بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 487

فرستادگان ابوعامر و انتظار آمدن وى با سپاه شام باشد.[1]بنابه روايتى از امام كاظم عليه السلام منافقان مدينه پس از وفات سعدبن‌معاذ و پس از عزيمت پيامبر به تبوك، براى رياست ابوعامر بر خود، از يك‌ديگر بيعت گرفتند؛[2]
2. از عكرمه نقل شده كه مراد از«قَومًا كَفَروا بَعدَ ايمنِهِم»در 86 آل‌عمران/ 3 كه خداوند از عدم هدايت آنان خبر داده، 12 نفر از جمله ابوعامر بودند؛[3]ولى سياق آيه و آيات قبل از آن، اين احتمال را تقويت مى‌كند كه آيه، درباره يهوديان بنى‌قريظه و بنى‌نضير باشد.[4]
3. در نقلى از ابن‌عباس آمده است كه آيه 51 نساء/ 4 از ورود حيىّ* بن‌اخطب و برخى يهوديان بنى‌نضير (بعد از وادار شدن آنان به ترك مدينه از سوى پيامبر) و نيز ابوعامر بر قريش خبر مى‌دهد كه براى تشويق آنان به جنگ با پيامبر صلى الله عليه و آله بدان‌جا رفته بودند و مشركان را هدايت يافته‌تر از مؤمنان دانستند.[5]
4 و 5. مراد از منافقان در 142 نساء/ 4«مَرَدوا عَلَى‌النّفاقِ‌بر نفاق خو گرفته‌اند»[6]و در 101 توبه/ 9 عبدالله‌بن‌ابى و ابوعامر و ... دانسته شده‌[7]؛ ولى با توجه به اسلام نياوردن ابوعامر و عدم حضور وى در مدينه، نمى‌تواند مورد اشاره آيه باشد.
6. نيز گفته شده كه مراد از«الَّذى ءاتَينهُ ءايتِنا فَانسَلَخَ مِنها فَاتبَعَهُ الشَّيطنُ ...»در 175 اعراف/ 7 ابوعامر است؛[8]ولى باتوجه به مكّى بودن سوره اعراف، ظاهراً اين آيه بر وى تطبيق شده و مراد آيه، بلعم‌بن‌باعورا يا اميةبن‌ابى‌الصلت باشد.[9][1]. البداية و النهايه،ج 5، ص 17؛ التبيان، ج 5، ص 298
[2]. بحارالانوار، ج21، ص 257
[3]. جامع‌البيان، مج3، ج 3، ص 461؛ الاتقان، ج 2، ص 325
[4]. جامع‌البيان، مج3، ج 3، ص 462؛ المنار، ج 3، ص 362
[5]. جامع‌البيان، مج3، ج 3، ص 188
[6]. همان، مج 4، ج 5،ص 449؛ مفحمات‌الاقران، ص 77
[7]. كشف‌الاسرار، ج 4،ص 206
[8]. مجمع‌البيان، ج 4،ص 769فرهنگ و معارف قرآن، اعلام القرآن، 3جلد، مؤسسة بوستان كتاب - قم،چاپ: اول، 1385.اعلام القرآن ؛ ج‌1 ؛ص487
[9]. جامع‌البيان، مج6، ج 9، ص 160- 163؛ التبيان، ج 5، ص 31- 32


صفحه 488

منابع‌الاتقان فى علوم‌القرآن؛ اسباب النزول، واحدى؛ الاستيعاب فى معرفة الأصحاب؛ بحارالانوار؛ البداية و النهايه؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ تفسير القرآن العظيم، ابن‌كثير؛ تفسير المنار؛ جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لأحكام القرآن، قرطبى؛ جمهرة انساب العرب؛ روض‌الجنان و روح‌الجنان؛ السيرة النبويه، ابن‌هشام؛ كشف‌الاسرار و عدةالابرار؛ مجمع‌البيان فى تفسير القرآن؛ المغازى؛ مفحمات الأقران فى مبهمات القرآن؛ مروج الذهب و معادن الجوهر.


