بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 413

به سوى شام كشانده تا در آن‌جا سكنا گزيند.[1]واگذارى مقام قضاوت دمشق بدو از سوى معاويه (بنابه قولى)[2]و ماندگارى‌اش تا پايان عمر در آن‌سرزمين، در اين جهت قابل توجّه است.
ابودرداء از روايت‌گران پيامبر است‌[3]و از زيدبن‌ثابت و عايشه، همسر رسول خدا نيز حديث نقل كرده است‌[4]و افراد بسيارى چون‌انس بن‌مالك، فضالةبن‌عبيد، أبوأمامه، عبداللَّه‌بن‌عمر، عبداللَّه‌بن‌عبّاس و ... از او روايت كرده‌اند.[5]در جاى‌گاه علمى وى، خبرِ ليث‌بن‌سعد از سعد كه مى‌گويد: من ابودرداء را ديدم كه داخل مسجد مى‌شد، در حالى كه همراهيان بسيارى چون پيروان سلطان با او بوده، از وى، دانش كسب مى‌كردند،[6]شنيدنى است. ابودرداء تا پايان عمر در شام زيست و در اواخر خلافت عثمان، به سال 31[7]يا 32 هجرى در دمشق درگذشت.[8]بنا به نقلى وى در دوران خلافت على عليه السلام پس از صفّين وفات يافته است.[9]
ابودرداء در شأن نزول‌[1]. الاستيعاب، ج 3، ص299
[2]. الاستيعاب، ج 3، ص300
[3]. الطبقات، ج 7، ص275
[4]. تهذيب الكمال، ج22، ص 470
[5]. تاريخ دمشق، ج 47،ص 93
[6]. تذكرةالحفاظ، ج 1،ص 25
[7]. الاستيعاب، ج 3، ص300
[8]. الطبقات، ج 7، ص276
[9]. الفتوح، ج 3، ص61- 63


صفحه 414

بعضى مفسّران از او در شأن نزول برخى آيات نام برده‌اند.
1. طبرى در ذيل آيه 92 نساء/ 4:«وَ ما كانَ لِمؤمنٍ أن‌يَقتُل مؤمناً إلّاخَطًا»به استناد مرسله ابن‌زيد، وى را يكى از افراد محتمل در شأن نزول دانسته است كه در سريّه‌اى، چوپانى را- با اين‌كه به اسلام اقرار كرده بود- كشته، با گوسفندان وى باز گشت، و با پشيمانى از اين عمل، نزد پيامبر رفت. حضرت از كار وى انتقاد كرد و آيه پيشين درباره وى نازل شد.[1]با اين‌كه طبرى نزول آيه را درباره عيّاش بن‌ابى‌ربيعه نيز محتمل دانسته،[2]اين احتمال را هم ذكر مى‌كند كه ممكن است آيه، هم درباره عيّاش‌بن ابى‌ربيعه و كشته وى، و هم درباره ابودرداء و مقتول او باشد.[3]با همه اين احتمال‌ها، طبرى از يك امر برتر غفلت نمى‌كند كه به هر حال، شأن نزول آيه، آموزش يك حكم دينى در باب قتل است كه با هر يك از احتمال‌ها سازگار است.
مفسّران بعدى، احتمال پيش گفته را از طبرى نقل كرده و بى‌تأييد از كنار آن گذشته؛ بلكه به گونه‌اى آن را ضعيف شمرده‌اند. طبرسى نزول آيه را ابتدا در شأن عيّاش‌بن‌ابى‌ربيعه مخزومى دانسته كه حارث بن‌يزيد بن انسة العامرى را بى‌آن‌كه به اسلام او آگاه باشد، كشته است؛ سپس به قول طبرى نيز اشاره مى‌كند.[4]قرطبى به وجه جمع طبرى روى آورده و اشاره كرده است كه شايد در زمان‌هاى نزديكى، جريان‌ها (قتل‌ها) ى مشابهى رخ داده و آيه درباره همه آن‌ها نازل شده باشد.[5]
2. در ذيل آيه 94 نساء/ 4 نيز كه ادامه ماجراى پيشين است:«يأيّها الّذين ءامَنوا إذا ضَربتُم فى سبيلِ‌اللَّهِ فتَبيّنوا و لَاتقولوا لِمَن ألقى‌ إليكم السّلمَ لَستَ مؤمناً تَبتَغون عَرَضَ الْحيوةِ الدُّنيا»،طبرى، ضمن احتمال‌هاى چندى، از ابودرداء نيز سخن به ميان آورده است. ديگر مفسّران نيز بدين‌گونه نگريسته و وجوه محتمل در آيه پيشين را در اين‌جا نقل كرده‌اند. علّامه طباطبايى، احتمال نزول آيه درباره اسامة بن‌زيد را به واقع نزديك‌تر مى‌بيند؛ گرچه مى‌گويد: در داستان ابهام‌هايى وجود دارد.[6]
3. سيوطى در ذيل آيه 65 توبه/ 9 از ابونعيم نقل مى‌كند كه فردى به تمسخر به ابودرداء گفت: اى گروه قاريان! چيست شما را كه ترسوتر از ما هستيد و هرگاه چيزى از شما پرسيده مى‌شود، بخل مى‌ورزيد و هنگام غذا خوردن، لقمه‌اى بزرگ برمى‌داريد؟ ابودرداء[1]. جامع‌البيان، مج4، ج 5، ص 278
[2]. همان، ص 277
[3]. جامع‌البيان، مج4، ج 5، ص 278
[4]. مجمع‌البيان، ج 3،ص 138
[5]. تفسير قرطبى، ج 5،ص 202
[6]. الميزان، ج 5، ص44


