بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 484

جَهَنَّمُ وساءَت مَصيراكسانى كه بر خويشتن ستم‌كار بوده‌اند، وقتى‌] فرشتگان* جانشان را مى‌گيرند، مى‌گويند: «در چه حال‌] بوديد؟» پاسخ مى‌دهند: «ما در زمين از مستضعفان بوديم.» مى‌گويند: «مگر زمين خدا وسيع نبود تا در آن مهاجرت كنيد؟» پس آنان جاى‌گاهشان دوزخ است، و دوزخ بد سرانجامى است». (نساء/ 4، 97)[1]
از زمان و مكان ولادت و زندگى اجتماعى و احوال شخصى ابن‌منبه جز موارد مذكور، مطلبى در تاريخ نقل نشده است. وى با ديگر مشركان كشته شده در جنگ بدر، در چاه بدر مدفون شد.[2]
منابع‌
البداية والنهايه؛ تفسير مبهمات القرآن؛ جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن؛ الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور؛ السيرة النبويه، ابن‌هشام؛ مجمع‌البيان فى تفسير القرآن؛ المنمق فى اخبار قريش.[1]. السيرةالنبويه، ج2، ص 641؛ جامع‌البيان، مج 4، ج 5، ص 318؛ مجمع‌البيان، ج 3، ص 150
[2]. السيرة النبويه، ج2، ص 638


صفحه 485


ابوعامر راهب‌
سيد محمود دشتى‌
ابوعامر راهب: عمرو (عبد عمرو) بن صيفى بن نعمان‌بن مالك، معروف به ابوعامر راهب، پدرحنظله* غسيل الملائكه‌
نسبت ابوعامر به «اوس*» مى‌رسد[1]و بيش‌تر محدثان، او را از بزرگان قبيله اوس دانسته‌اند؛[2]ولى ابن‌كثير، وى را از سران قبيله خزرج* شمرده است.[3]وى، در جاهليت، از حنفا به شمار مى‌آمد[4]كه موحّد و معتقد به برانگيخته شدن انسان، پس از مرگ بودند.[5]ابوعامر كه نصرانى بودنش در جاهليت نيز گزارش شده،[6]به رهبانيت روى آورده بود؛ لباس خشن مى‌پوشيد و از دانش اهل‌كتاب نيز آگاهى داشت؛[7]از همين رو به «راهب» معروف بود. پس از هجرت، به جهت عدم پذيرش اسلام، به فرموده پيامبر، او را فاسق (كسى كه از طاعت خدا و دين حنيف خارج شده) خواندند.[8]پس از جنگ بدر*، وى همراه با چندين نفر از اهل قبيله‌اش به مكه فرار كرد و مشركان مكه را همواره به جنگ با پيامبر صلى الله عليه و آله تشويق مى‌كرد.[9]ابوعامر، در غزوه احد* در سپاه مشركان حضور داشت و مى‌كوشيد انصار را در اين غزوه با خود همراه سازد كه بى‌نتيجه ماند.[10]اين دشمنى‌[1]. جمهرهانساب‌العرب، ص 333؛ الاستيعاب، ج 1، ص 432
[2]. السيرةالنبويه، ج2، ص 584؛ المغازى، ج 1، ص 205
[3]. تفسير ابن‌كثير، ج2، ص 402
[4]. السيرةالنبويه، ج2، ص 585
[5]. مروج الذهب، ج 1،ص 61 و 71
[6]. اسباب النزول، ص214؛ تفسير ابن‌كثير، ج 2، ص 402
[7]. السيرةالنبويه، ج2، ص 584؛ تفسير ابن‌كثير، ج 2، ص 402
[8]. السيرةالنبويه، ج2، ص 585
[9]. همان؛ المغازى، ج2، ص 441
[10]. المغازى، ج 1، ص223


