أَذىً وَ إن يُقتِلوكُم يُوَلّوكم الأدبارَ ثُمّ لايُنصَرونَ* ضرِبَت عَليهمُ الذّلَّةُ أينَ ما ثُقِفوا إلّا بِحبلٍ مِنَ اللّهِ و حَبلٍ مِنَ النّاسِ و باءُو بِغضبٍ مِن اللّهِ و ضُرِبت عَليهِم المَسكَنَةُ ذ لِكَ بَأنَّهُم كانوا يَكفُرونَ بايتِ اللّهِ وَ يَقتُلونَ الأنبِياءَ بِغَير حَقّ ذ لكَ بِما عَصَوا و كانوا يَعتَدونَ/ به شما جز آزارى اندك، زيانى نمىرسانند، و اگر آهنگ كارزار با شما كنند، به شما پشت مىكنند و آنگاه يارى نمىيابند. هرجا يافته شوند، دچار خوارىاند، مگر آن كه به پناهامان خدا و زينهار مردم مسلمان] روند و سزاوار خشم الهى شدند و دچار نادارى گرديدند. اين از آن بود كه آيات الهى را انكار مىكردند و پيامبران را به ناحق مىكشتند و از آن بود كه سركشى كردند و از حد درگذشتند».
5. نقل است كه مقصود از«يُؤمِنونَ بِالجِبتِ والطغوت»در آيه 51 نساء/ 4 ابورافع و ديگر بزرگان يهودند كه بهرهاى اندك از كتاب آسمانى داشته؛ امّا به جبت و طاغوت روى كردهاند. اينان در مواجهه با مشركان مكّه، دين آنان (بتپرستى) را برتر از اسلام مىشناساندند.[1]
به نقل ابنعبّاس، اينان همان احبار يهود از جمله ابورافع هستند كه جنگ احزاب را با تحريك قريش، غطفان و بنىقريظه راه انداختند؛ همانانكه نزد قريش آمده، دينشان را هدايت يافتهتر از دين محمد نشان دادند كه خداوند اين آيه و 4 آيه بعدى را درباره آنان نازل فرمود.[2]
منابع
اسدالغابة فى معرفة الصحابه؛ البداية و النهايه؛ تاريخ الاسلام و وفيات المشاهير و الاعلام؛ تاريخ الامم و الملوك، طبرى؛ تاريخ اليعقوبى؛ جامعالبيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكامالقرآن، قرطبى؛ الدرالمنثور فىالتفسير بالمأثور؛ دلائل النبوه و معرفة احوال صاحب الشريعه؛ سير اعلامالنبلاء؛ السيرة النبوية، ابنهشام؛ الطبقات الكبرى؛ مجمعالبيان فى تفسير القرآن؛ المغازى؛ المنتظم فى تاريخ الملوك و الامم.[1]. مجمعالبيان، ج 3،ص 93
[2]. جامعالبيان، مج4، ج 5، ص 188 و مج 11، ج 21، ص 156
ابوزمعه اسدى
سيد عليرضا واسعى
ابوزَمعه اسدى: اسودبنمطّلب (عبدالمطّلب)[1]بناسد بنعبدالعزّى[2]از تيره بنىاسد[3]از مشركان مكه
وى از بزرگان قريش[4]و از كسانى است كه در واقعه نصب حجرالاسود، يكى از چهار گوشه رداى محمد امين را گرفت تا سنگِ نهاده در آن را بر جاى خود بگذارند.[5]از همنشينى و مصاحبت هميشگى او با سران كهنسال مشرك مكّه، چون وليدبن مغيره، عاصبنوائل و اسودبنعبديغوث كه در بيشتر قضاياى صدر اسلام باهم هستند،[6]مىتوان حدس زد كه ساليانى پيش از عامالفيل زاده شده است.
