بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 365

فخر رازى، صديقان را دراين آيه بدون استناد به روايت يا دليلى، بر ابوبكر تطبيق داده‌اند؛[1]اين در حالى است كه عمده مفسّران اهل‌سنّت چون طبرى، سيوطى، واحدى، حاكم، ماوردى، از اين تطبيق ذكرى به ميان نياورده‌اند. بنابر رواياتى در منابع‌ا هل‌سنّت، على عليه السلام يگانه صدّيق امّت پيامبر[2]يا صدّيق اكبر[3]معرّفى شده است.
6.«يأيُّهَاالَّذينَ ءَامَنوا مَن يَرتدَّ مِنكُم عَن دينِهِ فَسوفَ يَأتِى اللّهُ بِقومٍ يُحِبُّهم و يُحِبّونَه ...». (مائده/ 5، 54) بر اساس اين آيه، مؤمنانى كه مرتد شوند، خداوند گروه ديگرى را خواهد آورد كه او را دوست دارند و خدا نيز آنان را دوست دارد. در ذيل اين آيه، تطبيقات متعدّدى وجود دارد كه ازجمله بر ابوبكر وجنگ‌هاى ردّه تطبيق شده است.[4]فخر رازى آيه را مختص نبرد با مرتدان به وسيله ابوبكر مى‌داند.[5]رشيدرضا درباره تطبيقات بيان شده ذيل اين آيه مى‌گويد: در تاريخ اسلام، بسيارى مرتد شدند و بسيارى نيز با آنان جنگيدند و هر مفسّرى بنابه مرجّحاتى، آيه را بر قومى خاص تطبيق مى‌دهد.[6]
علّامه طباطبايى با استفاده از سياق آيه، ارتداد را به معناى موالات يهود و نصارا و نه به معناى اصطلاحى آن مى‌داند؛ هم‌چنين از نظر وى، مفهوم آيه عام بوده، به قوم خاصّى اختصاص ندارد. او حضور ستم‌گرانى چون خالدبن‌وليد، مغيرة بن‌شعبه، بسربن‌ابى‌ارطاة و سمرة بن‌جندب در سپاه ابوبكر در جنگ‌هاى ردّه را مانع تطبيق آيه بر ابوبكر و سپاهش دانسته؛ زيرا در اين آيه، از تعلّق محبّت الهى به آن قوم سخن به ميان آمده است.[7]برخى از مفسّران شيعه، اين آيه را بر جنگ جمل، صفّين و نهروان تطبيق داده و رواياتى را در تأييد آن آورده‌اند.[8]طبرسى نيز از ثعلبى نقل مى‌كند كه اين آيه در شأن على عليه السلام نازل شده است.[9]امام على عليه السلام در روايتى، خود را نخستين كسى مى‌داند كه‌[1]. كشف‌الاسرار، ج 2،ص 573؛ التفسير الكبير، ج 10، ص 172
[2]. الدرالمنثور، ج 7،ص 53؛ فضائل الصحابه، ج 2، ص 656
[3]. سنن ابى‌ماجه، ج1، ص 44، 120؛ المستدرك، ج 3، ص 121، 4584؛ انساب الاشراف، ج 2، ص 3798
[4]. جامع‌البيان، مج4، ج 6، ص 382؛ الدرالمنثور، ج 3، ص 102
[5]. التفسير الكبير، ج12، ص 20
[6]. المنار، ج 6، ص437
[7]. الميزان، ج 5، ص382 و 389
[8]. مجمع‌البيان، ج 3،ص 321
[9]. البرهان، ج 2، ص315


