مىدانند كه عمر او را به خواندن نماز تراويح وادار كرده بود.[1]وى، در ميان صحابه* از شهرتى خاص برخوردار بود.[2]تاريخ وفاتش سال 22 يا 30 هجرى دانسته شده؛ گرچه اقوال ديگرى نيز وجود دارد.[3]
ابىّ در شأن نزول
1.از عكرمه و مقاتل نقل شده است كه دو نفر يهودى، به ابى و جمعى از مسلمانان گفتند: دين ما بهتر از اسلام است و ما بهتر از شماييم كه آيه نازل شد:[4]«كُنتُم خَيرَ امَّةٍ اخرِجَت لِلنّاسِ تَأمُرونَ بِالمَعروفِ و تَنهَونَ عَنِ المُنكَرِ و تُؤمِنونَ بِاللَّهِ .../ شما، بهترين امّتى هستيد كه براى مردم پديدار شدهايد. به كار پسنديده فرمان مىدهيد و از ناپسند باز مىداريد و به خدا ايمان داريد ...». (آلعمران/ 3، 110)
2.واقدى[5]درپى نقل داستان افك* با نقل روايتى مىگويد: پس از آن كه امالطفيل، شايعه مذكور را براى همسرش ابىّ بيان داشت، ابىّ گفت: به خدا سوگند آن چه مىگويند، دروغ است. آيا تو خود چنين كارى انجام مىدهى؟ گفت: به خدا پناه مىبرم. ابىّ گفت: به خدا سوگند او/ همسر پيامبر] از تو بهتر است، و امالطفيل نيز تأييد كرد؛ پس از اين واقعه، آيه نازل شد:«لَولا اذ سَمِعتُموهُ ظَنَّ المُؤمِنونَ و المُؤمِنتُ بِانفُسِهِم خَيرًا و قالوا هذا افكٌ مُبينچرا هنگامى كه آن بهتان را شنيديد، مردان و زنان مؤمن به خود گمان نيك نبردند و نگفتند اين بهتانى آشكار است؟» (نور/ 24، 12) بر اين اساس، مسلمانانى كه اين بهتان* را تكذيب نكردند، مورد نكوهش قرار گرفتهاند.
منابع
الاتقان فى علومالقرآن؛ الاحتجاج؛ اسباب النزول، واحدى؛ الاستيعاب فى معرفةالاصحاب؛ اسدالغابة فى معرفة الصحابه؛ البداية و النهايه؛ تاريخ مدينة دمشق؛ تاريخاليعقوبى؛ التبيان فى تفسيرالقرآن؛ تهذيبالكمال فى اسماءالرجال؛ جامعالبيان عن تأويل آىالقرآن؛ رجالالطوسى؛ صحيح مسلم با شرح سنوسى؛ الطبقات الكبرى؛ العقدالفريد؛ الكافى؛ كتاب الفهرست؛ كتاب المصاحف؛ المغازى.[1]. قاموس الرجال، ج1، ص 356
[2]. الطبقات، ج 3، ص379- 380
[3]. الاستيعاب، ج 1، ص164؛ اسدالغابه، ج 1، ص 171
[4]. جامعالبيان، مج3، ج 4، ص 59؛ اسباب النزول، ص 101
[5]. المغازى، ج 2، ص434
احُد/ غزوه
لطف الله خراسانى
احُد/ غزوه احُد: نبردى ميان مسلمانان و مشركان، كنار كوه احُد
غزوه احُد، دهمين[1]و به قولى، نهمين[2]غزوه پيامبر صلى الله عليه و آله بود كه روز هفتم[3]يا نيمه[4]شوّال سال سوم هجرت، به وقوع پيوست. اين غزوه، از آن جهت به اين نام معروف شد كه در دامنه كوه احُد اتّفاق افتاد.
