بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 472

پيشين، 3 دسته روايت وجود دارد: يك دسته، نزول آيه را در شأن مادر پيامبر (آمنه*) دانسته كه از سوى مفسّران شيعه و محقّقان اهل‌سنّت، رد شده است‌[1]دسته دوم، درشأن ابوطالب و دسته سوم كه شامل روايات صحيح زيادى است، نزول آن را در شأن پدران مشرك مسلمانان دانسته است. از مجاهد نقل شده: هنگامى كه مؤمنان گفتند: آيا براى پدرانمان استغفار نكنيم؛ حال آن كه ابراهيم براى پدر مشركش استغفار كرد؟ آيه مورد نظر نازل شد.[2]در روايت صحيح ديگرى كه بيش‌تر محدّثان اهل‌سنت چون امام احمد بن‌حنبل، ترمذى، طيالسى، نسائى، ابن‌جرير، ابن‌ابى‌حاتم، ابن‌مردويه و ديگران از على عليه السلام نقل كرده‌اند، آمده است كه امام على عليه السلام شنيد مردى براى پدر و مادر مشركش استغفار مى‌كند. به او گفت: آيا براى آن دو كه مشركند استغفار مى‌كنى؟ مرد پاسخ داد: آيا ابراهيم براى پدر مشركش استغفار نكرد؟ حضرت على عليه السلام قضيه را براى پيامبر گزارش كرد و درپى آن، آيه پيشين نازل شد.[3]طبرى و ابن ابى‌حاتم روايت ديگرى را نيز نقل كرده‌اند كه مى‌گويد: مؤمنان براى پدران مشركشان استغفار مى‌كردند تا آيه نازل شد و آن‌ها را نهى كرد، و از آن پس، ديگر براى پدران مشركشان كه از دنيا رفته بودند، استغفار نمى‌كردند؛ امّا از استغفار براى زنده‌هايشان منع نشده بودند.[4]روايت اخير را على‌بن‌ابى طلحه از ابن‌عباس نقل كرده است؛ بنابراين، با وجود اين روايات متعدّد و صحيح در سبب نزول آيه، وجهى براى صحت روايت پيش گفته نمى‌ماند. برخى مفسّران براى جمع بين روايات، قائل به تكرار نزول آيه شده‌اند؛[5]امّا بيش‌تر مفسّران، تكرار نزول را بر خلاف اصل‌[1]. اسنى‌المطالب، ص46؛ المنار، ج 11، ص 58
[2]. جامع‌البيان، مج7، ج 11، ص 57؛ تفسير ابن‌كثير، ج 2، ص 407
[3]. اسنى‌المطالب، ص45
[4]. جامع‌البيان، مج7، ج 11، ص 59- 60؛ تفسير ابن‌ابى‌حاتم، ج 6، ص 1893
[5]. الاتقان، ج 1، ص71