وضعيّت ابوزمعه پس از بعثت نيز چندان روشن نيست. تاريخ از دشمنى عميق او با پيامبر صلى الله عليه و آله و اسلام حكايت دارد،[7]نمونهاى از آن، ريشخند بر پيامبر در نماز بود[8]كه نفرين حضرت را در پى داشت.[9]مورّخان، علّتِ نابينايى[10]و مرگ فجيع او را (افراط در نوشيدن و تركيدن) ناشى از نفرين پيامبر مىدانند.[11]ابوزمعه براى بازدارى پيامبر از ابلاغ رسالت، نقشى فعّال داشته است[12]وهنگام تقاضاى سران مشرك از حضرت براى مصالحه و[1]. مروج الذهب، ج 2،ص 295
[2]. السيرة النبويه، ج1، ص 362
[3]. الكافى، ج 4، ص218؛ بحارالانوار، ج 15، ص 338
[4]. مروج الذهب، ج 2،ص 295
[5]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 19- 20
[6]. تفسير قمى، ج 1، ص409؛ التبيان، ج 10، ص 42
[7]. تفسير عياشى، ج 2،ص 252
[8]. روح المعانى، مج8، ج 14، ص 127
[9]. السيرة النبويه، ج2، ص 409
[10]. جامعالبيان، مج8، ج 14، ص 95
[11]. الخصال، ج 1، ص280
[12]. تاريخ طبرى، ج 1،ص 543.
پرستش خدايان يكديگر، او نيز در بينشان بود.[1]در پى بهانهجويىهاى مشركان براى جلوگيرى از هدايتگرى پيامبر، ابوزمعه از كسانى بود كه مىخواستند، براى اثبات صدق گفتههاى خويش، ماه را دو نيم كند تا بدو ايمان آورند؛ گرچه با ظهور معجزه، همچنان بر شرك خويش استوار ماندند.[2]ابوزمعه در توطئه دارالندوه كه براى قتل پيامبر تصميم گرفته شد نيز حضور داشت.[3]از زندگى وى پس از هجرت پيامبر، فقط از مشورت صفوانبن اميّه با او در ارسال كاروان تجارى از بيراهه به شام[4]و نيز پافشارىاش بر گريستن ابوزمعه در عزاى سه فرزندش زمعه، عقيل و حارث كه در بدر كشتهشدند، آگاهى داريم.[5]درباره زمان مرگ ابوزمعه، در جامعالبيان[6]آمده كه همه مسخرهكنندگان پيامبر صلى الله عليه و آله پيش از بدر، از بين رفتند كه او را نيز شامل مىشود؛ ولى صدوق مرگ وى را پس از بدر ذكر مىكند[7]كه با ديگر دادههاى تاريخ سازگارتر است.[8]
ابوزمعه در شأن نزول
مفسّران در ذيل چند آيه از ابوزمعه نام بردهاند: 1. ابنعبّاس مقصود از انسان را در آيات«والعَصرِ* إنّ الإنسنَ لَفِى خُسرٍ»(عصر/ 103، 1- 2) گروهى از مشركان، از جمله اسودبنعبدالمطّلب دانسته است.[9]
2. برخى معتقدند: سوره كافرون آنگاه نازل شد كه گروهى از سران مشرك مكّه از جمله ابوزمعه، هنگام طواف پيامبر، به او نزديك شده، از او خواستند تا خدايان يك ديگر را بپرستند:[10]«قل يأيُّها الكفِرونَ* لا أعبُدُ ما تَعبدونَ* و لا أنتم عبِدونَ ما أعبُدُ*[1]. السيرة النبوية، ج1، ص 362
[2]. البداية والنهاية،ج 3، ص 96؛ الدر المنثور، ج 7، ص 671- 672
[3]. تاريخ طبرى، ج 1،ص 566
[4]. المغازى، ج 1، ص197- 198
[5]. تاريخ طبرى، ج 2،ص 41
[6]. جامع البيان، مج8، ج 14، ص 96
[7]. الخصال، ج 1، ص280
[8]. المغازى، ج 1، ص122- 123؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 41
[9]. تفسير قرطبى، ج 2،ص 123
[10]. السيرة النبويه،ج 1، ص 362؛ التبيان، ج 10، ص 420
و لا أنا عابِدٌ ما عَبَدتُّم* و لا أنتم عبدونَ ما أعبُدُ* لَكُم دينُكم وَلِىَ دينِ».
