أهلِهِ مَسروراً* و أَمّا مَن أُوتىَ كِتبَه ورَاءَ ظَهرِهِ* فَسوفَ يَدعوا ثُبوراً* ...».در تفسير قمى همين شأن نزول به نقل از امام باقر عليه السلام ديده مىشود.[1]
ذيل آيات 32- 34 كهف/ 18 در كنار چند نظر درباره شأن نزول آن، از ابنعبّاس و كلبى نقل است كه اين آيات در شأن ابوسلمه و برادرش اسود نازل شده است[2]:«و اضرِب لَهم مَثلًا رَجُلَينِ جَعَلنا لِأَحدِهِما جَنَّتينِ مِن أعنبٍ و حَفَفنهُما بِنَخلٍ و جَعَلنا بَينَهما زَرعاً* ...».اين آيات كه تا آيه 43 يك سياق دارد، تمثيلى از حال دو برادر است كه يكى از آن دو داراى دو باغ پر ثمر بوده و در حالى كه خود را نيرومندتر و ثروتمندتر از رفيقش مىدانسته، به اين پندار رسيده است كه هر آنچه دارد، زوالناپذير است و همين پندار، سبب انكار قيامت و كفر وى شده، نصايح برادرش در او بىاثر مىماند. آنگاه كه خداوند، همه آنچه را به او داده مىگيرد، به شدّت پشيمان شده، آرزو مىكند كه اى كاش به پروردگارش شرك نمىورزيد!
قرطبى در ذيل آيه پيشين از سوره كهف، به نقل از ثعلبى و قشيرى مىنويسد[3]: «قائل» و «قرين» در آيه 51 صافات/ 37 نيز همين دو برادرهستند:«قالَ قائلٌ مِنهم إنّى كانَ لِى قَرِينٌ ...».وى مىنويسد: هر يك از اين دو برادر، 4000 دينار به ارث برده بود. يكى از آن دو همه دارايىاش را در راه خدا انفاق كرد و آنگاه از برادرش خيرى خواست و او- چنانكه ادامه آيات اشاره دارد- در مقابل درخواست برادرش به توبيخ وى و اينكه چرا از تصديقكنندگان و ايمان دارندگان به معاد است، پرداخت.
منابع
الاستيعاب فى معرفة الاصحاب؛ اسدالغابة فى معرفة الصحابه؛ انساب الاشراف؛ بحرالعلوم، سمرقندى؛ تاريخ الامم والملوك، طبرى؛ تفسير القمى؛ تفسيرمبهمات القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ السيرة النبويه، ابنهشام؛ الطبقات الكبرى؛ العقد الفريد؛ معانى القرآن، فراء؛ المغازى.[1]. تفسير قمى، ج 2، ص440 (2) (3) 2 و. تفسير قرطبى،ج 10، ص 259
ابوصرمه خزرجى
سيدمصطفى اسدى
ابوصرمه خزرجى: از شاعران عرب
در نام او اختلاف است. طبرى براى او، نامهاى صرمة بن مالك، قيسبن صرمه، صرمةبن انس، ابوقيس بنصرمه را آورده است.[1]در اسم و كنيه او، نقلهاى ديگرى نيز وجود دارد.[2]او از بنىنجّاربود[3]و 120 سال عمر كرد.[4]در جاهليّت، رهبانيّت اختيار و لباس پشمينه بهتن و از بتپرستى دورى مىكرد. خودراازجنابت شستو شو مىداد و از زن حائض دورى مىجست.[5]بر زبانش حق جارى بود و خدا را به بزرگى ياد مىكرد. دين مسيحيّت را برگزيد؛ امّا از آن صرفنظر كرد. جُنُب و حائض حق ورود به مكان ويژه عبادتش را نداشتند. او مىگفت: من خداى ابراهيم را مىپرستم.[6]ابوصرمه، در قبيلهاش مورد احترام بود؛[7]قبيله قريش را دوست مىداشت و چندين سال در ميان آنان زندگى كرد. زيرا همسرش، ارنب دختر اسدبن عبدالعزّى از قريش بود.[8]گويند: هنگام هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله به يثرب، ابوصرمه اسلام را در كهنسالى به نيكى پذيرفت و از سابقان در اسلام پس از هجرت شد و جنگ بدر و ديگر غزوات را درك كرد.[9]به نقلى، در فتح مصر نيز[1]. جامع البيان، مج2، ج 2، ص 223-/ 228
[2]. توضيح المشتبه، ج5، ص 458؛ الثقات، ج 3، ص 340؛ السيرة النبويه، ج 2، ص 510؛ مجمع البيان، ج 1، ص503
[3]. اسدالغابه، ج 3، ص18
[4]. الاصابه، ج 3، ص342
[5]. البداية والنهايه، ج 3، ص 124
[6]. مروج الذهب، ج 1،ص 71؛ الاستيعاب، ج 4، ص 298
[7]. الاصابه، ج 3، ص342
[8]. البداية والنهايه، ج 3، ص 121
[9]. الاستيعاب، ج 4، ص254
حضور داشت.[1]به ابوصرمه اشعار زيبايى نسبت داده شده كه در اشعار دوران جاهليّت او، دعوت به خدا، نيكوكارى، تقوا، اخلاق نيك و صلح و آشتى به چشم مىخورد.[2]او پس از اسلام، در ستايش خدا، پيامبر اسلام و توفيق تشرّف به دين اسلام، فضايل قريش وآزمونهاىآنها از سوى خداوند، اشعارى سروده است.[3]نقل شده است كه عبداللّهبنعباس، براى آموختن اشعار ابوصرمه مدّتى نزد وى مىآمد.[4]او راوى احاديثى از پيامبر صلى الله عليه و آله بدون واسطه يا از طريقِ ابوايوب انصارى و ديگران است.
