ابوجهل نقل كردهاند، به دليل همين ويژگى باشد.[1]او را از زنادقه قريش نام بردهاند.[2]تاريخ از بىبندوبارى او سخنها دارد. ماجراى همخوابگى او با سميّه (زن بدكاره معروف) و تولّد زيادبنابيه، بحثهاى بسيارى را در تاريخ برانگيخته است.[3]به هر حال، جزئيات زندگى او پيش از اسلام، روشن نيست و پس از آن نيز به جهات سياسى و اقتدار امويان، آنچه در مسلمانى و تنزيه او نقل شده، محلّ نقد است.
پس از برانگيخته شدن پيامبر صلى الله عليه و آله، ابوسفيان با ديگر سران مكّه، از سَر حسادت و رقابت ديرينه قومى- قبيلهاى، به دشمنى با حضرت برخاست؛[4]چون با حضور پيامبر، ديگر جاىگاهى براى اونمىمانْد و در قدرت اجتماعى او ضعف و سقوط راه مىيافت.[5]ابوسفيان خود نيز به اين مسأله اذعان كرده، در پاسخ پرسش پيامبر صلى الله عليه و آله كه چرا با اينكه مىدانى من رسول خدايم، با من مىجنگى، گفت: مىدانم تو راست مىگويى؛ امّا تو جاىگاه مرا در قريش مىدانى و چيزى آوردهاى كه با آن، ديگر بزرگى و شرفى براى من نمىماند؛ پس با تواز سر حميّت و كراهت مىجنگيم.[6]او از جمله كسانى است كه مىكوشيدند پيامبر صلى الله عليه و آله را از حركت باز دارند[7]و چون با اصرار پيامبر و پايدارى او بر اهدافش مواجه شدند، از او خواستند تا پيامبرى خويش را اثبات كند، و بخشى از مشكلات زيستى مردم مكّه را به اعجاز برطرف سازد؛[8]آنگاه در جمع شاكيان بر ضدّ[1]. انسابالاشراف، ج5، ص 14
[2]. المحبر، ص 161
[3]. العقدالفريد، ج 5،ص 7
[4]. السير و المغازى،ص 144
[5]. الاستيعاب، ج 2، ص271
[6]. انسابالاشراف، ج5، ص 16
[7]. السير و المغازى،ص 197- 198
[8]. همان؛ السيرةالنبويه، ج 1، ص 295- 296
پيامبر، نزد ابوطالب رفته، گفتند: برادرزادهات به خدايان ما بد مىگويد. دين ما را زشت، بزرگان ما را نادان و پدران ما را گمراه مىشمارد. يا او را از اين كار بازدار، يا از ما دورش كن.[1]به رغم همه اين دشمنىها، او از جمله كسانى است كه پنهان و شبانگاه، پشت خانه رسول خدا مىنشستند و بىخبر از هم، آيات الهى را مىشنيدند و هنگامىكه «اخنس» نظر او را درباره آيات قرآن پرسيد، گفت: اى ابوثعلبه! به خدا چيزهايى شنيدمكه مىفهمم و منظور از آن را نيز مىدانم. چيزهاى ديگرى نيز شنيدم كه نه مىفهمم و نه مقصود آن را مىدانم.[2]
ابوسفيان چون از تصميم پيامبر براى هجرت به مدينه آگاه شد، با شركت در دارالندوه، و براىپيشگيرى از گسترش اسلام، پيشنهادِ مطرح شده (ترور) را پذيرفت.[3]پس از هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله با «ابىّبنخلف جمحى» بهمردم مدينه نامه نوشته، از پناه دادن حضرت، ابراز ناخرسندى كرد[4]وبراى فرو نشاندن خشم خويش، دارايىهاى مهاجران مسلمان را مصادره نمود و خانه جحشبنرياب اسدى (از پسرعمّههاى پيامبر) را به فروش گذاشت.