(كافرون/ 109، 1- 6)
3. ابنكثير و سيوطى، در ذيل آيات 1- 2 قمر/ 54:«اقتَربَتِ السّاعَةُ وَ انشَقَّ القَمرُ* وَ إن يَرَوا ءَايةًيُعرِضوا و يقولوا سِحرٌ مُستَمِرٌّقيامت نزديك و ماه دو پاره شد و اگر معجزهاى ببينند، روى برتابند و گويند جادويى دنبالهدار است» نقل كردهاند كه مشركان، از جمله ابوزمعه از پيامبر صلى الله عليه و آله خواستندكه ماه را بشكافد؛ سپس به وى تهمت ساحرى زدند.[1]
4.«وانطَلَق المَلأُ مِنهم أنِ امشُوا وَاصبِروا على ءَالهَتِكم إنّ هذا لَشىءٌ يُرادُ* ما سَمِعنا بِهذا فِىالمِلّةِ الأخِرةِ إن هذا إلّااختِلقٌو بزرگان آنان به راه خود رفتند و گفتند كه برويد و بر عبادت] خدايان خود شكيبايى پيشه كنيد؛ زيرا اين امر مطلوب است. ما چنين چيزى در آيين اخير نشنيدهايم. اين ادّعا جز دروغبافى نيست». (ص/ 38، 6- 7) جامعالبيان، در ذيل آيات پيشين نقل مىكند كه ابوزمعه و ديگر مشركان، نزد ابوطالب از پيامبر شكايت كردند و از وى خواستند حضرت را از انكار خدايانشان باز دارد؛ امّا پيامبر، همچنان بر شعار«لا اله الا اللَّه»اصرار ورزيد. آنان با شگفتى و خشم گفتند:
«به خدا سوگند! تو و خدايت را كه به چنين چيزى فرمان داده، ناسزا خواهيم گفت».[2]
5. سيوطى در ذيل آيات 7- 8 فرقان/ 25:«و قالوا مالِ هذا الرَّسولِ يأكلُ الطَّعامَ وَ يَمشى فِىالأسواقِ لَولا أُنزِلَ إلَيهِ مَلَكٌ فَيَكونَ مَعه نَذِيراً* ...و گفتند: اين پيامبر را چه شده كه غذا مىخورد و در بازارها راه مىرود؟ چرا فرشتهاى با او فرستاده نشده كه همراه او هشداردهنده باشد؟» آورده است كه وقتى مشركان، از جمله ابوزمعه با پيامبر گفتوگو كردند تا شايد با پيشنهادهاى تطميعى خويش او را باز دارند، امّا موفق نشدند، خواستند از خدايش بخواهد كه فرشتهاى بفرستد تا او را تصديق كند و در بهشت، قصرهايى از طلا و نقره برايش بسازد تا مانند ديگران در بازار به دنبال معاش نباشد.[3][1]. البداية والنهاية،ج 3، ص 96؛ الدر المنثور، ج 7 ص 671- 672
[2]. جامع البيان، مج12، ج 23، ص 152
[3]. الدرالمنثور، ج 6،ص 236- 237
6. طبرى و طبرسى در ذيل آيات 90- 93 اسراء/ 17 آوردهاند كه مشركان، از جمله ابوزمعه، انجام دادن كارهاى نامعقولى را از پيامبر صلى الله عليه و آله مىخواستند:[1]«و قالوا لَن نُؤمِنَ لَكَ حتّى تَفجُرَ لنا مِن الأرضِ يَنبوعاً* أو تَكونَ لَك جَنّةٌ مِن نَخيلٍ و عِنَبٍ فتُفَجّر الأنهرَ خِللَها تَفجيراً* أو تُسقِط السَّماءَ كَما زَعَمتَ عَلينا كِسَفاً أو تَأتِى بِاللّهِ و المَلل- كةِ قَبيلًا* أو يَكونَ لَك بيتٌ مِن زُخرُفٍ أو تَرقى فى السَّماءِ و لننُؤمِنَ لِرُقيّكَ حتّى تُنَزّلَ عَلينا كِتباً نَقرؤه قُل سُبحانَ ربّى هَل كُنتُ إلّابَشراً رَسولًاو گفتند هرگز به تو ايمان نمىآوريم، مگر آنكه براى ما از زمين چشمهاى بجوشانى يا باغى از خرما و انگور داشتهباشى و لابهلاى درختان] آن، جويباران جارى سازى، يا پارههاى آسمان را چنانكه گمان دارى، بر سر ما بيندازى يا خدا وفرشتگان را نزد ماآورى، يا تو را خانهاى از زر و زيور باشد، يا به آسمان برشوى، و بالا رفتنت را باور نخواهيم كرد، مگر نوشتهاى براى ما فرودآورى كه بخوانيمش. بگو پروردگارم پاك و منزّه است. آيا من جز بشرى پيام آورم؟»