صفحه 366

با مرتدان مذكور در آيه جنگيد.[1]
7.«و نَزَعنا ما فِى صُدورِهم مِن غلٍّ إخوناً على‌ سُرُرٍ مُتقبِليِن». (حجر/ 15، 47) مفاد آيه، به شرح وضعيّت بهشتيان مى‌پردازد كه از هر بغض و كينه‌اى به يك‌ديگر مبرّا هستند.
روايات متعدّد و گاه متعارضى در ذيل اين آيه آمده است و برخى از اصحاب پيامبر را كه در اين دنيا با يك‌ديگر اختلاف داشتند، در آن جهان در كنار يك‌ديگر در بهشت مى‌شمرد.[2]از ابوبكر و على نيز در برخى از اين روايات نام برده شده است.[3]طبرسى، شأن نزول مذكور را با سياق آيه سازگار نمى‌داند.[4]
8.«إِنّ الَّذينَ سَبقت لَهُم مِنّا الحُسنى‌ أُولل- كَ‌عَنها مُبعَدون». (انبياء/ 21، 101) اين آيه، درباره دور ماندن نيكوكاران از جهنّم است. شأن نزول‌ها و تطبيق‌هاى متعدّدى در ذيل آيه مطرح شده كه على و شيعيانش،[5]عيسى‌ و عزير و ملائكه‌[6]از آن جمله‌اند. حاكم نيز در روايتى به نقل از امام على عليه السلام ابوبكر را در زمره مجموعه‌اى از اصحاب، يكى از مصداق‌هاى اين آيه مى‌داند.[7]ابن يزيد همدانى و ليث بن ابى سليم، در سلسله سند اين روايات، غيرقابل اعتماد معرّفى شده‌اند.[8]
9.«لَا يَستوِى مِنكُم مَن أَنفق مِن قَبلِ‌الفَتحِ و قتلَ أُولل- كَ أَعظمُ دَرجةً مِن‌الَّذينَ أَنفقوا مِن بَعدُ و قتَلوا ...». (حديد/ 57، 10) اين آيه بيان مى‌داردكه انفاق و جهادِ پيش از فتح مكّه، بر انفاق و جهاد پس از آن برترى دارد. كلبى در روايتى، اين آيه را در شأن ابوبكر مى‌شمرد و وجه اين تطبيق را چنين بيان مى‌دارد: ابوبكر نخستين كسى بود كه دارايى‌اش‌[1]. مجمع‌البيان، ج 3،ص 322 (2) (3) 2 و. جامع‌البيان،مج 8، ج 14، ص 50- 51؛ اسباب النزول، ص 231- 232؛ الدرالمنثور، ج 5، ص 84- 85
[4]. الميزان، ج 12، ص177
[5]. البرهان، ج 3، ص842- 844
[6]. جامع البيان، مج10، ج 17، ص 128؛ اسباب النزول، ص 256؛ الدرالمنثور، ج 5، ص 680
[7]. شواهد التنزيل، ج1، ص 501
[8]. تهذيب التهذيب، ج8، ص 405 و ج 9، ص 102


صفحه 367

را در راه رسول خدا انفاق كرد.[1]شيخ طوسى در اين باره مى‌نويسد: خداوند در اين آيه، درصدد بيان برترى انفاق پيش از فتح به شرط همراهى با جهاد در راه او است؛ افزون بر اين كه لحن آيه عام بوده، اختصاص به فرد خاصّى را برنمى‌تابد.[2]ابهام‌ها و تناقض‌هايى نيز درروايات و گزارش‌هاى تاريخى مربوط به ثروت و انفاق‌هاى ابوبكر وجود دارد.[3]
10.«و ان تَظهَرا عَليهِ فإنّ اللّهَ هو مَولل- هُ و جِبريلُ و صلِحُ المُؤمِنينَ».
(تحريم/ 66، 4) آيه خطاب به عايشه و حفصه است كه اگر پيامبر را بيازاريد، خداوند و جبرئيل و صالح مؤمنان، او را يارى خواهند كرد. بنابر روايات فراوان و مشهورى، كه در منابع فريقين آمده است پيامبر دست امام على عليه السلام را بلند كرده، گفت: على صالح مؤمنان است.[4]در كنار اقوالى كه صالح مؤمنان را على‌[5]يا انبيا[6]مى‌دانند، در برخى از تفاسير اهل سنّت از ابوبكر و عمر ياد شده است.[7]
11.«ثُمّ رَددنهُ‌أَسفلَ سفِلين* إِلّا الّذينَ ءَامَنوا و عَمِلوا الصلِحت فَلهُم أَجرٌ غَيرُ مَمنون». (تين/ 95، 5- 6) براساس روايتى از انس، اين آيه‌بر ابوبكر، عمر، عثمان و على عليه السلام تطبيق شده است‌[8]كه سيوطى در سند آن اشكال كرده‌[9]و خطيب بغدادى، اين حديث را مردود دانسته و محمدبن بيان از راويان، آن را دروغ‌پردازى بزرگ شمرده است.[10]
در منابع شيعه نيز آيات چندى درباره ابوبكر دانسته شده كه به طور عمده، به زمينه‌سازى‌هاى پيش از سقيفه ارتباط مى‌يابد؛ البتّه برخى روايات ديگر نيز در مقام قدح وى بر آمده و گاه درباره برخى از آيات منقول در تفاسير اهل سنّت، ميان آن‌ها با شيعيان، اتّفاق نظر وجود دارد. مفسّران و محدّثان شيعه به رغم پذيرش بسيارى از آيات و روايات منقول در قدح ابوبكر، گاه برخى از آن روايات را از حيث سند مخدوش دانسته و نپذيرفته‌اند.[1]. التفسير الكبير، ج29، ص 219
[2]. التبيان، ج 9، ص523
[3]. الصحيح من سيرةالنبى، ج 4، ص 62- 63
[4]. شواهدالتنزيل، ج2، ص 341- 346؛ تاريخ دمشق، ج 42، ص 362
[5]. شواهد التنزيل، ج2، ص 341- 346؛ الدرالمنثور، ج 8، ص 224؛ روح المعانى، مج 15، ج 28، ص 228
[6]. جامع‌البيان، مج14، ج 28، ص 208؛ الدرالمنثور، ج 8، ص 223؛ تفسير ماوردى، ج 6، ص 41
[7]. همان؛ تفسيرابن‌كثير، ج 4، ص 415؛ الدرالمنثور، ج 8، ص 223
[8]. الدرالمنثور، ج 8،ص 554؛ تاريخ بغداد، ج 2، ص 96
[9]. الدرالمنثور، ج 8،ص 554
[10]. تاريخ بغداد، ج2، ص 96