صفحه 489


ابوعبيده جراح‌
سيد عليرضا واسعى‌
ابوعُبَيده جَرّاح: عامِر بن عبداللّه بن جراح‌بن هلال، از بنى‌حارث بن فهر[1]از اصحاب‌ رسول‌خدا صلى الله عليه و آله‌
از زندگى پيش از اسلام او اطلاعى در دست نيست. فقط گفته‌اند: يكى از معدود افرادى بود كه پيش از ظهور اسلام در مكّه، خواندن و نوشتن مى‌دانست.[2]پس از بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله او را از نخستين اسلام‌آورندگان برشمرده‌اند[3]كه گويا اسلام وى، پيش از ورود حضرت به خانه ارقم بوده است.[4]نظر به آن‌چه درباره سن او هنگام مرگ گفته‌اند،[5]احتمالًا هنگام اسلام آوردن، حدود 30 سال داشته است. پس از اسلام، بر اثر فشار مشركان، پيش از جعفربن‌ابى‌طالب به حبشه هجرت* كرد[6]و در هجرت دوم نيز با او همراه شد؛[7]سپس به مكه بازگشت‌[8]و پس از آن، به مدينه هجرت كرد. پيامبر ميان او و سعد* بن معاذ،[9]يا ابو* طلحه انصارى‌[10]و يا سالم*، مولاى ابوحذيفه،[11]عقد برادرى بست. وى با محمد بن مسلمه نيز براى برخوردارى از ميراث يك‌ديگر، برادر شد.[12][1]. السيروالمغازى، ص226؛ المعجم الكبير، ج 1، ص 154
[2]. فتوح البلدان، ص457
[3]. السيرة النبويه، ج1، ص 252
[4]. المستدرك، ج 3، ص 299
[5]. تاريخ ابن خياط، ص96
[6]. السير و المغازى،ص 176- 177
[7]. السيرة النبويه، ج1، ص 329؛ المستدرك، ج 3، ص 299
[8]. السيرة النبويه، ج1، ص 369
[9]. همان، ج 2، ص 505؛الاصابه، ج 3، ص 476
[10]. المستدرك، ج 3، ص300- 301
[11]. انساب الاشراف، ج1، ص 318
[12]. همان، ص 319


صفحه 490

ابوعبيده از آن‌رو كه در جريان سقيفه بنى‌ساعده نقشى جدّى آفريد،[1]از سوى شيعه و سنى متفاوت شناسانده شده است. اهل‌سنت او را فردى با فضايل مسلمانى ذكر كرده‌اند؛[2]امّا شيعيان، خبط و خطاهاى بسيارى را در او نشان مى‌دهند كه از درجه مسلمانى او مى‌كاهد.[3]
گفته‌اند كه ابوعبيده، در همه جنگ‌هاى زمان پيامبر صلى الله عليه و آله حضور داشت‌[4]و در جنگ بدر*، يكى از 6 فرد تيره بنى* حارث‌بن‌فهر بود.[5]برخى نوشته‌اند كه پدرش عبدالله در اين جنگ، در پى ستيز با او بود؛ امّا او مى‌گريخت و چون به طور جدّى قصد او كرد، پدرش را كشت.[6]مقدسى، داستان كشتن پدرش را به‌گونه ديگرى نقل مى‌كند و مى‌نويسد: عبدالله، در حضور وى به پيامبر ناسزا گفت؛ ابوعبيده سر او را بريد و نزد آن حضرت آورد و قصه‌اش را باز گفت؛[7]امّا ابن‌حجر به نقل از واقدى، درگذشت پدرش را پيش از ظهور اسلام ذكر كرده است؛[8]بنابراين، مى‌توان اين داستان را از ساخته‌هاى عصر فضيلت‌سازى براى صحابه به شمار آورد.
ابوعبيده در جنگ احُد* شركت داشت و برخى او را از ثابت‌قدمان اين جنگ شمرده‌اند[9]و گويا در همين جنگ، دو حلقه زره كلاه‌خود پيامبر صلى الله عليه و آله را كه در گونه حضرت فرو رفته بود، با دندان بيرون كشيد و بر اثر آن، دو دندان پيش او كنده شد؛ از اين رو اثرم‌[10]يا اهتم‌[11]نام گرفت. واقدى به نقلى ديگر مى‌گويد: آن‌كس‌كه حلقه‌ها را از چهره پيامبر بيرون آورد، شخص ديگر به نام عقبةبن وهب بن كلده بود.[12][1]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 123؛ المعارف، ص 247؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 243
[2]. صحيح‌البخارى، ج4، ص 259؛ صحيح مسلم، ج 8، ص 263- 265
[3]. قاموس الرجال، ج5، ص 603- 605
[4]. اسدالغابه، ج 3، ص126
[5]. المغازى، ج 1، ص157
[6]. المعجم الكبير، ج1، ص 155؛ حلية الاولياء، ج 1، ص 145
[7]. البدء و التاريخ،ج 5، ص 87
[8]. الاصابه، ج 3، ص475
[9]. المستدرك، ج 3، ص299
[10]. المغازى، ج 1، ص247 (11) (12) 11 و. المعارف، ص248؛ الاستيعاب، ج 2، ص 342


