بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 406


ابودحداح انصارى‌
سيدمحمود دشتى‌
ابودحداح انصارى: صحابى پيامبر
در روايتى از ابن‌عبّاس در ذيل آيه 222 بقره/ 2 از ثابت‌بن‌دحداح (دحداحه) ياد شده است.[1]منابع رجالى، كنيه‌اش را ابودحداح ياد كرده‌[2]و در ذيل 4 آيه، به ويژه 245 بقره/ 2 از او نام برده‌اند.[3]اين‌كه ابودحداح، همان ثابت‌بن‌دحداح است يا نه، به‌درستى روشن نيست. گويا منابع رجالى خواسته‌اند او را دو فرد بدانند. ابن‌عبدالبر درباره ابودحداح مى‌نويسد: فلان بن‌دحداحه از صحابه پيامبر شمرده شده و جز اين‌كه از انصار و هم پيمان با آنان بوده است، اطلاع ديگرى از نام و نسب وى به دست نياوردم.[4]وى درباره ثابت‌بن‌دحداح آورده است: ثابت بن‌دحداح (دحداحه) بن‌نُعَيم بن‌غَنْم بن‌اياس، مشهور به ابودحداح در ميان طايفه بنى‌انيف يا بنى‌عجلان‌مى‌زيسته و با بنى‌زيد بن‌مالك بن‌عوف، هم پيمان بوده است.[5]
ابن‌حجر، اين دو را روشن‌تر معرّفى كرده و نزول آيه 222 بقره/ 2 را در پاسخ به پرسش ثابت بن دحداح دانسته؛[6]ولى حادثه‌اى مرتبط با نزول آيه 245 بقره/ 2 را نيز درباره ابودحداح به وى نسبت داده است؛ آن‌گاه در ادامه با استناد به روايتى كه سند آن را صحيح ندانسته، مى‌گويد: ابودحداح تا زمان معاويه، در قيد حيات بوده؛ در حالى كه ثابت‌بن‌دحداح در زمان حيات رسول خدا از دنيا رفته است؛[7]با وجود اين، اطلاعات‌[1]. جامع‌البيان، مج2، ج 2، ص 518؛ الاصابه، ج 1، ص 503
[2]. الاستيعاب، ج 1، ص278
[3]. مجمع‌البيان، ج 2،ص 608
[4]. الاستيعاب، ج 4، ص210
[5]. همان، ج 1، ص 278
[6]. الاصابه، ج 1، ص503
[7]. همان، ج 7، ص 100-102


صفحه 407

موجود در منابع روايى و تاريخى ابهام دارد؛ به گونه‌اى كه دو تن بودن آنان را مشكل ساخته است. واقدى درباره ثابت بن‌دحداح مى‌نويسد: وى در جنگ احد پس از انتشار شايعه كشته شدن پيامبر و مشاهده پراكندگى اصحاب، انصار را نزد خود خواند و فرياد زد كه من ثابت بن‌دحداحه هستم. اگر محمد كشته شد، خداوند زنده‌اى است كه هرگز نمى‌ميرد. در دفاع از دين خود كارزار كنيد كه خداوند يار و پشتيبان شما است؛ سپس با گروهى از انصار كه دعوتش را پاسخ گفتند، به سپاه مشركان حمله كرد و بر اثر نيزه‌اى كه خالدبن‌وليد به او زد، به شهادت رسيد.
در اين نقل، ثابت‌بن‌دحداح با همراهانش واپسين كشتگان از مسلمانان در جنگ احد به شمار رفته‌اند؛[1]ولى بنابه نقلى كه ابن‌حجر آن را درست‌تر دانسته، وى در اين جنگ مجروح شد؛ سپس بهبود يافت؛ آن‌گاه در سال ششم هجرى پس از بازگشت پيامبر از حديبيه درگذشت.[2]در كتاب‌هاى حديثى اهل‌سنّت، ماجراى حاضر شدن پيامبر بر جنازه ابودحداح و نماز گزاردن حضرت بر جنازه وى، به تفصيل گزارش شده و در ذيل آن، جمله معروفى از پيامبر در حقّ وى نقل شده كه به قضيه بخشيدن درخت خرما به پيامبر اشاره دارد؛ در حالى‌كه اين بخشش، در رواياتِ اسباب نزول، به ابودحداح نسبت داده شده است. حضرت فرمود:«كَمْ مِنْ عَذْقٍ مُعَلّق لابى‌الدّحداح فِى‌الْجَنةچه بسيار شاخه‌هاى آويزان درخت خرما كه در بهشت از آنِ ابودحداح است».[3]
چون از وى فرزندى باقى نماند، پيامبر صلى الله عليه و آله ميراثش را به پسر خواهرش داد.[4]بعيد نيست همان‌گونه كه از ذيل عبارت استيعاب مى‌توان استظهار كرد،[5]ابودحداح در همه موارد، همان ثابت‌بن دحداح است كه در زمان حيات پيامبر از دنيا رفت.[6][1]. المغازى، ج 1، ص281
[2]. الاصابه، ج 1، ص305؛ الاستيعاب، ج 1، ص 278؛ المنتظم، ج 2، ص 275
[3]. صحيح مسلم، ج 3، ص375؛ سنن ابى داود، ج 2، ص 414؛ سنن النسائى، ج 4، ص 88
[4]. الاستيعاب، ج 4، ص210
[5]. الاستيعاب، ج 4، ص210
[6]. الاصابه، ج 7، ص101- 102


