بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 574

ابى‌الحقيق نَضْرى، حيى* بن‌اخطب نضرى، كنانة* بن ربيع بن ابى‌الحقيق و هوذة بن قيس وايلى و ابوعمار وايلى و ديگران،[1]بودند؛ اينان به ويژه يهوديان بنى‌نضير كه پيش از هجرت از موقعيت بالايى برخوردار بوده و پس از پيمان شكنى، از مدينه رانده شده،[2]در خيبر پناه گرفتند و بر آن شدند تا به هر طريقى مسلمانان و پيامبر را از پاى درآورند؛[3]بدين منظور با سفر به مكه و ترجيح آيين مشركان قريش بر رسالت پيامبر، آنان را به جنگ با مسلمانان فراخواندند[4]و با اعلام همراهى و همكارى و[5]يادآورى خاطرات تلخ و ناگوارى كه مسلمانان براى قريش پيش آورده بودند، آنان را به سرعت عمل ترغيب كردند.[6]گفته‌اند كه آيات 51- 55 نساء/ 4«الَم تَرَ الَى الَّذينَ اوتوا نَصيبًا مِنَ الكِتبِ‌ يُؤمِنونَ بِالجِبتِ والطغوتِ وَ يَقُولُونَ لِلَّذينَ كَفَرُوا هؤُلاءِ اهْدى‌ مِنَ الَّذينَ آمَنُوا سَبيلًا ... و كَفى‌ بِجَهَنَّمَ سَعيراً»درباره همين يهوديان نازل شده كه برخلاف باور و داده‌هاى كتاب آسمانى خود به حقانيت مشركان نظر داده‌اند؛[7]گرچه قول به نزول اين آيات در غير اين مورد، در منابع تفسيرى اندك نيست.[8]يهوديان در كنار كعبه با قريش پيمان بسته، سوگند وفادارى ياد كردند.[9]ابوسفيان با شنيدن اين سخنان و پس از اطمينان از انگيزه جنگ‌افروزى يهوديان عليه پيامبر و مسلمانان، آمادگى خويش را اعلام كرد. سران بنى‌نضير بنى‌سليم* را به همراهى با قريش دعوت كردند و غطفان را با تطميع محصول يك سال خرماى خيبر، به مساعدت فراخواندند؛[10]بدين‌گونه لشكرى انبوه فراهم گرديد.[11]يعقوبى برخلاف نظر همگان، قريش را طراح اصلى جنگ دانسته و بر آن است كه آنان‌[1]. الثقات، ج 1، ص264؛ السيرة النبويه، ابن‌هشام، ج 3، ص 214
[2]. الطبقات، ج 2، ص50؛ شرح الاخبار، ج 1، ص 288
[3]. السيرة النبويه،ابن‌هشام، ج 3، ص 214؛ البداية و النهايه، ج 4، ص 77؛ الطبقات، ج 2، ص 50
[4]. تاريخ طبرى، ج 2،ص 90- 91؛ عيون‌الاثر، ج 2، ص 83- 84
[5]. الميزان، ج 16، ص292؛ الثقات، ج 2، ص 83
[6]. الارشاد، ج 1، ص94
[7]. اسباب النزول، ص130؛ جامع‌البيان، مج 4، ج 5، ص 182؛ لباب النقول، ص 59- 60
[8]. الدرالمنثور، ج 2،ص 562- 564؛ التبيان ج 3، ص 223- 225؛ مجمع‌البيان، ج 3، ص 92
[9]. المغازى، ج 2، ص442
[10]. المغازى، ج 2، ص442- 443
[11]. زاد المسير، ج 6،ص 356


