ابوذر، نخستين كسى بود كه پيامبر را به تحيّت اسلامى سلام گفت.[1]وى پس از پذيرش اسلام، از طرف حضرت به اخفاى دين و بازگشت به ديار خويش تا هنگام رسيدنِ فرمانِ هجرت، مأمور شد؛ امّا شوق او به اسلام و پيامبر، وى را به اظهار عقيده در ميان مشركان[2]و اعتراض آنان[3]كشاند؛ از اينرو مشكلاتى را متحمّل شد.[4]اوسپس به ديار خويش رفت و پس از جنگ احُد (يا خندق[5]) به مدينه آمد و تا پايان حيات پيامبر صلى الله عليه و آله با حضرت بود.[6]در فتح مكّه، گويا پرچم بنىغفار را به دست داشت[7]و در حنين، پرچمدار آنان بود؛[8]گرچه بعضى او را در اين جنگ، جانشين پيامبر در مدينه دانستهاند.[9]وى در «عمرةالقضاء»[10]و غزوه «ذاتالرقاع» نيز امامت جماعت مدينه به جاى پيامبر و جانشينى حضرت را برعهده داشت.[11]در جنگ تبوك، به سبب ضعف مركب، با تأخير و پياده به حضور حضرت رسيد.[12]پيامبر صلى الله عليه و آله در همين واقعه كه ابوذر به تنهايى از دوردست مىآمد، فرمود:
او تنها زندگى مىكند؛ تنها مىميرد و تنها وارد بهشت خواهد شد.[13]
بر پايه روايتى از امام على عليه السلام پيامبردرباره ابوذر فرمود: آسمان بر كسى راستگوتر از ابوذر سايه نيفكنده و زمين، مانند او را حمل نكرده است،[14]صداقت ابوذر در بين عرب ضربالمثل شد.[15]پيامبر به ابوذر علاقه داشت و وى را يكى از 14 رفيق خود مىشمرد[16]و[1]. صحيح مسلم، ج 8، ص368
[2]. الاستيعاب، ج 4، ص217
[3]. الطبقات، ج 4، ص170
[4]. الاستيعاب، ج 4، ص217
[5]. الطبقات، ج 3، ص419 و ج 4، ص 168
[6]. الاستيعاب، ج 1، ص321
[7]. المغازى، ج 2، ص819
[8]. همان، ج 3، ص 896 (9) (10) 9 و. مناقب، ج 1،ص 211
[11]. السيرة النبويه،ج 3، ص 203
[12]. المغازى، ج 3، ص1000؛ الطبقات، ج 2، ص 125
[13]. اختيار معرفةالرجال، ص 24؛ المغازى، ج 3، ص 1000
[14]. الامالى، ص 710؛الطبقات، ج 4، ص 172
[15]. العقدالفريد، ج3، ص 72
[16]. المعجمالكبير، ج6، ص 216
حتى او را بر مركب خود، پشت سرش سوار مىكرد؛[1]امّا با اين حال، گويا از طرف حضرتش، مسؤوليّتى سياسى بدو واگذار نشد.[2]خود او نيز از آنان كه در برخى از ادوار بعدى مقام سياسى را مىپذيرفتند، دورى مىگزيد؛ ازاينرو به ابوموسىاشعرى كه وى را برادر خطاب كرده بود، گفت: من پيش از آن كه به خدمت در خلافت عثمان درآيى، برادرت بودهام.[3]
در اين كه ابوذر در ماجراى پيمان مؤاخات، با چه كسى برادر شده، اختلاف است.
