سَبيلِ اللّه».(نور/ 24، 22) آيه درباره مسلمانانى است كه سوگند ياد كرده‌اند به نزديكان خود، مسكينان يا مهاجران كمك مالى نكنند و خداوند آنان را از اين موضوع نهى كرد. بنا به نقل مجاهد، ابوبكر سوگند ياد كرد كه هيچ يتيمى را در پناه خود نگيرد.[3]بنابر رواياتى از عايشه و ضحّاك و ابن عبّاس، يتيمى كه ابوبكر درباره او قسم خورد، از نزديكان مادرى او بود و مسطح نام داشت. براساس روايات، او در جريان افك و اتّهام بر همسر پيامبر عايشه، نقش مؤثّرى داشت و سوگند ابوبكر به اين جهت بوده است.
پس از رفع اتّهام از همسر پيامبر، بر مسطح حدّ قذف جارى؛ سپس اين آيه نازل شد و ابوبكر را از محروم ساختن مسطح منع كرد.[4]اين در حالى است كه ارتباط جريان افك به عايشه محلّ ترديد بوده، داستان مسطح نيز در هاله‌اى از ابهام قرار دارد؛[5]افزون بر اين كه تعبير«أُولوا الفَضلِ مِنكم والسَّعه»به قرينه موضوع نهى در اين آيه، به معناى صاحبان ثروت بوده، دلالتى بر برترى ندارد.
6.«وعَدَ اللّهُ الَّذينَ ءَامنوا مِنكُم و عَمِلوا الصَّلِحتِ لَيستخلِفَنّهُم فِى‌الأَرضِ كَما استَخلفَ الَّذينَ مِن قَبلهِم و لَيُمكِّنَنّ لَهم دينَهمُ الَّذِى ارتَضى‌ لَهُم و لَيُبدِّلنّهُم مِن بَعد خوفِهم أَمناً».(نور/ 24، 55) در شأن نزول اين آيه گفته شده كه مسلمانان مكه يا مدينه (بنا به اختلاف روايات) از وضعيّت خود اظهار ناامنى مى‌كردند؛ آن‌گاه اين آيه نازل شد و مسلمانان را به آينده‌اى با قدرت، امنيّت و معنويّت بشارت داد.[6]از اين آيه، براى اثبات‌[1]. مجمع‌البيان، ج 3،ص 364؛ تفسير بغوى؛ ج 2، ص 48؛ تفسير قرطبى، ج 6، ص 168- 169
[2]. شواهد التنزيل، ج1، ص 260؛ جامع‌البيان؛ مج 5، ج 7، ص 14 و 15؛ الدرالمنثور، ج 3، ص 140- 141
[3]. جامع‌البيان، مج10، ج 18، ص 137
[4]. همان، ص 136- 137؛الدرالمنثور، ج 6، ص 162- 164
[5]. الميزان، ج 15، ص101.
[6]. جامع البيان؛ مج10، ج 18، ص 212؛ الدرالمنثور، ج 6، ص 215؛ لباب النقول، ص 160


