بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 468

و ما يَشعُرون‌/ و ايشان مردم را] از او باز مى‌دارند و خود نيز از او فاصله مى‌گيرند و جز خود را به نابودى نمى‌اندازند ولى‌] نمى‌دانند.»
حبيب‌بن ابى ثابت (از فردى كه از ابن‌عباس شنيده) روايت كرده كه اين آيه در شأن ابوطالب نازل شده است؛ زيرا مردم را از آزار رساندن به پيامبر باز مى‌داشت، و خود نيز از ايمان آوردن به پيامبر دورى مى‌كرد.[1]روايتى ديگر در اين زمينه از عطاءبن دينار[2]و روايت سوم از قاسم‌بن مخيمره است؛[3]امّا وجود ضعف‌ها و اشكالات متعدد در اين روايات، موجب ترديد در صحت آن‌ها شده است. نخست آن كه روايت حبيب‌بن‌ابى‌ثابت كه مهم‌ترين روايت درباره اين شأن نزول است و از طرق متعدد نقل شده، مرسل است و مشخص نيست كه چه كسى آن را از ابن‌عباس شنيده و روايت كرده است. اشكال ديگر، تعارض اين چند روايت با رواياتى بيش‌تر و صحيح‌تر است كه نزول آيه را درباره مشركان قريش دانسته است؛ زيرا آنان مردم را از پيروى و ايمان به محمّد صلى الله عليه و آله يا قرآن باز مى‌داشتند و خود نيز از آن فاصله مى‌گرفتند. آن‌چه مفسران متقدّم و متأخّر در تفسير آيه پيشين بيان كرده‌اند نيز با همين روايات موافق است. به طور كلّى در تفسير اين آيه، سه احتمال بيان شده است:
1. برخى از مفسّران با استناد به سياق اين آيه و آيات قبل، مرجع ضمير در دو كلمه «عنه» را قرآن كريم دانسته‌اند.[4]از قتاده و مجاهد نيز نقل شده است كه مشركان قريش، مردم را از شنيدن قرآن نهى و خود نيز از شنيدن آن دورى مى‌كردند.[5]بنابراين احتمال، نزول آيه نمى‌تواند در شأن ابوطالب باشد؛ زيرا او، مردم را از آزار رساندن به پيامبر بازمى‌داشت، نه از شنيدن قرآن.
2. هر دو ضمير به پيامبر باز مى‌گردد و مراد آيه اين است كه آنان مردم را از ايمان و پيروى از پيامبر نهى مى‌كردند و خود نيز از پيامبر فاصله مى‌گرفتند. در تأييد اين احتمال،[1]. جامع‌البيان، مج5، ج 7، ص 228- 229؛ اسباب‌النزول، واحدى، ص 177
[2]. جامع‌البيان، مج5، ج 7، ص 229
[3]. اسباب‌النزول،واحدى، ص 177
[4]. روح‌البيان، ج 3،ص 20؛ التحريروالتنوير، ج 7، ص 182
[5]. جامع‌البيان، مج5، ج 7، ص 227- 228؛ الدرالمنثور، ج 3، ص 261؛ تفسير ابن‌كثير، ج 2، ص 132