ابنسعد در طبقات، اصل آن را درباره ابوذر انكار مىكند؛ زيرا آن پيمان، پيش از بدر با نزول آيه ارث قطع شده و ابوذر تا اين هنگام، هنوز به مدينه هجرت نكرده بود؛[4]بر همين اساس، برادرى او با «منذربنعمر» را كه در جريان بئر معونه در سال سوم هجرت به شهادت رسيد نيز رد مىكند.[5]بعضى، برادرى او را با ابنمسعود،[6]برخى با بلال،[7]عدّهاى با سلمان و همچنين با ابودردا ذكركردهاند. يكى از معاصران، با استناد به حديثى از امام سجاد عليه السلام و ذكر دو دليل ديگر، برادرى او را با سلمان درست مىداند و بر آن است كه ابوذر از همان ابتداى هجرت در مدينه بود[8]با رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله ابوذر بر امامت على عليه السلام پاى فشرد و به تعبير امام صادق عليه السلام يكى از سه تنى بود كه بر فرمان رسولخدا استوار ماند[9]و تا پايان عمر، ديگران را بدان سفارش مىكرد؛[10]به همين جهت، خلافت ابوبكر را انكار كرد[11]و با برخى ديگر از بزرگان صحابه، از على عليه السلام مىخواست تا براى گرفتن حقّ خود بهپاخيزد و در برخوردى كه با عمر داشت، در حقّانيّت على خطبهاى خواند.[12]خود با[1]. الطبقات، ج 4، ص172
[2]. همان، ص 174- 175؛المستطرف، ج 1، ص 163
[3]. الطبقات، ج 4، ص174
[4]. همان، ص 170
[5]. الطبقات، ج 3، ص419
[6]. مناقب، ج 2، ص 211
[7]. المعجمالكبير، ج6، ص 60
[8]. الصحيح منسيرةالنبى، ج 4، ص 244
[9]. اختيارمعرفةالرجال، ص 11؛ الكافى، ج 8، ص 245
[10]. الاحتجاج، ج 1، ص193
[11]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 124
[12]. الخصال، ج 2، ص461 و 463
افتخار به اين استوارى، در جمعى مىگويد: من در روز قيامت از همه شما به پيامبر صلى الله عليه و آله نزديكتر خواهم بود؛ زيرا از حضرتشنيدهام كه مىفرمود: نزديكترين شما در قيامت به من، كسى است كه از اين دنيا به همان صورتى كه من او را ترك گفتهام، خارج شود. به خدا سوگند! جز من، هيچ يك از شما نيست كه به چيزى از دنيا دست نينداخته باشد.[1]همين رابطه با خاندان پيامبر و على، او را در جمع محدود و خلوت تشييع كنندگان حضرتفاطمه عليها السلام كه حتّى بسيارى از زنان پيامبر حضور نداشتند، قرار داد.[2]
از زندگى ابوذر در زمان خلافت ابوبكر، اطلاعى در دست نيست. در دوره عمر، يكى از 4 نفرى است كه در تقسيم ديوان، به سبب ارجمندىاش، جزو بدريّون قرار گرفت؛[3]با آنكه در آن جنگ شركت نداشت. او پس از وفات ابوبكر به شام رفت و در آنجا سكنا گزيد[4]و در سال 19 هجرى در فتح مصر به وسيله عمروعاص شركت كرد و گويا بر اقامت در آنجا عزم داشت؛[5]امّا به شام بازگشت و در يكى از جنگهاى تابستانى معاويه، در نبرد عموريه (23 هجرى) حضور يافت.[6]وى در زمان خلافت عثمان، همچنان در شام ماند و در فتح قبرس به دست معاويه، (27 يا 28 هجرى) يكى از اصحاب حاضر در آن بود.[7]