صفحه 575

سفيرانى به سوى يهود و ديگر قبايل فرستاده، آنان را به جنگ عليه رسول خدا و مسلمانان تشويق كردند.[1]
به هر روى، ابوسفيان* پرچم جنگ را در دارالندوه برپا كرده، به عثمان* بن طلحه از بنى‌عبدالدار (صاحبان لواء) سپرد و با 4000 جنگ‌آور، 300 اسب و 1500[2]شتر از مكه حركت كرده و در مرّالظهران فرود آمد. ديگر تيره‌ها از بنى‌سليم، اسلم، اشجع، بنى‌مره، كنانه، فزاره و غطفان* نيز به آنان پيوستند و سپاهى 10000 نفرى فراهم آمد.[3]
فرماندهى و شمار احزاب با اندك اختلاف چنين است: بنى‌سليم با 700 نفر به فرمان‌دهى پدر ابوالاعور سلمى، بنى‌اسد با فرمان‌دهى طلحةبن خُوَيلد اسدى، بنى فزاره به طور كامل با 1000 شتر به فرماندهى عُيَينَة بن حِصْن فَزارى، اشجع با 400 نفر به فرماندهى مسعودبن رُخَيله و بنى‌مُرَّة با 400 نفر و فرماندهى حارث* بن عَوف. مجموع سپاه به سه لشكر تقسيم و فرمان‌دهى كل به ابوسفيان واگذار شد؛[4]سپس به سوى مدينه حركت كردند. مسعودى شمار سپاه احزاب را 24000 نفر مى‌داند.[5]با توجه به تيره‌هاى شركت كننده شمار قطعى يا تقريبى آنها، با اين ديدگاه نمى‌سازد؛ هرچند واقدى نقل كرده كه حارث‌بن عوف از بزرگان بنى‌مره در مرّالظهران جلوى قومش را گرفت و از آنان خواست تا به سوى محمد صلى الله عليه و آله نروند؛ اما خود آن را نپذيرفته، از حضور آنان در جنگ و هجو حسّان بن ثابت شاعر معروف مسلمان عليه حارث سخن دارد.[6]
حفر خندق‌
پيش از آن كه «احزاب» وارد مدينه شوند، پيامبر صلى الله عليه و آله از طريق سوارانى از خزاعه كه طى 4 روز راه مكه به مدينه را طى كردند، خبر حمله دشمن را به دست آورد؛[7]و آنگاه‌[1]. تاريخ يعقوبى، ج 2،ص 50
[2]. المغازى، ج 2، ص443؛ الطبقات، ج 2، ص 50
[3]. تاريخ الخميس، ج1، ص 480؛ بحارالانوار، ج 20، ص 217
[4]. الطبقات، ج 2، ص50- 51؛ المغازى، ج 2، ص 443- 444
[5]. التنبيه والاشراف، ص 216
[6]. المغازى، ج 2، ص443؛ الطبقات، ج 2، ص 51
[7]. المغازى، ج 2، ص444


صفحه 576

با اعلان آن به مسلمانان و توصيه به پايدارى و پارسايى، هم‌چون ديگر نبردها، با آنان به مشورت نشست كه آيا از مدينه خارج شوند يا در شهر بمانند و خندقى حفر نمايند، يا در نزديكى كوه سَلْع جاى گيرند و با دشمن به جهاد برخيزند.[1]هركس پيش‌نهادى مطرح كرد. سلمان كه به تازگى آزاد شده و به پيامبر پيوسته بود و براى اولين بار در جنگ حضور مى‌يافت،[2]بنابر روش‌هاى تدافعى متداول در ايران،[3]طرح خندق را ارائه داد[4]كه مايه شگفتى همگان شد.[5]برخى برآنند كه پيش‌نهاد حفر خندق از ناحيه خود پيامبر صلى الله عليه و آله بوده است؛ چنان‌كه از طرح برنامه دفاعى آن حضرت چنين برمى‌آيد[6]و در پاسخ نامه رسول‌خدا به ابوسفيان نيز صريحاً به آن اشاره شده است؛[7]بنابراين، نقش سلمان صرفاً بيان حكمت آن بوده است.[8]هرچند انتساب اين پيشنهاد به سلمان* در منابع اسلامى شهرت دارد.[9]به هر روى، پيامبر صلى الله عليه و آله جهت شناسايى محل استقرار، از مدينه بيرون رفتند.
گزينش منطقه شمالى مدينه كه به عنوان ميدان نمايشى براى كارهاى نظامى سپاه اسلام بود، از نظر نظامى درست بود؛ زيرا تنها ناحيه بازى بود كه هر سپاهى كه قصد مدينه‌[1]. المغازى، ج 2، ص445؛ السيرة الحلبيه، ج 2، ص 631- 632
[2]. المنتخب، ص 33؛تاريخ طبرى، ج 2، ص 91
[3]. البداية والنهايه،ج 4، ص 77؛ الروض الانف، ج 6، ص 306
[4]. تاريخ يعقوبى، ج2؛ ص 50؛ السيرة النبويه، ابن‌هشام، ج 3، ص 224؛ تجارب الامم، ج 1، ص 149
[5]. المغازى، ج 2، ص445
[6]. المغازى، ج 2، ص445
[7]. همان، ص 493
[8]. الصحيح من سيره، ج9، ص 81- 82فرهنگ و معارف قرآن، اعلام القرآن، 3جلد، مؤسسة بوستان كتاب - قم،چاپ: اول، 1385.اعلام القرآن ؛ ج‌1 ؛ص576
[9]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 50؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 91؛ التنبيه والاشراف، ص 216؛ البداية والنهايه، ج 4،ص 77