صفحه 469

روايات صحيح متعدّدى از ابن‌حنفيه، سدّى و ابن‌عباس از طريق على بن ابى‌طلحه كه صحيح‌ترين طريق به ابن‌عباس است،[1]نقل شده كه مشركان، مردم را از ايمان آوردن به پيامبر باز مى‌داشتند و خود نيز دعوت پيامبر را اجابت نمى‌كردند.[2]بنابراين احتمال كه با سياق آيه هم مخالف نيست، نزول آيه در شأن مشركان است، نه ابوطالب.
3. مرجعِ دو ضمير، پيامبر، و معناى آيه اين است كه آنان مردم را از آزار رساندن به پيامبر نهى، و خود از ايمان آوردن امتناع مى‌كردند. بنابراين احتمال، نزول آيه مى‌تواند در شأن ابوطالب باشد؛ امّا به دليل مخالفت با سياق آيه، ضعف سند اين روايات و نيز تعارض با روايات فراوان و صحيحى كه دو احتمال اوّل را گزارش كرده، بى‌اعتبار است؛ به همين دليل، طبرى و ابن‌كثير، روايات دو احتمال اوّل را ترجيح داده‌اند.[3]
اشكال سوم روايات پيشين، ناسازگارى با سياق آيات است؛ زيرا سياق اين آيه با آيات قبل و بعد يك‌نواخت است و بر مذمّت و توبيخ افراد مورد اشاره آيه دلالت دارد و اين سياق تفكيك‌بردار نيست؛ در حالى كه اين روايات مستلزم آن است كه يك بخش از آيه‌«يَنهَونَ عَنهُ»در مدح ابوطالب و بخش ديگر در مذمّت وى باشد. قرطبى نيز روايتى را نقل كرده كه به روشنى بر نزول بخشى از آيه در مدح ابوطالب دلالت دارد. وى نقل مى‌كند كه روزى پيامبر، در كنار كعبه نماز مى‌خواند. ابوجهل گفت: چه كسى حاضر است نماز اين مرد را بشكند؟ ابن‌زِبَعْرى‌* برخاست و صورت پيامبر را آلوده كرد و پيامبر را از نماز بازداشت. رسول خدا به ابوطالب شكايت برد. ابوطالب به كنار كعبه، نزد قوم آمد و با ابن‌زبعرى و ساير مشركان حاضر، همان كرد كه با پيامبر انجام داده بودند؛ آن‌گاه آيه پيش گفته نازل شد. پيامبر به ابوطالب گفت: اى عمو! آيه‌اى در شأن تو نازل شد. ابوطالب گفت:
آن چيست؟ پيامبر فرمود: تو قريش را از آزار من باز مى‌دارى و خود از ايمان به من امتناع مى‌ورزى. در اين هنگام، ابوطالب در پاسخ پيامبر اشعارى سرود كه در آن، ضمن حمايت قاطع از حضرت، ايشان را به ادامه دادن راه سفارش كرد.[4]بر پايه اين روايت، بخشى از آيه‌[1]. الاتقان، ج 1، ص245 و ج 2، ص 415
[2]. جامع‌البيان، مج5، ج 7، ص 227؛ تفسير ابن‌كثير، ج 2، ص 132؛ الدرالمنثور، ج 3، ص 261
[3]. جامع‌البيان، مج5، ج 7، ص 229؛ تفسير ابن‌كثير، ج 2، ص 132
[4]. تفسير قرطبى، ج 6،ص 261


صفحه 470

«يَنهَونَ عَنهُ»بايد در مدح ابى‌طالب باشد؛ در حالى كه لحن و سياق آيه و نيز ارتباط آن با آيات قبل بر سرزنش افراد مورد اشاره آيه دلالت دارد.
اشكال چهارم بر اين دسته از روايات اين است كه طبق روايات صحيح از پيامبر و صحابه، سوره انعام به طور دفعى و يك‌باره بر پيامبر نازل شده است. عبداللّه بن‌عمر در روايتى از پيامبر نقل مى‌كند كه فرمود: سوره انعام يك‌باره بر من نازل شد؛ درحالى كه 70 هزار ملك با حمد و تسبيح خداوند، آن را مشايعت مى‌كردند.[1]بنابراين روايات، آيات سوره انعام، سبب نزول خاصّى نخواهد داشت و شأن نزول هر بخش از آيات اين سوره، با توجّه به قراين موجود در آيات و سياق آيات به دست مى‌آيد. طبرى در مورد روايت قاسم بن‌مخيمره نيز نقلى دارد كه نشان از اجتهاد وى در اين روايت دارد.
ابن‌مخيمره در اين روايت مى‌گويد: آيه در شأن ابوطالب نازل شده است؛ زيرا ابن وكيع از بشر نقل كرده كه ابوطالب مردم را از ايذاى پيامبر باز مى‌داشت و خود نيز آن حضرت را تصديق نمى‌كرد.[2]
2. آيه 113 توبه/ 9:«ما كانَ لِلنَّبىّ والَّذينَ ءامَنوا ان يَستَغفِروا لِلمُشرِكينَ و لَو كانوا اولى قُربى‌ مِن بَعدِ ما تَبَيَّنَ لَهُم انَّهُم اصحبُ الجَحيم.»
زهرى از سعيد بن‌مسيب و او از پدرش نقل كرده كه پيامبر هنگام وفات ابوطالب نزد وى آمد و ابوجهل و عبداللّه ابن‌اميه را بر بالين او حاضر ديد. پيامبر از عموى خود خواست كلمه «لا إله الّا اللّه» را به زبان آورد تا نزد خداوند، بر ايمان وى شهادت دهد؛ امّا ابوجهل و عبداللّه از ابوطالب خواستند كه از دين عبدالمطّلب روى برنگرداند. رسول خدا پيوسته كلمه توحيد را بر ابوطالب عرضه مى‌داشت؛ ولى آخرين سخن‌ابوطالب اين بود كه بر دين عبدالمطلب باقى خواهد ماند و از گفتن «لا إله الّا اللّه» امتناع ورزيد. در اين هنگام، پيامبر سوگند ياد كرد كه تا از جانب خداوند نهى نشده‌ام، براى تو استغفار خواهم كرد و در پى سوگند پيامبر، آيه پيشين و آيه 56 قصص/ 28 نازل شد.[3]طبرى روايت ديگرى را به‌[1]. تفسير ابن‌كثير، ج2، ص 127؛ الدرالمنثور، ج 3، ص 243
[2]. جامع‌البيان، مج5، ج 7، ص 228- 229
[3]. همان، مج 7، ج 11،ص 56- 57؛ صحيح مسلم، ج 1، ص 181- 184؛ اسباب‌النزول، واحدى، ص 215- 216


