بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 55


آدم‌
احمد على ناصح‌
آدم: نخستين انسان آفريده شده از خاك و نخستين پيامبر
لغويان در مبدأ اشتقاق آدم و نيز عربيّت يا ورود آن از زبان ديگر، بر يك رأى نيستند.
برخى آن را در اصل، عبرى و از واژه ادَم و ادَمه، به معناى زمين يا خاك سطح زمين‌[1]و برخى نيز آن را در اصل سريانى دانسته‌اند. گويا كاربرد دو صورت مذكر و مؤنث آن (ادَم و ادَمه) باهم در سِفْرِ پيدايش به معناى خاكى (ساخته شده از خاك)، منشأ قول به عبرى بودن اين واژه و تقويت آن شده است.
كسانى‌كه ريشه آن را عربى مى‌دانند، با توجّه به كاربرد ريشه اين واژه، درباره مبدأ اشتقاق آن احتمال‌هايى را ذكر كرده‌اند. جوهرى، «اديم» را به معناى روى زمين، «ادَمه» را باطن پوست، الگو و اسوه، و «ادمه» را به معناى گندم‌گونى، و «آدم» را به معناى گندم‌گون دانسته است.[2]ابن‌اثير، «ادام» و «ادم» به معناى خورش را از موارد كاربرد اين مادّه مى‌شمارد.[3]ابوعبيد، ريشه همه اين موارد را «ادم‌الطعام» مى‌داند؛ چون طعام با ادام گوارا مى‌شود. به نظر ابن‌فارس نيز ريشه همه اين معانى اصلِ واحد «ادم» به معناى موافقت و ملايمت است.[4]
طبق رأى برخى مانند زمخشرى، آدم اسم عجمى، مانند آزر، عازر، عابر، شالخ و فالغ بوده و از كلمه‌اى ديگر گرفته نشده است.[5]ابن‌عاشور ضمن ردّ مشتق بودن اين كلمه، با استدلال به اين‌كه اين نام نزد عرب و غيرعرب شناخته شده بوده و اين هر دو از خانواده‌[1]. تفسير كتاب مقدس،ج 1، ص 148
[2]. الصحاح، ج 5، ص1859، «آدم»
[3]. النهايه، ج 1، ص32، «آدم»
[4]. مقاييس اللغه، ج1، ص 71- 72، «أدم»
[5]. الكشاف، ج 1، ص125؛ تفسير صدرالمتألهين، ج 2، ص 319