صفحه 408

ابودحداح در شأن نزول‌
1. از ابن‌عبّاس و سدّى نقل شده كه ثابت‌بن‌دحداح همان شخصى بود كه از پيامبر صلى الله عليه و آله درباره حكم آميزش با زنان در حال حيض پرسيد و آيه 222 بقره/ 2 در پاسخ وى و بيان حكم آن نازل شد:[1]«وَ يسئلونَكَ عن المَحيض قُلْ هُوَ أذىً فَاْعتَزِلوُا النِّساءَ فِى‌الْمَحيضِ ولَاتَقْربوُهنَّ حتّى‌ يَطْهُرْنَ فإذا تَطَهّرنَ فأتوُهنَّ مِنْ حَيْثُ أَمرَكُمُ اللّهُ إنّ اللّهَ يُحبّ التوّ بين وَ يُحِبُّ المُتَطَهّرينَ‌از تو درباره عادت ماهانه [زنان‌] مى‌پرسند، بگو: «آن رنجى است؛ پس هنگام عادت ماهانه، از [آميزش با] زنان كناره‌گيرى كنيد و به آنان نزديك نشويد تا پاك شوند؛ پس چون پاك شدند، از همان جا كه خدا به شما فرمان داده با آنان آميزش كنيد. خداوند توبه‌كاران و پاكيزگان را دوست مى‌دارد».
2. از كلبى و ابن‌عبّاس نقل است كه زمانى پيامبر فرمود: هركس صدقه دهد، مثل همان صدقه در بهشت از آن او خواهد بود. ابودحداح به پيامبر گفت: من دو باغ دارم. آيا اگر يكى را صدقه دهم، مثل آن را دارا خواهم شد و همسر و فرزندم نيز در كنار من خواهند بود؟ آن‌گاه با پاسخ مثبت پيامبر، باغ مرغوب‌ترش را به حضرت واگذاشت و به دنبال آن، آيه 245 بقره/ 2 در شأن ابودحداح نازل شد[2]و از چندين برابر شدن صدقه وى خبر داد:
«مَنْ ذَا الّذِى يُقْرِضُ اللّهَ قَرْضاً حَسَناً فَيُضعِفَهُ لَهُ أَضْعافاً كَثيرةً واللّهُ يَقْبِضُ وَ يَبصُطُ و إِلَيهِ تُرْجَعوُن‌كيست كه خدا را وام دهد؛ وامى نيكو تا آن را براى او چندين برابر كند؟ و خدا است كه در معيشت بندگان‌] تنگى و گشايش پديد مى‌آورد و به سوى او بازگردانده مى‌شود». واقدى‌[3]و قرطبى‌[4]اين داستان را به گونه‌اى ديگر نقل كرده‌اند؛ ولى در نقلى از ابن‌مسعود، وقوع اين ماجرا پس از نزول آيه دانسته شده است. در اين روايت آمده است كه ابودحداح پس از نزول آيه پيشين از رسول خدا پرسيد: آيا خداوند از ما قرض مى‌خواهد؟ پيامبر پاسخ داد: آرى، آن‌گاه دست پيامبر را گرفت و گفت: باغم را كه ششصد درخت خرما دارد، به خدا قرض دادم.[5][1]. جامع‌البيان، مج2، ج 2، ص 518؛ الدرالمنثور، ج 1، ص 619؛ الاصابه، ج 1، ص 503
[2]. مجمع‌البيان، ج 2،ص 608؛ التفسير الكبير، ج 6، ص 178
[3]. المغازى، ج 1، ص281؛ الاستيعاب، ج 4، ص 210
[4]. تفسير قرطبى، ج 3،ص 155
[5]. جامع‌البيان، مج2، ج 2، ص 803؛ المعجم الكبير، ج 22، ص 301