صفحه 359

مشروعيّت حكومت خلفا استفاده شده است. بنابر روايتى از ضحّاك، آيه درباره خلافت ابوبكر، عمر، عثمان و على است.[1]برخى نيز اين مطلب را با روايتى از پيامبر كه دوره خلافت را 30 سال مى‌داند، تأييد كرده‌اند.[2]در نقل ديگرى از مالك، شأن نزول آيه، ابوبكر و عمر دانسته شده؛[3]اين در حالى است كه بر اساس روايات فراوانى در منابع اهل سنّت، خلفاى پس از پيامبر، دوازده نفر تعيين شده‌اند[4]و اختصاص بشارت‌هاى موجود در آيه به 4 يا دو نفر، با مفاد عامّ آيه سازگار نيست؛ به ويژه كه خبر قابل قبولى نيز در اين زمينه (تخصيص خلفا به چند نفر) وجود ندارد؛[5]چنان‌كه برخى از عالمان اهل سنّت اين برداشت را ناصواب دانسته‌اند.[6]روايات ديگرى در ذيل اين‌آيه بيان شده كه هنگام تحقّق اين بشارت‌ها، خانه‌هاى سراسر كره خاكى، تحت حاكميّت اسلام خواهند بود[7]كه در اين صورت فقط بر آخرالزمان صدق خواهد كرد.
7.«واتَّبِع سَبيلَ مَن أَنابَ إِلَىّ». (لقمان/ 31، 15) در اين آيه، خداوند در ادامه سفارش‌هاى لقمان به فرزندش از انسان مى‌خواهد كه از پناه آوردگان به خدا پيروى كند.
واحدى در روايتى مرسل از ابن عبّاس نقل مى‌كند كه اين آيه در شأن ابوبكر است كه سعدبن ابى وقّاص را به اسلام خوانده بود. سعد با مخالفت جدّى مادرش روبه‌رو شد؛ آن‌گاه اين آيه فرود آمد و سعد به پيروى از راه ابوبكر بر اسلام خود باقى ماند.[8]قرطبى نيز همين مضمون را در روايتى به نقل از نقّاش آورده كه‌[9]سيوطى به جدّ وى را تضعيف كرده است.[10]علّامه طباطبايى ارتباط آيه باحوادث صدر اسلام رابه دليل سياق آيات‌[1]. تفسير ماوردى، ج4، ص 119؛ تفسير قرطبى، ج 12، ص 196
[2]. تفسير ماوردى، ج4، ص 119
[3]. تفسير قرطبى، ج12، ص 195
[4]. صحيح مسلم، ج 6، ص493؛ سنن ابى‌داوود، ج 3، ص 109؛ سنن الترمذى، ج 5، ص 67
[5]. تفسير قرطبى، ج12، ص 196- 197
[6]. روح‌المعانى، مج10، ج 18، ص 297
[7]. تفسير قرطبى، ج12، ص 196- 197
[8]. اسباب النزول، ص290؛ الدرالمنثور، ج 6، ص 522
[9]. تفسير قرطبى، ج14، ص 44- 45
[10]. طبقات المفسرين،ص 81- 82


صفحه 360

گذشته كه به وصاياى لقمان مربوط است، بعيد مى‌داند.[1]
8.«أَمّن هُو قنِتٌ ءَاناءَ الَّيلِ ساجِداً». (زمر/ 39، 9) شأن نزول اين آيه در باره هريك از پيامبر، ابوبكر، عثمان، على، و عمّار ياسر به صورت جداگانه روايت شده است.[2]عمده روايات مزبور، از جمله روايت ذكر شده درباره ابوبكر، مرسل و فاقد اعتباراند؛ لذا مفسّرانى چون طبرى،[3]فخر رازى،[4]ابن ابى حاتم‌[5]و سيوطى‌[6]در شأن نزول اين آيه به ابوبكر اشاره نكرده‌اند. براساس روايات شيعه، شأن نزول اين آيه على عليه السلام است.[7]
9.«والّذينَ يَجتَنبونَ كَبل- رالإِثمِ والفَوحشَ و إِذا ما غَضِبوا هُم يَغفِرون».
(شورى/ 42، 37) اين آيه مؤمنانى را كه خشم خود را فرو مى‌خورند و از گناهان دورى مى‌جويند، ستوده است. قرطبى در يكى از شأن نزول‌هاى خود، به ابوبكر اشاره مى‌كند كه در برابر دشنام يكى از مشركان يا سرزنش مردم به سبب انفاق اموالش، از خود بردبارى نشان داد.[8]عمده مفسّران اهل سنّت چون طبرى، واحدى، سيوطى، ابن‌كثير، فخررازى، آلوسى، وماوردى، به اين شأن نزول اشاره‌اى نكرده‌اند.
10.«و وَصَّينَا الإِنسَن بِولديهِ ... حَملهُ و فِصلُهُ ثَلثونَ شَهراً حَتّى إِذا بَلغَ أَشُدّهُ و بَلغَ أَربَعينَ سَنةً قالَ رَبِّ أَوزِعنِى أَن أَشكُرَ نِعمتَكَ الّتِى أَنعمتَ عَلىّ و عَلى‌ ولِدَىّ ...».
(احقاف/ 46، 15) در اين آيه از انسان خواسته شده به پدر و مادرش نيكى كند و از سى ماه كوشش مادر ياد كرده است و از آدميانى ستايش شده كه در 40 سالگى، شكرگزار نعمت‌هاى خداوند بر خويش و والدينشان هستند. طبق روايتى از ابن عبّاس اين آيه در شأن ابوبكر نازل شده است؛[9]زيرا به نظر برخى، فقط او دوران حمل و شيرخوارگى‌اش 30 ماه بوده و او بوده كه در 40 سالگى بر نعمت ايمان خود و پدر و مادرش خداى را شكر كرده است.[10]از آن جا كه ابوقحافه در سال فتح مكّه (هشتم هجرى) اسلام آورده‌[11]و ابوبكر[1]. الميزان، ج 16، ص217
[2]. تفسير قرطبى، ج15، ص 156؛ تفسير ماوردى، ج 5، ص 117؛ البرهان، ج 4، ص 699
[3]. جامع‌البيان، مج12، ج 23، ص 240
[4]. التفسير الكبير، ج26، ص 250
[5]. تفسير ابن ابىحاتم، ج 10، ص 3248
[6]. الدرالمنثور، ج 7،ص 214
[7]. البرهان، ج 4، ص699
[8]. تفسير قرطبى، ج16، ص 24- 25
[9]. اسباب النزول، ص322؛ الدرالمنثور، ج 7، ص 441؛ روح‌المعانى، مج 14، ج 26، ص 26
[10]. التفسير الكبير،ج 28، ص 19
[11]. الاصابه، ج 4، ص 375


