ابىّ بن كعب
محمد خراسانى
ابَىّ بن كَعب: ابىّبنكَعب بنقَيس بنعُبيد بنزيد انصارى از كاتبان وحى
ابىّبنكعب، از قبيله خزرج، تيره بنىنجّار و كنيهاش ابومنذر[1]يا ابوالطفيل[2]بود و در جاهليّت از معدود كسانى بود كه نوشتن مىدانست.[3]در بيعت* عقبه حضور داشت[4]و پس از هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله، او در شمار كاتبان وحى*، نويسندگان نامهها و معاهدات پيامبر قرار گرفت[5]و برخى از نامههاى رسيده به رسول خدا را براى حضرت مىخواند.[6]او، در نخستين سريّه پس از هجرت، به فرماندهى حمزه شركت داشت[7]و در ديگر غزوات نيز با پيامبر همراه بود. رسول اكرم، در عقد اخوت ميان مهاجر و انصار، بين او و سعيد* بن زيد يا طلحة* بنعبيدالله، برادرى بر قرار كرد.[8]پس از رحلت رسولخدا صلى الله عليه و آله در شمار صحابيان بزرگى قرار داشت كه از بيعت با ابوبكر سرباز زده به خلافت علىبنابىطالب متمايل بودند.[9]او در مقام احتجاج بر ابوبكر گفت: اى ابوبكر! حقى را كه خداوند براى غير تو قرار داده، انكار مكن و نخستين كسى نباش كه رسول خدا را در امر وصىّ و برگزيدهاش نافرمانى كرده، از امر او سرمىپيچد.[10]برابر برخى روايات شيعى، ابىّ در ضمن خطبهاى مىگويد: روزى پيامبر صلى الله عليه و آله درباره وصىّ و جانشين بعد از خود برايم سخن گفت و على عليه السلام[1]. الطبقات، ج 3، ص378؛ رجال الطوسى، ص 22
[2]. اسدالغابه، ج 1، ص169
[3]. الطبقات، ج 3، ص378
[4]. همان؛رجالالطوسى، ص 22
[5]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 80؛ الاستيعاب، ج 1، ص 164
[6]. المغازى، ج 1، ص204 و ج 2، ص 492
[7]. المغازى، ج 1، ص 9
[8]. الطبقات، ج 3، ص378
[9]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 124
[10]. الاحتجاج، ج 1، ص197
را هدايتگر هدايت شده خيرخواه امت، احيا كننده سنت پيامبر صلى الله عليه و آله، امام و پيشواى مسلمانان پس از خود معرفى فرمود:«يا ابّى عَلَيْكَ بِعلىّ فَانَّهُ الْهادِىُ الْمَهْدِى، النَّاصِحُ لِأُمتى، الَمُحيى لِسُنَّتى وَ هُوَ امامُكُمْ بَعْدِىْ فَمَنْ رَضِىَ بِذلِكَ لَقِينى عَلى ما فارَقْتُهُ عَلَيه».[1]از روايتى استفاده مىشود كه پيامبر، آينده امر خلافت پس از خود را و اينكه چه كسانى آن را قبضه خواهند كرد، به او خبر داده است.[2]ابىّ در نوشتن و جمعآورى، قرائت، تعليم، تفسير، و فقه قرآن، داراى مقام والايى بوده است. انسبنمالك و قرظى، او را از 4 يا 5 نفرى دانستهاند كه قرآن را در زمان رسولخدا صلى الله عليه و آله گردآوردند.[3]بنابه نقلى، او يكى از 12 نفرى است كه عثمان آنان را براى جمعآورى قرآن تعيين كرد.[4]برپايه روايتى، گروهى كه مأمور جمع* قرآن بودند، از روى مصحف ابىّ و با املاى خود او نوشتهاند[5]كه به روايت ابننديم، مصحف وى با ديگر مصاحف، اندكى اختلاف داشته است.[6]