صفحه 409

3. بنا به نقل واحدى از ابن‌عبّاس، آيات 5- 7 ليل/ 92 در شأن مردى از انصار نازل شد[1]كه بعضى نام او را ابودحداح ذكر كرده‌اند.[2]براساس اين نقل، مردى از انصار درخت خرمايى داشت كه شاخه‌هاى آن در حياط فردى مستمند بود. صاحب درخت، خرماهايى را كه گاه بر زمين مى‌افتاد و فرزندان مرد فقير بر مى‌داشتند، از دست و دهانشان مى‌گرفت.
مرد نيازمند نزد رسول خدا شكايت برد و حضرت از صاحب نخل خواست تا در مقابل آن، نخلى در بهشت آن را به آنان ببخشد؛ ولى وى با اين‌كه نخل‌هاى بسيارى داشت، مدّعى شد كه خرماى هيچ يك از آن‌ها برايم خوشايندتر از اين درخت نيست. مرد ديگرى (ابودحداح) كه سخنان پيامبر را مى‌شنيد، با گرفتن تضمين از پيامبر براى واگذارى نخلى در بهشت به او، آن درخت را در مقابل 40 اصله نخل از آن مرد خريد و به پيامبر واگذاشت؛ آن‌گاه اين آيات در شأن وى نازل شد:«فأمّا مَنْ أَعطى‌ وَاتّقى‌* وَ صَدّقَ بِالحُسنى‌* فَسَنُيسِّرُهُ لِلْيُسرى‌پس هركه مال خود را] بخشيد و پرهيزگارى كرد و آن وعده‌] نيكو را باور داشت و راست انگاشت؛ پس به زودى او را براى راه آسان آماده سازيم». اين ماجرا در روايات شيعى به گونه‌اى ديگر آمده است.[3]قرطبى به نقل از عطا، تمام سوره ليل را در شأن ابودحداح و صاحب نخل دانسته است.[4]
4. بلنسى در ذيل آيات 10- 11 اعلى/ 87:«سَيَذّكَّرُ مَنْ يَخشى‌* وَ يَتجنّبُهَا الأَشقَى‌به زودى پند گيرد آن كه از خداى‌] مى‌ترسد و بدبخت‌ترين مردم از آن كناره مى‌گيرد»، با بيان ماجراى خريد درخت نخل و واگذارى آن به پيامبر، از برخى نقل كرده كه در شأن ابودحداح نازل شده است.[5]
5. از عكرمه نقل است كه پس از نزول آيه 10 حديد/ 57:«لَايَسْتوِى مِنْكُمْ مَنْ أنفقَ مِنْ قَبلِ‌الْفَتحِ و قتَلَ ...»ابودحداح گفت: به خدا سوگند! امروز در راه خدا انفاقى مى‌كنم كه با آن، پاداش كسانى را كه پيش از من انفاق كردند را، به دست آورم و پس از اين، كسى‌[1]. اسباب النزول، ص390
[2]. مجمع‌البيان، ج10، ص 759
[3]. تفسير قمى، ج 2، ص457؛ بحارالانوار، ج 22، ص 101
[4]. تفسير قرطبى، ج20، ص 61
[5]. مبهمات القرآن، ج2، ص 701