صفحه 473

دانسته، آن را نمى‌پذيرند. بُروسَوى، افزون بر اين مى‌گويد: وقتى پيامبر، يك بار از استغفار براى مشركان (ابوطالب، آمنه يا ساير مشركان) منع شده باشد، درست نيست كه اين نهى را ناديده بگيرد و براى مشرك ديگرى استغفار كند تا سبب نزول دوباره آيه شود.[1]
ابوالفتوح رازى با طرح معناى ديگرى از آيه، ناسازگارى روايت با آيه را به گونه ديگرى طرح كرده است. او بر آن است كه بخش اوّل آيه، استغفار پيامبر و مؤمنان را براى مشركان نفى مى‌كند؛ نظير آيه‌«ما كانَ لَكُم ان تُنبِتوا شَجَرَها»(نمل/ 27، 60) نه اين‌كه پيامبر و مؤمنان را از استغفار نهى كند؛ بنابراين، استغفار پيامبر براى ابوطالب، نشانه ايمان او بوده است.[2]به هر حال، مجموع نقدهايى كه بر روايت پيشين وارد شده، اين گمان را تقويت مى‌كند كه آن بخش از روايت (راوىِ روايت، سعيد بن‌مسيب باشد يا ديگرى) كه نزول آيه 113 توبه را در شأن ابوطالب مى‌داند، نادرست است و گويا اين بخش از روايت، اجتهاد و تطبيق برخى راويان بوده كه به روايت مورد نظر، افزوده شده است.
3. قصص/ 28، 56:«انَّكَ لاتَهدى مَن احبَبتَ و لكِنَّ اللَّهَ يَهدى مَن يَشاءُ و هُوَ اعلَمُ بِالمُهتَدين.»
زجّاج گفته است: اجماع مسلمانان يا مفسّران بر نزول اين آيه در شأن ابوطالب است.[3]اين ادّعاى زجّاج نادرست است؛ به همين دليل، قرطبى با ردّ سخن زجّاج آن را چنين تصحيح كرده كه بيش‌تر مفسّران درباره شأن نزول پيشين اتفاق‌نظر دارند؛[4]امّا اين ادّعاى قرطبى نيز درست نيست. درباره اين شأن نزول، جز روايت پيش گفته از سعيدبن‌مسيب، روايتى نيز از ابوهريره، عبداللّه‌بن‌عمر و نيز ابن‌عباس از طريق ابى‌صالح كه به تصريح سيوطى، ضعيف‌ترين طريق به ابن‌عباس است‌[5]نقل شده است.[6]از ابوهريره نقل شده كه پيامبر صلى الله عليه و آله هنگام مرگ ابوطالب به وى گفت: اى عمو! بگو: «لا إله إلّااللّه» تا در روز قيامت به نفع تو شهادت دهم. ابوطالب گفت: اگر سرزنش قريش نبود، با گفتن لا إله إلّااللّه چشم تو را روشن مى‌كردم.[7]
اين شأن نزول كه از قتاده و مجاهد نيز نقل شده، مفسّران بعدى اعمّ از شيعه و سنى را[1]. روح‌البيان، ج 3،ص 522- 523
[2]. روض‌الجنان، ج 10،ص 58- 59
[3]. التفسير الكبير، ج25، ص 2؛ اسباب‌النزول، واحدى، ص 284
[4]. تفسير قرطبى، ج13، ص 198
[5]. الاتقان، ج 2، ص416
[6]. الدرالمنثور، ج 6،ص 428- 429
[7]. جامع‌البيان، مج11، ج 20، ص 113؛ تفسير ابن‌ابى‌حاتم، ج 9، ص 2994


صفحه 474

واداشته تا در برابر آن مواضع مختلفى را اتخاذ كنند. از يك سو بسيارى از مفسران اهل‌سنت با استناد به آن، درصدد اثبات كفر ابوطالب برآمده‌اند، و برخى تا آن‌جا پيش رفته‌اند كه در توضيح اين روايت گفته‌اند: پيامبر، اسلام آوردن ابوطالب را دوست مى‌داشت؛ ولى خداوند با نزول اين آيه، خواسته پيامبر را رد كرد، پيامبر مايل به اسلام آوردن وحشى (قاتل حمزه) نبود؛ امّا خداوند با نزول آيه 53 زمر/ 39 اسلام او را اراده كرد و وحشى مسلمان شد.[1]
همه مفسران شيعه، و نيز گروهى از مفسران اهل‌سنت به ردّ اين نظريه پرداخته‌اند؛ امّا از گفته‌هاى آنان در نقد روايت پيشين، انكار اصل آن برنمى‌آيد؛ حتى احاديثى از امامان عليهم السلام اصل آن واقعه را تأييد مى‌كند. در حديثى از امام صادق عليه السلام آمده است كه مَثَل ابوطالب، مَثَل اصحاب كهف است كه ايمان خود را مخفى و اظهار شرك مى‌كردند.[2]آن‌چه از سوى اين مفسّران انكار شده، يكى از دو چيز است:
1. برخى ذيل روايت، يعنى نزول آيه در شأن ابى‌طالب را نمى‌پذيرند. طبرسى در ردّ اين شأن نزول گفته است: همان‌طور كه امكان ندارد پيامبر با اوامر و نواهى الهى مخالفت كند، امكان ندارد خواسته و اراده‌اش نيز مخالف‌خواست و اراده الهى باشد و گرنه از مخالفت با اوامر و نواهى الهى نيز مصون نخواهد بود.[3]كسانى نيز در مقام خدشه در سند روايت برآمده و همه روايات پيشين را مرسل دانسته‌اند؛ به اين دليل كه هيچ يك از راويان آن، شاهد نزول آيه و وفات ابوطالب نبوده‌اند، و ابوهريره نيز كه صحيح‌ترين اين روايات از او است، به جعل حديث بر ضدّ على عليه السلام و به نفع معاويه متهم است.[4]وى با اين‌كه فقط سه سال آخر عمر پيامبر را درك كرد، بيش از همه صحابه از حضرت روايت نقل كرده است و همين مسأله موجب شد تا على عليه السلام، عمر، عايشه و عثمان، او را به كذب متهم و رواياتش را انكار كنند. ابوهريره را نخستين راوى متهم به كذب به شمار آورده‌اند.[5][1]. مجمع‌البيان، ج 7،ص 406
[2]. الكافى، ج 1، ص448؛ معانى‌الأخبار، ص 285- 286؛ كمال‌الدين، ص 172
[3]. مجمع‌البيان، ج 7،ص 406
[4]. الغدير، ج 8، ص20؛ ابوطالب عملاق الاسلام الخالد، ص 134
[5]. تاريخ الآدابالعربيه، ج 1، ص 275؛ ابوطالب عملاق الاسلام الخالد، ص 132