ابوذر در چگونگى مصرف بيتالمال، بسيار سختگير بود و از مسلمانان و حاكمانمىخواست كه روش پيامبر را دنبال كنند. اختلاف او با معاويه و خليفه سوم به[1]. الطبقات، ج 4، ص173؛ المعجمالكبير، ج 2، ص 149
[2]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 115
[3]. تاريخ طبرى، ج 2،ص 452
[4]. الاستيعاب، ج 1، ص321
[5]. المعجمالكبير، ج2، ص 148
[6]. تاريخ طبرى، ج 2،ص 588
[7]. همان، ص 600
چگونگى استفاده آنان از بيتالمال ارتباط داشت. ابوذر معتقد بود كه آيه 34 توبه/ 9:
«... والّذين يَكنِزونَ الذَّهبَ والفِضّةَ و لايُنفِقونَها فِى سَبيلاللّه فَبشّرهُم بِعذابٍ أليم»به اهلكتاب اختصاص ندارد؛ بلكه تمام كسانىكه طلا و نقره ذخيره و پنهان مىكنند و در راه خدا انفاق نمىكنند، به عذاب الهى تهديد شدهاند. او با استناد به سخنان رسولخدا مىگفت: مقصود از انفاق در راه خدا، فقط زكات نيست؛ بلكه معناى اعمّى دارد كه هم شامل زكات و هم هزينههاى ضرور جامعه از قبيل جهاد، دفاع و حفظ جانها از نابودى و مانند آن است. با توجّه به شرايط آن زمان كه عدّهاى از مسلمانان سخت در مضيقه بودند و ثروتمندان از انفاق در راه خدا سرباز مىزدند، مىگفت: حاكمان حكومت اسلامى بايد جميع شؤون زندگى مردم را اصلاح كنند و تمام طبقات جامعه بايد از بيتالمال بهره ببرند؛ لذا به كاخسازى معاويه در شام اعتراض كرد و آيه كنز را براى او خواند؛ ولى اين اعتراض موجب هتكحرمت او از طرف معاويه و بازدارى مردم از همنشينى با وى و در نهايت به بهانه افساد در جامعه، به اخراج خشونتبار او به مدينه منجر شد.[1]
ابوذر، در مدينه هم ساكت ننشست و خطاب به عثمانبنعفان گفت: از مردم فقط به اين مقدار راضى نباشيد كه يكديگر را آزار ندهند؛ بلكه بايد آنان را واداريد تا بذل معروف كنند و پرداختكننده زكات فقط نبايد به دادن آن بسنده كند؛ بلكه بايد به همسايه و برادران احسان كند و با خويشان پيوند داشته باشد. كعبالاحبار كه در آن مجلس حضور داشت، در پاسخ ابوذر گفت: كسى كه زكات واجب را داده، آنچه بر او واجب بوده ادا كرده است و ديگر چيزى برعهده او نيست. ابوذر با عصاى خود بر سر او كوفت و گفت:
اى يهودىزاده! تو را چه و اظهار اينگونه مطالب ...![2]سخنان او صريح يا نزديك به صريح است كه همه انفاقها را واجب نمىدانسته. اينكه برخى گفتهاند: ابوذر به اجتهاد خود عمل مىكرد و مىگفت دارايىهاى زايد بر مقدار ضرورت بايد در راه خدا انفاق شود، درست نيست. ابوذر مىگفت: آنچه را مىگويم، از رسولخدا و يا خليل خودم شنيدهام.[3]
اعتراض او به عثمان و پافشارى بر حقيقتِ ديندارى و پارسايى، موجب تبعيدش به ربذه شد؛ محلّى كه آن را هيچ خوش نداشت.[4]اين قضيه، بحثهاى فراوانى را در تاريخ و كلام اسلامى برانگيخت. برخى درصدد برآمدند تا رفتن به ربذه را به ميل ابوذر نشان[1]. الطبقات، ج 4، ص173؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 172
[2]. تاريخ طبرى، ج 2،ص 616
[3]. الميزان، ج 9، ص258- 261؛ نمونه، ج 7، ص 395- 401