7. قمى در ذيل آيات 94- 95 حجر/ 15:«فاصدَع بِما تُؤمَر و أعرِض عَن المُشرِكينَ* إنّا كَفَينك المُستَهزِءينَآنچه را فرمان يافتهاى آشكار كن و از مشركان روى بگردان؛ ما شرّ] ريشخندكنندگان را از تو باز مىداريم»، ابوزمعه را يكى از استهزاكنندگان مىشمارد كه خداوند، شرّ آنان را از پيامبرش بازداشت.[2]
منابع
بحارالانوار؛ البداية و النهايه؛ تاريخ الامم و الملوك، طبرى؛ تاريخ اليعقوبى؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ تفسيرالعياشى؛ تفسير القمى؛ جامعالبيان عن تأويل آىالقرآن؛ الجامع لاحكامالقرآن، قرطبى؛ الدرالمنثور فىالتفسير بالمأثور؛ روحالمعانى فىتفسيرالقرآن العظيم؛ السيرة النبويه، ابنهشام؛ الكافى؛ كتاب الخصال؛ مجمعالبيان فىتفسيرالقرآن؛ مروج الذهب و معادن الجوهر؛ المغازى.[1]. جامعالبيان، مج9، ج 15، ص 205- 206؛ مجمعالبيان، ج 6، ص 678
[2]. تفسير قمى، ج 1، ص409؛ جامعالبيان، مج 8، ج 14، ص 95
ابوسفيان
سيدعليرضا واسعى
ابوسفيان: صخر بن حرب بن امية بن عبد شمس،[1]از سران مشرك مكّه
سال ولادت او، متفاوت ذكر شده است؛ برخى آن را 10 سال پيش از عامالفيل، يعنى حدود 560 ميلادى دانستهاند.[2]پدرش حرب، نديمِ عبدالمطّلب و از بزرگان مكّه بود؛ ازاينرو، پس از مرگ او، زنان قريش گويا مدّتها در سوگوارىها با نوحه «واحربا» از او ياد مىكردند.[3]ابوسفيان خود از اشراف،[4]حاكمان و از جرّاران مكّه[5](كسانىكه بر بيش از 1000 تن فرماندهى دارند)[6]و نديم عبّاسبن عبدالمطّلب بود[7]و پس از پدر، رهبرى قريش را در جنگها و كاروانهاى تجارى برعهده گرفت.[8]وى يكى از معدود باسوادان قريش[9]و از بازرگانان بود[10]كه روغن و پشم مىفروخت.[11]گاه با دارايىهاى خويش و ديگران، بازرگانان را تجهيز كرده، به سرزمينهاى عجم مىفرستاد و گاهى خود نيز با آنان همراه مىشد.[12]رأى او نافذ، و پرچم مخصوص سران، معروف به «عُقاب» در اختيارش بود.[13]فردى خويشاونددوست بود[14]و شايد آنچه از او در حمايت از فاطمه عليها السلام در مقابل[1]. الاستيعاب، ج 2، ص270
[2]. الاصابه، ج 3، 333
[3]. انسابالاشراف، ج5، ص 9
[4]. الاستيعاب، ج 4، ص240
[5]. المحبر، ص 132
[6]. المحبر، ص 132
[7]. همان، ص 175
[8]. اخبار مكه، ص 115
[9]. فتوحالبلدان، ص457
[10]. الاستيعاب، ج 4،ص 240
[11]. المعارف، ص 575
[12]. الاغانى، ج 6، ص359؛ الاستيعاب، ج 4، ص 240
[13]. الاستيعاب، ج 4،ص 240
[14]. السيرة النبويه،ج 2، ص 413
ابوجهل نقل كردهاند، به دليل همين ويژگى باشد.[1]او را از زنادقه قريش نام بردهاند.[2]تاريخ از بىبندوبارى او سخنها دارد. ماجراى همخوابگى او با سميّه (زن بدكاره معروف) و تولّد زيادبنابيه، بحثهاى بسيارى را در تاريخ برانگيخته است.[3]به هر حال، جزئيات زندگى او پيش از اسلام، روشن نيست و پس از آن نيز به جهات سياسى و اقتدار امويان، آنچه در مسلمانى و تنزيه او نقل شده، محلّ نقد است.