صفحه 415

بى آن كه چيزى بگويد، روى برگرداند و خبر به عمر رسيد. وى گريبان آن مرد را گرفت و نزد پيامبر برد و آن مرد به پيامبر عرض كرد:«كنّا نَخوضُ و نَلعب»و خداوند اين آيه را فرو فرستاد[1]: «و اگر از ايشان بپرسى چرا ريشخند مى‌كرديد] بى‌گمان خواهند گفت: ما فقط حرف مى‌زديم و خود را سرگرم مى‌كرديم. بگو آيا خداوند و آيات او و پيامبر او را ريشخند مى‌كرديد؟» سيوطى احتمال‌هاى ديگرى را نيز درباره نزول آيه ذكر مى‌كند.[2]
4. ميبدى در ذيل آيه 29 مطفّفين/ 83:«إنّ الَّذِين أجرَمُوا كانوا مِنَ الَّذِين ءَامَنوا يَضحَكون»ابودرداء را يكى از مؤمنانى برشمرده كه مورد تمسخر واستهزاى مجرمان و كافران قرار گرفتند؛[3]بى آن كه وى به زمان نزول آيه (ظاهراً مكّى است) و زمان اسلام ابودرداء كه واپسين فرد از انصار است، توجّه كند؛ اگرچه در ادامه، از قول مقاتل و كلبى، نزول آيه را درباره على عليه السلام نيز ذكر مى‌كند.
منابع‌
الاتقان فى علوم‌القرآن؛ الاستيعاب فى معرفة الاصحاب؛ اسدالغابة فى‌معرفة الصحابه؛ تاريخ مدينة دمشق؛ تاريخ اليعقوبى؛ تذكرة الحفاظ؛ تهذيب‌التهذيب؛ تهذيب‌الكمال فى اسماء الرجال؛ جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ حاشيه محيى‌الدين شيخ‌زاده بر تفسير بيضاوى؛ الدرالمنثور فى‌التفسير بالمأثور؛ رجال انزل اللّه فيهم قرآناً؛ سنن الترمذى؛ سير اعلام النبلاء؛ السيرة النبويه، ابن‌هشام؛ كشف‌الاسرار و عدةالابرار؛ الطبقات‌الكبرى؛ كتاب‌الفتوح؛ مجمع‌البيان فى تفسيرالقرآن؛ مسند احمدبن‌حنبل؛ المغازى؛ الميزان فى تفسير القرآن.[1]. الدرالمنثور، ج 4،ص 229- 230
[2]. الدرالمنثور، ج 4،ص 230
[3]. كشف‌الاسرار، ج10، ص 419