صفحه 471

همين مضمون از معمر نقل كرده‌[1]كه طبق گفته بخارى، معمر از زهرى و او از سعيدبن‌مسيب نقل كرده است؛[2]بنابراين، سند اين روايت فقط به سعيدبن‌مسيب مى‌رسد.
از ظاهر روايت برمى‌آيد كه دو آيه پيشين، پس از سوگند رسول خدا و پيش از وفات ابوطالب نازل شده؛ چنان‌كه ميبدى نيز به آن تصريح كرده است.[3]به‌رغم وجود اين روايت در صحيح مسلم و بخارى، بيش‌تر مفسّران اهل‌سنت، آن را به ادلّه مختلف صحيح ندانسته و رد كرده‌اند. در نقد سند اين روايت گفته‌اند: سعيدبن‌مسيب كه به «راويه عمر» مشهور بود،[4]به انحراف و دشمنى با على عليه السلام متّهم است و يكى از فرزندان على عليه السلام در گفت‌وگويى او را منافق شمرده‌[5]و شيخ مفيد نيز در الاركان او را ناصبى دانسته است.[6]روايت پدر سعيد نيز مرسل است؛ زيرا بنا به نقل ابن‌حجر از واقدى، مسيب در روز فتح مكه اسلام آورده است و در زمان نزول آيه، نه مسلمان بوده و نه شاهد نزول آيه. ابن‌حجر نيز از ازدى و غير او نقل مى‌كند كه‌مسيب از كسانى است كه جز پسرش سعيد، كسى از او روايت نكرده است.[7]اشكال مهم‌تر درباره روايتِ پيش گفته، راجع به متن و نيز ناسازگارى آن با زمان نزول آيه است. مفسران متّفق‌اند كه سوره توبه، از واپسين سوره‌هايى است كه پس از فتح مكه بر پيامبر نازل شد.[8]ابن‌عاشور درباره اين خبر و روايتى كه نزول آيه را درباره پدر و مادر پيامبر دانسته، مى‌گويد: اين دو خبر، واهى است؛ زيرا نزول آيه 113 توبه/ 9 در سال‌هاى پايانى رسالت پيامبر، در مدينه بوده است.[9]
اشكال ديگر، تعارض اين روايت با روايات صحيح ديگرى است كه نزول آيه را در شأن غير ابوطالب دانسته است. آن طور كه برزنجى بررسى كرده،[10]درباره سبب نزول آيه‌[1]. جامع‌البيان، مج7، ج 11، ص 57
[2]. صحيح البخارى، ج5، ص 248
[3]. كشف‌الاسرار، ج 4،ص 221
[4]. تهذيب‌التهذيب، ج4، ص 77
[5]. شرح نهج‌البلاغه،ج 4، ص 309؛ اسباب‌النزول، حجتى، ص 209
[6]. منتهى‌المقال، ص147؛ اسباب‌النزول، حجتى، ص 209
[7]. تهذيب‌التهذيب، ج10، ص 139
[8]. الكشاف، ج 2، ص315؛ مجمع‌البيان، ج 5، ص 3؛ المنار، ج 11، ص 58 و ج 7، ص 543
[9]. التحريروالتنوير،ج 11، ص 44
[10]. اسنى‌المطالب، ص46