پس از برانگيخته شدن پيامبر صلى الله عليه و آله، ابوسفيان با ديگر سران مكّه، از سَر حسادت و رقابت ديرينه قومى- قبيلهاى، به دشمنى با حضرت برخاست؛[4]چون با حضور پيامبر، ديگر جاىگاهى براى اونمىمانْد و در قدرت اجتماعى او ضعف و سقوط راه مىيافت.[5]ابوسفيان خود نيز به اين مسأله اذعان كرده، در پاسخ پرسش پيامبر صلى الله عليه و آله كه چرا با اينكه مىدانى من رسول خدايم، با من مىجنگى، گفت: مىدانم تو راست مىگويى؛ امّا تو جاىگاه مرا در قريش مىدانى و چيزى آوردهاى كه با آن، ديگر بزرگى و شرفى براى من نمىماند؛ پس با تواز سر حميّت و كراهت مىجنگيم.[6]او از جمله كسانى است كه مىكوشيدند پيامبر صلى الله عليه و آله را از حركت باز دارند[7]و چون با اصرار پيامبر و پايدارى او بر اهدافش مواجه شدند، از او خواستند تا پيامبرى خويش را اثبات كند، و بخشى از مشكلات زيستى مردم مكّه را به اعجاز برطرف سازد؛[8]آنگاه در جمع شاكيان بر ضدّ[1]. انسابالاشراف، ج5، ص 14
[2]. المحبر، ص 161
[3]. العقدالفريد، ج 5،ص 7
[4]. السير و المغازى،ص 144
[5]. الاستيعاب، ج 2، ص271
[6]. انسابالاشراف، ج5، ص 16
[7]. السير و المغازى،ص 197- 198
[8]. همان؛ السيرةالنبويه، ج 1، ص 295- 296
پيامبر، نزد ابوطالب رفته، گفتند: برادرزادهات به خدايان ما بد مىگويد. دين ما را زشت، بزرگان ما را نادان و پدران ما را گمراه مىشمارد. يا او را از اين كار بازدار، يا از ما دورش كن.[1]به رغم همه اين دشمنىها، او از جمله كسانى است كه پنهان و شبانگاه، پشت خانه رسول خدا مىنشستند و بىخبر از هم، آيات الهى را مىشنيدند و هنگامىكه «اخنس» نظر او را درباره آيات قرآن پرسيد، گفت: اى ابوثعلبه! به خدا چيزهايى شنيدمكه مىفهمم و منظور از آن را نيز مىدانم. چيزهاى ديگرى نيز شنيدم كه نه مىفهمم و نه مقصود آن را مىدانم.[2]
ابوسفيان چون از تصميم پيامبر براى هجرت به مدينه آگاه شد، با شركت در دارالندوه، و براىپيشگيرى از گسترش اسلام، پيشنهادِ مطرح شده (ترور) را پذيرفت.[3]پس از هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله با «ابىّبنخلف جمحى» بهمردم مدينه نامه نوشته، از پناه دادن حضرت، ابراز ناخرسندى كرد[4]وبراى فرو نشاندن خشم خويش، دارايىهاى مهاجران مسلمان را مصادره نمود و خانه جحشبنرياب اسدى (از پسرعمّههاى پيامبر) را به فروش گذاشت.
اين عمل، نكوهش و هجو ابواحمدبنجحش را- با اينكه دخترش «رفاعه» در كابين ابواحمد بود- در پى داشت.[5]
نخستين مواجهه نظامى مشركان با مسلمانان، 8 ماه پس از هجرت در بطنرابُغ (10 ميلى جحفه) به رهبرى ابوسفيان بود كه بدون درگيرى پراكنده شدند.[6]در سال دوم هجرت، دربازگشت از شام كه رياست كاروان تجارى قريش را بر عهده داشت، در نزديكى مدينه از بيم رويارويى با مسلمانان، از بيراهه و جاده ساحلى، كاروان را به سلامت به مقصد رساند. او از اين مخمصه جان سالم به در برد؛ امّا به واقع، علّت پيدايش جنگ بدر، تقاضايش از اهل مكّه براى حمايت از كاروان بود.[7]در اين جنگ يك فرزند ابوسفيان (حنظله) كشته و فرزند ديگرش (عمرو) اسير شد و وقتى مسلمانان براى آزادى اواز ابوسفيان فديه خواستند، گفت: مال و خون باهم جمع نمىشود.[8]
ابوسفيان پس از شكست مشركان در بدر، به روشهاى گوناگون به تحريك قريش[1]. السيرة النبويه، ج1، ص 264- 265
[2]. السيرة النبويه، ج1، ص 315- 481
[3]. همان، ج 2، ص 480-481
[4]. المحبر، ص 271
[5]. اخبار مكه، ج 2، ص244- 245
[6]. الطبقات، ج 2، ص 4
[7]. همان، ص 9
[8]. السيرة النبويه، ج2، ص 650.