صفحه 486

هميشگى وى با خدا و پيامبر، مورد اشاره آيه 107 توبه/ 9 نيز هست. نقل شده كه به پيامبر گفت: با هر قومى كه با تو بجنگند، همراه خواهم بود.[1]وى تا سال فتح مكه در آن‌جا به سر برد؛ هنگام فتح مكه به طايف رفت‌[2]و با اسلام آوردن مردم طايف به شام عزيمت كرد و در آن‌جا، تنها و مطرود از وطن (نهم يا دهم هجرى)[3]در «قِنَّسرين»[4]مُرد. مرگ وى را به نفرين پيامبر صلى الله عليه و آله دانسته‌اند[5]كه پس از آمدن ايشان به مدينه ادعا كرد پيرو دين حنيف* است و وقتى پيامبر فرمود: من بر اين دينم و آن را بى‌پيرايه و پاك آورده‌ام، گفت: خداوند، دروغ‌گو را مطرود و غريب و تنها بميراند و پيامبر با گفتن آمين فرمود: خداوند با كسى كه دروغ مى‌گويد، چنين كند.[6]
ابوعامر در شأن نزول‌
مفسران در ذيل چند آيه از ابوعامر نام برده‌اند كه سبب نزول و مورد اشاره آن آيات بوده است.
1. به اتفاق مفسران، مراد از«لِمَن حارَبَ اللَّهَ و رَسولَهُ مِن قَبلُ ...»در آيه 107 توبه/ 9 «براى كسى كه از پيش با خدا و پيامبر او به جنگ برخاسته بود ...» ابوعامر راهب است.
گفته‌اند: سبب ساخت مسجد* ضرار به وسيله منافقان، نامه ابوعامر به آن‌ها بود كه نيرو و سلاح تهيه كنند و مسجدى براى او بسازند تا نزد قيصر روم رفته، سپاهى را براى اخراج پيامبر صلى الله عليه و آله و يارانش از مدينه، با خود به همراه آورد.[7]اين‌كه بناى مسجد، به خواسته او بوده، پذيرفته نيست؛ زيرا وى مسلمان نبوده و ظاهراً منافقان به دنبال نامه ابوعامر، خود تصميم به ساخت مسجد گرفتند تا افزون بر ايجاد تفرقه بين مؤمنان، محلى براى ورود[1]. روض‌الجنان، ج 10،ص 34؛ تفسير قرطبى، ج 8، ص 163
[2]. السيرة النبوية، ج2، ص 586؛ التبيان، ج 5، ص 298
[3]. الاستيعاب، ج 1، ص433
[4]. تفسير قرطبى، ج 8،ص 163
[5]. تفسير ابن‌كثير، ج2، ص 402
[6]. السيرة النبوية، ج2، ص 585
[7]. اسباب النزول، ص214


صفحه 487

فرستادگان ابوعامر و انتظار آمدن وى با سپاه شام باشد.[1]بنابه روايتى از امام كاظم عليه السلام منافقان مدينه پس از وفات سعدبن‌معاذ و پس از عزيمت پيامبر به تبوك، براى رياست ابوعامر بر خود، از يك‌ديگر بيعت گرفتند؛[2]
2. از عكرمه نقل شده كه مراد از«قَومًا كَفَروا بَعدَ ايمنِهِم»در 86 آل‌عمران/ 3 كه خداوند از عدم هدايت آنان خبر داده، 12 نفر از جمله ابوعامر بودند؛[3]ولى سياق آيه و آيات قبل از آن، اين احتمال را تقويت مى‌كند كه آيه، درباره يهوديان بنى‌قريظه و بنى‌نضير باشد.[4]
3. در نقلى از ابن‌عباس آمده است كه آيه 51 نساء/ 4 از ورود حيىّ* بن‌اخطب و برخى يهوديان بنى‌نضير (بعد از وادار شدن آنان به ترك مدينه از سوى پيامبر) و نيز ابوعامر بر قريش خبر مى‌دهد كه براى تشويق آنان به جنگ با پيامبر صلى الله عليه و آله بدان‌جا رفته بودند و مشركان را هدايت يافته‌تر از مؤمنان دانستند.[5]
4 و 5. مراد از منافقان در 142 نساء/ 4«مَرَدوا عَلَى‌النّفاقِ‌بر نفاق خو گرفته‌اند»[6]و در 101 توبه/ 9 عبدالله‌بن‌ابى و ابوعامر و ... دانسته شده‌[7]؛ ولى با توجه به اسلام نياوردن ابوعامر و عدم حضور وى در مدينه، نمى‌تواند مورد اشاره آيه باشد.
6. نيز گفته شده كه مراد از«الَّذى ءاتَينهُ ءايتِنا فَانسَلَخَ مِنها فَاتبَعَهُ الشَّيطنُ ...»در 175 اعراف/ 7 ابوعامر است؛[8]ولى باتوجه به مكّى بودن سوره اعراف، ظاهراً اين آيه بر وى تطبيق شده و مراد آيه، بلعم‌بن‌باعورا يا اميةبن‌ابى‌الصلت باشد.[9][1]. البداية و النهايه،ج 5، ص 17؛ التبيان، ج 5، ص 298
[2]. بحارالانوار، ج21، ص 257
[3]. جامع‌البيان، مج3، ج 3، ص 461؛ الاتقان، ج 2، ص 325
[4]. جامع‌البيان، مج3، ج 3، ص 462؛ المنار، ج 3، ص 362
[5]. جامع‌البيان، مج3، ج 3، ص 188
[6]. همان، مج 4، ج 5،ص 449؛ مفحمات‌الاقران، ص 77
[7]. كشف‌الاسرار، ج 4،ص 206
[8]. مجمع‌البيان، ج 4،ص 769فرهنگ و معارف قرآن، اعلام القرآن، 3جلد، مؤسسة بوستان كتاب - قم،چاپ: اول، 1385.اعلام القرآن ؛ ج‌1 ؛ص487
[9]. جامع‌البيان، مج6، ج 9، ص 160- 163؛ التبيان، ج 5، ص 31- 32


