بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 499

آورد و گفت: جز 2 صاع خرما چيزى نداشتم كه آن را نيز شب پيشين با آب‌كشى براى نخلستانى، مُزد گرفتم. يك صاع را براى خانواده‌ام نگه داشتم و ديگرى را براى شما آوردم. منافقان با استهزا* ى وى گفتند: خداوند از اين صدقه ابوعقيل بى‌نياز است.[1]به دنبال آن، آيه پيشين نازل شد و آنان را توبيخ كرد و به عذاب الهى وعده‌شان داد. بخارى با نقل اين جريان از ابن‌مسعود، مقدار صدقه ابوعقيل را نصف صاع ذكر كرده‌[2]و ميبدى با توجه به سياق آيات، زمان پرداخت آن را در آستانه عزيمت پيامبر صلى الله عليه و آله به تبوك* و براى تأمين هزينه جنگ دانسته است.[3]
منابع‌
اسباب النزول، واحدى؛ الاستيعاب فى معرفة الاصحاب؛ الاصابة فى معرفة الصحابه؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن؛ السيرة النبويه، ابن‌هشام؛ صحيح البخارى؛ كشف‌الاسرار و عدةالابرار.[1]. السيرة النبويه، ج4، ص 551؛ جامع‌البيان، مج 6، ج 10، ص 250
[2]. صحيح البخارى، ج5، ص 245، ح 4668
[3]. كشف‌الاسرار، ج 4،ص 181


صفحه 500


ابوفكيهه ازدى‌
على‌اكبر رضايى‌
ابوفُكَيهه ازْدى: ابوفكيهه، افلَح،[1](يسار[2]، نبت‌[3]) ازدى يمنى‌[4]
وى از اهالى عين‌التمر (شهرى نزديك انبار و در غرب كوفه) و از موالى بنى‌عبدالدّار[5]و برده صفوان* بن‌اميه‌[6]بود. وى مسيحى‌[7]و به قولى يهودى‌[8]و عجمى بود[9]كه در مكّه به آهنگرى و شمشيرسازى اشتغال داشت.[10]ابوفكيهه هم‌زمان با بلال اسلام آورد و از نخستين مسلمانان به شمار مى‌رفت.[11]
مسلمانى او خشم صاحبش، صفوان‌بن‌اميه و بنى* عبدالدار را برانگيخت و در پى آن، همانند ديگر مسلمانان، تحت آزار و شكنجه قرار گرفت؛ امّا او هم چنان بر عقيده خود پايدار ماند. شگنجه‌گر او اميّة* بن‌خلف بود. او بتى را در برابرش گرفت و گفت: آيا اين خداى تو نيست؟ ابوفكيهه پاسخ داد: خداى من كسى است كه من، تو و اين بت را آفريده است. اميه با شنيدن اين سخن، سخت برآشفت و گلوى ابوفكيهه را فشرد. در اين هنگام ابىّ* بن‌خلف به برادرش اميه گفت: بر آزارش بيفزا تا محمّد با جادوى خود او را خلاص كند.[12]وى پس از مدت‌ها شكنجه و آزار، به دست ابوبكر* خريدارى و آزاد شد؛[1]. انساب‌الاشراف، ج1، ص 220؛ اسدالغابه، ج 1، ص 264
[2]. انساب‌الاشراف، ج1، ص 220؛ الروض‌الانف، ج 3، ص 392
[3]. تفسير قرطبى، ج10، ص 117
[4]. الروض‌الانف، ج 3،ص 392
[5]. الطبقات، ج 4، ص92
[6]. البداية والنهايه، ج 3، ص 84
[7]. مجمع‌البيان، ج 6،ص 595
[8]. روح‌المعانى، مج8، ج 14، ص 344
[9]. تفسير قمى، ج 1، ص422
[10]. مجمع‌البيان، ج6، ص 595
[11]. انساب‌الاشراف، ج1، ص 220؛ اسدالغابه، ج 1، ص 264
[12]. انساب‌الاشراف، ج1، ص 220؛ اسدالغابه، ج 1، ص 264