در وجه نامگذارى اين كوه سرخرنگ كه در شمال مدينه (4 كيلومترى مدينه) قرار دارد،[5]گفته شده: بر اثر جدايىاش از ديگر كوههاى منطقه، احُد ناميده شده است.[6]برحسب روايات، چون خداوند بر كوه طور سينا تجلّى كرد، چند قطعه از آن جدا شد و در جاهاى گوناگون قرار گرفت كه يك قطعه از آن، كوه احُد در مدينه است.[7]در فضيلت آن نقل شده كه احُد، يكى از كوههاى بهشت است. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: احُد كوهى است كه ما را دوست دارد و ما او را دوست داريم.[8]
علّت وقوع جنگ احد، جبران شكست و انتقام مشركان از كشته شدگان خويش در غزوه بدر بود؛[9]بدين جهت، تعدادى از سران قريش با ابوسفيان به گفتوگو نشستند و پيشنهاد كردند مال التّجارهاى كه سبب بروز جنگ بدر شده بود و در دارالندوه نگهدارى[1]. مروجالذهب، ج 3،ص 304
[2]. روضالجنان، ج 5،ص 45
[3]. المغازى، ج 1، ص199؛ الطبقات، ج 2، ص 28
[4]. تاريخ طبرى، ج 2،ص 59؛ تاريخ ابن خياط، ص 38
[5]. معجم البلدان، ج1، ص 109
[6]. الروض الانف، ج 5،ص 448؛ البداية و النهايه، ج 4، ص 9
[7]. تاريخ المدينه، ج1، ص 79
[8]. صحيح البخارى، ج5، ص 47؛ السيرة النبويه، ابن كثير، ج 2، ص 325
[9]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 47
مىشد، براى تجهيز سپاهى نيرومند و انتقامگيرى بهكار گرفته شود.[1]و آنان سخنورانى از قريش را جهت همكارى ديگر قبايل عرب اعزام كردند[2]برحسب برخى روايات، در نكوهش كسانى كه مال خويش را براى مبارزه با اسلام در غزوه احُد دادند، اين آيه نازل شد[3]:«انَّ الَّذينَ كَفَروا يُنفِقونَ امولَهُم لِيَصُدّوا عَن سَبِيلِ اللَّهِ فَسَيُنفِقونَها ثُمَّ تَكونُ عَلَيهِم حَسرَةً ثُمَّ يُغلَبونَ». (انفال/ 8، 36) ابوسفيان در جاىگاه ثائر (انتقامگيرنده)، فرماندهى سپاه را برعهده گرفت[4]و گريه بر كشتگان بدر* را ممنوع كرد[5]صفوان بن اميّه پيشنهاد كرد زنان را براى يادآورى كشته شدگان بدر و تحريك به خونخواهى، همراه خويش سازند.[6]به نظر برخى، بزرگان قريش از آن جهت زنان را همراه خود بردند كه از جنگ نگريزند؛ زيرا فرار با زنان دشوار و رها كردن آنان در ميدان جنگ ننگ بود.[7]
سپاه قريش به همراه ديگر قبايل عرب (مانند بنىكنانه و ثقيف و اهل تهامه)[8]مركّب از 3000[9]يا 5000[10]نفر كه 700 تن از آنان زرهپوش بودند، همراه 200 اسب و 3000 شتر، آماده كارزار شد.[11]تعدادى از زنان قريش (از جمله هند* همسر ابوسفيان) اين سپاه را همراهى مىكردند.[12]
مسلمانان هنگامى از تصميم مشركان آگاه شدند كه آنان آماده حركت از مكّه بودند يا خارج شده بودند. عبّاس بن عبدالمطّلب عموى پيامبر صلى الله عليه و آله طىّ نامهاى محرمانه به وسيله مردى از بنىغفّار رسول خدا را از زمان حركت و توان نظامى قريش آگاه كرد. چون ابىّ بن كعب نامه را بر حضرت خواند، پيامبر صلى الله عليه و آله از او خواست كه مضمون نامه را فاش نكند. با[1]. السير و المغازى،ص 322؛ الروض الانف، ج 5، ص 419