ابوصرمه در شأن نزول
بخشى از آيه 187 بقره/ 2 درباره ابوصرمه نازل شده است.[5]روزهدار در آغاز اسلام، فقط مجاز به خوردن و آشاميدن از غروب تا پيش از خواب، يا قبل از وقت نماز عشا بود.[6]روزى ابوصرمه از كار در نخلستان، به خانه بازگشت و بر اثر خستگى به خواب رفت. هنگامى كه بيدار شد،[7]از خوردن غذا پرهيز كرد و با همان حال، روز بعد را روزه گرفت. هنگام ظهر بىهوش شد[8]و به نقل سُدّى، پيامبر به او فرمود: چرا تو را رنجور مىبينم؟[9]ابوصرمه ماجرا را نقل كرد؛ آن گاه اين آيه نازل شد:«كُلوا وَ اشرَبوا حَتّى يَتبيَّنَ لَكمالخَيطُ الأبيَضُ مِنَ الخيطِ الأسوَدِ مِن الفجرِ .../ بخوريد و بياشاميد تا رشته سپيد بامداد از رشته سياه شب] بر شما نمودار شود». با نزول اين آيه، حرمت خوردن و آشاميدن در شب ماه رمضان نسخ شد و مسلمانان خوشحال شدند.[10][1]. الاصابة، ج 7، ص184
[2]. السيرة النبويه، ج2، ص 510- 511
[3]. همان، ص 512
[4]. الاصابه، ج 3، ص341
[5]. جامع البيان، مج2، ج 2، ص 223- 224
[6]. تفسير قمى، ج 1، ص93؛ التفسير الكبير، ج 5، ص 268
[7]. الاصابه، ج 3، ص343
[8]. اسباب النزول، ص48
[9]. جامع البيان، مج2، ج 2، ص 227
[10]. اسباب النزول، ص49
منابعاسباب النزول، واحدى؛ الاستيعاب فى معرفة الاصحاب؛ اسدالغابه فى معرفة الصحابه؛ الاصابة فى تمييز الصحابه؛ البداية و النهايه؛ تفسير القمى؛ التفسيرالكبير؛ توضيح المشتبه؛ جامعالبيان عن تأويل آىالقرآن؛ السيرةالنبويه، ابنهشام؛ كتابالثقات؛ مجمعالبيان فى تفسير القرآن؛ مروجالذهب و معادن الجوهر.