صفحه 501

امّا آزارش هم‌چنان ادامه يافت تا در هجرت* دوم مسلمانان به حبشه، با آنان همراه شد.[1]
ابوفكيهه در شأن نزول‌
برخى مفسران، نام ابوفكيهه را در ذيل 4 آيه قرآنى آورده‌اند:
1. آيه 103 نحل/ 16:«و لَقَد نَعلَمُ انَّهُم يَقولونَ انَّما يُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِسانُ الَّذى يُلحدونَ الَيهِ اعجَمىّ و هذا لِسانٌ عَرَبىٌّ مُبين‌و ما مى‌دانيم كه آنان مى‌گويند: جز اين نيست كه بشرى به او مى‌آموزد. زبانِ آن كس كه اين نسبت را به او مى‌دهند، گنگ و نارسا است؛ در حالى كه اين قرآن به زبان عربىِ روشن است.» طبق برخى اقوال، منظور از اعجمى، ابوفكيهه است. قريش بر اين عقيده بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله از علوم وى بهره برده است؛[2]افزون بر پاسخ صريح قرآن* ابوفكيهه نيز پندار آنان را باطل شمرده، گفت: اين پيامبر است كه اسلام را به ما مى‌آموزد.[3]
2. آيه 4 فرقان/ 25:«وقالَ الَّذينَ كَفَروا ان هذا الّا افكٌ افتَرهُ واعانَهُ عَلَيهِ قَومٌ ءاخَرُونَ فَقَد جاءو ظُلمًا وزوراو كسانى كه كافر شدند، گفتند: اين قرآن‌] جز دروغى كه محمد بافته نيست و گروهى ديگر او را بر اىِ انجام آن يارى كرده‌اند. به راستى كه ستم و دروغى ناروا آورده‌اند.» آلوسى در روايتى آورده است كه قريش بر اين باور بود كه ابوفكيهه، عدّاس و حبر كه همگى اهل كتاب بودند، به پيامبر صلى الله عليه و آله در آوردن و ساختن قرآن يارى رسانده، تاريخ امّت‌هاى پيشين را به وى آموخته‌اند؛ سپس حضرت با عبارت‌هاى خود آموزه‌هاى آنان را] نقل كرده است. آيه پيشين، آن را ستم و دروغى ناروا شمرد.[4]
3. نقل است كه گروهى از تازه مسلمانان، از جمله ابوفكيهه گاه بر اثر شكنجه‌هاى فراوان، بى‌هوش شده، بى اختيار سخنان كفرآميز مى‌گفتند؛[5]از اين رو آيه 110 نحل/ 16[1]. الطبقات، ج 4، ص92
[2]. تفسير قمى، ج 1، ص422
[3]. روح‌المعانى، مج 8،ج 14، ص 344
[4]. همان، مج 10، ج18، ص 344
[5]. الدر المنثور، ج5، ص 171


صفحه 502

درباره آنان فرو فرستاده شد:«ثُمَّ انَّ رَبَّكَ لِلَّذينَ هاجَروا مِن بَعدِ ما فُتِنوا ثُمَّ جهَدوا و صَبَروا انَّ رَبَّكَ مِن بَعدِها لَغَفورٌ رَحيم‌امّا پروردگار تو نسبت به كسانى كه پس از فريب خوردن (به ايمان بازگشتند) و هجرت و جهاد و پايدارى كردند، آمرزنده و مهربان است».4. ابن اسحاق آيات 52- 54 انعام/ 6 را درباره جمعى از مسلمانان مستمند از جمله ابوفكيهه مى‌داند كه گرد پيامبر مى‌نشستند و بزرگان قريش، هم‌نشينى چنين افرادى را با حضرت استهزا* مى‌كردند. خداوند در نكوهش قريش و بزرگ‌داشت مسلمانان، چنين فرمود:«و لاتَطرُدِ الَّذينَ يَدعونَ رَبَّهُم بِالغَدوةِ و العَشىِّ .../ و كسانى را كه صبح و شام پروردگارشان را مى‌خوانند و جز به ذات پاك او نظرى ندارند، از خود دور مكن. نه چيزى از حساب آن‌ها بر تو است و نه چيزى از حساب تو بر آنان تا ايشان را برانى و از ستم‌كاران باشى و اين چنين بعضى از آنان را با بعض ديگر/ توانگران را با فقيران آزموديم تا بگويند: آيا اينان هستند كه خداوند از ميان ما برگزيده و بر آن‌ها منّت گذارده و نعمت ايمان بخشيده‌] است؟ آيا خداوند، شاكران را بهتر نمى‌شناسد؟ هر گاه كسانى كه به آيات ما ايمان دارند، نزد تو آيند، به آنان بگو: سلام* بر شما! پروردگارتان رحمت را بر خود فرض كرده است. هركس از شما كار بدى از روى نادانى انجام دهد؛ سپس توبه و اصلاح و جبران‌] كند، مشمول رحمت خدا مى‌شود؛ چرا كه او آمرزنده مهربان است».منابع‌اسدالغابة فى معرفة الصحابه؛ انساب الاشراف؛ البداية و النهايه؛ تفسير القمى؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور؛ روح‌المعانى فى تفسير القرآن العظيم؛ الروض الانف؛ الطبقات الكبرى؛ مجمع‌البيان فى‌تفسير القرآن.