صفحه 410

بر من پيشى نگيرد؛ آن‌گاه گفت: بار خدايا! نصف آن‌چه را ابودحداح مالك است، براى تو.
وى در اين انفاق حتّى يك لنگه كفش خود را نيز بخشيد.[1]
منابع‌
اسباب النزول، واحدى؛ الاستيعاب فى معرفة الاصحاب؛ اسدالغابة فى معرفةالصحابه؛ الاصابة فى تمييز الصحابه؛ بحارالانوار؛ تفسير القمى؛ التفسير الكبير؛ تفسير مبهمات القرآن؛ جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لأحكام القرآن، قرطبى؛ الدرالمنثور فى‌التفسير بالمأثور؛ سنن ابى‌داود؛ سنن النسائى؛ صحيح مسلم با شرح سنوسى؛ مجمع‌البيان فى تفسير القرآن؛ المعجم‌الكبير؛ المغازى؛ المنتظم فى تاريخ‌الملوك والامم؛ الميزان فى‌تفسيرالقرآن.[1]. الدرالمنثور، ج 8،ص 50؛ الميزان، ج 19، ص 159


صفحه 411


ابودرداء انصارى‌
سيد عليرضا واسعى‌
ابودَرداء انصارى: عُوَيمر بن‌زيد بن‌قيس‌بن‌عايشه، معروف به ابودرداء خزرجى انصارى از معلّمان قرآن و صحابى پيامبر
وى واپسين فرد از خانواده خويش‌[1]يا واپسين شخص از انصار[2]است كه در جنگ بدر به اسلام گرويد.[3]بنابه نقلى، روزى عبداللَّه‌بن‌رواحه كه با او در جاهليّت عقد برادرى داشت،[4](به همراه محمدبن‌مَسلَمه)[5]در غياب وى با تيشه‌اى، بتش را درهم شكست و ابودرداء را از ناتوانى آن آگاه كرد. وى به قصد پذيرش اسلام، نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد. حضرت درباره‌اش فرمود: خداوند مرا به اسلام ابودرداء وعده داد و بدين طريق اسلام آورد.[6]
او در جاهليّت، به تجارت اشتغال داشت و به گفته خود، پس از اسلام، از تجارت و عبادت، عبادت را برگزيد.[7]زهدورزى افراطى او و ترك همه لذّت‌هاى مادّى كه به شكايت همسرش به سلمان فارسى و وادارى وى به رعايت اعتدال در امور زندگى انجاميد،[8]تجلّى چنين دگرگونى است تا آن‌جا كه مى‌گويد: دنيا سراى تاريكى است و جز پرهيزگاران از آن رهايى نمى‌يابند.[9]شايدهمين روش و نگاه افراطى، سخن سرزنش‌گونه پيامبر صلى الله عليه و آله درباره وى را در پى داشت كه فرمود:«إنّ فيك‌جاهِليّة»و او پرسيد:«جاهليةُ كفرٍ[1]. الطبقات، ج 7، ص274
[2]. تاريخ دمشق، ج 47،ص 105
[3]. تهذيب التهذيب، ج8، ص 151
[4]. الطبقات، ج 7، ص274
[5]. تاريخ دمشق، ج 47،ص 106
[6]. همان، ص 105؛سيراعلام النبلاء، ج 2، ص 340
[7]. الطبقات، ج 7، ص275؛ تذكرة الحفاظ، ج 1، ص 25
[8]. تاريخ دمشق، ج 47،ص 115
[9]. الاستيعاب، ج 3، ص300