ابوطالب
محمد باغستانى، سيد عليرضا واسعى، سيد محمود دشتى
ابوطالب: عبدمناف[1]بن عبدالمطّلب بنهاشم، عموى پيامبر صلى الله عليه و آله و از بزرگان مكه
گفته شده كه نام وى عمران بوده و 35 سال پيش از عامالفيل متولد شده است. مادرش، فاطمه دختر عمروبنعائذ بنعمران بن مخزوم بود[2]كه به سبب داشتن پسرانى چون عبداللّه (پدر پيامبر) زبير و ابوطالب (از داوران قريش)، زنى «مُنجِبَه» (زاينده فرزندانى نجيب) شناخته مىشد.[3]پدرش عبد* المطّلب، رئيس مكه و قريش، در سال هشتم عامالفيل به هنگام مرگ، داورى و توليت امور كعبه را به زبير و كفالت محمد صلى الله عليه و آله و توليت سقايت* (آب دادن به حاجيان) را به ابوطالب سپرد؛[4]هرچند ابوطالب بعدها به سبب تنگدستى، منصب سقايت را به عباس وانهاد.[5]
با مرگ عبدالمطّلب، رياست در قريش* اندكى دگرگون شد و كسانى چون ابن جدعان و وليدبن ربيعه نيز مدّعى رياست شدند.[6]خشكسالىهاى پياپى كه از عهد عبدالمطّلب پيدا شد[7]و نيز جود و بخشش فراوان ابوطالب كه گفتهاند: در آن روز كه او اطعام مىكرد، كسى ديگر از قريش اطعام نمىكرد[8]و سرانجام رونق تجارت و ظهور صاحبان ثروت، موجب تنگدستى ابوطالب شد تا آنجا كه محمد صلى الله عليه و آله و عباس براى كمك به او، سرپرستى 2 تن از فرزندانش را پذيرفتند.[9]موقعيت ابوطالب براى جانشينى عبدالمطّلب به تدريج[1]. السير و المغازى،ج 1، ص 69
[2]. الاصابه، ج 7، ص196
[3]. بزمآورد، ص 163
[4]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 13؛ تاريخ طبرى، ج 1، ص 519
[5]. بزمآورد، ص 164
[6]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 13- 14
[7]. همان، ص 12
[8]. انسابالاشراف، ج2، ص 288
[9]. تاريخ طبرى، ج 1،ص 538
دچار تزلزل شد؛ امّا سيادت معنوى وى كه ميراث خاندان او بود، هم چنان تا هنگام مرگش باقى ماند. ابوطالب در عين تنگدستى، سيّدى بزرگوار و فرمانروايى پرهيبت بود. امام على عليه السلام درباره رياست او مىگويد: پدرم در عين تهيدستى، سرور قريش بود؛ در حالىكه پيش از او هرگز شخص] تهىدستى بر قريش رياست نكرده بود.[1]
ابوطالب، وقار و حكمت حكما، و هيبت ملوك را داشت و به گفته اكثمبن صيفى، حكيم عرب: حكمت، رياست و حلم در ابوطالب گرد آمده بود.[2]منصب داورى او در قريش[3]نيز بدو جاىگاهى ويژه بخشيده بود؛ چنانكه در يكى از محاكمهها، سنّتِ سوگند در شهادت (قسامه) را بنيان نهاد و بعدها پيامبراكرم صلى الله عليه و آله نيز آن را همانگونه پذيرفت.[4]
به سبب ارتباط خويشاوندى نزديك ابوطالب با پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و حمايتهاى بىدريغ او از حضرت، بخشهايى از زندگىاش كه با زندگى پيامبر ارتباط مستقيم دارد، بيشتر مورد توجّه تاريخنويسان مسلمان قرار گرفته است. ابوطالب پس از مرگ عبدالمطّلب و بنابه وصيّت او، برادرزاده 8 سالهاش را به خانه خويش برد و فراتر از فرزندان خود به او محبّت كرد. شبانگاه بستر او را در كنار بستر خود مىگسترد و غذايى ويژه براى او فراهم مىآورد[5]و به حكم پيشه خود كه بازرگانى بود[6]گاه عطر و گندم به شام مىبرد،[7]و با اين كه فرزندانش به همسفرى با او تمايل داشتند، فقط پيامبر را با خود مىبرد و گويا هيچ سفرى بى او نرفته است.[8]در يكى از همين سفرها بود كه در شهر «بُصرى»، داستان بَحيرا* ى[1]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 14
[2]. الكنى و الالقاب،ج 1، ص 108- 109
[3]. المحبر، ص 132
[4]. سنن النسائى، ج 8،ص 3- 5
[5]. الطبقات، ج 1، ص96
[6]. السيرة النبويه، ج1، ص 180
[7]. المعارف، ص 575
[8]. الطبقات، ج 1، ص96
راهب و خبر او درباره آينده حضرت، رخ داد؛ چون بَحيرا از نسبت ابوطالب با حضرت پرسيد، ابوطالب در ابتدا، او را پسر خود خواند كه اين خود اوج محبت وى را به پيامبر نشان مىدهد.[1]
ابوطالب كه سرپرستى محمد* صلى الله عليه و آله را بر عهده گرفته بود، حتى در دوران جوانى نيز به وى عنايت و توجّه داشت و به پيشنهاد همو بود كه حضرت براى تجارت از سوى خديجه راهى شام شد[2]و سرانجام او كه بزرگ خانواده بود، از سوى پيامبر به خواستگارى خديجه رفت و با كلماتى بليغ و كوتاه به وصف او پرداخت.[3]