صفحه 491

ابوعبيده در صلح حديبيّه*، (ششم هجرى) در شمار گواهان پيمان قرار داشت‌[1]و در همين سال، سريه‌اى را به ذى‌القصه رهبرى‌[2]و در سال بعد، سريه خَبَط (سيف‌البحر) را بر ضدّ قبيله جهينه* در ساحل دريا، فرماندهى كرد.[3]پيامبر در سال هشتم كه سپاه عمروعاص در مشارف شام به نيروى كمكى نياز يافت، عده‌اى را به سرپرستى او به آن ديار فرستاد.
در اين سپاه، ابوبكر و عمر نيز تحت فرمانش بودند.[4]در همين واقعه، ميان او و عمروعاص* بر سر امامت نماز، اختلاف افتاد كه با انصراف وى، قضيه خاتمه يافت.[5]او در فتح مكه*، فرمان‌دهى بخشى از سپاه را برعهده داشت.[6]
ابوعبيده در واقعه تبوك* حضور داشت و براساس برخى از روايات شيعىِ منقول از حذيفه و عمار، از كسانى بود كه در بازگشت از آن جنگ، در ترور ناكام پيامبر صلى الله عليه و آله شركت كرد.[7]
در اين‌كه آيا وى در جيش اسامه* كه در واپسين روزهاى حيات پيامبر سازمان‌دهى شد، حاضر بوده يا نه، اختلاف است. واقدى او را از پيوستگان به سپاه در جُرْف مى‌داند؛[8]امّا ابن ابى‌الحديد، وى را از كسانى مى‌داند كه فرمان رسول خدا را ناديده گرفته و از جيش اسامه تخلّف كرده است.[9][1]. المغازى، ج 2، ص612
[2]. همان، ص 552؛تاريخ طبرى، ج 2، ص 126
[3]. المغازى، ج 2، ص774؛ الطبقات، ج 7، ص 269؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 209
[4]. المغازى، ج 2، ص770؛ السيرة النبوية، ج 4، ص 623
[5]. السيرة النبوية، ج4، ص 623- 624
[6]. فتوح البلدان، ص52؛ تاريخ طبرى، ج 3، ص 159
[7]. الخصال، ج 2، ص499؛ بحار الانوار، ج 21، ص 222- 223؛ البرهان، ج 2، ص 819
[8]. المغازى، ج 3، ص1118
[9]. شرح نهج البلاغه،ج 1، ص 125