[2]. السيرة النبويه،ابن هشام، ج 3، ص 61؛ الكامل، ج 2، ص 149
[3]. اسبابالنزول، ص196؛ السير و المغازى، ص 322
[4]. المغازى، ج 1، ص200؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 47
[5]. مجمعالبيان، ج 2،ص 824
[6]. المغازى، ج 1، ص202؛ المنتظم، ج 2، ص 263
[7]. تاريخ طبرى، ج 2،ص 59؛ السيرة النبويه، ابن هشام، ج 3، ص 62
[8]. المغازى، ج 1، ص203؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 59
[9]. السيرة النبويه، ج3، ص 66؛ الطبقات، ج 2، ص 28
[10]. مجمعالبيان، ج2، ص 824
[11]. المغازى، ج 1، ص203؛ انساب الاشراف، ج 1، ص 383
[12]. تاريخ طبرى، ج 2،ص 59؛ السيرة النبويه، ابن كثير، ج 2، ص 327
اين حال، چيزى نگذشت كه خبر حركت قريش در مدينه شايع شد. افزون بر پيك عبّاس، عمرو بن سالم خزاعى يا عدّهاى از بنىخزاعه كه هم پيمان رسول خدا بودند، حضرت را از حركت و توان نظامى قريش آگاه ساختند.[1]
سپاه قريش، پنجم[2]يا دوازدهم[3]شوّال در دامنه كوه احُد نزديك كوه عينين فرود آمد.[4]درباره اين كه چرا مشركان در جنوب مدينه كه بر سر راهشان بود، فرود نيامدند و شهر را دور زده، در شمال آن فرود آمدند، علّت خاصّى در تاريخ ذكر نشده است؛ امّا برخى، مدخل شهر مدينه را در آن زمان فقط از طريق شمال و از كنار كوه احُد دانستهاند[5]و به نظر برخى ديگر، قريش براى چراندن مركبهاى خود در كشتزارهايى معروف به عِرْض كه در شمال مدينه قرار دارد و صدمه زدن به مسلمانان، در شمال فرود آمدند.[6]پيامبر صلى الله عليه و آله حباب بن منذر را محرمانه براى ارزيابى از وضعيت دشمن به ناحيه احُد اعزام كرد.
گروهى از اصحاب براى جلوگيرى از شبيخون دشمن، شب جمعه را به پاسدارى از مدينه به ويژه مسجد و خانه پيامبر صلى الله عليه و آله پرداختند.[7]روز جمعه، رسول خدا با مسلمانان درباره شيوه مقابله با دشمن مشورت كرد. بزرگان مهاجر و انصار موافق ماندن در مدينه بودند.
عبداللّه بن ابى با اين استدلال كه در كوچههاى كم عرض مدينه بهتر مىتوان با دشمن مقابله كرد، زنان و افراد ناتوان هم از بالاى بامها و برجها به ما كمك مىكنند، بر اين نظر اصرار داشت و تجربه جنگهاى جاهلى را مؤيّد نظر خويش مىدانست كه هرگاه از شهر بيرون رفتهايم، شكست خوردهايم؛[8]امّا گروهى ديگر، رويارويى با دشمن در بيرون مدينه را پيشنهاد مىكردند. طرفداران اين نظريّه، گروهى از جوانان و كسانى كه توفيق شركت در غزوه بدر را نداشتند و گروهى از بزرگسالان چون حمزه (عموى پيامبر صلى الله عليه و آله) و[1]. انساب الاشراف، ج1، ص 383؛ المغازى، ج 1، ص 204- 205
[2]. الطبقات، ج 2، ص28؛ المغازى، ج 1، ص 208
[3]. الكامل، ج 2، ص150؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 59
[4]. السيرة النبويه،ابن هشام، ج 3، ص 62؛ الروض الانف، ج 5، ص 422
[5]. سيره رسول خدا، ص458
[6]. المغازى، ج 1، ص207؛ انساب الاشراف، ج 1، ص 383