صفحه 577

را داشت به ناچار از آن‌جا مى‌گذشت و جز آن سمت، ديگر اطراف مدينه* به وسيله درختان خرما و درختان انبوه ديگر و بناهاى متصل به هم و موانع طبيعى چون سنگلاخ‌هاى واقم، حرّه و بِرّه و كوه عسير احاطه شده بود كه به نيروى احزاب اجازه اقدام مطلوب، يا امكان دست يازيدن به مانورهاى وسيع را نمى‌داد. و در نتيجه مى‌بايست از شمال به مدينه هجوم ببرند و اين همان جهتى بود كه پيغمبر اسلام دستور حفر خندق و دفاع از آن را داد.[1]گفته‌اند كه پيامبر خندق را از اجُم الشَّيخين از طرف بنى‌حارثه خطكشى كرد تا به مَذاد رسيد؛ سپس حفر آن را، مهاجران از ناحيه راتج تا كوه ذُباب، و انصار از ناحيه ذُباب تا جبل بنى عبيد، و طايفه بنى عبدالاشهل از انصار از ناحيه راتج تا پشت مسجد، واقع در پشت كوه سلع، و بنى دينار از انصار، از ناحيه جُرْبا تا محل خانه ابن ابى‌الجَنوب به دست گرفتند و با تلاش شبانه‌روزى، در 6 روز آن را به پايان رساندند.[2]پيامبر صلى الله عليه و آله در آغاز حفر خندق، مسلمانان را به تلاش و كوشش فراخواند و به آنان در صورت پايدارى، وعده پيروزى داد[3]و خود نيز براى ترغيب مسلمانان، با تمام توان كار مى‌كرد و با فروتنى توصيف نشدنى، خاك بر پشت خود حمل مى‌كرد؛ به‌گونه‌اى كه تمام لباسش خاك‌آلود مى‌شد.[4]رسول‌خدا در ضمن كار رجز مى‌خواند و چون انصار مى‌خواندند: نحن الذين بايعوا محمداً على‌الجهاد ما بقينا أَبداً، مى‌فرمود:«لا عيش إِلّا عيش الاخرة، فاكرم الانصار والمهاجرة».[5]پيامبر صلى الله عليه و آله براى اين‌كه مسلمانان دچار مشكل نشوند، از هرگونه حركت تنش‌زا جلوگيرى مى‌فرمود. كعب بن مالك شاعر، نقل مى‌كند كه ما بنى‌سلمه‌اى‌ها كه در يك طرف بوديم، رجز مى‌خوانديم و حفر مى‌كرديم. رسول‌خدا خواسته بود تا چيزى نسرايم. از حسّان شاعر نيز چنين خواسته بود تا مايه سرشكستگى و رنجش ديگران نشود.[6]مسلمانان تا زمانى كه پيامبر دست از كار نمى‌كشيد، كار مى‌كردند.[7]
زمان حفر خندق چندان روشن نيست؛ اما برخى با توجه به چند عنصر، برآنند كه مسلمانان در مدت 9 يا 10 روز آن را كنده‌اند.[8]از طول، عرض و عمق خندق نيز اطلاعى در دست نيست. به استنباط برخى نويسندگان، طول خندق در حدود 5/ 5 كيلومتر و[1]. پيامبر و آييننبرد، ص 381
[2]. المغازى، ج 2، ص446؛ الطبقات، ج 2، ص 51؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 91
[3]. المغازى، ج 2، ص444
[4]. همان، ص 449؛ سبلالهدى، ج 4، ص 365
[5]. الخرائج و الجرائح،ج 3، ص 1048؛ السيرة النبويه، ابن‌كثير، ج 2، ص 434- 435
[6]. المغازى، ج 2، ص447
[7]. تاريخ طبرى، ج 2،ص 91
[8]. همان، ص 93