[4]. تاريخ طبرى، ج 2،ص 616؛ مروجالذهب، ج 2، ص 375-/ 377
دهند؛[1]با اين توجيه كه او تنهايى را دوست مىداشت و فقط براى گريز از اعرابى شدن كه پيامبر صلى الله عليه و آله آن را بد شمرده بود، به مدينه رفت و آمد داشت.[2]آلوسى با ذكر اين نكته كه ابوذر در مواجهه با معاويه، به ظاهر آيه تمسّك و تصوّر كرده كه بايد تمام مال زايد بر نياز را انفاق كرد، مىنويسد: اين سخن، مورد اعتراض فراوان، واقع و برضدّ ابوذر به آيه ارث استدلال شد و به ناچار، وى عزلت گزيد و در مشاوره با عثمان، به ربذه راهنمايى شد و تا آخر عمر در آنجا ماند.[3]
ناسازگارى اين ديدگاه كه در پى اختيارى نشان دادن رفتن به ربذه است، با آنچه در تاريخ آمده كه هرگونه آزادى و اختيار را نفى مىكند، عدّهاى را به نقد عمل ابوذر و توجيه عمل عثمان كشانده است. قاضى عبدالجبّار، در ابتدا، رفتن ابوذر به ربذه را به درخواست خودشدانسته؛ سپس به توجيه عمل عثمان مىپردازد كه سخن تند و كلام خشن ابوذر موجب شد تا همه اصحاب رسولخدا به اخراج وى نظر دهند كه هم به صلاح خود او و هم به مصلحت اصحاب و دين بود؛[4]ولى عدّهاى ديگر، به استناد دادههاى تاريخى،[5]رفتن ابوذر به آنجا را جبرى و طبق تصميم عثمان دانستهاند و معتقدند: برخلاف خواست او كه مايل بود به مكّه، بصره، يا شام برود، به ربذه فرستاده شد و بدين طريق، عمل خشمآلود عثمان با صحابى بزرگ پيامبر صلى الله عليه و آله را به نقد مىكشند.[6]
پارسايى ابوذر موجب شد كه پيامبر وى را به حضرت عيسى تشبيه كند.[7]او در زندگى[1]. الكامل، ج 3، ص115
[2]. تاريخ طبرى، ج 2،ص 616
[3]. روحالمعانى، مج6، ج 10، ص 127
[4]. المغنى، ج 2، ص 55
[5]. الطبقات، ج 4، ص173؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 172
[6]. مروجالذهب، ج 2،ص 376- 377؛ الشافى، ج 4، ص 293- 294
[7]. المعجمالكبير، ج2، ص 149؛ الاستيعاب، ج 4، ص 218
دنيايى به حداقل ممكن قناعت مىكرد و حتّى حاضر به پذيرش هديه نبود.[1]ابوذر گاه در مسجد مىخوابيد.[2]وى در حقْگويى سرآمد بود؛ چنانكه حضرت على عليه السلام فرمود: امروز هيچكس جز من و ابوذر نيست كه در راه خدا از سرزنش ديگران نهراسد[3]و اين براساس عهدى بود كه با پيامبر بسته بود.[4]ابوذر، هرگز از بيان حق باز نايستاد و هنگامىكه بدو گفتند: چرا با اينكه خليفه تو را از فتوا دادن منع كرده، باز چنين مىكنى؟ گفت: به خدا سوگند! اگر خنجر بر حلقم نهيد تا يك كلمه از آنچه را از رسولخدا شنيدهام، ترك كنم، چنين نخواهم كرد.[5]پيامبر صلى الله عليه و آله او را از آنانى دانسته كه بهشت، مشتاق ديدارشان است.[6]ابوذر از اركان آفرينش[7]و از حواريون پيامبر در قيامت نيز شمرده شده است.[8]او در ربذه، در تنهايى و سختى در كنار همسر يا تنها دخترش به سال 32 هجرى درگذشت[9]و به وسيله كاروانى كه از عراق مىآمدند، تجهيز و دفن شد[10]و اينگونه وعده پيامبر كه ابوذر تنها مىميرد، درباره او تحقّق يافت.[11]از ابوذر نسلى باقى نمانده است.[12]