وى، از قرّاء مشهور زمان رسول خدا بوده[7]و براساس روايتى، حضرت او را آگاهترين فرد امت به قرائت دانسته[8]و به او فرموده است: خداوند امر كرده كه بر تو قرآن بخوانم. ابىّ از اين سخن كه خود را مورد عنايت خاصّ پروردگار ديد، متأثر و اشك شوق از ديدگانش جارى شد و پيامبر اين آيه را تلاوت فرمود:«قُل بِفَضلِ اللَّهِ و بِرَحمَتِهِ فَبِذلِكَ فَليَفرَحوا هُوَ خَيرٌ مِمّا يَجمَعونبگو به فضل و رحمت خدا بايد خوشحال شوند كه اين از تمام] آن چه گردآوردهاند، بهتر است».[9](يونس/ 10، 58) ذهبى، عدّهاى از قاريان صدر اوّل، از جمله ابوهريره، ابن عباس و عبدالله بن سائب را در قرائت، شاگردان ابىّ مىداند.[10]شايد بدين جهت، برخى او را «سيّدالقرّاء» خواندهاند.[11]از روايتى از امام صادق نيز استفاده مىشود كه[1]. الاحتجاج، ج 1، ص197 و 303
[2]. العقدالفريد، ج 4،ص 241
[3]. الطبقات، ج 2، ص272؛ الفهرست، ص 30
[4]. الطبقات، ج 3، ص381
[5]. المصاحف، ص 38
[6]. الفهرست، ص 30
[7]. الاتقان، ج 1، ص158
[8]. الطبقات، ج 3، ص379؛ صحيح مسلم، ج 8، ص 348
[9]. اسدالغابه، ج 1، ص169؛ الاستيعاب، ج 1، ص 162
[10]. الاتقان، ج 1، ص158
[11]. تاريخ دمشق، ج 7،ص 308؛ البداية والنهايه، ج 7، ص 78؛ تهذيبالكمال، ج 2، ص 262
قرائت او مورد تأييد آن حضرت بوده است.[1]قرائت ابىّ گاهى خشم عمر را برانگيخته،[2]اظهار مىداشت كه ابىّ، داناترين امّت به قرائت* است؛ ولى ما بعضى از قرائات او را ترك مىكنيم.[3]سجستانى، مواردى از اختلاف قرائات ابىّ را ذكر كرده، مىگويد: ابىّ، جمله«الى اجَلٍ مُّسَمًّى»را در پى«فَمَا استَمتَعتُم بِهِ»در سوره نساء/ 4 مىآورده[4]و همين قرائت، صراحت آيه را در ازدواج* موقت بيشتر مىكند.[5]او به امر پيامبر، به افرادى قرآن آموخته[6]و يكى از ده صحابى نامدار در تفسير قرآن است.[7]برخى، او را از فقيهان دوران خلافت ابوبكر و عمر شمرده[8]و گفتهاند: وقتى به عمر گفت: چرا مرا به كارى نمىگمارى؟
گفت: خوش ندارم حكومت، دينِ تو را آلوده سازد.[9]با اين حال، در سال چهاردهم هجرت كه عمر، نماز تراويح را بنا نهاد و (چون در زمان رسول خدا و ابوبكر انجام نمىشد) مردم، آن را بدعت شمردند، از ابىّ خواست كه امامت مردم را در نماز بر عهده گيرد.[10]او 20 شب براى مردم امامت كرد و 10 شب آخر در جماعت حاضر نشد و در خانه نماز خواند، مردم گفتند: «ابَقَ ابَىّ/ ابىَّ از اين كار فرار كرد»،[11]برخى عبارت «ابق ابىَّ» را دليل بر آن[1]. الكافى، ج 2، ص597
[2]. المصاحف، ص 174
[3]. الاستيعاب، ج 1، ص164
[4]. المصاحف، ص 63
[5]. التبيان، ج 3، ص166
[6]. الطبقات، ج 1، ص240