صفحه 578

عرض و عمق آن به اندازه‌اى بود كه سواره يا پياده‌اى نتواند از آن بجهد، يا از سويى پايين برود و از سوى ديگر بالا بيايد. شايد حدود 10 متر عرض و 5 متر عمق داشته است.[1]برخى محققان طول خندق را حدود 5000 ذرع و عرض آن را 9 ذرع و عمق آن را 7 ذرع، دانسته به هر 10 تن جنگ‌جو، به طور معدل 40 ذرع‌[2]از جهت طول مى‌رسيد. ديگران طول خندق را تقريباً 5/ 5 كيلومتر، عرض آن را 5/ 4 و متوسط عمق آن را سه متر و اندى محاسبه كرده‌اند، و هر فردى عملًا كندن سه متر مربع را عهده‌دار بوده است.[3]هرچند از نظر واقدى خندق به قامت يك انسان بود؛[4]ولى معلوم نيست اين عمق در تمام طول خندق رعايت شده باشد.
دسته‌اى از منافقان، به رغم دستور پيامبر صلى الله عليه و آله، با سستى و كندى كار مى‌كردند و گاه بدون اجازه پيامبر و پنهانى نزد خانواده خويش مى‌رفتند؛ ولى مؤمنان جز به ضرورت و با اجازه پيامبر محل كار را ترك نمى‌كردند و پس از انجام كار خود بى‌درنگ به محل كار بازمى‌گشتند.[5]خداوند درباره اينان فرموده است:«انَّمَا المُؤمِنونَ الَّذينَ ءامَنوا بِاللَّهِ‌ ورَسولِهِ واذا كانوا مَعَهُ عَلى‌ امرٍ جامِعٍ لَم يَذهَبوا حَتّى‌ يَستَذِنوهُ انَّ الَّذينَ يَستَذِنونَكَ اولكَ الَّذينَ يُؤمِنونَ بِاللَّهِ ورَسولِهِ‌/ همانا مؤمنان كسانى هستند كه به خداوند و پيامبر او ايمان دارند و چون با او در كارى هم داستان شدند به جايى‌] نمى‌روند؛ مگر آن‌كه از او اجازه بگيرند. بى‌گمان كسانى كه از تو اجازه مى‌گيرند همان كسانى هستند كه به خداوند و پيامبر او ايمان دارند» (نور/ 24، 63)؛ سپس درباره منافقانى كه بدون اذن دست از كار مى‌كشيدند و مى‌رفتند فرموده است:«لا تَجعَلوا دُعاءَ الرَّسولِ بَينَكُم كَدُعاءِ بَعضِكُم بَعضًا قَد يَعلَمُ اللَّهُ الَّذينَ يَتَسَلَّلونَ مِنكُم لِواذًا ...خواندن پيامبر را در ميان خودتان همانند خواندن بعضى از شما بعضى ديگر را مشماريد؛ به راستى كه خداوند كسانى را از شما كه پنهانى و پناه‌جويانه خود را بيرون مى‌كشند، مى‌شناسد، بايد كسانى كه از فرمان او[1]. تاريخ پيامبراسلام، ص 382
[2]. پيامبر و آييننبرد، ص 382
[3]. غزوة الخندق، ص 76
[4]. المغازى، ج 2، ص446
[5]. دلايل النبوه، ج3، ص 409؛ جامع‌البيان، مج 10، ج 18، ص 234