صفحه 472

پيشين، 3 دسته روايت وجود دارد: يك دسته، نزول آيه را در شأن مادر پيامبر (آمنه*) دانسته كه از سوى مفسّران شيعه و محقّقان اهل‌سنّت، رد شده است‌[1]دسته دوم، درشأن ابوطالب و دسته سوم كه شامل روايات صحيح زيادى است، نزول آن را در شأن پدران مشرك مسلمانان دانسته است. از مجاهد نقل شده: هنگامى كه مؤمنان گفتند: آيا براى پدرانمان استغفار نكنيم؛ حال آن كه ابراهيم براى پدر مشركش استغفار كرد؟ آيه مورد نظر نازل شد.[2]در روايت صحيح ديگرى كه بيش‌تر محدّثان اهل‌سنت چون امام احمد بن‌حنبل، ترمذى، طيالسى، نسائى، ابن‌جرير، ابن‌ابى‌حاتم، ابن‌مردويه و ديگران از على عليه السلام نقل كرده‌اند، آمده است كه امام على عليه السلام شنيد مردى براى پدر و مادر مشركش استغفار مى‌كند. به او گفت: آيا براى آن دو كه مشركند استغفار مى‌كنى؟ مرد پاسخ داد: آيا ابراهيم براى پدر مشركش استغفار نكرد؟ حضرت على عليه السلام قضيه را براى پيامبر گزارش كرد و درپى آن، آيه پيشين نازل شد.[3]طبرى و ابن ابى‌حاتم روايت ديگرى را نيز نقل كرده‌اند كه مى‌گويد: مؤمنان براى پدران مشركشان استغفار مى‌كردند تا آيه نازل شد و آن‌ها را نهى كرد، و از آن پس، ديگر براى پدران مشركشان كه از دنيا رفته بودند، استغفار نمى‌كردند؛ امّا از استغفار براى زنده‌هايشان منع نشده بودند.[4]روايت اخير را على‌بن‌ابى طلحه از ابن‌عباس نقل كرده است؛ بنابراين، با وجود اين روايات متعدّد و صحيح در سبب نزول آيه، وجهى براى صحت روايت پيش گفته نمى‌ماند. برخى مفسّران براى جمع بين روايات، قائل به تكرار نزول آيه شده‌اند؛[5]امّا بيش‌تر مفسّران، تكرار نزول را بر خلاف اصل‌[1]. اسنى‌المطالب، ص46؛ المنار، ج 11، ص 58
[2]. جامع‌البيان، مج7، ج 11، ص 57؛ تفسير ابن‌كثير، ج 2، ص 407
[3]. اسنى‌المطالب، ص45
[4]. جامع‌البيان، مج7، ج 11، ص 59- 60؛ تفسير ابن‌ابى‌حاتم، ج 6، ص 1893
[5]. الاتقان، ج 1، ص71


