ابودحداح در شأن نزول
1. از ابنعبّاس و سدّى نقل شده كه ثابتبندحداح همان شخصى بود كه از پيامبر صلى الله عليه و آله درباره حكم آميزش با زنان در حال حيض پرسيد و آيه 222 بقره/ 2 در پاسخ وى و بيان حكم آن نازل شد:[1]«وَ يسئلونَكَ عن المَحيض قُلْ هُوَ أذىً فَاْعتَزِلوُا النِّساءَ فِىالْمَحيضِ ولَاتَقْربوُهنَّ حتّى يَطْهُرْنَ فإذا تَطَهّرنَ فأتوُهنَّ مِنْ حَيْثُ أَمرَكُمُ اللّهُ إنّ اللّهَ يُحبّ التوّ بين وَ يُحِبُّ المُتَطَهّرينَاز تو درباره عادت ماهانه [زنان] مىپرسند، بگو: «آن رنجى است؛ پس هنگام عادت ماهانه، از [آميزش با] زنان كنارهگيرى كنيد و به آنان نزديك نشويد تا پاك شوند؛ پس چون پاك شدند، از همان جا كه خدا به شما فرمان داده با آنان آميزش كنيد. خداوند توبهكاران و پاكيزگان را دوست مىدارد».
2. از كلبى و ابنعبّاس نقل است كه زمانى پيامبر فرمود: هركس صدقه دهد، مثل همان صدقه در بهشت از آن او خواهد بود. ابودحداح به پيامبر گفت: من دو باغ دارم. آيا اگر يكى را صدقه دهم، مثل آن را دارا خواهم شد و همسر و فرزندم نيز در كنار من خواهند بود؟ آنگاه با پاسخ مثبت پيامبر، باغ مرغوبترش را به حضرت واگذاشت و به دنبال آن، آيه 245 بقره/ 2 در شأن ابودحداح نازل شد[2]و از چندين برابر شدن صدقه وى خبر داد:
«مَنْ ذَا الّذِى يُقْرِضُ اللّهَ قَرْضاً حَسَناً فَيُضعِفَهُ لَهُ أَضْعافاً كَثيرةً واللّهُ يَقْبِضُ وَ يَبصُطُ و إِلَيهِ تُرْجَعوُنكيست كه خدا را وام دهد؛ وامى نيكو تا آن را براى او چندين برابر كند؟ و خدا است كه در معيشت بندگان] تنگى و گشايش پديد مىآورد و به سوى او بازگردانده مىشود». واقدى[3]و قرطبى[4]اين داستان را به گونهاى ديگر نقل كردهاند؛ ولى در نقلى از ابنمسعود، وقوع اين ماجرا پس از نزول آيه دانسته شده است. در اين روايت آمده است كه ابودحداح پس از نزول آيه پيشين از رسول خدا پرسيد: آيا خداوند از ما قرض مىخواهد؟ پيامبر پاسخ داد: آرى، آنگاه دست پيامبر را گرفت و گفت: باغم را كه ششصد درخت خرما دارد، به خدا قرض دادم.[5][1]. جامعالبيان، مج2، ج 2، ص 518؛ الدرالمنثور، ج 1، ص 619؛ الاصابه، ج 1، ص 503
[2]. مجمعالبيان، ج 2،ص 608؛ التفسير الكبير، ج 6، ص 178
[3]. المغازى، ج 1، ص281؛ الاستيعاب، ج 4، ص 210
[4]. تفسير قرطبى، ج 3،ص 155
[5]. جامعالبيان، مج2، ج 2، ص 803؛ المعجم الكبير، ج 22، ص 301
3. بنا به نقل واحدى از ابنعبّاس، آيات 5- 7 ليل/ 92 در شأن مردى از انصار نازل شد[1]كه بعضى نام او را ابودحداح ذكر كردهاند.[2]براساس اين نقل، مردى از انصار درخت خرمايى داشت كه شاخههاى آن در حياط فردى مستمند بود. صاحب درخت، خرماهايى را كه گاه بر زمين مىافتاد و فرزندان مرد فقير بر مىداشتند، از دست و دهانشان مىگرفت.