[7]. الاتقان، ج 2، ص412 و 417
[8]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 138 و 161
[9]. الطبقات، ج 3، ص379
[10]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 140
[11]. سنن ابى داود، ج1، ص 425
مىدانند كه عمر او را به خواندن نماز تراويح وادار كرده بود.[1]وى، در ميان صحابه* از شهرتى خاص برخوردار بود.[2]تاريخ وفاتش سال 22 يا 30 هجرى دانسته شده؛ گرچه اقوال ديگرى نيز وجود دارد.[3]
ابىّ در شأن نزول
1.از عكرمه و مقاتل نقل شده است كه دو نفر يهودى، به ابى و جمعى از مسلمانان گفتند: دين ما بهتر از اسلام است و ما بهتر از شماييم كه آيه نازل شد:[4]«كُنتُم خَيرَ امَّةٍ اخرِجَت لِلنّاسِ تَأمُرونَ بِالمَعروفِ و تَنهَونَ عَنِ المُنكَرِ و تُؤمِنونَ بِاللَّهِ .../ شما، بهترين امّتى هستيد كه براى مردم پديدار شدهايد. به كار پسنديده فرمان مىدهيد و از ناپسند باز مىداريد و به خدا ايمان داريد ...». (آلعمران/ 3، 110)
2.واقدى[5]درپى نقل داستان افك* با نقل روايتى مىگويد: پس از آن كه امالطفيل، شايعه مذكور را براى همسرش ابىّ بيان داشت، ابىّ گفت: به خدا سوگند آن چه مىگويند، دروغ است. آيا تو خود چنين كارى انجام مىدهى؟ گفت: به خدا پناه مىبرم. ابىّ گفت: به خدا سوگند او/ همسر پيامبر] از تو بهتر است، و امالطفيل نيز تأييد كرد؛ پس از اين واقعه، آيه نازل شد:«لَولا اذ سَمِعتُموهُ ظَنَّ المُؤمِنونَ و المُؤمِنتُ بِانفُسِهِم خَيرًا و قالوا هذا افكٌ مُبينچرا هنگامى كه آن بهتان را شنيديد، مردان و زنان مؤمن به خود گمان نيك نبردند و نگفتند اين بهتانى آشكار است؟» (نور/ 24، 12) بر اين اساس، مسلمانانى كه اين بهتان* را تكذيب نكردند، مورد نكوهش قرار گرفتهاند.
منابع
الاتقان فى علومالقرآن؛ الاحتجاج؛ اسباب النزول، واحدى؛ الاستيعاب فى معرفةالاصحاب؛ اسدالغابة فى معرفة الصحابه؛ البداية و النهايه؛ تاريخ مدينة دمشق؛ تاريخاليعقوبى؛ التبيان فى تفسيرالقرآن؛ تهذيبالكمال فى اسماءالرجال؛ جامعالبيان عن تأويل آىالقرآن؛ رجالالطوسى؛ صحيح مسلم با شرح سنوسى؛ الطبقات الكبرى؛ العقدالفريد؛ الكافى؛ كتاب الفهرست؛ كتاب المصاحف؛ المغازى.[1]. قاموس الرجال، ج1، ص 356
[2]. الطبقات، ج 3، ص379- 380
[3]. الاستيعاب، ج 1، ص164؛ اسدالغابه، ج 1، ص 171
[4]. جامعالبيان، مج3، ج 4، ص 59؛ اسباب النزول، ص 101
[5]. المغازى، ج 2، ص434
احُد/ غزوه
لطف الله خراسانى
احُد/ غزوه احُد: نبردى ميان مسلمانان و مشركان، كنار كوه احُد
غزوه احُد، دهمين[1]و به قولى، نهمين[2]غزوه پيامبر صلى الله عليه و آله بود كه روز هفتم[3]يا نيمه[4]شوّال سال سوم هجرت، به وقوع پيوست. اين غزوه، از آن جهت به اين نام معروف شد كه در دامنه كوه احُد اتّفاق افتاد.