[7]. الطبقات، ج 2، ص28- 29؛ المنتظم، ج 2، ص 263
[8]. المغازى، ج 1، ص208- 210؛ الروض الانف، ج 5، ص 423
سعدبن عباده و نعمان بن مالك بودند؛ با اين استدلال كه باقى ماندن در شهر، بر ضعف و ترس مسلمانان حمل و سبب گستاخى مشركان مىشود و در جاهليّت هرگاه به ما حمله مىكردند و ما در شهر مىمانديم تا زمانى كه بيرون از شهر با آنها نمىجنگيديم، طمعشان از ما قطع نمىشد.[1]
سيرهنويسان اتّفاق نظر دارند كه نظر پيامبر صلى الله عليه و آله در ابتدا، ماندن در شهر بود[2]و بر اساس خوابى كه ديده بود، خروج از مدينه را نمىپسنديد.[3]در نقلهاى تاريخى، در اين كه آيا ماندن در شهر، وحى الهى يا نظر شخصى رسول خدا بوده، اشارهاى نشده است و خود حضرت هم بر عقيده خويش به صورت دستور الهى و وحيانى بودن آن اصرار نكرده است و بعيد مىنمايد كه اگر چنين بود، آن را ابراز نمىكرد.[4]
سرانجام پيامبر صلى الله عليه و آله به جهت اصرار مسلمانان[5]و احترام به نظر اكثريّت[6]، نظريّه خروج از مدينه را پذيرفت و پس از اقامه نماز جمعه، مسلمانان را موعظه و به جهاد امر كرد و پيروزى آنان را در گرو صبر دانست؛[7]آنگاه لباس رزم پوشيده، آماده حركت به سوى احُد شد. آنان كه بر خروج از مدينه اصرار داشتند؛ گفتند شايسته نيست خلاف رأى پيامبر صلى الله عليه و آله عمل كنيم. حضرت فرمود: هنگامى كه پيامبرى لباس رزم بپوشد شايسته نيست آن را بيرون آورد، مگر آن كه با دشمنى بجنگد.[8]
رسول خدا صلى الله عليه و آله عبداللّه بن مكتوم را جانشين خود در مدينه قرار داد[9]و با 1000 نفر از مهاجر و انصار كه 100 تن از آنان زره پوشيده بودند،[10]رهسپار اردوگاه احُد شد.[1]. السيرة النبويه،ابن هشام، ج 3، ص 63؛ الطبقات، ج 2، ص 29؛ المغازى، ج 1، ص 210
[2]. الصحيح من سيره، ج6، ص 106
[3]. السير و المغازى،ص 324؛ الطبقات، ج 2، ص 29
[4]. سيره رسول خدا، ص459- 460
[5]. السيرةالنبويه،ابنكثير، ج 2، ص 329؛ الصحيح من سيره، ج 6، ص 106
[6]. نمونه، ج 3، ص 72
[7]. المغازى، ج 1، ص213؛ المنتظم، ج 2، ص 263
[8]. السيرةالنبويه،ابن هشام، ج 3، ص 63؛ دلائل النبوه، ج 3، ص 207- 208
[9]. الطبقات، ج 2، ص29؛ الكامل، ج 2، ص 150
[10]. السيرة النبويّه،ابن هشام، ج 3، ص 63؛ الطبقات، ج 2، ص 29
مورّخان، زمان حركت سپاه اسلام را پس از اقامه نماز جمعه و عصر دانستهاند؛[1]در حالى كه آيه«و اذ غَدَوتَ مِن اهلِكَ تُبَوّئُ المُؤمِنينَ مَقعِدَ لِلقِتالِ واللَّهُ سَميعٌ عَليم»(آلعمران/ 3، 121)، با توجّه به كلمه«غَدَوتَ»دلالت دارد كه حركت پيامبر صلى الله عليه و آله صبحگاهان بوده است. وجه جمع آيه با نظر مورّخان به اين است كه گفته شود: پيامبر صلى الله عليه و آله جهت مشورت با اصحاب و مشخّص كردن محلّ جنگ[2]يا انتخاب اردوگاه جنگى در دامنه كوه احُد، صبحگاهان از خانه بيرون رفت و خروج حضرت با سپاهيانش به سوى احُد، پس از نماز جمعه بود يا اينكه گفته شود: كلمه (غداة) در اينجا به معناى مطلق خروج (در هر ساعتى از روز) است؛ چنانكه (رواح) مطلق بازگشت به شمار مىرود.[3]