صفحه 368

ابوالفتوح رازى نقل مى‌كند كه هنگام نزول آيه‌«إِن تُخفُوا ما فِى صُدورِكُم أو تُبدوهُ يَعلَمهُ اللّهُ»(آل‌عمران/ 3، 29) برخى، از جمله ابوبكر نزد پيامبر آمده، از سختى اين تكليف (محاسبه بر مافى‌الضمير) به وى شكايت بردند. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: آيا درست است كه به رغم شنيدن اين فرمان از آن سربپيچيد؟ آنان گفتند: خير، بلكه آن را شنيده، پيروى خواهيم كرد؛ آن‌گاه‌آيه‌«لَا يُكَلِّفُ اللّهُ نَفساً إِلّا وُسعَها»(بقره/ 2، 286) نازل شد و آيه پيشين را نسخ كرد.[1]
در ذيل آيه تحريم غيبت نيز روايت شده كه روزى ابوبكر و عمر، سلمان را براى تهيه غذا نزد پيامبر فرستادند. حضرت نيز او را نزد خزانه‌دارش «اسامه» فرستاد. اسامه از خالى بودن خزانه خبر داد و سلمان با دست تهى بازگشت. آن دو پنهانى به يك‌ديگر گفتند:
اسامه بر ما بخل ورزيد و اگر سلمان را براى آب به چاهى بر طلب آب بفرستيم، آن چاه درجا خشك خواهد شد؛ سپس نزد پيامبر آمدند و حضرت به آن‌ها فرمود: چرا گوشت سلمان و اسامه را به دهن‌گرفته‌ايد. در اين هنگام‌آيه نازل شد:«لَايَغتب بَعضكُم بَعضاً أَيُحبُّ أحدُكم أَن يَأكُلَ لَحمِ أَخيهِ‌مَيتاً». (حجرات/ 49، 12)[2]
دررواياتى از امام باقر و امام كاظم عليهما السلام آيه 108 نساء/ 4:«إِذ يُبيّتونَ ما لَا يَرضى‌ مِن‌القولِ»در شأن ابوبكر و عمر و ابوعبيده دانسته شده كه در مجالس خصوصى خود، سخنانى بر خلاف رضايت خدابر زبان مى‌آوردند.[3]آيه 7 مجادله/ 58:«ما يَكونُ مِن‌ نَجوى‌ ثَلثة»نيز درباره جلسه‌هاى‌پنهانى آن‌ها دانسته شده است.[4]بنابر روايتى ديگر از امام صادق عليه السلام ذيل آيات‌«أَم أَبرموا أَمراً فَإِنّا مُبرِمون* أَم يَحسبُونَ أَنّا لَا نَسمَعُ سِرَّهُم و نَجول- هُم»(79- 80 زخرف/ 43) اين گروه به توطئه‌چينى‌هايى مشغول بوده و اسرار و رازهايى در ميان خود داشته‌اند[5]كه آيات 25- 26 محمّد/ 47 اين اعمال و اسرار آن‌ها را بازگشت به دوره پيش از اسلام ياد مى‌كند.[6]از بريده اسلمى و ابن‌عبّاس نيز رواياتى‌[1]. روض الجنان، ج 4،ص 145
[2]. جوامع الجامع، ج2، ص 510؛ الميزان، ج 18، ص 333
[3]. الكافى، ج 8، ص180؛ تفسير عياشى، ج 1، ص 275
[4]. الكافى، ج 8، ص179؛ بحار الانوار، ج 24، ص 365
[5]. البرهان، ج 4، ص884
[6]. الكافى، ج 1، ص420