در وجه نامگذارى اين كوه سرخرنگ كه در شمال مدينه (4 كيلومترى مدينه) قرار دارد،[5]گفته شده: بر اثر جدايىاش از ديگر كوههاى منطقه، احُد ناميده شده است.[6]برحسب روايات، چون خداوند بر كوه طور سينا تجلّى كرد، چند قطعه از آن جدا شد و در جاهاى گوناگون قرار گرفت كه يك قطعه از آن، كوه احُد در مدينه است.[7]در فضيلت آن نقل شده كه احُد، يكى از كوههاى بهشت است. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: احُد كوهى است كه ما را دوست دارد و ما او را دوست داريم.[8]
علّت وقوع جنگ احد، جبران شكست و انتقام مشركان از كشته شدگان خويش در غزوه بدر بود؛[9]بدين جهت، تعدادى از سران قريش با ابوسفيان به گفتوگو نشستند و پيشنهاد كردند مال التّجارهاى كه سبب بروز جنگ بدر شده بود و در دارالندوه نگهدارى[1]. مروجالذهب، ج 3،ص 304
[2]. روضالجنان، ج 5،ص 45
[3]. المغازى، ج 1، ص199؛ الطبقات، ج 2، ص 28
[4]. تاريخ طبرى، ج 2،ص 59؛ تاريخ ابن خياط، ص 38
[5]. معجم البلدان، ج1، ص 109
[6]. الروض الانف، ج 5،ص 448؛ البداية و النهايه، ج 4، ص 9
[7]. تاريخ المدينه، ج1، ص 79
[8]. صحيح البخارى، ج5، ص 47؛ السيرة النبويه، ابن كثير، ج 2، ص 325
[9]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 47
مىشد، براى تجهيز سپاهى نيرومند و انتقامگيرى بهكار گرفته شود.[1]و آنان سخنورانى از قريش را جهت همكارى ديگر قبايل عرب اعزام كردند[2]برحسب برخى روايات، در نكوهش كسانى كه مال خويش را براى مبارزه با اسلام در غزوه احُد دادند، اين آيه نازل شد[3]:«انَّ الَّذينَ كَفَروا يُنفِقونَ امولَهُم لِيَصُدّوا عَن سَبِيلِ اللَّهِ فَسَيُنفِقونَها ثُمَّ تَكونُ عَلَيهِم حَسرَةً ثُمَّ يُغلَبونَ». (انفال/ 8، 36) ابوسفيان در جاىگاه ثائر (انتقامگيرنده)، فرماندهى سپاه را برعهده گرفت[4]و گريه بر كشتگان بدر* را ممنوع كرد[5]صفوان بن اميّه پيشنهاد كرد زنان را براى يادآورى كشته شدگان بدر و تحريك به خونخواهى، همراه خويش سازند.[6]به نظر برخى، بزرگان قريش از آن جهت زنان را همراه خود بردند كه از جنگ نگريزند؛ زيرا فرار با زنان دشوار و رها كردن آنان در ميدان جنگ ننگ بود.[7]
سپاه قريش به همراه ديگر قبايل عرب (مانند بنىكنانه و ثقيف و اهل تهامه)[8]مركّب از 3000[9]يا 5000[10]نفر كه 700 تن از آنان زرهپوش بودند، همراه 200 اسب و 3000 شتر، آماده كارزار شد.[11]تعدادى از زنان قريش (از جمله هند* همسر ابوسفيان) اين سپاه را همراهى مىكردند.[12]