مرد نيازمند نزد رسول خدا شكايت برد و حضرت از صاحب نخل خواست تا در مقابل آن، نخلى در بهشت آن را به آنان ببخشد؛ ولى وى با اينكه نخلهاى بسيارى داشت، مدّعى شد كه خرماى هيچ يك از آنها برايم خوشايندتر از اين درخت نيست. مرد ديگرى (ابودحداح) كه سخنان پيامبر را مىشنيد، با گرفتن تضمين از پيامبر براى واگذارى نخلى در بهشت به او، آن درخت را در مقابل 40 اصله نخل از آن مرد خريد و به پيامبر واگذاشت؛ آنگاه اين آيات در شأن وى نازل شد:«فأمّا مَنْ أَعطى وَاتّقى* وَ صَدّقَ بِالحُسنى* فَسَنُيسِّرُهُ لِلْيُسرىپس هركه مال خود را] بخشيد و پرهيزگارى كرد و آن وعده] نيكو را باور داشت و راست انگاشت؛ پس به زودى او را براى راه آسان آماده سازيم». اين ماجرا در روايات شيعى به گونهاى ديگر آمده است.[3]قرطبى به نقل از عطا، تمام سوره ليل را در شأن ابودحداح و صاحب نخل دانسته است.[4]
4. بلنسى در ذيل آيات 10- 11 اعلى/ 87:«سَيَذّكَّرُ مَنْ يَخشى* وَ يَتجنّبُهَا الأَشقَىبه زودى پند گيرد آن كه از خداى] مىترسد و بدبختترين مردم از آن كناره مىگيرد»، با بيان ماجراى خريد درخت نخل و واگذارى آن به پيامبر، از برخى نقل كرده كه در شأن ابودحداح نازل شده است.[5]
5. از عكرمه نقل است كه پس از نزول آيه 10 حديد/ 57:«لَايَسْتوِى مِنْكُمْ مَنْ أنفقَ مِنْ قَبلِالْفَتحِ و قتَلَ ...»ابودحداح گفت: به خدا سوگند! امروز در راه خدا انفاقى مىكنم كه با آن، پاداش كسانى را كه پيش از من انفاق كردند را، به دست آورم و پس از اين، كسى[1]. اسباب النزول، ص390
[2]. مجمعالبيان، ج10، ص 759
[3]. تفسير قمى، ج 2، ص457؛ بحارالانوار، ج 22، ص 101
[4]. تفسير قرطبى، ج20، ص 61
[5]. مبهمات القرآن، ج2، ص 701
بر من پيشى نگيرد؛ آنگاه گفت: بار خدايا! نصف آنچه را ابودحداح مالك است، براى تو.
وى در اين انفاق حتّى يك لنگه كفش خود را نيز بخشيد.[1]
منابع
اسباب النزول، واحدى؛ الاستيعاب فى معرفة الاصحاب؛ اسدالغابة فى معرفةالصحابه؛ الاصابة فى تمييز الصحابه؛ بحارالانوار؛ تفسير القمى؛ التفسير الكبير؛ تفسير مبهمات القرآن؛ جامعالبيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لأحكام القرآن، قرطبى؛ الدرالمنثور فىالتفسير بالمأثور؛ سنن ابىداود؛ سنن النسائى؛ صحيح مسلم با شرح سنوسى؛ مجمعالبيان فى تفسير القرآن؛ المعجمالكبير؛ المغازى؛ المنتظم فى تاريخالملوك والامم؛ الميزان فىتفسيرالقرآن.[1]. الدرالمنثور، ج 8،ص 50؛ الميزان، ج 19، ص 159
ابودرداء انصارى
سيد عليرضا واسعى
ابودَرداء انصارى: عُوَيمر بنزيد بنقيسبنعايشه، معروف به ابودرداء خزرجى انصارى از معلّمان قرآن و صحابى پيامبر
وى واپسين فرد از خانواده خويش[1]يا واپسين شخص از انصار[2]است كه در جنگ بدر به اسلام گرويد.[3]بنابه نقلى، روزى عبداللَّهبنرواحه كه با او در جاهليّت عقد برادرى داشت،[4](به همراه محمدبنمَسلَمه)[5]در غياب وى با تيشهاى، بتش را درهم شكست و ابودرداء را از ناتوانى آن آگاه كرد. وى به قصد پذيرش اسلام، نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد. حضرت دربارهاش فرمود: خداوند مرا به اسلام ابودرداء وعده داد و بدين طريق اسلام آورد.[6]