صفحه 56

زبان‌هاى سامى‌اند، نظريّه اصلى بودن آن در هر دو زبان را مطرح ساخته، آن را از باب توارد لغات مى‌داند.[1]
راغب با توجّه به معانى لغوى لفظ آدم، براى نام‌گذارى حضرت آدم 4 وجه را آورده است: 1. جسم او از خاكِ روى زمين است؛ 2. گندم‌گون است؛ 3. از تركيب عناصر و نيروهاى گوناگون آفريده شده است (ادمة: الفت و اختلاط)؛ 4. بر اثر روح خدايى كه در وى دميده شده، نيكو گرديد (ادام: خورش و نيكوكننده طعام).[2]بيش‌تر مفسّران، وجه نام‌گذارىِ آدم را با استناد به احاديثى، آفريده شدن او از خاك روى زمين ذكر كرده‌[3]و آن‌را عَلَم دانسته‌اند. بعضى هم آن را چون انسان و بشر، نوع مى‌دانند؛[4]برخى گفته‌اند: گويا اين واژه ابتدا به اعتبار معناى وصفى درباره حضرت آدم عليه السلام به كار رفته؛ سپس به صورت عَلَم استعمال شده است‌[5]
در آيات قرآن، واژه «آدم» به صورت مفرد 15 بار، «بنى‌آدم» 7 بار و «ابنى‌آدم»، «ذرية آدم» و «كمثل آدم» هر كدام يك بار به كار رفته است. درآيات 1 نساء/ 4؛ 189 اعراف/ 7؛ 6 زمر/ 39 نيز «نَفْس» به كار رفته و مقصود از آن آدم عليه السلام دانسته شده است. مقصود از «بشر» در آيه‌«إِنّى خلِقُ بَشَراً مِن طينٍ»(ص/ 38، 71) و «انسان» در آيه‌«و لَقَد خَلَقنَا الإِنسنَ مِن صَلصلٍ مِن حَمَإٍ مَسنونٍ»(حجر/ 15، 26) را نيز شخص آدم عليه السلام دانسته‌اند.
تفصيل داستان او در 6 سوره بقره/ 2، 30- 39؛ اعراف/ 7، 11- 25؛ حجر/ 15، 28- 42؛ اسراء/ 17، 61- 65؛ طه/ 20، 115- 124؛ ص/ 38، 71- 85 ذكر شده است.
در بيان چگونگى وقايع مربوط به آدم عليه السلام كه در قرآن و روايات وارد شده بين مفسّران دو نظريّه وجود دارد: بيش‌تر آنان اين وقايع را حوادثى شخصى و مربوط به شخص حضرت آدم عليه السلام مى‌دانند و معتقدند خداوند فرشتگان را به سجده براى شخص آدم عليه السلام امر نمود و ابليس از سجده سرباز زد و ...، و سپس خداوند آدم عليه السلام را واردبهشت نمود و آدم عليه السلام‌[1]. التحرير والتنوير، ج 1، ص 408
[2]. مفردات، ص 70،«آدم»
[3]. جامع‌البيان، مج1، ج 1، ص 307؛ مجمع‌البيان، ج 1، ص 179؛ روح‌المعانى، مج 1، ج 1، ص 356
[4]. قاموس‌قرآن، ج 1،ص 38، «آدم»
[5]. التحقيق، ج 1، ص52، «أدم» فرهنگ و معارف قرآن، اعلامالقرآن، 3جلد، مؤسسة بوستان كتاب - قم، چاپ: اول، 1385.اعلام القرآن ؛ ج‌1 ؛ص57


صفحه 57

كه در اثر فريب شيطان از درخت ممنوع خورد و به زمين هبوط كرد و .... امّابرخى از مفسّران اين وقايع را به نوع انسان مربوط دانسته و در تحليل وقايع مربوط به آدم، سخن از رمزى بودن و جنبه تمثيلى اين قصه به ميان آورده و با تأويل آن، برايش جنبه نمادى قائل شده‌اند.[1]در اين ديدگاه، آدم نمونه و مظهر انسان كامل است. بهشت جنبه تمثيلى دارد و جاى گرفتن آدم در آن بدان معنا است كه ذات انسانى به رفاه و آسايش گرايش دارد و خروج از بهشت و هبوط، كنايه از اين است كه انسان بر اثر خروج از اعتدال، دچار رنج و تعب شده و زندگانى آرام خويش را با نافرمانى به مخاطره مى‌افكند.[2]
خلافت آدم به معناى قرار گرفتن همه نيروها در اختيار او است تا با بهره‌بردارى از آن‌ها به سوى كمال مطلوب خويش پيش رود. پرسش فرشتگان از خلافت موجودى مفسد و خون‌ريز، تصويرى از اين است كه در انسان توانايى افساد و خون‌ريزى وجود دارد و در عين حال، داراى شايستگى اين خلافت است. آموزش اسما به آدم، اشاره به اين حقيقت است كه در انسان، استعداد فراگيرى همه دانش‌هاى جهان وجود دارد. عرضه نام‌ها بر فرشتگان و پرسش از آن‌ها و در پى آن، اظهار ناتوانى در پاسخ‌گويى‌شان، تصويرى از محدوديّت همه قوا و نيروهاى اداره كننده جهان است. سرپيچى شيطان از سجده بر آدم، تمثيلى ازناتوانى انسان در رام ساختن روح بدى و بدگرايى به شمار مى‌رود كه انگيزه همه درگيرى‌ها و تبه‌كارى‌ها است. درخت ممنوع، تمثيلى از شرّ و بدى و نهى از آن، الهام شناخت زشتى‌ها و برحذر داشتن انسان از هر چيزى است كه به وى آسيب رسانده، مانع كمالش شود. وسوسه و فريب شيطان، گوياى نهاد ناپاك و روح پليدى است كه همواره با بشر بوده، او را به سوى زشتى‌ها سوق مى‌دهد و سرانجام تلقّى كلمات و پذيرش توبه آدم عليه السلام اشاره به اين حقيقت است كه انسان با سرشت پاك خود در هر شرايطى توان بازگشت و تغيير مسير و جبران گذشته‌ها را دارد.[3]
شايان توجّه است كه عالم و آدم، منحصر در عالم و آدم كنونى نيست. بر اساس‌[1]. بيان‌السعاده، ج1، ص 75؛ المنار، ج 1، ص 280؛ الميزان، ج 1، ص 132- 133
[2]. المنار، ج 1، ص283؛ الميزان، ج 1، ص 134- 135
[3]. المنار، ج 1، ص280- 283