صفحه 475

2. بسيارى از مفسّران نيز با پذيرش ذيل روايت برآن‌اند كه بر كفر ابوطالب دلالتى ندارد. قمى در ذيل اين آيه مى‌گويد: آيه در شأن ابوطالب نازل شد؛ زيرا رسول خدا صلى الله عليه و آله به عمويش مى‌گفت: «لا إله إلّااللّه» را بلند بگو تا در روز قيامت به تو نفع رساند؛ امّا ابوطالب گفت: اى پسر برادرم! من به نفس خويش داناترم. هنگامى كه از دنيا رفت، عباس شهادت داد كه او «لا إله إلّااللّه» را به زبان آورده است؛ ولى پيامبر فرمود: من آن را نشنيدم؛ امّا اميدوارم روز قيامت به او نفع برساند و اگر من در مقام محمود بايستم، پدر، مادر و عمويم و برادرى را كه در جاهليت با او پيمان برادرى بستم، شفاعت خواهم كرد.[1]
ابوالفتوح رازى اين گونه پاسخ داده است كه اگر به فرض، آيه در شأن ابوطالب نازل شده باشد، نه تنها بر كفر او دلالتى ندارد، بلكه ايمان او را ثابت مى‌كند؛ زيرا آيه نمى‌گويد:
ما ابوطالب را هدايت نكرديم؛ بلكه تنها مى‌گويد: اين نوع هدايت به خدا اختصاص دارد و تو توان اين گونه هدايت را ندارى.[2]وى با استناد به كلمه «احببت» كه از محبت رسول به ابوطالب خبر مى‌دهد، مى‌خواهد بگويد: كسى را كه رسول خدا دوست بدارد، خداوند هدايتش مى‌كند. فخررازى بر همين نكته تأكيد كرده، مى‌گويد: ظاهر اين آيه، هيچ دلالتى بر كفر ابوطالب ندارد. وى درادامه، روايتى را نقل مى‌كند! كه مى‌تواند نشانه ايمان ابوطالب باشد و آن اين‌كه ابوطالب، هنگام مرگ، به فرزندان عبدمناف خطاب كرد: از محمّد پيروى و او را تصديق كنيد تا رستگار شويد. پيامبر به او فرمود: آيا آنان را به خير دعوت مى‌كنى و خود را وا مى‌نهى؟ گفت: از من چه مى‌خواهى؟ پيامبر گفت: از تو مى‌خواهم در واپسين روز زندگى‌ات «لا إله إلّااللّه» را بر زبان‌آورى تا من آن را نزد خداوند شهادت دهم. ابوطالب گفت: من به يقين دريافتم كه تو راست‌گويى؛ ولى خوش ندارم درباره‌ام گفته شود كه هنگام مرگ ترسيد و اگر تو و نزديكانت پس از من مورد دشنام قرار نمى‌گرفتيد و ذليل نمى‌شديد، با به زبان آوردن آن، چشم تو را روشن مى‌كردم؛ ولى من به زودى بر دين پدرانم عبدالمطلب، هاشم و عبدمناف از دنيا خواهم رفت.[3]در اين‌[1]. تفسير قمى، ج 2، ص142- 143
[2]. روض‌الجنان، ج 15،ص 148
[3]. التفسير الكبير، ج9، ص 5