صفحه 416


ابوذر غفارى‌
سيد عليرضا واسعى‌
ابوذر غفارى:[1]جندب (برير) بن‌جنادة بن كُعيب‌بن صُعير از قبيله بنى‌غفار، معروف به‌ ابوذر غفارى از صحابه بزرگ رسول‌خدا صلى الله عليه و آله‌[2]
از زندگى پيش از اسلام او اطلاع زيادى در دست نيست. براساس روايتى، در جاهليّت شبانى مى‌كرد[3]و با شجاعتى كه داشت، گاه يك‌تنه در مقابل كاروانى مى‌ايستاد.[4]او از سه سال پيش از پذيرش اسلام، خداى يگانه را مى‌پرستيد و نماز مى‌گزارد و از بت‌ها دورى مى‌جست.[5]ابوذر، از نخستين اسلام‌آورندگان است. به نقل از خود او، پنجمين فردى بود كه اسلام آورد.[6]يعقوبى، اسلام او را پس از على‌بن‌ابى طالب، خديجه و زيدبن حارثه دانسته؛ گرچه قول به پذيرش اسلام او پس از ابوبكر را نيز ذكر كرده است.[7]قضيه اسلام آوردن او را گوناگون و حتّى خارق‌العاده‌[8]ذكر كرده‌اند. درست‌تر و مشهور آن است كه چون بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله را شنيد، برادرش را براى كسب اطلاع، به مكّه فرستاد و پس از استماع سخن او، خود به ديدار پيامبر آمد و اسلام آورد؛[9]بنابر اين، آن‌چه در چگونگى آشنايى او با حضرت، به تفصيل آمده،[10]چندان به جا نمى‌نمايد.[1]. الطبقات، ج 4، ص166؛ الاستيعاب، ج 1، ص 321
[2]. المعجم‌الكبير، ج6، ص 216
[3]. الكافى، ج 8، ص297
[4]. الطبقات، ج 4، ص167
[5]. الكافى، ج 8، ص168؛ صحيح مسلم، ج 8، ص 360
[6]. الطبقات، ج 4، ص169
[7]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 23
[8]. الكافى، ج 8، ص297
[9]. الطبقات، ج 4، ص169؛ صحيح مسلم، ج 8، ص 369
[10]. صحيح مسلم، ج 8،ص 369- 370؛ الاستيعاب، ج 4، ص 216


صفحه 417

ابوذر، نخستين كسى بود كه پيامبر را به تحيّت اسلامى سلام گفت.[1]وى پس از پذيرش اسلام، از طرف حضرت به اخفاى دين و بازگشت به ديار خويش تا هنگام رسيدنِ فرمانِ هجرت، مأمور شد؛ امّا شوق او به اسلام و پيامبر، وى را به اظهار عقيده در ميان مشركان‌[2]و اعتراض آنان‌[3]كشاند؛ از اين‌رو مشكلاتى را متحمّل شد.[4]اوسپس به ديار خويش رفت و پس از جنگ احُد (يا خندق‌[5]) به مدينه آمد و تا پايان حيات پيامبر صلى الله عليه و آله با حضرت بود.[6]در فتح مكّه، گويا پرچم بنى‌غفار را به دست داشت‌[7]و در حنين، پرچم‌دار آنان بود؛[8]گرچه بعضى او را در اين جنگ، جانشين پيامبر در مدينه دانسته‌اند.[9]وى در «عمرةالقضاء»[10]و غزوه «ذات‌الرقاع» نيز امامت جماعت مدينه به جاى پيامبر و جانشينى حضرت را برعهده داشت.[11]در جنگ تبوك، به سبب ضعف مركب، با تأخير و پياده به حضور حضرت رسيد.[12]پيامبر صلى الله عليه و آله در همين واقعه كه ابوذر به تنهايى از دوردست مى‌آمد، فرمود:
او تنها زندگى مى‌كند؛ تنها مى‌ميرد و تنها وارد بهشت خواهد شد.[13]
بر پايه روايتى از امام على عليه السلام پيامبردرباره ابوذر فرمود: آسمان بر كسى راست‌گوتر از ابوذر سايه نيفكنده و زمين، مانند او را حمل نكرده است،[14]صداقت ابوذر در بين عرب ضرب‌المثل شد.[15]پيامبر به ابوذر علاقه داشت و وى را يكى از 14 رفيق خود مى‌شمرد[16]و[1]. صحيح مسلم، ج 8، ص368
[2]. الاستيعاب، ج 4، ص217
[3]. الطبقات، ج 4، ص170
[4]. الاستيعاب، ج 4، ص217
[5]. الطبقات، ج 3، ص419 و ج 4، ص 168
[6]. الاستيعاب، ج 1، ص321
[7]. المغازى، ج 2، ص819
[8]. همان، ج 3، ص 896 (9) (10) 9 و. مناقب، ج 1،ص 211
[11]. السيرة النبويه،ج 3، ص 203
[12]. المغازى، ج 3، ص1000؛ الطبقات، ج 2، ص 125
[13]. اختيار معرفةالرجال، ص 24؛ المغازى، ج 3، ص 1000
[14]. الامالى، ص 710؛الطبقات، ج 4، ص 172
[15]. العقدالفريد، ج3، ص 72
[16]. المعجم‌الكبير، ج6، ص 216