صفحه 473

دانسته، آن را نمى‌پذيرند. بُروسَوى، افزون بر اين مى‌گويد: وقتى پيامبر، يك بار از استغفار براى مشركان (ابوطالب، آمنه يا ساير مشركان) منع شده باشد، درست نيست كه اين نهى را ناديده بگيرد و براى مشرك ديگرى استغفار كند تا سبب نزول دوباره آيه شود.[1]
ابوالفتوح رازى با طرح معناى ديگرى از آيه، ناسازگارى روايت با آيه را به گونه ديگرى طرح كرده است. او بر آن است كه بخش اوّل آيه، استغفار پيامبر و مؤمنان را براى مشركان نفى مى‌كند؛ نظير آيه‌«ما كانَ لَكُم ان تُنبِتوا شَجَرَها»(نمل/ 27، 60) نه اين‌كه پيامبر و مؤمنان را از استغفار نهى كند؛ بنابراين، استغفار پيامبر براى ابوطالب، نشانه ايمان او بوده است.[2]به هر حال، مجموع نقدهايى كه بر روايت پيشين وارد شده، اين گمان را تقويت مى‌كند كه آن بخش از روايت (راوىِ روايت، سعيد بن‌مسيب باشد يا ديگرى) كه نزول آيه 113 توبه را در شأن ابوطالب مى‌داند، نادرست است و گويا اين بخش از روايت، اجتهاد و تطبيق برخى راويان بوده كه به روايت مورد نظر، افزوده شده است.
3. قصص/ 28، 56:«انَّكَ لاتَهدى مَن احبَبتَ و لكِنَّ اللَّهَ يَهدى مَن يَشاءُ و هُوَ اعلَمُ بِالمُهتَدين.»
زجّاج گفته است: اجماع مسلمانان يا مفسّران بر نزول اين آيه در شأن ابوطالب است.[3]اين ادّعاى زجّاج نادرست است؛ به همين دليل، قرطبى با ردّ سخن زجّاج آن را چنين تصحيح كرده كه بيش‌تر مفسّران درباره شأن نزول پيشين اتفاق‌نظر دارند؛[4]امّا اين ادّعاى قرطبى نيز درست نيست. درباره اين شأن نزول، جز روايت پيش گفته از سعيدبن‌مسيب، روايتى نيز از ابوهريره، عبداللّه‌بن‌عمر و نيز ابن‌عباس از طريق ابى‌صالح كه به تصريح سيوطى، ضعيف‌ترين طريق به ابن‌عباس است‌[5]نقل شده است.[6]از ابوهريره نقل شده كه پيامبر صلى الله عليه و آله هنگام مرگ ابوطالب به وى گفت: اى عمو! بگو: «لا إله إلّااللّه» تا در روز قيامت به نفع تو شهادت دهم. ابوطالب گفت: اگر سرزنش قريش نبود، با گفتن لا إله إلّااللّه چشم تو را روشن مى‌كردم.[7]
اين شأن نزول كه از قتاده و مجاهد نيز نقل شده، مفسّران بعدى اعمّ از شيعه و سنى را[1]. روح‌البيان، ج 3،ص 522- 523
[2]. روض‌الجنان، ج 10،ص 58- 59
[3]. التفسير الكبير، ج25، ص 2؛ اسباب‌النزول، واحدى، ص 284
[4]. تفسير قرطبى، ج13، ص 198
[5]. الاتقان، ج 2، ص416
[6]. الدرالمنثور، ج 6،ص 428- 429
[7]. جامع‌البيان، مج11، ج 20، ص 113؛ تفسير ابن‌ابى‌حاتم، ج 9، ص 2994


صفحه 474

واداشته تا در برابر آن مواضع مختلفى را اتخاذ كنند. از يك سو بسيارى از مفسران اهل‌سنت با استناد به آن، درصدد اثبات كفر ابوطالب برآمده‌اند، و برخى تا آن‌جا پيش رفته‌اند كه در توضيح اين روايت گفته‌اند: پيامبر، اسلام آوردن ابوطالب را دوست مى‌داشت؛ ولى خداوند با نزول اين آيه، خواسته پيامبر را رد كرد، پيامبر مايل به اسلام آوردن وحشى (قاتل حمزه) نبود؛ امّا خداوند با نزول آيه 53 زمر/ 39 اسلام او را اراده كرد و وحشى مسلمان شد.[1]
همه مفسران شيعه، و نيز گروهى از مفسران اهل‌سنت به ردّ اين نظريه پرداخته‌اند؛ امّا از گفته‌هاى آنان در نقد روايت پيشين، انكار اصل آن برنمى‌آيد؛ حتى احاديثى از امامان عليهم السلام اصل آن واقعه را تأييد مى‌كند. در حديثى از امام صادق عليه السلام آمده است كه مَثَل ابوطالب، مَثَل اصحاب كهف است كه ايمان خود را مخفى و اظهار شرك مى‌كردند.[2]آن‌چه از سوى اين مفسّران انكار شده، يكى از دو چيز است:
1. برخى ذيل روايت، يعنى نزول آيه در شأن ابى‌طالب را نمى‌پذيرند. طبرسى در ردّ اين شأن نزول گفته است: همان‌طور كه امكان ندارد پيامبر با اوامر و نواهى الهى مخالفت كند، امكان ندارد خواسته و اراده‌اش نيز مخالف‌خواست و اراده الهى باشد و گرنه از مخالفت با اوامر و نواهى الهى نيز مصون نخواهد بود.[3]كسانى نيز در مقام خدشه در سند روايت برآمده و همه روايات پيشين را مرسل دانسته‌اند؛ به اين دليل كه هيچ يك از راويان آن، شاهد نزول آيه و وفات ابوطالب نبوده‌اند، و ابوهريره نيز كه صحيح‌ترين اين روايات از او است، به جعل حديث بر ضدّ على عليه السلام و به نفع معاويه متهم است.[4]وى با اين‌كه فقط سه سال آخر عمر پيامبر را درك كرد، بيش از همه صحابه از حضرت روايت نقل كرده است و همين مسأله موجب شد تا على عليه السلام، عمر، عايشه و عثمان، او را به كذب متهم و رواياتش را انكار كنند. ابوهريره را نخستين راوى متهم به كذب به شمار آورده‌اند.[5][1]. مجمع‌البيان، ج 7،ص 406
[2]. الكافى، ج 1، ص448؛ معانى‌الأخبار، ص 285- 286؛ كمال‌الدين، ص 172
[3]. مجمع‌البيان، ج 7،ص 406
[4]. الغدير، ج 8، ص20؛ ابوطالب عملاق الاسلام الخالد، ص 134
[5]. تاريخ الآدابالعربيه، ج 1، ص 275؛ ابوطالب عملاق الاسلام الخالد، ص 132