صفحه 476

روايت، ابوطالب دليل عدم اظهار اسلام خود را بيان مى‌دارد؛ با اين حال تأكيد مى‌كند كه بر دين پدرانش مى‌ميرد.
مفسران با استناد به آيه 219 شعراء/ 26«و تَقَلُّبَكَ فِى‌السجِدين»بر اين باورند كه پدران پيامبر همه موحّد بوده‌اند.[1]بنابراين، اگر ابوطالب بر دين پدرانش كه اجداد پيامبر هستند از دنيا رفته باشد، موحّد بوده و دليلى بر كفر او نيست. در روايات چندى از امام‌باقر و صادق عليهما السلام‌[2]و نيز ابن‌عباس و مجاهد،[3]آيه اخير به انتقال پيامبر از اصلاب انبيا به انبياى ديگر تا پدر و مادرش كه نشانه ايمان همه پدران و مادران پيامبر است، تفسير شده است.
قرطبى نيز در تأييد روايتى از عايشه مبنى بر اين كه خداوند، پدر و مادر پيامبر را پس از بعثت وى زنده كرد و آن‌ها به وى ايمان آوردند،[4]مى‌گويد: احياى آن دو عقلًا و شرعاً ممتنع نيست و من شنيده‌ام كه عمويش ابوطالب را نيز زنده كرد و او به پيامبر ايمان آورد.[5]
احمد زينى دحلان بر آن است كه بسيارى از دانش‌مندان محقق، عارفان و ارباب كشف و شهود از جمله قرطبى، سبكى و شعراوى به نجات ابوطالب معتقدند.[6]وى در پاسخ به اين پرسش كه چرا پيامبر ابوطالب را با صراحت مسلمان معرفى نكرد، مى‌گويد:
شايد خداوند به جهت به دست آوردن دل مؤمنان امر ابوطالب را مبهم گذاشت؛ زيرا پدران آن‌ها كافر بودند و ابوطالب را نيز كافر مى‌پنداشتند و چنان‌چه پيامبر به ايمان او تصريح مى‌كرد، پذيرش آن بر اصحاب سنگين بود كه ابوطالب اهل نجات باشد؛ ولى پدران آن‌ها معذب باشند.[7]
4. آيه 67 مائده/ 5:«يايُّهَا الرَّسولُ بَلّغ ما انزِلَ الَيكَ مِن ربّكَ و ان لَم‌تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ و اللَّهُ يَعصِمُكَ مِنَ النّاسِ‌اى پيامبر! آن‌چه را از سوى پروردگارت بر تو نازل شده ابلاغ كن و اگر نكنى، پيامش را نرسانده‌اى و خدا تو را از گزند مردم نگاه مى‌دارد.»[1]. اسنى‌المطالب، ص59
[2]. مجمع‌البيان، ج 7،ص 324؛ نورالثقلين، ج 4، ص 69
[3]. الدرالمنثور، ج 6،ص 331- 332
[4]. الروض الانف، ج 2،ص 187
[5]. تفسير قرطبى، ج 2،ص 64؛ تفسير ابن‌كثير، ج 2، ص 408
[6]. اسنى‌المطالب، ص61
[7]. همان، ص 65- 66