ابوطالب هنگام بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله 75 سال داشت و از همان ابتداى بعثت، همراهى خويش با پيامبر را نشان داد. در نخستين مرحله دعوت كه حضرت مخفيانه به آن مىپرداخت، بر پايه روايتى، روزى او را با على عليه السلام در اطراف مكّه در حال نماز ديد و از آنان درباره آنچه بدان مشغولاند، پرسيد. رسول خدا، آن را دين خدا، فرشتگان و پيامبران خواند و او را بدان دعوت كرد؛ امّا وى نپذيرفت؛ ولى سوگند ياد كرد كه از آن چه پيامبر صلى الله عليه و آله كراهت داشته باشد، خوددارى كند. بر پايه روايتى ديگر، او با شنيدن اعتقادات پسرش على عليه السلام، درباره پيامبر گفت: او/ پيامبر تو را جز به خير دعوت نمىكند.[4]ابوطالب در يوم* الانذار، جزو دعوتشدگان از خويشاوندان پيامبر صلى الله عليه و آله بود و برخى او را در همان مجلس كه فرزند نوجوانش، على* عليه السلام، از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله به جانشينى برگزيده شد، ازآنرو كه به اطاعت فرزندش فراخوانده شده، مسخره كردند[5]و هنگامى كه دعوت، گسترش يافت و پيامبر آشكارا به نكوهش از بتپرستى پرداخت، ابوطالب رسماً به حمايت از ايشان برپا خاست، و چون گروهى از مشركان نزد وى رفته، تا او را از حمايت رسول اكرم باز دارند، با سخنانى ملايم، آنان را آرام كرد و بازگرداند و پيامبر صلى الله عليه و آله به راه خويش ادامه داد.[6]
در دومين گفت و گوى سران قريش با ابوطالب كه به روايتهاى گوناگون نقل شده،[1]. تاريخ طبرى، ج 1،ص 519
[2]. البدء و التاريخ،ج 4، ص 137؛ صفةالصفوه، مج 1، ج 1، ص 34
[3]. شرح نهجالبلاغه،ج 14، ص 265- 266
[4]. تاريخ طبرى، ج 1،ص 539 و 543
[5]. تاريخ طبرى، ص542- 543
[6]. تاريخ طبرى، ج 1،ص 543
پس از شنيدن سخنان آنان به پيامبر گفت: پسر برادر! به گونهاى رفتار كن كه من تاب تحمّل آن را داشته باشم؛ ولى چون پاىدارى پيامبر صلى الله عليه و آله را ديد، بدو گفت: هرگونه كه مىپسندى رفتار كن. به خدا سوگند تو را تسليم نخواهم كرد.[1]براى بار سوم، چون پيشنهاد مشركان، را درباره مبادله عمارة بن وليد- كه از زيباترين و قوىترين جوانان قريش بود- با پيامبر شنيد، آنان را سرزنش كرد و مطعمبنعدى را كه پيشنهاد قريش را منصفانه خوانده بود، به طرفدارى از آنان متهم و در شعرى هجو[2]و به روايتى ديگر به قتل تهديد كرد.[3]گويا در شب همين واقعه، پيامبر براى مدتى ناپديد شد و ابوطالب از بنىهاشم و بنىمطّلب خواست تا زمان پيدا شدن پيامبر، با شمشيرهاى به كمر بسته، سران مشرك را زير نظر بگيرند و وقتى پيامبر آمد، ابوطالب رسماً اعلام كرد: به خدا سوگند اگر او/ محمد صلى الله عليه و آله را مىكشتيد، يكى از شما را زنده نمىگذاشتم. اين رفتار، قريش را درهم شكست و ابوجهل* را بيش از همه سرافكنده كرد؛[4]به روايتى ديگر، اين واقعه در شب «اسراء» يا معراج* پيامبر كه مدتى كوتاه ناپديد شده بود، رخ داد.[5]
حضور ابوطالب، جلو آسيبرسانى مشركان به پيامبر را مىگرفت؛[6]ازاينرو در هشتادمين سال زندگى خود، همه بنىهاشم و بنىمطّلب را دعوت كرد تا به حمايت از رسولخدا برخيزند كه جز ابولهب*، همگى پذيرفتند. ابوطالب چون يكپارچگى بنىهاشم را در حمايت از رسولخدا صلى الله عليه و آله ديد، فضيلتهاى پيامبر را براى آنان باز گفت و جاىگاهش را نشان داد تا بر استوارى رأيشان بيفزايد.[7]
ابوطالب پس از هجرت مسلمانان به حبشه (پنجم بعثت) در شعرى، نجاشى* را به سبب پذيرش مسلمانان ستود[8]و در سال هفتم بعثت، چون قريشيان كمر به قتل پيامبر بستند، با سرودهاى به دفاع از حضرت برخاست. در بيتى از اين قصيده آمده است: «واللّهِ لن يَصِلوا إليك بجمعهم/ حتّى أغيّبَ في التّراب دفيناً»؛ سوگند به خدا! قريش نمىتواند به تو دست[1]. السيرة النبويه، ج1، ص 266
[2]. همان، ص 267
[3]. انسابالاشراف، ج2، ص 291
[4]. الطبقات، ج 1، ص158- 159
[5]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 26.
[6]. البداية والنهايه، ج 3، ص 98
[7]. تاريخ طبرى، ج 1،ص 545
[8]. مجمعالبيان، ج 4،ص 446