صفحه 58

روايتى، خداوند پس از فانى كردن اين عالم، دوباره عالمى ديگر و زمينى ديگر مى‌آفريند؛ چنان كه پيش از اين نيز هزار هزار عالم و هزار هزار آدم آفريده‌است و ما در پايان آن عوالم و آن آدميان قرار داريم‌[1]و از آن جا كه عقل اوّل، واسطه ايجاد نوع انسان، بلكه تمام انواع است، در اصطلاح عارفان به عقل اوّل كه همان روح محمدى صلى الله عليه و آله است، آدم حقيقى و آدم اوّل گفته شده و حديث نبوى (نخستين چيزى كه خداوند خلق كرد، نور من است) اشاره به آن دانسته شده است.[2]برخى نيز امام على عليه السلام را آدم اوّل دانسته و از آن حضرت نقل كرده‌اند كه فرمود: من آدم اوّل هستم؛[3]چنان كه همه امامان عليهم السلام را آدم حقيقى دانسته‌اند.[4]
آفرينش آدم از خاك‌
آياتى از قرآن كه به موضوع آفرينش آدم پرداخته، خلقت او را از خاك (آل‌عمران/ 3، 59)، گِل (سجده/ 32، 7)، گِل چسبنده (صافات/ 37، 11)، گِل خشك (حجر/ 15، 28)، عصاره گِل (مؤمنون/ 23، 12) و گِل سياه و بدبو (حجر/ 15، 28) گزارش كرده است.
طبرسى مى‌گويد: اصل آدم از خاك بود«خَلَقَهُ مِن تُراب»؛ سپس آن را گِل كرد«خَلَقْتَه مِن طين»؛ آن‌گاه گِل را رها ساخت تا رنگش تغيير يافت و سست و نرم شد«مِن حَمَإٍ مَسنونٍ»و آن را واگذاشت تا خشك شود«مِن صَلصلٍ كَالفَخَّار»؛ پس بين آيات، تنافى وجود ندارد؛ چرا كه حالت‌هاى گوناگون آفرينش را بيان مى‌كند.[5]
از برخى روايات استفاده مى‌شود كه آدم را از آميختن خاك سفيد، سياه، سرخ، زرد و ... و خاك شور و شيرين و خشن و نرم و ... آفريده‌اند؛ از همين رو، فرزندان وى در رنگ و ويژگى‌هاى اخلاقى با يك‌ديگر تفاوت دارند.[6][1]. الخصال، ص 652
[2]. شرح فصوص الحكم، ص405- 406 و 408
[3]. شرح الاسماء، ص554
[4]. همان، ص 624
[5]. مجمع‌البيان، ج 6،ص 516؛ فتح‌القدير، ج 3، ص 130.
[6]. جامع‌البيان، مج1، ج 1، ص 308؛ التبيان، ج 1، ص 136؛ بحارالانوار، ج 11، ص 101، ح 6