صفحه 477

عكرمه از ابن‌عباس نقل كرده است كه پيوسته از رسول خدا محافظت مى‌شد و ابوطالب هر روز مردانى از بنى‌هاشم را براى اين امر با حضرت همراه مى‌كرد تا آيه پيشين نازل شد.
پس از آن، چون ابوطالب خواست كسانى را با پيامبر همراه كند، فرمود: اى عمو! خداوند مرا از جن و انس مصون داشته است.[1]به درستى روشن نيست كه از چه رو برخى‌درصدد برآمده‌اند اين روايت را كه از رخدادى تاريخى خبر مى‌دهد، با نزول آيه پيش گفته مرتبط كنند. به هر جهت اين كه حادثه مورد نظر سبب نزول آيه 67 مائده/ 5 باشد، به شدت مورد ترديد و انكار قرار گرفته است؛ به اين دليل كه همه سوره مائده، مدنى و از آخرين آيات نازل شده بر پيامبر است.[2]گو اين‌كه آيه، در سبب خاصّ ديگرى نازل شده كه تبليغ آن براى پيامبر سنگين بوده است؛ از اين رو پيامبر نيازمند ثبات جديدى بوده كه خداوند با نزول آيه پيشين آن را به پيامبر بخشيده است.[3]مفسران شيعه، همگى اين سبب خاص را واقعه غدير* خم و انتصاب على عليه السلام به ولايت و خلافت از سوى پيامبر دانسته‌اند.[4]فخر رازى در اين باره مى‌گويد: آيه در فضيلت على نازل شد و پس از نزول آن، پيامبر دست او را گرفت و به مردم گفت:«مَن كُنتُ مَولاه فَعليّ مولاه اللّهم والِ من والاه و عادِ من عاداه».
پس از آن، عمر، على را ملاقات كرد و گفت: اى پسر ابوطالب! بر تو گوارا باد كه مولاى من و مولاى‌هر زن و مرد مؤمن شدى.[5]
5. آيات 1- 3 طارق/ 86:«و السَّماءِ والطّارِق* وما ادركَ مَا الطّارِق* النَّجمُ الثّاقِب‌سوگند به آسمان و آن اختر شب‌گرد و تو چه دانى كه اختر شب‌گرد چيست؟
ستاره* درخشان است.» واحدى گفته است كه اين آيات، در شأن ابوطالب نازل شد هنگامى كه براى پيامبر نان و شير آورد. در حالى كه پيامبر نشسته بود و غذا مى‌خورد، ناگهان ستاره‌اى به زمين فرود آمد و پر از آب و سپس آتش شد. ابوطالب از آن ترسيد و پرسيد: چيست؟ پيامبر پاسخ داد: اين ستاره‌اى است كه به زمين افكنده شد و نشانه‌اى از[1]. اسباب‌النزول،واحدى، ص 166
[2]. تفسير قرطبى، ج 6،ص 158
[3]. التحريروالتنوير،ج 6، ص 256
[4]. مجمع‌البيان، ج 3،ص 344
[5]. التفسير الكبير، ج12، ص 49- 50