مسلمانان هنگامى از تصميم مشركان آگاه شدند كه آنان آماده حركت از مكّه بودند يا خارج شده بودند. عبّاس بن عبدالمطّلب عموى پيامبر صلى الله عليه و آله طىّ نامهاى محرمانه به وسيله مردى از بنىغفّار رسول خدا را از زمان حركت و توان نظامى قريش آگاه كرد. چون ابىّ بن كعب نامه را بر حضرت خواند، پيامبر صلى الله عليه و آله از او خواست كه مضمون نامه را فاش نكند. با[1]. السير و المغازى،ص 322؛ الروض الانف، ج 5، ص 419
[2]. السيرة النبويه،ابن هشام، ج 3، ص 61؛ الكامل، ج 2، ص 149
[3]. اسبابالنزول، ص196؛ السير و المغازى، ص 322
[4]. المغازى، ج 1، ص200؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 47
[5]. مجمعالبيان، ج 2،ص 824
[6]. المغازى، ج 1، ص202؛ المنتظم، ج 2، ص 263
[7]. تاريخ طبرى، ج 2،ص 59؛ السيرة النبويه، ابن هشام، ج 3، ص 62
[8]. المغازى، ج 1، ص203؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 59
[9]. السيرة النبويه، ج3، ص 66؛ الطبقات، ج 2، ص 28
[10]. مجمعالبيان، ج2، ص 824
[11]. المغازى، ج 1، ص203؛ انساب الاشراف، ج 1، ص 383
[12]. تاريخ طبرى، ج 2،ص 59؛ السيرة النبويه، ابن كثير، ج 2، ص 327
اين حال، چيزى نگذشت كه خبر حركت قريش در مدينه شايع شد. افزون بر پيك عبّاس، عمرو بن سالم خزاعى يا عدّهاى از بنىخزاعه كه هم پيمان رسول خدا بودند، حضرت را از حركت و توان نظامى قريش آگاه ساختند.[1]
سپاه قريش، پنجم[2]يا دوازدهم[3]شوّال در دامنه كوه احُد نزديك كوه عينين فرود آمد.[4]درباره اين كه چرا مشركان در جنوب مدينه كه بر سر راهشان بود، فرود نيامدند و شهر را دور زده، در شمال آن فرود آمدند، علّت خاصّى در تاريخ ذكر نشده است؛ امّا برخى، مدخل شهر مدينه را در آن زمان فقط از طريق شمال و از كنار كوه احُد دانستهاند[5]و به نظر برخى ديگر، قريش براى چراندن مركبهاى خود در كشتزارهايى معروف به عِرْض كه در شمال مدينه قرار دارد و صدمه زدن به مسلمانان، در شمال فرود آمدند.[6]پيامبر صلى الله عليه و آله حباب بن منذر را محرمانه براى ارزيابى از وضعيت دشمن به ناحيه احُد اعزام كرد.
گروهى از اصحاب براى جلوگيرى از شبيخون دشمن، شب جمعه را به پاسدارى از مدينه به ويژه مسجد و خانه پيامبر صلى الله عليه و آله پرداختند.[7]روز جمعه، رسول خدا با مسلمانان درباره شيوه مقابله با دشمن مشورت كرد. بزرگان مهاجر و انصار موافق ماندن در مدينه بودند.