صفحه 503


ابوقيس‌
سيد عليرضا واسعى‌
ابو قيس بن فاكِه بن مغيره قريشى: از تيره بنى مخزوم و از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله‌
او از تيره بنى‌مخزوم‌[1]و يكى از 7[2]يا 5 تن‌[3]مسلمانى است كه در مكّه به پيامبر صلى الله عليه و آله گرويده؛ امّا هنگام هجرت* حضرت به مدينه، از طرف پدران و اقوام خويش از هجرت باز داشته و زندانى شدند و اندك اندك فريفته شده،[4]يا در برابر شدت شكنجه‌هاى مشركان تاب نياورده، از اسلام برگشتند.[5]از جزئيات زندگى ابوقيس‌در اين دوره و پيش از آن، بيش از آن‌چه بيان شد، اطلاعى در دست نيست.
وى در سپاه مشركان مكّه، در جنگ بدر* (دوم هجرى) حضور يافت و به دست حمزةبن عبدالمطلب‌[6]يا على* بن‌ابى‌طالب (به گفته ابن‌اسحاق) و يا به دست عمار* بن‌ياسر (به گفته ابن‌هشام)[7]كشته شد. واقدى چگونگى كشته شدنش را چنين گزارش مى كند: چون بنى‌مخزوم در جنگ بدر، شدت خشم مسلمانان را درباره ابوجهل* دريافتند، براى حفظ جان او، لباس جنگى‌اش را به تن عده‌اى كردند تا مسلمانان را بفريبند و ابوقيس يكى از افرادى بود كه لباس ابوجهل بر تنش پوشانده شد و حمزه*، به تصوّر اين‌كه ابوجهل است، بر او حمله برد و به قتلش رساند.[8]در هر صورت ابوقيس در جنگ بدر و در حال كفر كشته شد.[9][1]. السيرة النبويه، ج2، ص 641
[2]. المغازى، ج 1، ص72
[3]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 28
[4]. السيرة النبويه، ج2، ص 641
[5]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 28
[6]. المغازى، ج 1، ص150
[7]. السيرة النبويه، ج2، ص 711
[8]. المغازى، ج 1، ص86
[9]. جمهرةانساب‌العرب،ص 144


صفحه 504

ابوقيس در شأن نزول‌
مفسران در ذيل دو آيه، از ابوقيس سخن به ميان آورده‌اند:
1.در ذيل آيه 97 نساء/ 4:«انَّ الَّذينَ تَوَفّهُمُ المَلكَةُ ظالِمى انفُسِهِم قالوا فيمَ كُنتُم قالوا كُنّا مُستَضعَفينَ فِى الارضِ قالوا الَم تَكُن ارضُ اللَّهِ وسِعَةً فَتُهاجِروا فيها فَاولكَ مَأوهُم جَهَنَّمُ وساءَت مَصيراكسانى هستند كه فرشتگان* جانشان را مى‌ستانند؛ در حالى‌كه بر خويشتن ستم كرده بودند. از آن‌ها مى‌پرسند: در چه كارى بوديد؟ گويند: ما در روى زمين مردمى زبون گشته بوديم. فرشتگان گويند: آيا زمين خدا پهناور نبود كه در آن مهاجرت كنيد؟ مكان اينان جهنّم و آن بد فرجامى است.» طبرى مى‌گويد: آيه درباره عده‌اى از جوانان مرتد، از جمله ابوقيس‌بن‌فاكه نازل شده است.[1]
طبرسى به نقل از ابوحمزه ثمالى آورده است كه آيه درباره گروهى از مردم است كه به اسلام گرويده بودند؛ امّا در بدر با مشركان همراه شدند و گويا ابوقيس بن فاكه از جمله آنان بوده است.[2]
2.طبرى در ذيل آيه 49 انفال/ 8 از مجاهد نقل كرده است كه آيه، درباره گروهى از قريش از جمله ابوقيس است.[3]طبرسى‌[4]و آلوسى‌[5]نيز آيه را در همين باره دانسته‌اند.
مجلسى، تفصيل داستان شأن نزول را چنين آورده است: عده‌اى از جوانان قريش در مكّه اسلام آوردند؛ امّا پدرانشان، آنان را زندانى كردند و مانع هجرتشان شدند. آنان هنگامه بدر با قريش خارج شدند؛ در حالى‌كه در ترديد و نفاق بودند. از جمله آنان ابوقيس‌بن‌فاكه بود. اينان چون به ياران اندك رسول خدا نظر كردند، گفتند:
اينان تهى‌دستان‌اند و دينشان آنان را فريفته و هم اكنون كشته مى‌شوند كه خداوند اين‌[1]. جامع‌البيان، مج4،، ج 5، ص 317 و 319
[2]. مجمع‌البيان، ج 3،ص 150
[3]. جامع‌البيان، مج6، ج 10، ص 29
[4]. مجمع‌البيان، ج 4،ص 846
[5]. روح‌المعانى، مج6، ج 10، ص 23