صفحه 478

نشانه‌هاى خداست. ابوطالب از آن شگفت زده و اين آيات نازل شد.[1]اين سخن افزون بر اين‌كه نامعقول است، اساساً با آيه، خطاب و سياق آن سازگارى ندارد و انگيزه طرح و ذكر آن نيز به درستى روشن نيست.
منابع‌
ابوطالب عملاق الاسلام الخالد؛ الاتقان فى علوم القرآن؛ اسباب النزول، حجتى؛ اسباب النزول، واحدى؛ اسنى المطالب فى نجاة ابى‌طالب؛ الاصابة فى تمييز الصحابه؛ انساب الاشراف؛ بحارالانوار؛ البدء و التاريخ؛ البداية و النهايه؛ البرهان فى تفسير القرآن؛ بزم‌آورد؛ تاريخ الآداب العربيه؛ تاريخ الامم و الملوك، طبرى؛ تاريخ اليعقوبى؛ تفسيرالتحرير والتنوير؛ تفسير روح‌البيان؛ تفسيرالقرآن العظيم، ابن ابى حاتم؛ تفسير القرآن العظيم، ابن‌كثير؛ التفسيرالكبير؛ تفسيرالمنار؛ تهذيب التهذيب؛ جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لأحكام القرآن، قرطبى؛ خطوات على طريق الاسلام؛ دائرة المعارف بزرگ اسلامى؛ الدرالمنثور فى‌التفسير بالمأثور؛ الذريعة الى تصانيف الشيعه؛ الروض الانف؛ روض‌الجنان و روح‌الجنان؛ السير والمغازى؛ السيرة النبويه، ابن‌هشام؛ شرح نهج‌البلاغه، ابن‌ابى‌الحديد؛ شعر ابى‌طالب و اخباره؛ صحيح البخارى؛ صحيح مسلم با شرح سنوسى؛ صفةالصفوه؛ الطبقات الكبرى؛ الغدير فى الكتاب والسنة والادب؛ الكافى؛ الكامل فى التاريخ؛ الكشّاف؛ كشف‌الاسرار و عدةالابرار؛ كمال‌الدين و تمام النعمه؛ الكنى والالقاب؛ مجمع‌البيان فى تفسير القرآن؛ المحبر؛ المعارف؛ معانى‌الاخبار؛ المنتظم فى تاريخ الملوك والامم؛ الميزان فى تفسير القرآن.[1]. اسباب‌النزول،واحدى، ص 389


صفحه 479


ابوطلحه انصارى‌
محمد خراسانى‌
ابوطَلحه انصارى: زيدبن سهل‌بن اسودبن حزام انصارى خزرجى‌[1]از اصحاب پيامبر
ابوطلحه، از تيره بنى‌نجّار و همسرش ام‌سُلَيم مادر انس‌بن‌مالك است.[2]وى در بيعتِ* عقبه دوم حضور يافت و به اسلام گرويد و از نقيبان‌[3]شد و پس از هجرت، پيامبر او را با ارقم‌[4]و به نقلى ابو* عبيده برادر كرد.[5]ابوطلحه، از تيراندازان زبردست بود. در بدر* حضور يافت‌[6]و در احُد* پيشاپيش رسول خدا تير مى‌انداخت. او صداى مهيبى داشت؛ ازاين‌رو پيامبر درباره‌اش فرمود: نهيب ابوطلحه بر دشمن، از نيروى 100 مرد بهتر است.[7]به گفته خودش، در جنگ خيبر* دوشادوش رسول‌خدا بوده‌[8]و در غزوه حنين* 20 نفر از مشركان را از پاى در آورده و وسايلشان را از آنِ خود ساخته است.[9]گفته‌اند: روزى ابوطلحه با مشاهده آثار گرسنگى در پيامبر، براى ايشان غذايى تهيه كرد و حضرت را به آن فراخواند.
پيامبر نيز با دست مبارك خود آن غذاى اندك را ميان اصحاب قسمت كرد و همه سير شدند.[10]به نقلى، او پس از نزول آيه‌«لَن تَنالوا البِرَّ حَتّى‌ تُنفِقوا مِمّا تُحِبّونَ ...هرگز به حقيقت‌] نيكوكارى نمى‌رسيد؛ مگر اين كه از آن‌چه دوست داريد، انفاق* كنيد» (آل‌عمران/ 3، 92) نخلستان آبادى را كه روبه‌روى مسجد مدينه داشت، به پيامبر[1]. المعارف، ص 271
[2]. المعارف، ص 271
[3]. الطبقات، ج 3، ص383؛ تهذيب الكمال، ج 10، ص 75
[4]. الطبقات، ج 3، ص383
[5]. اسدالغابه، ج 2، ص361
[6]. جمهرةانساب‌العرب، ص 347
[7]. الاستيعاب، ج 4، ص261؛ المغازى، ج 1، ص 242- 243؛ الطبقات، ج 3، ص 383- 384
[8]. الطبقات، ج 3، ص385
[9]. المعارف، ص 271؛الطبقات، ج 3، ص 384؛ الاستيعاب، ج 4، ص 261
[10]. صحيح البخارى، ج4، ص 206- 207؛ صحيح مسلم، ج 7، ص 161