او در جاهليّت، به تجارت اشتغال داشت و به گفته خود، پس از اسلام، از تجارت و عبادت، عبادت را برگزيد.[7]زهدورزى افراطى او و ترك همه لذّتهاى مادّى كه به شكايت همسرش به سلمان فارسى و وادارى وى به رعايت اعتدال در امور زندگى انجاميد،[8]تجلّى چنين دگرگونى است تا آنجا كه مىگويد: دنيا سراى تاريكى است و جز پرهيزگاران از آن رهايى نمىيابند.[9]شايدهمين روش و نگاه افراطى، سخن سرزنشگونه پيامبر صلى الله عليه و آله درباره وى را در پى داشت كه فرمود:«إنّ فيكجاهِليّة»و او پرسيد:«جاهليةُ كفرٍ[1]. الطبقات، ج 7، ص274
[2]. تاريخ دمشق، ج 47،ص 105
[3]. تهذيب التهذيب، ج8، ص 151
[4]. الطبقات، ج 7، ص274
[5]. تاريخ دمشق، ج 47،ص 106
[6]. همان، ص 105؛سيراعلام النبلاء، ج 2، ص 340
[7]. الطبقات، ج 7، ص275؛ تذكرة الحفاظ، ج 1، ص 25
[8]. تاريخ دمشق، ج 47،ص 115
[9]. الاستيعاب، ج 3، ص300
أو إسلام»وپيامبر فرمود:«جاهلية كفر».[1]
ابودرداء جز در بدر، در ديگر جنگهاى زمان پيامبر صلى الله عليه و آله حضور داشته[2]و با پاىمردى خويش در جنگ احد، نشان«نِعمَ الفارِسُ عُوَيمِر»را از پيامبر گرفته است؛[3]گرچه بعضى حضور وى را نخستين بار در جنگ خندق دانستهاند.[4]در جريان مؤاخات (پيمان برادرى)، پيامبر او را با سلمان فارسى برادر كرد؛[5]گرچه برادرى سلمان با فرد ديگرى[6]و برادرى ابودرداء با عوفبنمالك نيز نقل شده است.[7]
ابودرداء، پس از پيامبر صلى الله عليه و آله در نبرد يرموك و در محاصره دمشق حضور داشت.[8]از حيات اجتماعى او در دوران ابوبكر، اطلاع چندانى در دست نيست؛ ولى در دوره عمر، يكى از سه نفرى است كه بنابه تقاضاى يزيدبنابىسفيان (امير شام) به فرمان عمر، براى آموزش قرآن و معارف دينى به شام رفت؛[9]سپس (به نقلى) به مقام قضاوت آنجا گمارده شد تا در غياب خليفه، اداى وظيفه كند[10]و هنگامى كه اين مقام را بدو تهنيت گفتند، گفت:
آيا براى منصب قضا به من تهنيت مىگوييد ...، در حالى كه اگر مردم مىدانستند قضاوت چه مسؤوليّت بزرگى است هرآينه با بىرغبتى آن را به يكديگر وا مىگذاشتند.[11]گويا از سوى عثمان نيز به قضاوت آنجا نصب شد.[12]
از ابودرداء جملهاى نقل شده كه اگر درستى آن تأييد شود، از علاقه ميان او و امويان حكايت دارد:«لا مدينة بعد عثمان و لا رجاءَ بعد معاويه».[13]شايد همين گرايش، وى را[1]. حاشيه شيخزاده، ج6، ص 634
[2]. الاستيعاب، ج 3، ص299
[3]. المغازى، ج 1، ص253
[4]. اسدالغابه، ج 4، ص307
[5]. السيرة النبويه، ج2، ص 506؛ اسدالغابه، ج 4، ص 307
[6]. السيرة النبويه، ج2، ص 506
[7]. تهذيب التهذيب، ج8، ص 151
[8]. تاريخ دمشق، ج 47،ص 93
[9]. رجال انزل اللَّهفيهم قرآناً، ج 2، ص 19
[10]. الاستيعاب، ج 3،ص 300
[11]. الطبقات، ج 7، ص275
[12]. الاستيعاب، ج 4،ص 211
[13]. تاريخ دمشق، ج47، ص 105
به سوى شام كشانده تا در آنجا سكنا گزيند.[1]واگذارى مقام قضاوت دمشق بدو از سوى معاويه (بنابه قولى)[2]و ماندگارىاش تا پايان عمر در آنسرزمين، در اين جهت قابل توجّه است.