اين عمل، نكوهش و هجو ابواحمدبنجحش را- با اينكه دخترش «رفاعه» در كابين ابواحمد بود- در پى داشت.[5]
نخستين مواجهه نظامى مشركان با مسلمانان، 8 ماه پس از هجرت در بطنرابُغ (10 ميلى جحفه) به رهبرى ابوسفيان بود كه بدون درگيرى پراكنده شدند.[6]در سال دوم هجرت، دربازگشت از شام كه رياست كاروان تجارى قريش را بر عهده داشت، در نزديكى مدينه از بيم رويارويى با مسلمانان، از بيراهه و جاده ساحلى، كاروان را به سلامت به مقصد رساند. او از اين مخمصه جان سالم به در برد؛ امّا به واقع، علّت پيدايش جنگ بدر، تقاضايش از اهل مكّه براى حمايت از كاروان بود.[7]در اين جنگ يك فرزند ابوسفيان (حنظله) كشته و فرزند ديگرش (عمرو) اسير شد و وقتى مسلمانان براى آزادى اواز ابوسفيان فديه خواستند، گفت: مال و خون باهم جمع نمىشود.[8]
ابوسفيان پس از شكست مشركان در بدر، به روشهاى گوناگون به تحريك قريش[1]. السيرة النبويه، ج1، ص 264- 265
[2]. السيرة النبويه، ج1، ص 315- 481
[3]. همان، ج 2، ص 480-481
[4]. المحبر، ص 271
[5]. اخبار مكه، ج 2، ص244- 245
[6]. الطبقات، ج 2، ص 4
[7]. همان، ص 9
[8]. السيرة النبويه، ج2، ص 650.
پرداخت.[1]گريستن بر مردگان را براى همه و استعمال بوى خوش و همخوابگى با زنان را براى خويش، تا انتقام حرام كرد.[2]او كه از آن پس، تمام جنگهاى قريش را بر ضدّ اسلام رهبرى مىكرد،[3]اندكى بعد شبانگاه با سپاهى بر بنىنضير وارد شد و با كسب خبر از آنان، سحرگاه به «عريض» در سه ميلى مدينه رفته، مردى از انصار را كشت و خانهها و كاهها را آتش زد كه با تعقيب پيامبر صلى الله عليه و آله پا به فرار گذاشت و براى سبكبالى، فرمان داد تا كيسههاى آرد خود را بريزند؛ ازاينرو اين تعقيب و گريز، غزوه «سويق» (آرد) نام گرفت.[4]در سال سوم با 3000 تن، سپاهى بزرگ را بر ضدّ مسلمانان سازماندهى كرد[5]و جنگ احد را پيش آورد. مشركان در مسير راه احد، در منطقه «ابواء» بر آن شدند تا قبر آمنه مادر پيامبر را نبش و خاكه استخوانهاى او را با خود ببرند تا ضمانتى براى مصونيّت زنانشان در جنگ باشد؛ امّا در رايزنى ابوسفيان با اهل نظر، از بيم آنكه بنىبكر و بنىخزاعه به عمل مشابهى بر ضدّ آنان دست زنند، از انجام آن منصرف شدند.[6]پس از جنگ احد كه با پيروزى مشركان خاتمه يافت، ابوسفيان بر فراز كوه رفته، فرياد برآورد كه جنگ، گاه به نفع شما و گاه به نفع ما است و بدين شكل به سرزنش مسلمانان پرداخت كه با درايت پيامبر صلى الله عليه و آله به او پاسخى در خور داده شد.[7]وى در بازگشت از احد، براى سال ديگر، جنگى را وعده داد كه پيامبر در آن موعد به كارزار آمد. ابوسفيان و يارانش از مكّه بيرون آمدند و تا «مجنّه» (مرالظهران) پيش رفتند؛ امّا به بهانه سختسالى برگشتند.[8]اين جريان به غزوه بدرالصغرى مشهور شده است. در سال چهارم، پس از واقعه بنىنضير، ابوسفيان فردى را براى ترور پيامبر صلى الله عليه و آله به مدينه فرستاد كه بعد از دستگيرى او و افشاى توطئه، حضرت، عمروبن اميّه ضمرى و سلمةبناسلم را براى كشتن ابوسفيان به مكّه روانه كرد كه به انجام[1]. السيرة النبويه، ج3، ص 67