صفحه 369

به همين مضمون در شأن نزول آيه 79- 80 زخرف/ 43 نقل شده؛ امّا از كسى نام برده نشده است.[1]
برپايه روايتى، امام صادق عليه السلام ابوبكر را (با عنوان كنايى) از آن گروه مى‌شمرد كه خداوند درباره آن‌ها به پيامبرش فرمود: خدا از راز دل آن‌ها آگاه است؛ پس از آن‌ها كناره بگير و موعظه‌شان نما. (نساء/ 4، 63)[2]در برخى روايات، ذيل آيه 74 توبه/ 9 از شركت ابوبكر در ماجراى كشتن عقبه هنگام بازگشت پيامبر از جنگ تبوك ياد شده‌[3]كه زيادبن‌منذر در سند يكى از آن روايات، غير قابل اعتماد معرّفى شده و بلكه رواياتى از امامان عليهم السلام در نكوهش وى وارد شده است.[4]انتقاد ابوبكر و ديگر يارانش از خلافت على عليه السلام‌[5]و سوگند خوردن آن‌ها در كنار كعبه مبنى بر جلوگيرى از به خلافت رسيدن على عليه السلام‌[6]نيز در روايات شيعه گزارش شده‌است. بنابراين روايات، خداوند اين قضايا را در آيه‌«يَحلِفونَ بِاللّهِ ما قالوا وَ لَقَد قالوا كَلِمَةَ الكُفرِ وَ كَفرُوا بعدَ إسلمهِم و هَمّوا بِما لَم يَنالُوا»(توبه/ 9، 74) براى پيامبر آشكار ساخت.
تطبيق‌هاى متعدّدى نيز در روايات شيعه آمده است. آيه‌«وَمَن لَم‌يَحكُم بِما أَنزَلَ اللّه»(مائده/ 5، 44) بر غصب حقّ آل‌محمّد به وسيله‌ابوبكر[7]و«لاتَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفرّقَ بِكم عَن‌ سَبيلِه»(انعام/ 6، 153) بر پيروى از ولايت خليفه اوّل و دوم در برابر ولايت على عليه السلام‌[8]و[1]. تأويل الآياتالظاهره، ص 553
[2]. الكافى، ج 8، ص335
[3]. البرهان، ج 2، ص819؛ بحار الانوار، ج 21، ص 223 و ج 28، ص 98- 100
[4]. بحارالانوار، ج21، ص 222؛ قاموس‌الرجال، ج 4، ص 520- 524
[5]. البرهان، ج 2، ص819؛ بحار الانوار، ج 21، ص 223 و ج 28، ص 98
[6]. البرهان، ج 2، ص819؛ الاحتجاج، ج 1، ص 214؛ بحار الانوار، ج 28، ص 85
[7]. تفسير عياشى، ج 1،ص 325
[8]. همان، ص 384