صفحه 505

آيه را درباره آنان نازل فرمود:«اذ يَقولُ المُنفِقونَ والَّذينَ فى قُلوبِهِم مَرَضٌ غَرَّ هؤلاءِ دينُهُم و مَن يَتَوَكَّل عَلَى‌اللَّهِ فَانَّ اللَّهَ عَزيزٌ حَكيم‌منافقان و كسانى كه در دل بيمارى دارند، گفتند: اينان را دينشان فريفته است و هركس به خدا توكل كند، همانا خداوند با عزت و حكمت است».[1]
منابع‌
بحارالانوار؛ تاريخ اليعقوبى؛ جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن؛ جمهرة انساب‌العرب؛ روح‌المعانى فى‌تفسير القرآن العظيم؛ السيرة النبويه، ابن‌هشام؛ مجمع‌البيان فى تفسير القرآن؛ المغازى.[1]. بحارالانوار، ج19، ص 255


صفحه 506


ابولبابه انصارى‌
محمد خراسانى‌
ابولُبابه انصارى: بشير بن عبدالمنذر بن زَنْبَر (زُبَير)[1]بن‌زيد انصارى از قبيله اوس، تيره‌ عمروبن‌عوف‌[2]و از توبه كنندگان زمان پيامبر صلى الله عليه و آله‌
از او به نام رفاعه‌[3]نيز ياد شده است. برخى برآنند كه «رفاعة بن‌المنذر» نام برادر وى است.[4]ابولبابه در بيعت* عقبه دوم و در غزوه بدر* نيز حضور داشت؛[5]ولى مشهور برآنند كه پيامبر صلى الله عليه و آله در غزوه بدر دستور داد: ابولبابه از روحاء به مدينه بازگردد و جانشين آن حضرت باشد و همانند حاضران در بدر، سهم او را از غنايم پرداخت.[6]در غزوه «سويق و بنى‌قَينُقاع» نيز وى را در مدينه به جاى خود گذاشت.[7]وى در غزوه احد* و ديگر جنگ‌ها حضور داشت.[8]در غزوه حنين*، پرچم قبيله بنى* عمروبن عوف‌[9]و در فتح مكه،* پرچم بنى‌خطمه‌[10]يا بنى عمروبن عوف‌[11]را حمل مى‌كرد؛ امّا بنا به نقل يعقوبى، پيامبر صلى الله عليه و آله در فتح مكّه، او را جانشين خود در مدينه قرار داد.[12]وى از راويان حديث بود[13]و عده‌اى از او روايت كرده‌اند.[14]ابن‌شهر آشوب او را در رديف كسانى آورده‌[1]. الاستيعاب، ج 4، ص303؛ الثقات، ج 3، ص 32
[2]. جمهرةانساب‌العرب، ص 334؛ الاستيعاب، ج 4، ص 303؛ اسدالغابه، ج 2، ص 285
[3]. تاريخ يحيى بنمعين، ج 1، ص 108؛ حليةالاولياء، ج 1، ص 366؛ رجال الطوسى، ص 39
[4]. الثقات، ج 3، ص32؛ الاصابه، ج 2، ص 409
[5]. رجال الطوسى، ص27؛ الاستيعاب، ج 4، ص 303
[6]. الطبقات، ج 3، ص348؛ المغازى، ج 1، ص 159؛ السيرة النبويه، ج 2، ص 688
[7]. المغازى، ج 1، ص180؛ السيرة النبويه، ج 3، ص 45 و 49؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 49- 50
[8]. الطبقات، ج 3، ص348؛ الاستيعاب، ج 4، ص 304
[9]. المغازى، ج 3، 896
[10]. همان، ج 2، ص 800
[11]. الطبقات، ج 3، ص349؛ الاستيعاب، ج 4، ص 304
[12]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 58
[13]. رجال الطوسى، ص27؛ الجرح و التعديل، ج 1، ص 375؛ الثقات، ج 3، ص 32
[14]. الجرح والتعديل،ج 1، ص 375