صفحه 59

در رمز آفرينش آدم از خاك مى‌توان گفت: چون غرض از آفرينش انسان، ايجاد كَوْن (وجود) جامعى بود كه مشتمل بر همه حضرات خمس و عوالم كلّيّه باشد، وجود آدم عليه السلام بايد حضرت شهادت مطلقه را كه همان عالم حسى است نيز در بگيرد[1]. وجوه ديگرى در رمز آفرينش آدم عليه السلام از خاك ذكر شده است؛ مانند اين كه: 1. متواضع باشد؛ 2. ستّار باشد؛ 3. با زمين كه در آن خليفه است، ارتباط و سنخيّت بيش‌ترى داشته باشد؛ 4. قدرت خدا ظاهر شود.[2]
تسويه آدم و دميدن روح در او:
در سوره حجر/ 15، 29 و ص/ 38، 72 آمده است:«فَإِذَا سَوَّيتُهُ و نَفَختُ فِيهِ مِن رُّوحِى فَقَعُوا لهُ سجِدينَ‌/ پس وقتى او را آراستم و از روح خود در او دميدم، پيش او به سجده درافتيد». تسويه به معناى آفرينش جوارح، اندام و تصوير صورت انسانى آدم و مهيّا ساختن جسم او براى پذيرفتن روح است و تسويه بشر از گل و صلصال، آماده ساختن جسم او براى پذيرش روح است، و روحى كه در بدن آدم دميده شده، موجودى مستقل به شمار مى‌رود كه هنگام تعلّق آن به بدن، با بدن نوعى اتحاد و هنگام مفارقت از بدن، استقلال دارد. اضافه روح به پروردگار، از نوع اضافه مِلكى است كه با هدف تكريم و نكوداشتِ انسان، صورت گرفته است.[3]گفته شده: دميدن روح در اين‌جا تمثيلى از اعطاى زندگى به مادّه‌اى است كه پذيراى آن شده و در حقيقت دميدنى در كار نبوده است.[4]
برخى با استفاده از ظاهر آيه‌«و لَقَد خَلَقنكُم ثُمَّ صَوَّرنكُم ثُمَّ قُلنا لِلمَلكَةِ اسجُدُوا لِأدَمَ ...»(اعراف/ 7، 11) ونيز (سجده/ 32، 7- 9؛ انسان/ 76، 1) ميان آفرينش جسم آدمى و صورت‌بندى و دميدن روح در وى، نوعى فاصله زمانى قائل شده‌اند.[5]علّامه طباطبايى‌[1]. شرح فصوص الحكم، ص89
[2]. التفسير الكبير، ج8، ص 80
[3]. الميزان، ج 12، ص154- 155
[4]. روح‌المعانى، مج8، ج 14، ص 54
[5]. المنار، ج 8، ص329؛ نمونه، ج 6، ص 98- 99