صفحه 418

حتى او را بر مركب خود، پشت سرش سوار مى‌كرد؛[1]امّا با اين حال، گويا از طرف حضرتش، مسؤوليّتى سياسى بدو واگذار نشد.[2]خود او نيز از آنان كه در برخى از ادوار بعدى مقام سياسى را مى‌پذيرفتند، دورى مى‌گزيد؛ ازاين‌رو به ابوموسى‌اشعرى كه وى را برادر خطاب كرده بود، گفت: من پيش از آن كه به خدمت در خلافت عثمان درآيى، برادرت بوده‌ام.[3]
در اين كه ابوذر در ماجراى پيمان مؤاخات، با چه كسى برادر شده، اختلاف است.
ابن‌سعد در طبقات، اصل آن را درباره ابوذر انكار مى‌كند؛ زيرا آن پيمان، پيش از بدر با نزول آيه ارث قطع شده و ابوذر تا اين هنگام، هنوز به مدينه هجرت نكرده بود؛[4]بر همين اساس، برادرى او با «منذربن‌عمر» را كه در جريان بئر معونه در سال سوم هجرت به شهادت رسيد نيز رد مى‌كند.[5]بعضى، برادرى او را با ابن‌مسعود،[6]برخى با بلال،[7]عدّه‌اى با سلمان و هم‌چنين با ابودردا ذكركرده‌اند. يكى از معاصران، با استناد به حديثى از امام سجاد عليه السلام و ذكر دو دليل ديگر، برادرى او را با سلمان درست مى‌داند و بر آن است كه ابوذر از همان ابتداى هجرت در مدينه بود[8]با رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله ابوذر بر امامت على عليه السلام پاى فشرد و به تعبير امام صادق عليه السلام يكى از سه تنى بود كه بر فرمان رسول‌خدا استوار ماند[9]و تا پايان عمر، ديگران را بدان سفارش مى‌كرد؛[10]به همين جهت، خلافت ابوبكر را انكار كرد[11]و با برخى ديگر از بزرگان صحابه، از على عليه السلام مى‌خواست تا براى گرفتن حقّ خود به‌پاخيزد و در برخوردى كه با عمر داشت، در حقّانيّت على خطبه‌اى خواند.[12]خود با[1]. الطبقات، ج 4، ص172
[2]. همان، ص 174- 175؛المستطرف، ج 1، ص 163
[3]. الطبقات، ج 4، ص174
[4]. همان، ص 170
[5]. الطبقات، ج 3، ص419
[6]. مناقب، ج 2، ص 211
[7]. المعجم‌الكبير، ج6، ص 60
[8]. الصحيح منسيرةالنبى، ج 4، ص 244
[9]. اختيارمعرفةالرجال، ص 11؛ الكافى، ج 8، ص 245
[10]. الاحتجاج، ج 1، ص193
[11]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 124
[12]. الخصال، ج 2، ص461 و 463


صفحه 419

افتخار به اين استوارى، در جمعى مى‌گويد: من در روز قيامت از همه شما به پيامبر صلى الله عليه و آله نزديك‌تر خواهم بود؛ زيرا از حضرت‌شنيده‌ام كه مى‌فرمود: نزديك‌ترين شما در قيامت به من، كسى است كه از اين دنيا به همان صورتى كه من او را ترك گفته‌ام، خارج شود. به خدا سوگند! جز من، هيچ يك از شما نيست كه به چيزى از دنيا دست نينداخته باشد.[1]همين رابطه با خاندان پيامبر و على، او را در جمع محدود و خلوت تشييع كنندگان حضرت‌فاطمه عليها السلام كه حتّى بسيارى از زنان پيامبر حضور نداشتند، قرار داد.[2]
از زندگى ابوذر در زمان خلافت ابوبكر، اطلاعى در دست نيست. در دوره عمر، يكى از 4 نفرى است كه در تقسيم ديوان، به سبب ارجمندى‌اش، جزو بدريّون قرار گرفت؛[3]با آن‌كه در آن جنگ شركت نداشت. او پس از وفات ابوبكر به شام رفت و در آن‌جا سكنا گزيد[4]و در سال 19 هجرى در فتح مصر به وسيله عمروعاص شركت كرد و گويا بر اقامت در آن‌جا عزم داشت؛[5]امّا به شام بازگشت و در يكى از جنگ‌هاى تابستانى معاويه، در نبرد عموريه (23 هجرى) حضور يافت.[6]وى در زمان خلافت عثمان، هم‌چنان در شام ماند و در فتح قبرس به دست معاويه، (27 يا 28 هجرى) يكى از اصحاب حاضر در آن بود.[7]
ابوذر در چگونگى مصرف بيت‌المال، بسيار سخت‌گير بود و از مسلمانان و حاكمان‌مى‌خواست كه روش پيامبر را دنبال كنند. اختلاف او با معاويه و خليفه سوم به‌[1]. الطبقات، ج 4، ص173؛ المعجم‌الكبير، ج 2، ص 149
[2]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 115
[3]. تاريخ طبرى، ج 2،ص 452
[4]. الاستيعاب، ج 1، ص321
[5]. المعجم‌الكبير، ج2، ص 148
[6]. تاريخ طبرى، ج 2،ص 588
[7]. همان، ص 600