صفحه 475

2. بسيارى از مفسّران نيز با پذيرش ذيل روايت برآن‌اند كه بر كفر ابوطالب دلالتى ندارد. قمى در ذيل اين آيه مى‌گويد: آيه در شأن ابوطالب نازل شد؛ زيرا رسول خدا صلى الله عليه و آله به عمويش مى‌گفت: «لا إله إلّااللّه» را بلند بگو تا در روز قيامت به تو نفع رساند؛ امّا ابوطالب گفت: اى پسر برادرم! من به نفس خويش داناترم. هنگامى كه از دنيا رفت، عباس شهادت داد كه او «لا إله إلّااللّه» را به زبان آورده است؛ ولى پيامبر فرمود: من آن را نشنيدم؛ امّا اميدوارم روز قيامت به او نفع برساند و اگر من در مقام محمود بايستم، پدر، مادر و عمويم و برادرى را كه در جاهليت با او پيمان برادرى بستم، شفاعت خواهم كرد.[1]
ابوالفتوح رازى اين گونه پاسخ داده است كه اگر به فرض، آيه در شأن ابوطالب نازل شده باشد، نه تنها بر كفر او دلالتى ندارد، بلكه ايمان او را ثابت مى‌كند؛ زيرا آيه نمى‌گويد:
ما ابوطالب را هدايت نكرديم؛ بلكه تنها مى‌گويد: اين نوع هدايت به خدا اختصاص دارد و تو توان اين گونه هدايت را ندارى.[2]وى با استناد به كلمه «احببت» كه از محبت رسول به ابوطالب خبر مى‌دهد، مى‌خواهد بگويد: كسى را كه رسول خدا دوست بدارد، خداوند هدايتش مى‌كند. فخررازى بر همين نكته تأكيد كرده، مى‌گويد: ظاهر اين آيه، هيچ دلالتى بر كفر ابوطالب ندارد. وى درادامه، روايتى را نقل مى‌كند! كه مى‌تواند نشانه ايمان ابوطالب باشد و آن اين‌كه ابوطالب، هنگام مرگ، به فرزندان عبدمناف خطاب كرد: از محمّد پيروى و او را تصديق كنيد تا رستگار شويد. پيامبر به او فرمود: آيا آنان را به خير دعوت مى‌كنى و خود را وا مى‌نهى؟ گفت: از من چه مى‌خواهى؟ پيامبر گفت: از تو مى‌خواهم در واپسين روز زندگى‌ات «لا إله إلّااللّه» را بر زبان‌آورى تا من آن را نزد خداوند شهادت دهم. ابوطالب گفت: من به يقين دريافتم كه تو راست‌گويى؛ ولى خوش ندارم درباره‌ام گفته شود كه هنگام مرگ ترسيد و اگر تو و نزديكانت پس از من مورد دشنام قرار نمى‌گرفتيد و ذليل نمى‌شديد، با به زبان آوردن آن، چشم تو را روشن مى‌كردم؛ ولى من به زودى بر دين پدرانم عبدالمطلب، هاشم و عبدمناف از دنيا خواهم رفت.[3]در اين‌[1]. تفسير قمى، ج 2، ص142- 143
[2]. روض‌الجنان، ج 15،ص 148
[3]. التفسير الكبير، ج9، ص 5