صفحه 60

با استفاده از آيات 28- 29 حجر/ 15:«... إِنّى خلق بَشَرًا ... فَإِذا سَوّيتُهُ و نَفختُ فِيهِ مِن رُوحِى ...»آفرينش تدريجى آدم را بعيد ندانسته است؛ به اين معنا كه در مرحله اوّل، جمع اجزا، در مرحله دوم، تسويه و تنظيم آن‌ها و در مرحله سوم، نفخ روح صورت پذيرفته باشد.[1]
ابن‌عباس مى‌گويد: چون خداوند جسم آدم را آفريد، 40 سال در مكانى ميان مكّه و طايف بر همان حال بود و روح در آن دميده نشده بود و به تعبير قرآن شى‌ء بود؛ ولى قابل ذكر نبود:«لَم‌يَكُن شَيئاً مَذكوراً».(انسان/ 76، 1) به نقلى ديگر، 40 سال به صورت‌«طين»، 40 سال‌«حمإ مسنون»و 40 سال به صورت‌«صلصال»بر وى گذشت و آن‌گاه در او روح دميده شد.[2]
آفرينش آدم و فرضيّه تكامل‌
چگونگى آفرينش آدم، از ديرباز مورد توجّه دانشمندان بوده و تاكنون دو نظريّه عمده، در اين باره ابراز شده است: 1. نظريّه ثبوت صفات گونه‌هاو انواع و خلقت مستقل (فيكسيسم‌msixiF
)؛ 2. نظريّه تحوّل انواع و تغيير تدريجى صفات گونه‌ها و پيوستگى نسلى جان‌داران و تكاملى بودن حيات آن‌ها (ترانسفورميسم‌msimrofsnarT).
دانش‌مندان اسلامى نيز با الهام از قرآن، در اين‌باره بحث و گفت و گو كرده‌اند و هريك از دو نظريّه پيش گفته، در ميان آنان طرف‌دارانى دارد و به آياتى از قرآن براى اثبات هريك از آن دو استدلال شده است. اكثر قريب به اتّفاق مفسّران، از جمله شيخ طوسى،[3]طبرسى،[4]سيوطى،[5]ابن‌كثير،[6]مراغى‌[7]و علّامه طباطبايى‌[8]، آفرينش ابتدايى آدم را از خاك (برخلاف فرضيّه تكامل) با آيات قرآن منطبق دانسته‌اند. برخى ديگر نيز آن را با[1]. الميزان، ج 12، ص154
[2]. تفسير ماوردى، ج6، ص 162
[3]. التبيان، ج 1، ص136- 137
[4]. مجمع‌البيان، ج 2،ص 763
[5]. الدرالمنثور، ج 1،ص 111
[6]. تفسير ابن‌كثير، ج2، ص 211 و 570
[7]. تفسير مراغى، مج1، ج 3، ص 173
[8]. الميزان، ج 4، ص143- 144 و ج 16، ص 255- 260


صفحه 61

قرآن سازگار دانسته‌اند.[1]پاره‌اى نيز به طور ضمنى نظريّه تكامل را پذيرفته و كوشيده‌اند آن را (فى‌الجمله) با قرآن تطبيق دهند.[2]
علّامه طباطبايى مى‌گويد: ممكن است برخى براى اثبات فرضيّه تكامل به آيه‌«إِنَّ اللّهَ اصطَفى‌ ءَادَمَ و نوحاً و ءَالَ‌إِبرهيمَ و ءَالَ‌عِمرنَ عَلَى العلَمينَ»(آل‌عمران/ 3، 33) استدلال كنند؛ بدين‌سان كه «اصطفا» به معناى برگزيدنِ نخبه هر چيزى است و برگزيدن آدم در صورتى است كه در زمان وى، افرادى به عقل مجهّز نبوده‌اند و خداوند، آدم رااز ميان آنان برگزيده و به عقل مجهز كرده است؛ در نتيجه، آدم با جهش خدايى از يك نوع جنبنده به نوعى ديگر منتقل شده؛ آن‌گاه نسل او فزونى گرفت و نسل انسان ناقص اوّلى، رو به نقصان نهاد تا منقرض گرديد؛ امّا با توجّه به كلمه‌«العالمين»كه بر سر آن «ال» آمده است و افاده عموم مى‌كند، مقصود اين است كه آدم، نوح، آل‌عمران و آل ابراهيم بر تمام معاصران خويش و آيندگان برترى داشته و از ميان آنان برگزيده شده‌اند؛ با اين تفاوت كه برگزيدگى آدم عليه السلام فقط بر آيندگان است، و در آيه، هيچ دليلى بر گزينش آدم از بين انسان‌هاى اوّلى وجود ندارد. وى در جاى ديگر مى‌گويد: آياتى را كه پيش از اين، مورد توجّه قرار داديم، مبدأ پيدايش نسل انسان را به يك جفت انسان نسبت مى‌دهد كه خود آن دو، نسلِ كسى نبوده و از هيچ جان‌دارى زاده نشده‌اند.[3]
تورات نيز بر آفرينش ابتدايى آدم از خاك، صحّه مى‌گذارد و ازاين جهت با قرآن سازگار است؛ آن‌جا كه مى‌گويد: خداوند آدم را از خاك زمين بسرشت و در بينى وى روح حيات دميد و آدم، نَفْس زنده شد.[4]
شايان ذكر است كه اعتقاد به نظريّه تكامل، به هيچ وجه به معناى انكار صانع و عدم توجّه به خدا و دين نبوده و با اعتقاد به ربوبيّت خداوند تباينى ندارد؛ زيرا تحوّلِ چيزى به چيز ديگر در جهان (خواه در انواع و يا هر چيز ديگر) نشان دهنده نظام متقن طبيعت است كه به قدرت خداوند حكيم طرّاحى شده است. داروين خود نيز تصريح مى‌كند كه در عين‌[1]. آدم و حوا، ص 59
[2]. البحث حولنظريةالتطور، ص 22- 43
[3]. الميزان، ج 16، ص258
[4]. كتاب مقدس، پيدايش2: 7