[2]. الطبقات، ج 2، ص22؛ السير و المغازى، ص 310- 311فرهنگ و معارف قرآن، اعلامالقرآن، 3جلد، مؤسسة بوستان كتاب - قم، چاپ: اول، 1385.اعلام القرآن ؛ ج1 ؛ص439
[3]. انسابالاشراف، ج5، ص 12
[4]. السير و المغازى،ص 310- 311؛ الطبقات، ج 2، ص 23
[5]. السير و المغازى،ص 322- 323؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 47
[6]. المغازى، ج 1، ص206
[7]. السيرة النبويه، ج3، ص 93- 94
[8]. الطبقات، ج 2، ص45- 46
آن توفيق نيافتند.[1]رسول خدا، در پاسخ به هجو ابوسفيان نيز به حسانبنثابت فرمان داد تا او را هجو كند.[2]او در سال پنجم، به تحريك يهوديان، جنگ بزرگاحزاب (خندق) را رهبرى كرد كه با ناكامى مشركان خاتمه يافت.[3]
ابوسفيان در صلح حديبيّه، در حبس عثمان كه به نمايندگى از طرف رسول خدا به شهر مكّه رفته بود، نقشى آشكار داشت.[4]پس از آنكه اشراف قريش، با يارى پنهان بنىبكر (همپيمان خويش) بر ضدّ بنىخزاعه (همپيمان مسلمانان) پيمان شكستند، ابوسفيان به نمايندگى از طرف مكّه براى تجديد پيمان، به گفت و گو با پيامبر صلى الله عليه و آله مأمور شد[5]و براى متقاعد كردن حضرت، افرادى را واسطه قرار داد؛ ولى بىآنكه توفيقى يابد، به مكّه بازگشت.[6]در سال هشتم هجرى، در قضيه فتح مكّه و پيش از آن، به ترغيب عبّاس، اسلام آورد[7]و چون فردى افتخارجو و امتيازطلب بود، با وساطت همو، پيامبر صلى الله عليه و آله خانهاش را محلّ امن قرار داد؛[8]ازاينرو اهل تحقيق، اسلام ابوسفيان را به ديده ترديد نگريسته، بدان وقعى نمىنهند.[9]از كردهها و گفتههاى او پس از اسلام آوردنش، به خوبى مىتوان ظاهرى بودن اسلامش را دريافت؛[10]چنانكه وقتى تجمّع مردم را بر گرد پيامبر ديد، به حسادت گفت: اى كاش اين جمع از او برگردند! پيامبر بر سينهاش كوفت و فرمود: خداوند خوارت كند! او استغفار كرد و گفت: به خدا سوگند! آن را فقط به جهت آنچه در خاطرم گذشت، بر زبان راندم و ... اكنونيقين كردم كه تو رسول خدايى.[11]
در بازگشت مسلمانان از مكّه، در نبرد با هوازن (غزوه حنين) كه بسيارى از مسلمانان[1]. الطبقات، ج 2، ص72؛ المحبر، ص 119
[2]. العقدالفريد، ج 5،ص 281
[3]. المغازى، ج 2، ص441- 442؛ الارشاد، ج 1، ص 94- 95
[4]. السيرة النبويه، ج3، ص 315
[5]. الطبقات، ج 2، ص102؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 155
[6]. السيرة النبويه، ج4، ص 396- 397؛ الارشاد، ج 1، ص 132- 133
[7]. الطبقات، ج 2، ص102 و 103؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 58
[8]. اخبار مكه، ج 2، ص235؛ الاستيعاب، ج 4، ص 240
[9]. الاستيعاب، ج 4، ص241
[10]. قاموسالرجال، ج5، ص 487
[11]. الاصابه، ج 3، ص333