صفحه 579

سرپيچى مى‌كنند برحذر باشند، از اين‌كه بلايى يا عذابى دردناك به آنان برسد. هان بى‌گمان آنچه در آسمان‌ها و زمين است از آن خداوند است. به راستى مى‌داند كه شما اكنون در چه كارى هستيد و روزى را كه به سوى او بازگردانده مى‌شوند، آنگاه آنان را از نتيجه و حقيقت آنچه كرده‌اند آگاه مى‌گرداند و خداوند بر هر چيزى داناست».
(نور/ 24، 63- 64)
در حفر خندق، هر يك از قبايل انصار و مهاجران بر سر سلمان كه مردى قوى و پركار بود،[1]به نزاع برخاسته و سلمان را از خود مى‌دانستند؛ ولى رسول‌خدا فرمود: سلمان از ما اهل‌بيت است.[2]به نقل جابر* بن عبدالله، او در حفر خندق به تنهايى 5 ذرع در 5 ذرع را كند و پس از فراغت در تأييد نظر پيامبر، لا عيشَ إِلّا عيشُ الآخره، را تكرار كرد.[3]در حفر خندق مسلمانان با صخره‌اى مواجه شدند كه شكستن آن غير ممكن بود؛ از اين رو سلمان نزد پيامبر رفت تا چاره‌اى بينديشد، يا مسير خندق را تغيير دهد. به نقل حذيفه* پيامبر صلى الله عليه و آله با سه ضربه كلنگ، سنگ را شكست و هر بار نورى به سه جهت درخشيد و مسلمانان تكبير گفتند.[4]سلمان كه با چشمانش نورها را مى‌پاييد از حضرت در اين مورد پرسيد.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: كه در يكى از آن نورها، مداين كسرى و شهرهاى آن و در ديگرى بلاد روم و شام و در سومى يمن و قصرهاى آن برايم آشكار شد.[5]و سپس به وصف قصرهاى مداين پرداخت؛ به‌گونه‌اى كه گويا آن را از نزديك ديده بود.[6]
اين خبر حكايت از گسترش اسلام در اين مناطق داشت. بيهقى مواردى از پيش‌گويى‌هاى متعدد پيامبر را به هنگام حفر خندق ذكر كرده است.[7]اين پيش‌گويى‌ها چنان بشارت‌آميز بود كه چون مؤمنان، سپاه احزاب را ديدند گفتند:«هذا ما وعَدَنَا اللَّهُ ورَسولُهُ وصَدَقَ اللَّهُ ورَسولُهُ وما زادَهُم الّا ايمنًا وتَسليماً/ اين چيزى است كه خداوند[1]. تاريخ دمشق، ج 21،ص 408
[2]. السيرةالنبويه،ابن‌هشام، ج 3، ص 224؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 91- 92
[3]. المغازى، ج 2، ص447
[4]. همان، ص 450؛الطبقات، ج 4، ص 62- 63؛ السيرة النبويه، ابن‌هشام، ج 3، ص 219
[5]. دلايل النبوه، ج3، ص 399- 400
[6]. المغازى، ج 2، ص450
[7]. دلايل النبوه، ص415- 421