عبداللّه بن ابى با اين استدلال كه در كوچههاى كم عرض مدينه بهتر مىتوان با دشمن مقابله كرد، زنان و افراد ناتوان هم از بالاى بامها و برجها به ما كمك مىكنند، بر اين نظر اصرار داشت و تجربه جنگهاى جاهلى را مؤيّد نظر خويش مىدانست كه هرگاه از شهر بيرون رفتهايم، شكست خوردهايم؛[8]امّا گروهى ديگر، رويارويى با دشمن در بيرون مدينه را پيشنهاد مىكردند. طرفداران اين نظريّه، گروهى از جوانان و كسانى كه توفيق شركت در غزوه بدر را نداشتند و گروهى از بزرگسالان چون حمزه (عموى پيامبر صلى الله عليه و آله) و[1]. انساب الاشراف، ج1، ص 383؛ المغازى، ج 1، ص 204- 205
[2]. الطبقات، ج 2، ص28؛ المغازى، ج 1، ص 208
[3]. الكامل، ج 2، ص150؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 59
[4]. السيرة النبويه،ابن هشام، ج 3، ص 62؛ الروض الانف، ج 5، ص 422
[5]. سيره رسول خدا، ص458
[6]. المغازى، ج 1، ص207؛ انساب الاشراف، ج 1، ص 383
[7]. الطبقات، ج 2، ص28- 29؛ المنتظم، ج 2، ص 263
[8]. المغازى، ج 1، ص208- 210؛ الروض الانف، ج 5، ص 423
سعدبن عباده و نعمان بن مالك بودند؛ با اين استدلال كه باقى ماندن در شهر، بر ضعف و ترس مسلمانان حمل و سبب گستاخى مشركان مىشود و در جاهليّت هرگاه به ما حمله مىكردند و ما در شهر مىمانديم تا زمانى كه بيرون از شهر با آنها نمىجنگيديم، طمعشان از ما قطع نمىشد.[1]
سيرهنويسان اتّفاق نظر دارند كه نظر پيامبر صلى الله عليه و آله در ابتدا، ماندن در شهر بود[2]و بر اساس خوابى كه ديده بود، خروج از مدينه را نمىپسنديد.[3]در نقلهاى تاريخى، در اين كه آيا ماندن در شهر، وحى الهى يا نظر شخصى رسول خدا بوده، اشارهاى نشده است و خود حضرت هم بر عقيده خويش به صورت دستور الهى و وحيانى بودن آن اصرار نكرده است و بعيد مىنمايد كه اگر چنين بود، آن را ابراز نمىكرد.[4]
سرانجام پيامبر صلى الله عليه و آله به جهت اصرار مسلمانان[5]و احترام به نظر اكثريّت[6]، نظريّه خروج از مدينه را پذيرفت و پس از اقامه نماز جمعه، مسلمانان را موعظه و به جهاد امر كرد و پيروزى آنان را در گرو صبر دانست؛[7]آنگاه لباس رزم پوشيده، آماده حركت به سوى احُد شد. آنان كه بر خروج از مدينه اصرار داشتند؛ گفتند شايسته نيست خلاف رأى پيامبر صلى الله عليه و آله عمل كنيم. حضرت فرمود: هنگامى كه پيامبرى لباس رزم بپوشد شايسته نيست آن را بيرون آورد، مگر آن كه با دشمنى بجنگد.[8]
رسول خدا صلى الله عليه و آله عبداللّه بن مكتوم را جانشين خود در مدينه قرار داد[9]و با 1000 نفر از مهاجر و انصار كه 100 تن از آنان زره پوشيده بودند،[10]رهسپار اردوگاه احُد شد.[1]. السيرة النبويه،ابن هشام، ج 3، ص 63؛ الطبقات، ج 2، ص 29؛ المغازى، ج 1، ص 210
[2]. الصحيح من سيره، ج6، ص 106
[3]. السير و المغازى،ص 324؛ الطبقات، ج 2، ص 29
[4]. سيره رسول خدا، ص459- 460
[5]. السيرةالنبويه،ابنكثير، ج 2، ص 329؛ الصحيح من سيره، ج 6، ص 106
[6]. نمونه، ج 3، ص 72
[7]. المغازى، ج 1، ص213؛ المنتظم، ج 2، ص 263
[8]. السيرةالنبويه،ابن هشام، ج 3، ص 63؛ دلائل النبوه، ج 3، ص 207- 208
[9]. الطبقات، ج 2، ص29؛ الكامل، ج 2، ص 150
[10]. السيرة النبويّه،ابن هشام، ج 3، ص 63؛ الطبقات، ج 2، ص 29