گريختند، بر پايه روايتى، ابوسفيان آنان را مسخره كرد[1]و اين نخستين نبردى بود كه در جمع مسلمانان حضور داشت و با پيروزى مسلمانان و كسب غنايم بسيار، نتوانست چشمداشت خود را از آن غنايم كتمان كند و از پيامبر صلى الله عليه و آله خواست تا وى را نيز از آن بهرهمند سازد.[2]رسول خدا آن را ميان قريش تقسيم كرد و بخش عمده آن را به «مؤلفةالقلوب» كه ابوسفيان نيز يكى از آنان بود، داد[3]او 100 شتر و 40 اوقيه (هر اوقيه 40 درهم) گرفت؛ سپس از پيامبر خواست تا به فرزندانش نيز سهمى دهد كه حضرت چنين كرد؛ آنگاه به پيامبر گفت: تو چه بزرگوارى! پدر و مادرم فداى تو. آنگاه كه با تو جنگيدم، بهترين جنگجو بودى و وقتى تسليمتوشدم، چه نيكو مداراگرى.[4]در غزوه طايف در سپاه اسلام بود، و در آن، يك چشم خود را از دست داد.[5]هنگامى كه مردم هوازن تسليم شدند، رسولخدا او و مغيرةبنشعبه را به شكستن بت «لات» در ديار آنان (طايف) مأمور كرد؛[6]همچنين بنابه قولى، براى شكستن بت «منات» كه در ناحيه «مشلّل» در «قُدَيد» (منطقهاى در اطراف مكّه) بود، فرمان يافت.[7]گفتهاند: هنگام رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله نماينده حضرت در نجران،[8]يا مسعاة[9]براى جمع صدقات بود. در بازگشت، در ميان راه وقتى از جانشينى ابوبكر و به تعبير او ابوالفصيل آگاه شد، گفت: من چيزى را مىبينم كه جز خون آن را فرو نمىنشاند؛[10]البتّه واقدى حضور وى را در مدينه، در آن هنگام، نظر اجماعى اصحاب مىداند؛[11]به هر روى، از مدائنى نقل است كه در اين قضيه، نزد على عليه السلام رفت وازاين كه فردى از پستترين قبيله قريش به خلافت رسيده، خواست تا حضرت كه[1]. السيرة النبويه، ج4، ص 443
[2]. المغازى، ج 3، ص944- 945
[3]. الارشاد، ج 1، ص145
[4]. المغازى، ج 3، ص945؛ الاستيعاب، ج 2، ص 270
[5]. انساب الاشراف، ج5، ص 14؛ الاصابه، ج 3، ص 334
[6]. المحبر، ص 315
[7]. السيرة النبويه، ج1، ص 86
[8]. انسابالاشراف، ج5، ص 18
[9]. العقدالفريد، ج 4،ص 240
[10]. انسابالاشراف، ج5، ص 18
[11]. همان، ج 2، ص 271
به خلافت سزاوارتر است، به اعتراض و ستيز برخيزد[1]وآمادگى خودرا براى حمايت از خلافت على اعلام كرد؛ امّا امام على نپذيرفت.[2]عمر كه فتنهگرى او را مىدانست، به ابوبكر پيشنهاد كرد تا او را تطميع كند و بدينگونه بر جاى نشست و بيعت كرد.[3]در حجّى كه با ابوبكر همراه بود، موجب خشم او شد. ابوقحافه (پدر ابوبكر) كه حاضر بود، گفت:
پسرم! صدايت را نزد ابنحرب پايين بياور.[4]در زمان خلافت عمر، مورد احترام خليفه بود و بر فرشى كه اختصاصى او و عبّاس بود، مىنشست.[5]در سال 13 هجرى، در نبرد «يرموك» همراه فرزندش يزيد شركت كرد[6]و چشم ديگر خود را در آن از دست داد و نابينا شد.[7]در دوره خلافت عثمان كه در يك دگرگونى چندين ساله، امويان بر رقيب خود برترى يافتند، منزلتى مضاعف يافت[8]و در جمع امويان آشكاراگفت: حال كه گوى خلافت بهدست شما افتاده، درميان خود آنرا بگردانيد و نگذاريد از دستتان بيرون رود.[9]
وفاتابوسفيان رانيز به اختلاف، سالهاى 30، 31، 33 و 34 نقل كردهاند؛ بنابراين، هنگام مرگ، 88 يا 93 سال داشت.[10]از او فرزندانىچون معاويهسر سلسله امويان و امّحبيبه همسر پيامبر صلى الله عليه و آله باقى ماند. نقل است: روزى بر شترى سوار بود. معاويه افسار آن را مىكشيد و يزيد از دنبال، آن را مىراند كه پيامبر صلى الله عليه و آله سواره، كِشنده و راننده را لعن كرد.[11]ازمدائنى نقل شده كه پيامبر سائلى را عطايى داد و او ثنا گفت و شكر كرد.