صفحه 420

چگونگى استفاده آنان از بيت‌المال ارتباط داشت. ابوذر معتقد بود كه آيه 34 توبه/ 9:
«... والّذين يَكنِزونَ الذَّهبَ والفِضّةَ و لايُنفِقونَها فِى سَبيل‌اللّه فَبشّرهُم بِعذابٍ أليم»به اهل‌كتاب اختصاص ندارد؛ بلكه تمام كسانى‌كه طلا و نقره ذخيره و پنهان مى‌كنند و در راه خدا انفاق نمى‌كنند، به عذاب الهى تهديد شده‌اند. او با استناد به سخنان رسول‌خدا مى‌گفت: مقصود از انفاق در راه خدا، فقط زكات نيست؛ بلكه معناى اعمّى دارد كه هم شامل زكات و هم هزينه‌هاى ضرور جامعه از قبيل جهاد، دفاع و حفظ جان‌ها از نابودى و مانند آن است. با توجّه به شرايط آن زمان كه عدّه‌اى از مسلمانان سخت در مضيقه بودند و ثروت‌مندان از انفاق در راه خدا سرباز مى‌زدند، مى‌گفت: حاكمان حكومت اسلامى بايد جميع شؤون زندگى مردم را اصلاح كنند و تمام طبقات جامعه بايد از بيت‌المال بهره ببرند؛ لذا به كاخ‌سازى معاويه در شام اعتراض كرد و آيه كنز را براى او خواند؛ ولى اين اعتراض موجب هتك‌حرمت او از طرف معاويه و بازدارى مردم از هم‌نشينى با وى و در نهايت به بهانه افساد در جامعه، به اخراج خشونت‌بار او به مدينه منجر شد.[1]
ابوذر، در مدينه هم ساكت ننشست و خطاب به عثمان‌بن‌عفان گفت: از مردم فقط به اين مقدار راضى نباشيد كه يك‌ديگر را آزار ندهند؛ بلكه بايد آنان را واداريد تا بذل معروف كنند و پرداخت‌كننده زكات فقط نبايد به دادن آن بسنده كند؛ بلكه بايد به همسايه و برادران احسان كند و با خويشان پيوند داشته باشد. كعب‌الاحبار كه در آن مجلس حضور داشت، در پاسخ ابوذر گفت: كسى كه زكات واجب را داده، آن‌چه بر او واجب بوده ادا كرده است و ديگر چيزى برعهده او نيست. ابوذر با عصاى خود بر سر او كوفت و گفت:
اى يهودى‌زاده! تو را چه و اظهار اين‌گونه مطالب ...![2]سخنان او صريح يا نزديك به صريح است كه همه انفاق‌ها را واجب نمى‌دانسته. اين‌كه برخى گفته‌اند: ابوذر به اجتهاد خود عمل مى‌كرد و مى‌گفت دارايى‌هاى زايد بر مقدار ضرورت بايد در راه خدا انفاق شود، درست نيست. ابوذر مى‌گفت: آن‌چه را مى‌گويم، از رسول‌خدا و يا خليل خودم شنيده‌ام.[3]
اعتراض او به عثمان و پافشارى بر حقيقتِ دين‌دارى و پارسايى، موجب تبعيدش به ربذه شد؛ محلّى كه آن را هيچ خوش نداشت.[4]اين قضيه، بحث‌هاى فراوانى را در تاريخ و كلام اسلامى برانگيخت. برخى درصدد برآمدند تا رفتن به ربذه را به ميل ابوذر نشان‌[1]. الطبقات، ج 4، ص173؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 172
[2]. تاريخ طبرى، ج 2،ص 616
[3]. الميزان، ج 9، ص258- 261؛ نمونه، ج 7، ص 395- 401
[4]. تاريخ طبرى، ج 2،ص 616؛ مروج‌الذهب، ج 2، ص 375-/ 377