صفحه 488

منابع‌الاتقان فى علوم‌القرآن؛ اسباب النزول، واحدى؛ الاستيعاب فى معرفة الأصحاب؛ بحارالانوار؛ البداية و النهايه؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ تفسير القرآن العظيم، ابن‌كثير؛ تفسير المنار؛ جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لأحكام القرآن، قرطبى؛ جمهرة انساب العرب؛ روض‌الجنان و روح‌الجنان؛ السيرة النبويه، ابن‌هشام؛ كشف‌الاسرار و عدةالابرار؛ مجمع‌البيان فى تفسير القرآن؛ المغازى؛ مفحمات الأقران فى مبهمات القرآن؛ مروج الذهب و معادن الجوهر.


صفحه 489


ابوعبيده جراح‌
سيد عليرضا واسعى‌
ابوعُبَيده جَرّاح: عامِر بن عبداللّه بن جراح‌بن هلال، از بنى‌حارث بن فهر[1]از اصحاب‌ رسول‌خدا صلى الله عليه و آله‌
از زندگى پيش از اسلام او اطلاعى در دست نيست. فقط گفته‌اند: يكى از معدود افرادى بود كه پيش از ظهور اسلام در مكّه، خواندن و نوشتن مى‌دانست.[2]پس از بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله او را از نخستين اسلام‌آورندگان برشمرده‌اند[3]كه گويا اسلام وى، پيش از ورود حضرت به خانه ارقم بوده است.[4]نظر به آن‌چه درباره سن او هنگام مرگ گفته‌اند،[5]احتمالًا هنگام اسلام آوردن، حدود 30 سال داشته است. پس از اسلام، بر اثر فشار مشركان، پيش از جعفربن‌ابى‌طالب به حبشه هجرت* كرد[6]و در هجرت دوم نيز با او همراه شد؛[7]سپس به مكه بازگشت‌[8]و پس از آن، به مدينه هجرت كرد. پيامبر ميان او و سعد* بن معاذ،[9]يا ابو* طلحه انصارى‌[10]و يا سالم*، مولاى ابوحذيفه،[11]عقد برادرى بست. وى با محمد بن مسلمه نيز براى برخوردارى از ميراث يك‌ديگر، برادر شد.[12][1]. السيروالمغازى، ص226؛ المعجم الكبير، ج 1، ص 154
[2]. فتوح البلدان، ص457
[3]. السيرة النبويه، ج1، ص 252
[4]. المستدرك، ج 3، ص 299
[5]. تاريخ ابن خياط، ص96
[6]. السير و المغازى،ص 176- 177
[7]. السيرة النبويه، ج1، ص 329؛ المستدرك، ج 3، ص 299
[8]. السيرة النبويه، ج1، ص 369
[9]. همان، ج 2، ص 505؛الاصابه، ج 3، ص 476
[10]. المستدرك، ج 3، ص300- 301
[11]. انساب الاشراف، ج1، ص 318
[12]. همان، ص 319