رسول خدا فرمود: اگر به ابوسفيان بخشش شود، ثنا نمىگويد و شكر نمىگزارد.[12][1]. الفتوح، ج 2، ص559
[2]. الفتوح، ج 2، ص559؛ انسابالاشراف، ج 2، ص 271
[3]. العقدالفريد، ج 4،ص 240
[4]. همان، ص 14
[5]. العقدالفريد، ج 2،ص 272
[6]. تاريخ طبرى، ج 2،ص 336؛ الاستيعاب، ج 4، ص 240
[7]. الاستيعاب، ج 2، ص270
[8]. قاموس الرجال، ج5، ص 487- 488
[9]. انسابالاشراف، ج5، ص 19؛ قاموسالرجال، ج 5، ص 488
[10]. انسابالاشراف، ج5، ص 19؛ الاصابه، ج 3، ص 335
[11]. الخصال، ج 1، ص191
[12]. انسابالاشراف، ج5، ص 18
ابوسفيان در شأن نزول
مفسّران، در ذيل آيات بسيارى از ابوسفيان نام بردهاند كه بيشتر آنها در نفى و زشت شمارى ابوسفيان و حاكى از واقعيّت زندگى او است؛ امّا اندكى از آنها، به گونهاى در تأييد و نيكونمايى او آمده كه با توجّه به اقتدار امويان و كوشش آنان در تنزيه وى، ترديد در آنهاامرى پذيرفتنى است.
1. ابنعبّاس از ابوبكر نقل كرده كه مقصود از آيات 8- 9 ليل/ 92:«وَ أمّا مَن بَخِلَ وَ استَغنى* وَ كَذّبَ بِالحُسنىامّا آن كس كه بخل و بىنيازى ورزيد، و آن بهترين را تكذيب كرد» ابوسفيانبن حرب است.[1]مصداق «اشقى» در آيه پانزدهم همين سوره را نيز او دانستهاند.[2]
2.«أرَءَيتَ الّذى يُكَذّبُ بِالدّينِ* فَذ لِكَ الَّذى يَدُعُّ اليَتيمَ/ آيا آن كس كه روز جزا را دروغ مىشمرَد، ديدى؟ او همان كسى است كه يتيم رابهاهانت مىرانَد.» (ماعون/ 107، 1- 2) گفته شده است كه ابوسفيان، هر هفته دو شتر نحر مىكرد. يتيمى نزدش آمد و از او چيزى خواست، وى او را با عصايش راند و اين آيات دربارهاش نازل شد.[3]
3. آيات 4- 6 ص/ 38:«و عَجِبوا أن جاءَهم مُنذِرٌ مِنهُم وَ قالَ الكفِرونَ هذا سحِرٌ كَذّابٌ* أَجَعَل الألِهةَ إلهاً وحداً إنَّ هذا لَشىءٌ عُجابٌ* وَ انطَلَقَالملأُ مِنهُم أنِ امشوا وَ اصبِروا عَلى ءَالِهَتِكُم إنّ هذا لَشىءٌ يُراد/ در شگفت شدند از اينكه بيمدهنده از ميان خودشان برخاست و كافران گفتند: اين جادوگرى دروغگو است. آيا همه خدايان را يك خدا گردانيده است؟ اين چيزى بس شگفت است! مهترانشان به راه افتادند و گفتند] كه برويد و بر پرستش خدايان خويش پايدارى ورزيد. اين است چيزى كه از شما خواسته شده است». روايت شده كه دستهاى از اشراف قريش، از جمله ابوسفيان، نزد ابوطالب آمده، درباره پيامبر با او گفت و گو و شكايت كردند. پيامبر صلى الله عليه و آله به آنان فرمود: يك كلمه است كه اگر بدان روى كنيد/ آنرا بپذيريد] بر عرب سيطره يافته، عجم را به فرمان مىآوريد و آن اين است كه بگوييد: «لا إله إلّااللّه» و خود را از هرچه جز او است،[1]. الدرالمنثور، ج 8،ص 536