صفحه 361

در آن زمان 58 سال داشته است، آيه نمى‌تواند درباره وى باشد. از طرفى 30 ماهه بودن حمل و فصال ابوبكر جاى بررسى بيش‌تر دارد؛ لذا بسيارى از مفسّران، آيه را عام دانسته‌اند.[1]
11.«لَا تَرفَعوا أَصوتَكُم فوقَ صوتِ النَّبىِّ و لَا تَجهروا لهُ بِالقولِ كَجَهرِ بَعضِكُم لِبعضٍ أَن تَحبَطَ أَعملكُم و أَنتُم لاتَشعرُون». (حجرات/ 49، 2) مسلمانان در اين آيه، از داد و فرياد در محضر پيامبر نهى شده‌اند و نتيجه اين عمل، حبط (نابودى) اعمال شمرده شده است. بر اساس برخى روايات، اين آيه در باره ابوبكر و عمر دانسته شده كه نزد پيامبر اختلاف نظر يافتند و بر سر يك‌ديگر فرياد زدند.[2]بخارى مى‌گويد: اين دو با اين اقدام خود، در آستانه نابودى قرار گرفتند.[3]علّامه طباطبايى مى‌گويد: فرياد زدن در محضر پيامبر اگر به منظور توهين به پيامبر باشد، موجب كفر خواهد بود و در غير اين‌صورت كارى ناشايست و بى‌ادبانه است.[4]مجلسى با استناد به رواياتى، شأن نزول مذكور را تأييد كرده است.[5]به نقل ميبدى و زمخشرى، ابوبكر پس از نزول اين آيه سوگند ياد كرد كه از اين پس به شكل نجوا با پيامبر سخن بگويد.[6]
12.«... ولَا يَغتَب بَعضُكُم بَعضاً ...». (حجرات/ 49، 12) در اين آيه، از غيبت ديگران نهى شده است. شأن نزول اين آيه، ابوبكر و عمر دانسته شده كه در يكى از سفرها به غيبت سلمان يا مردى ديگر از صحابه پرداختند.[7]از انس نيز نقل شده كه ابوبكر و عمر در[1]. تفسير ماوردى، ج5، ص 278؛ جامع‌البيان، مج 13، ج 26، ص 20؛ تفسير قرطبى، ج 16، ص 129
[2]. تفسير ابن‌كثير، ج4، ص 220؛ الدرالمنثور؛ ج 7، ص 548؛ تفسير قرطبى، ج 16، ص 20
[3]. تفسير ابن‌كثير، ج4، ص 220؛ صحيح البخارى، ج 8، ص 184
[4]. الميزان، ج 18، ص308
[5]. بحارالانوار، ج20، ص 284
[6]. كشف الاسرار، ج 9،ص 246؛ الكشاف، ج 4، ص 352
[7]. الدرالمنثور، ج 7،ص 572؛ جوامع الجامع، ج 2، ص 510