صفحه 580

و رسولش به ما وعده كرده‌اند و خدا و رسولش راست گويند و اين جز بر ايمان و تسليمشان نيفزود». (احزاب/ 33، 22)[1]پس از حفر خندق براى آن، معبرهايى قرار دادند و بر هر معبر، نگهبانانى گماشته، فرمان‌دهى نگهبانان را به زبير* بن عوام سپردند.[2]
در حفر خندق عمار نيز چون ديگر مسلمانان مى‌كوشيد و بيش از ديگران كار مى‌كرد و بارى بيشتر برمى‌داشت. پيامبر صلى الله عليه و آله در حالى كه خاك از سر و رويش مى‌فشاند، فرمود:
پسر سميه! تو را گروه ستمگر خواهند كشت.[3]
مسلمانان هشتم ذى‌قعده در محل مستقر شدند. شمار مسلمانان را 700[4]نفر، 1000[5]يا 3000 نفر[6]نوشته‌اند، آنان‌كه شمار فراوان را ذكر كرده‌اند با اين توجيه مى‌پذيرند كه در حفر خندق تنها مردان نبودند كه كار مى‌كردند، بلكه افراد 14 ساله به بالا نيز حضور داشتند.[7]اما اينان پس از حفر، به دستور پيامبر صلى الله عليه و آله بازگشتند و شمار سپاه به حدود 1000 نفر كاهش يافت.[8]پيامبر صلى الله عليه و آله پرچم مهاجران را به دست زيد* بن حارثه و پرچم انصار را به دست سعد* بن عباده داد[9]و عبدالله* بن ام‌مكتوم را به جاى خويش در مدينه گذاشت‌[10]و سپس به سوى خندق رفت. سه تن از همسران پيامبر صلى الله عليه و آله به نوبت در خندق بودند و بقيه در كوشك بنى‌حارثه كه از همه مصون‌تر بود،[11]يا در مُسير، برجى در بنى‌زريق، كه سخت استوار بود، يا در برج فارع بودند.[12]زنان و فرزندان مسلمان در برج‌هاى خود جاى گرفتند.[13]پيامبر صلى الله عليه و آله خيمه‌گاه خويش را در ذُباب برپا كرد و در آن‌جا استقرار يافت.[14][1]. تفسير قمى، ج 2، ص188؛ التبيان، ج 8، ص 329؛ تفسير قرطبى، ج 14، ص 103
[2]. المغازى، ج 2، ص452؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 50
[3]. البداية والنهايه، ج 3، ص 171
[4]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 50؛ بحارالانوار، ج 20، ص 218؛ الطبقات، ج 2، ص 51
[5]. وفاء الوفاء، ج 1،ص 301
[6]. الطبقات، ج 2، ص51؛ تاريخ ابن‌خلدون، ج 2، ص 29؛ السيرة النبويه، ابن‌كثير، ج 2، ص 443
[7]. السيرة الحلبيه، ج2، ص 636
[8]. غزوة الخندق، ص 90
[9]. المنتظم، ج 2، ص319
[10]. المنتظم، ج 2، ص318
[11]. المغازى، ج 2، ص451 و 454
[12]. همان، ص 454؛تاريخ الخميس، ج 1، ص 489
[13]. المغازى، ج 2، ص450- 451
[14]. تاريخ المدينه، ج1، ص 62


صفحه 581

ورود مشركان و محل استقرار آنان‌
احزاب سه روز پس از فراغت مسلمانان از خندق، به مدينه رسيده، در منطقه رومه، بين جُرُف و زَغابه فرود آمدند.[1]قريش و همراهانشان از تهامه و كنانه و يهود* در رومه و وادى‌العقيق، و غطفان و نجديان در دامنه احد مستقر شدند[2]و چارپايان خود را در بيشه‌زارهاى اطراف رها كردند؛ امّا كاهش نزولات آسمانى در آن سال از يك سو و برداشت يك ماه پيشتر محصولات زراعى از سوى ديگر، دشمن را با مشكل تأمين علوفه براى چارپايان مواجه ساخت.[3]
مشركان هرچند به نوبت به معركه آمده، پيرامون خندق اسب مى‌تاختند؛ ولى رويارويى آنان با سپاه اسلام از حد پرتاپ سنگ و تيراندازى فراتر نمى‌رفت.[4]مشركان 15[5]، 20[6]، يا بيش از 20 روز[7]يا يك ماه‌[8]مدينه را در محاصره داشتند و در پى يافتن راهى براى عبور از خندق در تكاپو بودند. عمروعاص* و خالد* بن وليد در گشت و گذار اطراف خندق باريكه‌اى يافته، بر آن بودند تا هنگام غفلت مسلمانان جمعى را از خندق عبور دهند؛ اما مسلمانان با حراست و تيراندازى، آنان را منصرف ساخته و دور كردند و به پيشنهاد سلمان، به توسعه آن قسمت اقدام كردند. در اين مدت، سختى‌ها و مشكلات، هر دو طرف نبرد را در شرايط ناگوارى قرار داد؛ مسلمانان در سرما و گرسنگى، شبانه روز از خندق مراقبت مى‌كردند.[9]فشار شبانه‌روزى دشمن نيز مزيد بر علت بود؛ به حدى كه‌[1]. السيرة النبويه،ابن‌هشام، ج 3، ص 219
[2]. تاريخ طبرى، ج 2،ص 93؛ المغازى، ج 2، ص 444
[3]. المغازى، ج 2، ص444
[4]. الطبقات، ج 2، ص52؛ اعلام الورى، ص 100؛ الارشاد، ج 1، ص 96؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 50
[5]. المغازى، ج 2، ص440
[6]. وفاء الوفاء، ج 1،ص 301
[7]. تاريخ طبرى، ج 2،ص 94
[8]. التنبيه والاشراف، ص 217
[9]. المغازى، ج 2، ص465 و 474