صفحه 492

ابوعبيده، گذشته از فعاليت‌هاى رزمى، در چند برنامه تبليغى نيز حضور داشت.
گفته‌اند كه پيامبر او را پس از درخواست مُبلّغ از سوى اهالى نجران، به آن‌ها معرفى كرد[1]و چون اهالى‌نجران به شكايت از كارگزارشان نزد پيامبر آمده، از او خواستند تا كسى را براى برقرارى عدالت به ديارشان بفرستد، حضرت، ابوعبيده را با وصف «قوى امين» به آن ديار فرستاد.[2]
ابوعبيده پس از پيامبر صلى الله عليه و آله‌
ابوعبيده در وقايع سياسى- اجتماعىِ پس از پيامبر نقشى برجسته داشت. او يكى از سه تن سازنده جريان سقيفه‌[3]و كسى بود كه به احتمال بسيار، پيش از درگذشت رسول خدا، برنامه‌هايى را در جلسات مخفى، براى خلافت طراحى كرده بود.[4]وى پس از تجمع انصار* در سقيفه، به اتفاق ابوبكر* و عمر* به آن‌جا رفت و براى خاموش كردن انصارِ مدعىِ امارت، به آنان گفت: شما نخستين يارى‌گر اسلام بوديد؛ مبادا نخستين كسانى باشيد كه آن را دگرگون مى‌كنند![5]پس از فراهم شدن زمينه، وى يكى از دو نامزد خلافت از طرف ابوبكر بود كه درباره‌اش گفت: من به يكى از دو دوستم ابوعبيده و عمر راضى‌ام‌[6]و براى توجيه پيشنهاد خود، سخنى را به پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت داد كه: براى هر امتى امينى است و امين اين امت ابوعبيده جراح است؛[7]البته آن دو، پيشنهادِ ابوبكر را نپذيرفته، براى بيعت با او پيش آمدند. بنا به نقل يعقوبى، ابوعبيده نخستين كسى است كه با ابوبكر بيعت كرد[8]و وقتى عده‌اى چون عباس حاضر به بيعت نشدند و به على* عليه السلام پيوستند، در نظر خواهىِ ابوبكر، ابوعبيده تطميع عباس را به وى پيش‌نهاد كرد تا بدين طريق از اميرالمؤمنين عليه السلام جدا شود.[9]
وى در اخذ بيعت اجبارى از مردم و آرام كردن بحران پيش‌آمده نيز نقش آشكارى داشت‌[10]و براى توجيه عمل ابوبكر كه خود را بر على عليه السلام مقدم مى‌دانست، صحتِ روايت‌[1]. المستدرك، ج 3، ص299
[2]. المستدرك، ج 3، ص297؛ كنزالعمال، ج 13، ص 215
[3]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 123
[4]. الكافى، ج 8، ص179- 180؛ تاريخ العرب، ص 196
[5]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 123
[6]. المعارف، ص 247
[7]. المعارف، ص 247
[8]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 123
[9]. همان، ص 124
[10]. شرح نهج البلاغه،ج 1، ص 284


صفحه 493

مجعولى از پيامبر را كه اجتماعِ نبوت و خلافت در بنى* هاشم سزا نيست، تأييد كرد[1]و در پى هموارسازى زمينه خلافت ابوبكر، با امام على به گفت و گو نشست و عامل اساسى در روى‌گردانى مردم را از وى، جوانى على و كينه عرب نسبت به او ياد كرد؛ امّا وعده داد كه در آينده، همگى با او بيعت خواهند كرد.[2]عياشى در تفسير خود، نقش او را در مواجهه با على عليه السلام به اين نرمى نمى‌داند؛ بلكه وى را از كسانى مى‌شمرد كه در هجوم به در خانه فاطمه عليها السلام و اعمال فشار و ستم بر آن حضرت و نيز بيرون كشيدن على عليه السلام از خانه جهت اخذ بيعت، نقش داشته است.[3]
تلاش‌هاى بسيارِ ابوعبيده براى تثبيت خلافت، وى را در ديدگان خليفه، چنان بزرگ كرد كه عزيزترين شخص در دستگاه خلافت به شمار آمد و حتى بر عُمَر نيز رجحان يافت.[4]
ابوعبيده گويا در گردآورى قرآن در زمان خليفه اوّل نقش داشت.[5]وى در ابتداى خلافتِ ابوبكر، از طرف او به سرپرستى و اداره بيت‌المال منصوب‌[6]و در سال سيزدهم به شام اعزام شد و امارت آن‌جا را به اتفاق يزيدبن‌ابوسفيان، به عهده گرفت.[7]ابوبكر هنگام اعزام ابوعبيده به شام گفت: دوست دارم بدانى كه چه ارج و جاى‌گاهى نزد من دارى! سوگند به آن كه جانم در دست اوست، در روى زمين، مردى از مهاجران و غير آن نيست كه بتواند با تو و اين (عمر) برابرى كند![8][1]. الاحتجاج، ج 1، ص214؛ بحارالانوار، ج 27، ص 211
[2]. الاحتجاج، ج 1، ص183
[3]. تفسير عياشى، ج 2،ص 66
[4]. المستدرك، ج 3، ص298
[5]. سير اعلامالنبلاء، ج 1، ص 8
[6]. تاريخ ابن خياط، ص82؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 351؛ سير اعلام النبلاء، ج 1، ص 15
[7]. المعجم الكبير، ج1، ص 156
[8]. كنز العال، ج 13،ص 214