صفحه 62

قبول تكاملِ انواع، خداپرست است و اصولًا بدون قبول خدا نمى‌توان تكامل را توجيه كرد.[1]
از طرفى اگرچه داروين و گروهى از طرف‌داران نظريّه او، نژاد انسانى را به نوعى از ميمون‌ها كه بيش‌ترين شباهت (در ظاهر) را به انسان داشته، منتهى مى‌كنند، همه طرف‌داران نظريّه تكامل، اين امر را نپذيرفته‌اند و به ويژه در حلقه مفقوده ميان انسان و موجودات ديگر، اختلاف‌هاى بسيارى وجود دارد.[2]
همسر آدم (حوّا)
در سه جاى قرآن آمده است كه خدا، انسان‌ها را از نفسى واحد، و همسرش را ازوى پديد آورد:«خَلَقكُم مِن نَفسٍ وحِدَةٍ وَ خَلَقَ مِنهَا زَوجَها».(نساء/ 4، 1 نيز اعراف/ 7، 189 و زمر/ 39، 6)
مفسّران در چگونگى آفرينش حوّا، دو رأى دارند: برخى آفرينش وى را از پهلوى چپ آدم دانسته، با استناد به رواياتى از ابن‌عباس و ابن‌مسعود مى‌گويند: آدم در بهشت تنها بود. خداوند خوابى را بر او چيره كرد و حوّا را از پهلوى چپش آفريد، و آدم عليه السلام او را حوّا ناميد؛ چون از موجود حىّ آفريده شده بود.[3]
بيش‌تر مفسّران ضمن مردود دانستن رأى پيشين، بر اين نظرند كه حوّا از جنس آدم آفريده شده تا با او انس گيرد؛ چون انس با همجنس بهتر حاصل مى‌شود. اين گروه درباره معناى‌«خَلقَ مِنها زَوجَها»با توجّه به آيه‌«خَلقَ لَكُم مِن أَنفسِكُم أَزوجاً لِتَسكُنوا إِليهَا»(روم/ 30، 21 و نيز نحل/ 16، 72 و شورى/ 42، 11) مى‌گويند: منظور، آفرينش حوّا از جنس آدم يا از باقى‌مانده گِلى است كه آدم از آن پديد آمده بود.[4]در رواياتى آفرينش حوّا از بدن آدم، تكذيب شده و آمده است: حوّا از باقى‌مانده گِل آدم آفريده شد.[5]به گفته‌[1]. البحثحول‌نظريةالتطور، ص 14- 15؛ تكامل جانداران؛ ص 17- 19؛ نمونه، ج 11، ص 85- 86
[2]. آفرينش و انسان، ص91-/ 94؛ البحث حول نظرية التطور، ص 13
[3]. التفسير الكبير، ج9، ص 161
[4]. الميزان، ج 4، ص136؛ المنار، ج 4، ص 330
[5]. تفسير عياشى، ج 1،ص 216؛ البرهان، ج 2، ص 11؛ من لايحضره الفقيه، ج 3، ص 379