[2]. مبهمات القرآن، ج2، ص 723
[3]. مجمعالبيان، ج 10،ص 834
عارى كنيد. مشركان دست برهم زده، گفتند: اى محمّد! آيا مىخواهى خدايان را به خداى واحد بدل كنى؟ اين كار تو بس شگفت است! سپس پراكنده شدند و اين آيات درباره آنان نازل شد.[1]ابن هشام از ابتداى سوره را در شأن آنان مىداند.[2]
4. از ابنعبّاس نقل شده كه ابوسفيان و ديگر سران، گرد هم آمده، بر آن شدند تا با پيامبر صلى الله عليه و آله درباره آنچه مدّعى است، گفت و گو كنند كه شايد عذر او را بپذيرند؛ ازاينرو او را فراخوانده، ابتدا با سرزنش، سپس با تطميع با او سخن گفتند وچون پافشارى پيامبر را ديدند، گفتند: اى محمد! اگر آنچه را مىگوييم، نمىپذيرى، پس بدانكه زندگى هيچ كس از مردم، چون ما در تنگى و سختى نيست؛ پس از خدايى كه تو را به پيامبرى برانگيخته است بخواه تا اين كوهها را كه مكّه در محاصره آنها قرار دارد، هموار سازد و سرزمين ما را بگسترد. پيامبر اين خواسته را نيز رد كرد و ...؛ سپس گفتند: بهراستى ما به تو ايمان نمىآوريم، جز اينكه آنچه را گفتهايم، انجام دهى. خداوند آيات 90- 93 اسراء/ 17 را درباره آنان نازل كرد و به پيامبرش فرمان داد تا اينگونه بدانان پاسخ گويد:[3]«قُل سُبحانَ رَبّى هَل كنتُ إلّابَشراً رَسولًا».
5. ابوسفيان، ابوجهل و اخنسبنشريق، در تاريكى شب، برخلاف آنچه از ديگران مىخواستند، خود، به شنيدن آيات الهى مىايستادند. كلبى گفت: ابوسفيان، وليد و ديگران همه باهم آمدند و گوش فرا دادند كه رسول قرآن مىخواند، و خواندن وى، در دلهاى ايشان اثر نمىكرد؛ از آنكه دلهاى ايشان زنگار كفر داشت و حقپذير نبود.[4]
خداوند در آيه 25 انعام/ 6 درباره آنان فرموده است: بعضى از ايشان به سخن تو گوش مىدهند؛ ولى ما بر دلهايشان پردهها افكندهايم تا آن را درنيابند و گوشهايشان را سنگين كردهايم و هر معجزهاى را كه بنگرند، بدان ايمان نمىآورند وچون نزد تو آيند، با تو به مجادلهپردازند. كافران مىگويند كه اينها چيزى جز اساطير پيشينيان نيست:«وَ مِنهُم مَن يَستَمِع إلَيكَ وَ جَعلنا عَلى قُلوبِهم أكِنّةً أن يَفقَهوهُ وَ فى ءَاذانِهم وَقراً وَ إِن يَرَوا كُلَّ ءَايَةٍ لايُؤمِنوا بِها حَتّى إذا جَاءُوكَ يجدِلونَكَ يَقولُ الّذينَ كَفَروا إن هذا إلّاأسطِيرُ الأَوَّلِينَ».[1]. مبهماتالقرآن، ج2، ص 423
[2]. السيرة النبويه، ج2، ص 417- 418
[3]. جامعالبيان، مج9، ج 15، ص 204- 207؛ مجمعالبيان، ج 6، ص 678
[4]. كشفالاسرار، ج 3،ص 326