صفحه 494

در اين‌كه ابوعبيده تا چه اندازه در گشودن سرزمين‌هاى شام نقش داشته، روايات، گوناگون است؛[1]امّا هرچه بود، عمر نيز او را بر آن‌جا گمارد؛[2]هرچند نمى‌توان فقط او را امير آن ديار دانست.[3]ابوعبيده در سال 18 هجرى در ديار شام به طاعون عمواس مبتلا شد و در 58 سالگى درگذشت و معاذ* بن‌جبل بر او نماز خواند.[4]از او كسى باقى نماند.[5]از عمر نقل شده كه اگر ابوعبيده زنده بود، او را خليفه قرار مى‌دادم و با هيچ‌كس مشورت نمى‌كردم‌[6]و نيز آرزو مى‌كرد كه به اندازه گنجايش يك اتاق، افرادى چون او مى‌داشت.[7]
اهل‌سنت در كتاب‌هاى خود براى ابوعبيده بابى گشوده و فضايلى را بدو نسبت داده و وى را يكى از عشره مبشّره و امين امت دانسته‌اند؛[8]اما در نگاه شيعى، چنين فضايلى براى او ثابت نيست؛ چنان‌كه در نفحات الازهار طرق روايت اخير، از نظر تاريخى و رجالى بررسى و صحّت آن رد شده است.[9]
در حالات ابوعبيده آمده است كه روزى مى‌گريست. سبب آن را پرسيدند، گفت:
روزى پيامبر صلى الله عليه و آله براى ما از فتح‌هاى آينده مى‌گفت تا سخن به فتح شام رسيد و گفت:
اى ابوعبيده! چيزى تو را از خدا غافل نكند، پس بدان كه سه خدمت‌گزار و سه مركب كافى است ... حال من به خانه‌ام مى‌نگرم كه از بردگان آكنده و به اصطبلم نگاه مى‌كنم كه پر از چارپايان است؛ بنابراين چگونه پس از اين، رسول خدا را ملاقات كنم؛ در حالى‌كه از ما عهد گرفته بود محبوب‌ترين و نزديك‌ترينتان به من، كسى است كه مرا به گونه‌اى ملاقات كند كه در آن وضع از من جدا شده است؟[10][1]. تاريخ طبرى، ج 2،ص 355؛ البدء و التاريخ، ج 5، ص 87
[2]. تاريخ طبرى، ج 2،ص 355
[3]. فتوح‌البلدان، ج1، ص 128؛ المعجم‌الكبير، ج 1، ص 156
[4]. المستدرك، ج 3، ص296؛ المعجم‌الكبير، ج 1، ص 155
[5]. السير و المغازى،ص 226؛ جمهرة انساب العرب، ص 176
[6]. كنزالعمال، ج 13،ص 216
[7]. حلية الاولياء، ج1، ص 146
[8]. المستدرك، ج 3، ص297- 298؛ جمهرةانساب العرب، ص 176؛ اسدالغابه، ج 3، ص 126
[9]. نفحات‌الازهار، ج11، ص 314
[10]. مسند احمد، ج 1،ص 321؛ كنزالعمال، ج 13، ص 217- 218