صفحه 370

«الّذينَ يُؤذونَ اللّهَ و رَسُولَه»(احزاب/ 33، 57) بر آزارهايشان به على و فاطمه عليهما السلام‌[1]و«لَو أنّهُم إِذ ظَلمُوا أَنفُسهُم جاءوكَ فَاستَغفَروا اللّه»(نساء/ 6، 64) بر عدم توبه آن‌ها از نافرمانى و ظلمشان به پيامبر و على عليه السلام‌[2]تطبيق شده است.
منابع‌
الاتقان فى علوم القرآن؛ الاحتجاج؛ الاختصاص؛ الارشاد فى معرفة حجج اللّه على العباد، مفيد؛ اسباب النزول، واحدى؛ اسد الغابة فى معرفة الصحابه؛ الاصابه فى تمييز الصحابه؛ الافصاح فى الامامه؛ الامالى، طوسى؛ الامامة و السياسه؛ انساب الاشراف؛ بحار الانوار؛ بحر العلوم، سمرقندى؛ البدء و التاريخ؛ البداية و النهايه؛ البرهان فى تفسير القرآن؛ تأويل‌الآيات الظاهره فى فضائل العترة الطاهره؛ تاريخ الامم و الملوك، طبرى؛ تاريخ بغداد؛ تاريخ خليفه ابن‌خياط؛ تاريخ الخميس؛ تاريخ العرب؛ تاريخ مدينة دمشق؛ تاريخ المدينة المنوره؛ تاريخ اليعقوبى؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ تذكرة الموضوعات؛ تفسير جوامع الجامع؛ تفسير العياشى؛ تفسير القرآن العظيم، ابن ابى‌حاتم؛ تفسير القرآن العظيم، ابن‌كثير؛ تفسير القمى؛ التفسيرالكبير؛ تفسير المنار؛ تفسير نمونه؛ تهذيب التهذيب؛ تهذيب الكمال فى اسماء الرجال؛ جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ الجمل و النصر لسيد العترة فى حرب البصره؛ جمهرة انساب العرب؛ حديقة الشيعه؛ خصائص امير المؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام؛ الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور؛ رسالة شرح المنام؛ روح‌المعانى فى تفسير القرآن العظيم؛ روض الجنان و روح الجنان؛ الرياض النضره فى مناقب العشره؛ سنن ابن‌ماجه؛ سنن ابى‌داود؛ سنن الترمذى؛ سير اعلام النبلاء؛ السيرة النبويه، ابن‌هشام؛ شرح نهج‌البلاغه، ابن‌ابى‌الحديد؛ شواهد التنزيل؛ صحيح البخارى؛ صحيح مسلم با شرح سنوسى؛ الصحيح من سيرة النبى الاعظم صلى الله عليه و آله؛ الصوارم المهرقه؛ الطبقات الكبرى؛ طبقات المفسرين؛ العجاب فى بيان الاسباب؛ العقدالفريد؛ عيون اخبار الرضا عليه السلام؛ الغدير فى الكتاب و السنة و الادب؛ فضائل الصحابه؛ قاموس‌الرجال؛ الكافى؛ الكشاف؛ كشف‌الاسرار و عدة الابرار؛ اللآلى المصنوعه فى الاحاديث الموضوعه لباب النقول فى اسباب الزول؛ مجمع‌البيان فى تفسيرالقرآن؛ المجموع فى شرح المعذب؛ المحررالوجيز فى تفسير الكتاب العزيز؛ مروج‌الذهب و معادن الجوهر؛ المستدرك على الصحيحين؛ مسند احمدبن حنبل؛ المعارف؛ معالم التنزيل فى‌التفسير والتأويل، بغوى؛ معجم البلدان؛ المغازى؛ مغنى المحتاج الى معرفة معانى الفاظ المنهاج؛ مفحمات الاقران فى مبهمات القرآن؛ موسوعة الامام على ابن‌ابى‌طالب عليه السلام؛ الموضوعات فى‌الآثار و الاخبار؛ مناقب آل‌ابى‌طالب؛ الميزان فى تفسيرالقرآن؛ ميزان الاعتدال فى نقد الرجال؛ النكت و العيون، ماوردى؛ الوسيط فى تفسير القرآن المجيد؛ نهج البلاغه؛ ينابيع الموده.[1]. تفسير قمى، ج 2، ص196
[2]. الكافى، ج 8، ص334