ابوذر در شأن نزول
مفسّران، در ذيل چند آيه از ابوذر سخن به ميان آوردهاند:
1. ابنعبّاس در ذيل آيه 20 مزمل/ 73 در كنار حضرت على عليه السلام از ابوذر ياد كرده كه مقصود از«طال- فَةٌ مِن الّذين مَعَك»بوده و همچون پيامبر صلى الله عليه و آله نزديك به دو سوم يا نصف يا يك سوم شب را به بيدارى و عبادت مىگذراندند.[13]چنانكه نقل شده، با نزول آيه«كَانوا قَليلًا مِن الّيلِ ما يَهجَعون»(ذاريات/ 51، 17) ابوذر از كسانى بود كه براى عبادت خداوند بر خود سخت مىگرفت و با تكيه بر عصا و حالِ ايستاده بيشتر شب را به عبادت[1]. المعجمالكبير، ج2، ص 150
[2]. همان، ص 148
[3]. الطبقات، ج 4، ص175
[4]. المعجمالكبير، ج6، ص 126
[5]. الطبقات، ج 2، ص270
[6]. الخصال، ج 1، ص303
[7]. الاختصاص، ص 5
[8]. همان، ص 61
[9]. تاريخ طبرى، ج 2،ص 629
[10]. المعجمالكبير، ج6، ص 126
[11]. المغازى، ج 3، ص1001
[12]. جمهرةانسابالعرب، ص 186
[13]. مجمعالبيان، ج10، ص 575
مىپرداخت تا آن كه آيه«قُمِ الَّيلَ إلّاقَلِيلًا»(مزّمّل/ 73، 2) نازل شد.[1]
2. ميبدى، آيه 51 انعام/ 6 را در شأن موالى و فقيران عرب، از جمله ابوذر دانسته كه خداوند به پيامبر صلى الله عليه و آله مىگويد: اينان را كه يقين دارند به سوى پروردگارشان محشور مىشوند، از وحى آگاه كند[2]:«وَ أنذِر بهِ الّذين يَخافُون أن يُحشَروا إلى ربِّهم/ و كسانى را كه از محشور شدن نزد پروردگارشان انديشناكند، به آن قرآن] هشدار بده».
3. گفته شده كه آيات 17- 18 زمر/ 39 درباره سه تن از جمله ابوذر نازل شده كه در جاهليّت از بتها دورى جسته، لا إله إلّااللّه مىگفتند. ابنزيد بر آن است كه خداوند آنان را بدون كتاب و پيامبر هدايت كرد[3]:«والّذين اجتَنَبوا الطغوتَ أن يَعبُدوها و أنابوا إِلَى اللّهِ لَهُم البُشرى فَبشّر عِبادِ* الَّذين يَستمِعونَ القولَ فَيتَّبِعونَ أَحسنَهُ أُولل- كَ الَّذين هَدل- هُم اللّهُ و أُولل- ك هُم أُولوا الألبب/ و كسانىكه از پرستش طاغوت پرهيز كردند و به سوى خداوند بازگشتند، آنان را بشارت/ بهشت] است؛ پس بندگانم را بشارت ده؛ آنانى را كه گفتار نيك و حق] را مىشنوند؛ آنگاه از بهترين آن پيروى مىكنند. اينانند كه خداوند هدايتشان كردهاست و اينان خردمنداناند».
4. قرطبى در ذيل آيه 11 احقاف/ 46 با ذكر وجود اختلاف در سبب نزول آن مىنويسد: ابوذر در مكّه اسلام آورد و به دنبال او، تيره بنىغفار مسلمان شدند. قريشيان با شنيدن آن گفتند: غفار، همپيمان ما بودند؛ اگر در آن خيرى مىبود، بر ما پيشى نمىگرفتند و اين آيه نازل شد[4]: «و قال الّذين كَفروا لِلّذين ءَامَنوا لَو كانَ خَيراً ما سَبقونا إليه و إذ لَم يَهتَدوا بِه فَسَيقولونَ هذا إفكٌ قَديم/ و كافران در حقّ مؤمنان مىگويند: اگر ايمان به پيامبر صلى الله عليه و آله خير مىبود، بر ما پيشى نمىگرفتند و چون به آن/ ايمان راه نيافتند، خواهند گفت: اين، دروغى كهن است».