سپاه اسلام در مسير احُد به منطقه شيخان فرود آمد. رسول خدا از سپاهيانش بازديد كرد. و نوجوانانى را كه در سپاه بودند، به جز رافع بن خديج كه تيراندازى ماهر و سمرة بن جندب كه نوجوانى چابك بودند، به مدينه بازگرداند[4]و هنگامى كه متوجّه حضور هم پيمانان يهودى عبداللّه* بن ابى شد، فرمود: براى جنگ با مشركان نبايد از مشركان كمك گرفت.[5]عبداللّه ابن ابى با گروهى از پيروانش در گوشهاى جدا از مسلمانان منزل گزيدند.[6]سپاه اسلام، نيمههاى شب[7]از مسيرى به سوى احد حركت كرد كه به مشركان برنخورد.[8]در حالى كه مشركان در دامنه كوه احد مستقر بودند، مسلمانان از نزديك آنان (سمت چپ) عبور كردند و به سوى كوه احُد بالا رفتند و در شعبى از آن در لبه وادى فرود آمدند.[9]رسول خدا در حالى كه مشركان را مشاهده مىكرد، دستور داد بلال اذان بگويد تا مسلمانان نماز صبح را اقامه كنند. عبداللّهبنابى به اين بهانه كه پيامبر صلى الله عليه و آله با پيشنهاد او[1]. السيرة النبويه،ابن هشام، ج 3، ص 63؛ المغازى، ج 1، ص 213- 214
[2]. جامعالبيان، مج3، ج 4، ص 94- 95
[3]. المصباح، ص 243«راح» و ص 443 «غدا»؛ سيره رسول خدا، ص 477
[4]. تاريخ طبرى، ج 2،ص 61؛ الروض الانف، ج 5، ص 426
[5]. المغازى، ج 1، ص215؛ الطبقات، ج 2، ص 30
[6]. انساب الاشراف، ج1، ص 385؛ المغازى، ج 1، ص 216
[7]. الطبقات، ج 2، ص30؛ المنتظم، ج 2، ص 264
[8]. تاريخ طبرى، ج 2،ص 61؛ معجم مَااستعجم، ج 1، ص 109
[9]. السيرة النبويه،ابن اسحاق، ص 325؛ البداية والنهايه، ج 4، ص 12
مخالفت و از رأى جوانان پيروى كرده[1]يا به جهت پذيرفته نشدن همپيمانان يهودى او در جنگ،[2]به همراه طرفدارانش (حدود 300 نفر) از بين راه[3]يا از احد[4]به مدينه بازگشت و بدين ترتيب، سپاه اسلام به 700 نفر كاهش يافت.[5]عبداللّه بن ابى در توجيه بازگشت خود چنين مىگويد[6]: جنگى در كار نيست. اگر جنگى بود، ما همراه شما مىمانديم:«و قِيلَ لَهُم تَعالَوا قتِلوا فى سَبيلِ اللَّهِ اوِ ادفَعوا قالوا لَو نَعلَمُ قِتالًا لَاتَّبَعنكُم ...».
(آلعمران/ 3، 167)
پيامبر صلى الله عليه و آله سپاه خود را به گونهاى استقرار داد كه كوه احد پشت سر و مدينه در مقابل و كوه عينين (جبلالرماة) در سمت چپ مسلمانان قرار داشت. اين در حالى بود كه مشركان در برابر مسلمانان و مدينه پشت سر آنها قرار گرفته بود.[7]حضرت، سربازانش را به تقوا سفارش كرد و از اختلاف با يكديگر برحذر داشت و آن روز را براى كسانى كه يقين و صبر را پيشه سازند، روز پاداش دانست،[8]آنگاه پرچم سپاه اسلام را به مصعب* بن عمير[9]و بر حسب بعضى نقلها به على بن ابىطالب سپرد.[10]رسول خدا از آن بيم داشت كه سواره نظام دشمن سپاه اسلام را (از حد فاصل كوه عينين و احد) دور بزند و از پشت سر هجوم آورد؛[11]از اين رو، عبداللّه* بن جبير را به همراه 50 نفر بر كوه عينين گماشت[12]و به آنها فرمود: اگر ما دشمن را شكست داديم و به لشكرگاهش وارد شديم يا ديديد، كشته شديم، شما اين مكان را رها نكنيد.[13][1]. المغازى، ج 1، ص219؛ المنتظم، ج 2، ص 264