ابودرداء از روايتگران پيامبر است[3]و از زيدبنثابت و عايشه، همسر رسول خدا نيز حديث نقل كرده است[4]و افراد بسيارى چونانس بنمالك، فضالةبنعبيد، أبوأمامه، عبداللَّهبنعمر، عبداللَّهبنعبّاس و ... از او روايت كردهاند.[5]در جاىگاه علمى وى، خبرِ ليثبنسعد از سعد كه مىگويد: من ابودرداء را ديدم كه داخل مسجد مىشد، در حالى كه همراهيان بسيارى چون پيروان سلطان با او بوده، از وى، دانش كسب مىكردند،[6]شنيدنى است. ابودرداء تا پايان عمر در شام زيست و در اواخر خلافت عثمان، به سال 31[7]يا 32 هجرى در دمشق درگذشت.[8]بنا به نقلى وى در دوران خلافت على عليه السلام پس از صفّين وفات يافته است.[9]
ابودرداء در شأن نزول[1]. الاستيعاب، ج 3، ص299
[2]. الاستيعاب، ج 3، ص300
[3]. الطبقات، ج 7، ص275
[4]. تهذيب الكمال، ج22، ص 470
[5]. تاريخ دمشق، ج 47،ص 93
[6]. تذكرةالحفاظ، ج 1،ص 25
[7]. الاستيعاب، ج 3، ص300
[8]. الطبقات، ج 7، ص276
[9]. الفتوح، ج 3، ص61- 63
بعضى مفسّران از او در شأن نزول برخى آيات نام بردهاند.
1. طبرى در ذيل آيه 92 نساء/ 4:«وَ ما كانَ لِمؤمنٍ أنيَقتُل مؤمناً إلّاخَطًا»به استناد مرسله ابنزيد، وى را يكى از افراد محتمل در شأن نزول دانسته است كه در سريّهاى، چوپانى را- با اينكه به اسلام اقرار كرده بود- كشته، با گوسفندان وى باز گشت، و با پشيمانى از اين عمل، نزد پيامبر رفت. حضرت از كار وى انتقاد كرد و آيه پيشين درباره وى نازل شد.[1]با اينكه طبرى نزول آيه را درباره عيّاش بنابىربيعه نيز محتمل دانسته،[2]اين احتمال را هم ذكر مىكند كه ممكن است آيه، هم درباره عيّاشبن ابىربيعه و كشته وى، و هم درباره ابودرداء و مقتول او باشد.[3]با همه اين احتمالها، طبرى از يك امر برتر غفلت نمىكند كه به هر حال، شأن نزول آيه، آموزش يك حكم دينى در باب قتل است كه با هر يك از احتمالها سازگار است.