صفحه 490

ابوعبيده از آن‌رو كه در جريان سقيفه بنى‌ساعده نقشى جدّى آفريد،[1]از سوى شيعه و سنى متفاوت شناسانده شده است. اهل‌سنت او را فردى با فضايل مسلمانى ذكر كرده‌اند؛[2]امّا شيعيان، خبط و خطاهاى بسيارى را در او نشان مى‌دهند كه از درجه مسلمانى او مى‌كاهد.[3]
گفته‌اند كه ابوعبيده، در همه جنگ‌هاى زمان پيامبر صلى الله عليه و آله حضور داشت‌[4]و در جنگ بدر*، يكى از 6 فرد تيره بنى* حارث‌بن‌فهر بود.[5]برخى نوشته‌اند كه پدرش عبدالله در اين جنگ، در پى ستيز با او بود؛ امّا او مى‌گريخت و چون به طور جدّى قصد او كرد، پدرش را كشت.[6]مقدسى، داستان كشتن پدرش را به‌گونه ديگرى نقل مى‌كند و مى‌نويسد: عبدالله، در حضور وى به پيامبر ناسزا گفت؛ ابوعبيده سر او را بريد و نزد آن حضرت آورد و قصه‌اش را باز گفت؛[7]امّا ابن‌حجر به نقل از واقدى، درگذشت پدرش را پيش از ظهور اسلام ذكر كرده است؛[8]بنابراين، مى‌توان اين داستان را از ساخته‌هاى عصر فضيلت‌سازى براى صحابه به شمار آورد.
ابوعبيده در جنگ احُد* شركت داشت و برخى او را از ثابت‌قدمان اين جنگ شمرده‌اند[9]و گويا در همين جنگ، دو حلقه زره كلاه‌خود پيامبر صلى الله عليه و آله را كه در گونه حضرت فرو رفته بود، با دندان بيرون كشيد و بر اثر آن، دو دندان پيش او كنده شد؛ از اين رو اثرم‌[10]يا اهتم‌[11]نام گرفت. واقدى به نقلى ديگر مى‌گويد: آن‌كس‌كه حلقه‌ها را از چهره پيامبر بيرون آورد، شخص ديگر به نام عقبةبن وهب بن كلده بود.[12][1]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 123؛ المعارف، ص 247؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 243
[2]. صحيح‌البخارى، ج4، ص 259؛ صحيح مسلم، ج 8، ص 263- 265
[3]. قاموس الرجال، ج5، ص 603- 605
[4]. اسدالغابه، ج 3، ص126
[5]. المغازى، ج 1، ص157
[6]. المعجم الكبير، ج1، ص 155؛ حلية الاولياء، ج 1، ص 145
[7]. البدء و التاريخ،ج 5، ص 87
[8]. الاصابه، ج 3، ص475
[9]. المستدرك، ج 3، ص299
[10]. المغازى، ج 1، ص247 (11) (12) 11 و. المعارف، ص248؛ الاستيعاب، ج 2، ص 342


صفحه 491

ابوعبيده در صلح حديبيّه*، (ششم هجرى) در شمار گواهان پيمان قرار داشت‌[1]و در همين سال، سريه‌اى را به ذى‌القصه رهبرى‌[2]و در سال بعد، سريه خَبَط (سيف‌البحر) را بر ضدّ قبيله جهينه* در ساحل دريا، فرماندهى كرد.[3]پيامبر در سال هشتم كه سپاه عمروعاص در مشارف شام به نيروى كمكى نياز يافت، عده‌اى را به سرپرستى او به آن ديار فرستاد.
در اين سپاه، ابوبكر و عمر نيز تحت فرمانش بودند.[4]در همين واقعه، ميان او و عمروعاص* بر سر امامت نماز، اختلاف افتاد كه با انصراف وى، قضيه خاتمه يافت.[5]او در فتح مكه*، فرمان‌دهى بخشى از سپاه را برعهده داشت.[6]
ابوعبيده در واقعه تبوك* حضور داشت و براساس برخى از روايات شيعىِ منقول از حذيفه و عمار، از كسانى بود كه در بازگشت از آن جنگ، در ترور ناكام پيامبر صلى الله عليه و آله شركت كرد.[7]
در اين‌كه آيا وى در جيش اسامه* كه در واپسين روزهاى حيات پيامبر سازمان‌دهى شد، حاضر بوده يا نه، اختلاف است. واقدى او را از پيوستگان به سپاه در جُرْف مى‌داند؛[8]امّا ابن ابى‌الحديد، وى را از كسانى مى‌داند كه فرمان رسول خدا را ناديده گرفته و از جيش اسامه تخلّف كرده است.[9][1]. المغازى، ج 2، ص612
[2]. همان، ص 552؛تاريخ طبرى، ج 2، ص 126
[3]. المغازى، ج 2، ص774؛ الطبقات، ج 7، ص 269؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 209
[4]. المغازى، ج 2، ص770؛ السيرة النبوية، ج 4، ص 623
[5]. السيرة النبوية، ج4، ص 623- 624
[6]. فتوح البلدان، ص52؛ تاريخ طبرى، ج 3، ص 159
[7]. الخصال، ج 2، ص499؛ بحار الانوار، ج 21، ص 222- 223؛ البرهان، ج 2، ص 819
[8]. المغازى، ج 3، ص1118
[9]. شرح نهج البلاغه،ج 1، ص 125