صفحه 371


ابوثُمامه‌
سيدمحمود دشتى‌
ابوثُمامه: جنادة بن عوف بن اميّة بن قلع، از محللان ماه‌هاى حرام‌
نسب وى به مالك‌بن‌كنانه‌[1]از قبايل مكّه مى‌رسد. از زندگى‌اش اطلاع چندانى در دست نيست. او از افراد معروف جاهليّت بود كه اسلام رادرك كرده و گويا تا زمان خليفه دوم نيز زنده بوده است. سهيلى با استناد به نقلى معتقد است كه ابوثمامه، اسلام آورده بود.
برابر اين نقل، در عهد خلافت عمر، در مراسم حج حضور داشت و چون ازدحام مردم را بر گرد حجرالاسود ديد، گفت: من آن را از شما باز مى‌دارم؛ ولى عمر بر وى تازيانه زد و گفت: خداوند اين كار جاهلى‌را باطل كرده است.[2]شهرت ابوثمامه، به سبب تغيير و تأخير انداختن ماه‌هاى حرام يا «انساء/ نَسى‌ء» بوده است؛ يعنى به جاى ماه محرم كه سومين ماه حرام بود، ماه صفر را حرام اعلام مى‌كرد.
بنابر قول ابن اسحاق، نخستين‌بار حذيفةبن عبدبن فقيم از قبيله كنانه كه به دليل سخاوتش، قَلَمَّس (دريا) خوانده مى‌شد، انساء كرد و پس از وى، اين كار به فرزندانش كه آن‌ها نيز به دليل ارث بردنِ سِمَت انساء، قلمّس خوانده مى‌شدند،[3]منتقل شد و ابوثمامه، واپسين فرد از آن‌ها بود.[4]از نقل‌هاى تاريخى برمى‌آيد كه انساء براى بنى كنانه كه به فقه و فتوا دادن مشهور بودند،[5]سِمَتى بود. در كنار سرپرستى خانه خدا كه متولّى آن بنى‌قصى بودند، سه سِمَت مربوط به مراسم حج، به قبايل مضر اختصاص داشت‌[6]كه در اين ميان،[1]. تاريخ يعقوبى، ج1، ص 232؛ الاصابه، ج 1، ص 610
[2]. الاصابه، ج 1، ص610
[3]. المحبر، ص 157؛تاريخ طبرى، ج 1، ص 524
[4]. السيرة النبويه، ج1، ص 44
[5]. المحبر، ص 157
[6]. تاريخ طبرى، ج 1،ص 524


صفحه 372

بنى‌فقيم عهده‌دار انساء در ماه ذى‌حجّه هنگام حضور مردم در مراسم حج بودند.[1]ابوثمامه هر سال در موسم حج به مسجدالحرام مى‌آمد و با صداى بلند اعلام‌مى‌كرد كه بر او گناه و عيبى نيست؛ سپس ماه محرّم را حلال و ماه صفر را حرام اعلام مى‌كرد و در سال بعد، محرّم را حرام و صفر را حلال مى‌شمرد.[2]اين اقدام ابوثمامه به درخواست‌قبايلى بود كه حرمت جنگ در سه ماه متوالى ذى‌قعده، ذى‌حجّه و محرم مانع از ادامه جنگ و غارتشان بود.[3]نقل شده كه وى 40 سال به اين كار مشغول بود[4]تا خداوند با نزول آيه 37 توبه/ 9 در سال فتح مكّه، ضمن اشاره به اين عملِ مشركان، آن را برابر با افزودن بر كفر و ممنوع اعلام كرد:«إِنَّمَا النَّسِى‌ءُ زِيادَةٌ فِى‌الكُفرِ يُضَلُّ بِه‌الّذيِنَ كَفَروا يُحِلّونَه عاماً و يُحَرِّمونَه عاماً لِيُواطوا عِدَّةَ ما حَرَّمَ اللّهُ ...جز اين نيست كه نسى‌ء/ تأخير و تغيير ماه حرام به ماهى ديگر] افزايش در كفر است كه كافران بدان گمراه مى‌شوند. آن را سالى حلال و سالى ديگر حرام مى‌شمارند تا با شمار آن چه خداى حرام كرده است، همسان سازند ...».
منابع‌
الاصابة فى تمييز الصحابه؛ تاريخ الامم و الملوك، طبرى؛ تاريخ اليعقوبى؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ جامع‌البيان عن تأويل آى‌القرآن؛ السيرة النبويه، ابن‌هشام؛ المحبر.[1]. التبيان، ج 5، ص216
[2]. جامع‌البيان، مج6، ج 10، ص 168
[3]. المحبر، ص 157؛جامع‌البيان، مج 6، ج 10، ص 168
[4]. الاصابه، ج 1، ص610