5.«إنّ الّذين ءامَنوا وَ عَمِلوا الصلِحتِ كانَت لَهُم جَنتُ الفِردَوس نُزُلًا».(كهف/ 18، 107) قمى، نزول آيه را درباره ابوذر و چند تن ديگر مىداند كه ايمان آورده و عملصالح[1]. تفسير قرطبى، ج17، ص 15
[2]. كشفالاسرار، ج 3،ص 361
[3]. جامعالبيان، مج12، ج 23، ص 246؛ الدرالمنثور، ج 7، ص 217
[4]. تفسير قرطبى، ج16، ص 126
انجام دادهاند و خداوند وعده داد كه باغهاى بهشت را در قيامت، منزلگاه آنان قرار دهد.[1]
6. البرهان در ذيل آيه 76 بقره/ 2 به نقل از تفسير منسوب به امام حسنعسكرى عليه السلام آورده است كه مقصود از«الّذين ءامنوا» ابوذر و گروهى ديگرند[2]:«وَ إذا لَقُوا الّذين ءامَنوا قالوا ءامَنّا و إذا خَلا بَعضُهم إلى بَعضٍ قالوا أتُحَدّثونَهم بِما فَتحَ اللّهُ عَليكم لِيُحاجُّوكم بِه عِند رَبّكم أَفلاتَعقِلون/ و چون با مؤمنان روبهرو شوند، مىگويند: ايمان آوردهايم و چون با همديگر تنها شوند، مىگويند: آيا آنچه خدا بر شما گشوده، با آنان در ميان مىگذاريد تا در پيشگاه خداوند با آن بر شما حجّت آورند؟ چرا انديشه نمىكنيد؟»
7.«وَاصبِر نَفسَك مَع الّذين يَدعون رَبّهُم بِالغَدوة والعَشىّ يُرِيدون وَجهَهُ و لاتَعدُ عَيناك عَنهُم تُرِيدُ زِينَةَ الحيوةِ الدُّنيا وَ لاتُطِع مَن أغفَلنا قَلبَه عَن ذِكرنا وَاتّبَع هول- هُ وَ كان أمرُه فُرُطاً/ و با كسانى كه بامدادان و شامگاهان پروردگارشان را مىخوانند و در طلب خشنودى او هستند، مدارا كن و در هواى تجمل زندگى دنيايى، چشم از ايشان برمگير، و ازكسى كه دلش را از ياد خويش غافل داشتهايم و در پى هوس خويش است و كارش تباه است، پيروى مكن». (كهف/ 18، 28) طبرسىمىگويد: آيه درباره ابوذر، سلمان و ديگر فقيران اصحاب پيامبر است كه روزى برخى از «مؤلفة القلوب» چون عيينةبن حصين و اقرعبن حابس و ديگران نزد پيامبر آمده، خواستند فقيران بدبوىِ بد پوشش را از خود دور كند تا اينان بدو نزديك شوند كه اين آيه نازل شد و پيامبر صلى الله عليه و آله را به مدارا با تهيدستان و عدم پيروى از غافلان مأمور ساخت؛[3]
البتّه با توجّه به يكى بودن سوره و نيز زمان نقل داستان- پس از فتح مكّه كه اوضاع مسلمانان به سامان شده بود- پذيرش اين سخن مشكل است.
8. قمى، آيه 2 انفال/ 8:«إِنَّما المُؤمِنونَ الّذين إذا ذُكِر اللّهُ وَجِلَت قُلوبُهم»را در شأن على عليه السلام، ابوذر و ديگران دانسته[4]كه هنگام شنيدن ياد خداوند، قلبهايشان ترسان مىشود.[1]. تفسير قمى، ج 2، ص45
[2]. البرهان، ج 1، ص252
[3]. مجمعالبيان، ج 6،ص 717- 718
[4]. تفسير قمى، ج 1، ص282