[2]. السيرة الحلبيه، ج2، ص 42؛ المغازى، ج 1، ص 216
[3]. السيرة النبويه،ابن هشام، ج 3، ص 64؛ الكامل، ج 2، ص 150
[4]. المغازى، ج 1، ص219؛ الطبقات، ج 2، ص 30
[5]. السيرة النبويه،ابن هشام، ج 3، ص 65؛ الروض الانف، ج 5، ص 426
[6]. جامعالبيان، مج3، ج 4، ص 223؛ السيرةالنبويه، ابنكثير، ج 2، ص 331
[7]. المغازى، ج 1، ص220؛ المنتظم، ج 2، ص 264
[8]. انساب الاشراف، ج1، ص 387؛ المغازى، ج 1، ص 221- 222
[9]. السيرة النبويه،ابن اسحاق، ص 329؛ الروض الانف، ج 5، ص 426
[10]. مجمعالبيان، ج2، ص 825؛ البداية والنهايه، ج 4، ص 17؛ الصحيح من سيره، ج 6، ص 115
[11]. المغازى، ج 1، ص224؛ سيره رسولخدا، ص 463
[12]. الطبقات، ج 2، ص30؛ الكامل، ج 2، ص 152
[13]. المغازى، ج 1، ص224؛ دلائل النبوه، ج 3، ص 209
فرمانده قريش هم به اهمّيّت اين محل آگاهى داشت؛ بدين جهت به فرمانده جناح راست مشركان و خالد* بن وليد به همراه 200 نفر سواره نظام مأموريّت داد تا با آغاز جنگ و در زمان مناسب از پشت سر به مسلمانان حمله كند.[1]
سپاه مشركان در برابر مسلمانان صفآرايى كرده بود، و فرماندهى جناح راست را خالد بن وليد و جناح چپ را عكرمة* بن ابىجهل برعهده داشت و پرچمدار آنان، طلحة* بن ابىطلحه بود.[2]زنان قريش با خواندن اشعار حماسى، مردان را به جنگ تشويق مىكردند.[3]پيامبر صلى الله عليه و آله با شنيدن اشعار آنها فرمود: خدايا! از تو كمك مىخواهم و به تو پناه مىبرم و در راه تو مىجنگم. خداوند مرا كفايت مىكند و او نيكو وكيلى است: «اللّهمّ بك احُول و بِكَ اصول و فيك اقاتل حسبى اللّه و نعم الوكيل».[4]ابوعامر* راهب كه در آغاز هجرت به مشركان پناهنده شده بود و وعده همكارى قومش در مدينه را در اين جنگ داده بود، ميان دو سپاه قرار گرفت و اوسيان را به همكارى با خويش فرا خواند كه سنگ پرانى بين دو سپاه آغاز شد و اين نخستين برخورد دو سپاه با يكديگر بود.[5]
طلحةبن ابى طلحه (پرچمدار قريش)، نخستين كسى بود كه مبارز طلبيد و به دست على* عليه السلام كشته شد[6]و بر حسب بعضى نقلها، 9 نفر از بنى عبدالدار و اسود غلام عبدالدار يكى پس از ديگرى پرچم را به دست گرفتند و به دست على عليه السلام كشته شدند و پرچم مشركان بر زمين افتاد.[7]پس از كشته شدن پرچمداران قريش (اصحاب لواء) رزمندگان[1]. مجمعالبيان، ج 2،ص 825
[2]. الطبقات، ج 2، ص30؛ انساب الاشراف، ج 1، ص 387
[3]. تاريخ طبرى، ج 2،ص 63؛ السيرة النبويه، ابن كثير، ج 2، ص 333
[4]. المنار، ج 4، ص100؛ انساب الاشراف، ج 1، ص 388
[5]. المغازى، ج 1، ص223؛ السيرة النبويه، ابن اسحاق، ص 326- 327
[6]. تاريخ طبرى، ج 2،ص 62- 63؛ تاريخ ابن خياط، ص 38
[7]. مجمعالبيان، ج 2،ص 825