صفحه 412

أو إسلام»وپيامبر فرمود:«جاهلية كفر».[1]
ابودرداء جز در بدر، در ديگر جنگ‌هاى زمان پيامبر صلى الله عليه و آله حضور داشته‌[2]و با پاى‌مردى خويش در جنگ احد، نشان‌«نِعمَ الفارِسُ عُوَيمِر»را از پيامبر گرفته است؛[3]گرچه بعضى حضور وى را نخستين بار در جنگ خندق دانسته‌اند.[4]در جريان مؤاخات (پيمان برادرى)، پيامبر او را با سلمان فارسى برادر كرد؛[5]گرچه برادرى سلمان با فرد ديگرى‌[6]و برادرى ابودرداء با عوف‌بن‌مالك نيز نقل شده است.[7]
ابودرداء، پس از پيامبر صلى الله عليه و آله در نبرد يرموك و در محاصره دمشق حضور داشت.[8]از حيات اجتماعى او در دوران ابوبكر، اطلاع چندانى در دست نيست؛ ولى در دوره عمر، يكى از سه نفرى است كه بنابه تقاضاى يزيدبن‌ابى‌سفيان (امير شام) به فرمان عمر، براى آموزش قرآن و معارف دينى به شام رفت؛[9]سپس (به نقلى) به مقام قضاوت آن‌جا گمارده شد تا در غياب خليفه، اداى وظيفه كند[10]و هنگامى كه اين مقام را بدو تهنيت گفتند، گفت:
آيا براى منصب قضا به من تهنيت مى‌گوييد ...، در حالى كه اگر مردم مى‌دانستند قضاوت چه مسؤوليّت بزرگى است هرآينه با بى‌رغبتى آن را به يك‌ديگر وا مى‌گذاشتند.[11]گويا از سوى عثمان نيز به قضاوت آن‌جا نصب شد.[12]
از ابودرداء جمله‌اى نقل شده كه اگر درستى آن تأييد شود، از علاقه ميان او و امويان حكايت دارد:«لا مدينة بعد عثمان و لا رجاءَ بعد معاويه».[13]شايد همين گرايش، وى را[1]. حاشيه شيخ‌زاده، ج6، ص 634
[2]. الاستيعاب، ج 3، ص299
[3]. المغازى، ج 1، ص253
[4]. اسدالغابه، ج 4، ص307
[5]. السيرة النبويه، ج2، ص 506؛ اسدالغابه، ج 4، ص 307
[6]. السيرة النبويه، ج2، ص 506
[7]. تهذيب التهذيب، ج8، ص 151
[8]. تاريخ دمشق، ج 47،ص 93
[9]. رجال انزل اللَّهفيهم قرآناً، ج 2، ص 19
[10]. الاستيعاب، ج 3،ص 300
[11]. الطبقات، ج 7، ص275
[12]. الاستيعاب، ج 4،ص 211
[13]. تاريخ دمشق، ج47، ص 105


صفحه 413

به سوى شام كشانده تا در آن‌جا سكنا گزيند.[1]واگذارى مقام قضاوت دمشق بدو از سوى معاويه (بنابه قولى)[2]و ماندگارى‌اش تا پايان عمر در آن‌سرزمين، در اين جهت قابل توجّه است.
ابودرداء از روايت‌گران پيامبر است‌[3]و از زيدبن‌ثابت و عايشه، همسر رسول خدا نيز حديث نقل كرده است‌[4]و افراد بسيارى چون‌انس بن‌مالك، فضالةبن‌عبيد، أبوأمامه، عبداللَّه‌بن‌عمر، عبداللَّه‌بن‌عبّاس و ... از او روايت كرده‌اند.[5]در جاى‌گاه علمى وى، خبرِ ليث‌بن‌سعد از سعد كه مى‌گويد: من ابودرداء را ديدم كه داخل مسجد مى‌شد، در حالى كه همراهيان بسيارى چون پيروان سلطان با او بوده، از وى، دانش كسب مى‌كردند،[6]شنيدنى است. ابودرداء تا پايان عمر در شام زيست و در اواخر خلافت عثمان، به سال 31[7]يا 32 هجرى در دمشق درگذشت.[8]بنا به نقلى وى در دوران خلافت على عليه السلام پس از صفّين وفات يافته است.[9]
ابودرداء در شأن نزول‌[1]. الاستيعاب، ج 3، ص299
[2]. الاستيعاب، ج 3، ص300
[3]. الطبقات، ج 7، ص275
[4]. تهذيب الكمال، ج22، ص 470
[5]. تاريخ دمشق، ج 47،ص 93
[6]. تذكرةالحفاظ، ج 1،ص 25
[7]. الاستيعاب، ج 3، ص300
[8]. الطبقات، ج 7، ص276
[9]. الفتوح، ج 3، ص61- 63