مفسّران بعدى، احتمال پيش گفته را از طبرى نقل كرده و بىتأييد از كنار آن گذشته؛ بلكه به گونهاى آن را ضعيف شمردهاند. طبرسى نزول آيه را ابتدا در شأن عيّاشبنابىربيعه مخزومى دانسته كه حارث بنيزيد بن انسة العامرى را بىآنكه به اسلام او آگاه باشد، كشته است؛ سپس به قول طبرى نيز اشاره مىكند.[4]قرطبى به وجه جمع طبرى روى آورده و اشاره كرده است كه شايد در زمانهاى نزديكى، جريانها (قتلها) ى مشابهى رخ داده و آيه درباره همه آنها نازل شده باشد.[5]
2. در ذيل آيه 94 نساء/ 4 نيز كه ادامه ماجراى پيشين است:«يأيّها الّذين ءامَنوا إذا ضَربتُم فى سبيلِاللَّهِ فتَبيّنوا و لَاتقولوا لِمَن ألقى إليكم السّلمَ لَستَ مؤمناً تَبتَغون عَرَضَ الْحيوةِ الدُّنيا»،طبرى، ضمن احتمالهاى چندى، از ابودرداء نيز سخن به ميان آورده است. ديگر مفسّران نيز بدينگونه نگريسته و وجوه محتمل در آيه پيشين را در اينجا نقل كردهاند. علّامه طباطبايى، احتمال نزول آيه درباره اسامة بنزيد را به واقع نزديكتر مىبيند؛ گرچه مىگويد: در داستان ابهامهايى وجود دارد.[6]
3. سيوطى در ذيل آيه 65 توبه/ 9 از ابونعيم نقل مىكند كه فردى به تمسخر به ابودرداء گفت: اى گروه قاريان! چيست شما را كه ترسوتر از ما هستيد و هرگاه چيزى از شما پرسيده مىشود، بخل مىورزيد و هنگام غذا خوردن، لقمهاى بزرگ برمىداريد؟ ابودرداء[1]. جامعالبيان، مج4، ج 5، ص 278
[2]. همان، ص 277
[3]. جامعالبيان، مج4، ج 5، ص 278
[4]. مجمعالبيان، ج 3،ص 138
[5]. تفسير قرطبى، ج 5،ص 202
[6]. الميزان، ج 5، ص44
بى آن كه چيزى بگويد، روى برگرداند و خبر به عمر رسيد. وى گريبان آن مرد را گرفت و نزد پيامبر برد و آن مرد به پيامبر عرض كرد:«كنّا نَخوضُ و نَلعب»و خداوند اين آيه را فرو فرستاد[1]: «و اگر از ايشان بپرسى چرا ريشخند مىكرديد] بىگمان خواهند گفت: ما فقط حرف مىزديم و خود را سرگرم مىكرديم. بگو آيا خداوند و آيات او و پيامبر او را ريشخند مىكرديد؟» سيوطى احتمالهاى ديگرى را نيز درباره نزول آيه ذكر مىكند.[2]
4. ميبدى در ذيل آيه 29 مطفّفين/ 83:«إنّ الَّذِين أجرَمُوا كانوا مِنَ الَّذِين ءَامَنوا يَضحَكون»ابودرداء را يكى از مؤمنانى برشمرده كه مورد تمسخر واستهزاى مجرمان و كافران قرار گرفتند؛[3]بى آن كه وى به زمان نزول آيه (ظاهراً مكّى است) و زمان اسلام ابودرداء كه واپسين فرد از انصار است، توجّه كند؛ اگرچه در ادامه، از قول مقاتل و كلبى، نزول آيه را درباره على عليه السلام نيز ذكر مىكند.
منابع
الاتقان فى علومالقرآن؛ الاستيعاب فى معرفة الاصحاب؛ اسدالغابة فىمعرفة الصحابه؛ تاريخ مدينة دمشق؛ تاريخ اليعقوبى؛ تذكرة الحفاظ؛ تهذيبالتهذيب؛ تهذيبالكمال فى اسماء الرجال؛ جامعالبيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ حاشيه محيىالدين شيخزاده بر تفسير بيضاوى؛ الدرالمنثور فىالتفسير بالمأثور؛ رجال انزل اللّه فيهم قرآناً؛ سنن الترمذى؛ سير اعلام النبلاء؛ السيرة النبويه، ابنهشام؛ كشفالاسرار و عدةالابرار؛ الطبقاتالكبرى؛ كتابالفتوح؛ مجمعالبيان فى تفسيرالقرآن؛ مسند احمدبنحنبل؛ المغازى؛ الميزان فى تفسير القرآن.[1]. الدرالمنثور، ج 4،ص 229- 230
[2]. الدرالمنثور، ج 4،ص 230
[3]. كشفالاسرار، ج10، ص 419