بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 589

بنى‌قريظه از اين كار را دستيابى به غنايم بنى‌نضير دانست.[1]نعيم با شنيدن اين خبر به ميان مشركان رفت و آنچه شنيده بود با آنان در ميان نهاد و آنان در اعتماد به بنى‌قريظه ترديد كردند؛ به ويژه آن‌كه براى آزمايش، سفيرى نزد بنى‌قريظه فرستادند، تا با آنان نبردى را بياغازند؛ اما آنان به بهانه اين‌كه شنبه است و شنبه روز مقدسى است از حمله سرباز زدند و اين به منزله عدم هم‌دلى آنان با مشركان دانسته شد.[2]واقدى ضمن رد روايت پيشين بر اين باور است كه نعيم، در جاهليت با يهوديان سر و سرّى داشت و در اين زمان، مسلمان شده؛ بى‌آن‌كه يهوديان و مشركان از اسلام او آگاهى يابند.[3]او نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد تا وظيفه‌اى را به دوش گيرد. آن حضرت با ذكر اين كه جنگ خدعه و نيرنگ است او را براى ايجاد تفرقه، به ميان دشمن فرستاد.[4]نعيم وقتى نزد بنى‌قريظه رفت وضعيت آنان را حساس خواند؛ چرا كه مشركان به محض ناكامى به خانه خود باز مى‌گردند و بنى‌قريظه كه در خانه خويش مى‌جنگيدند تنها مانده و مى‌بايست تاوان نبرد را بپردازند؛ ازاين‌رو از آنان خواست تا از قريش و غطفان بخواهند براى ضمانت پايدارى احزاب تا پايان جنگ، افرادى را به عنوان گروگان به آنان تحويل دهد. نعيم سپس نزد قريش و غطفان رفت و بنى‌قريظه را مترصد فرصتى براى جبران پيمان‌شكنى خود با پيامبرنشان داد كه مى‌خواهند به بهانه‌اى از شما گروگان گرفته و به پيامبر تحويل دهند و بدين ترتيب، فضاى بى‌اعتمادى را ميان آنان پديد آورد و چون پيك بنى‌قريظه خبر از درخواست گروگان از قريش و غطفان را مطرح كرد، آنان به سخن نعيم اطمينان يافته، و حاضر به هم‌كارى نشدند و به اين طريق هم‌پيمانى آنان با بنى قريظه برهم خورد. بنى‌قريظه نيز اين عدم هم‌كارى را تأييدى بر سخنان نعيم دانستند؛[5]بدين‌گونه نعيم توانست ميان سپاه دشمن تفرقه ايجاد كند و اتحادشان را بر هم زند.[6][1]. دلايل النبوه، ج3، ص 404- 405؛ السيرة النبويه، ابن‌كثير، ج 2، ص 455
[2]. المغازى، ج 2، ص486- 487
[3]. همان، ص 487؛تاريخ ابن‌خلدون، ج 2، ص 30؛ البداية و النهايه، ج 4، ص 91
[4]. تاريخ طبرى، ج 2،ص 96؛ عيون‌الاثر، ج 2، ص 95؛ السيرة النبويه، ابن‌كثير، ج 2، ص 454
[5]. الطبقات، ج 2، ص53؛ المغازى، ج 2، ص 481-/ 485
[6]. السيرةالنبويه،ابن‌هشام، ج 3، ص 229- 231؛ دلايل‌النبوّه، ج 3، ص 404


صفحه 590

امداد الهى‌
به رغم تفرقه‌اى كه در سپاه دشمن ايجاد شده بود هم‌چنان خطر احزاب جدّى بود؛ از اين رو پيامبر مجدّانه دست به دعا برداشت؛ از جابر ابن عبدالله نقل است كه پيامبر صلى الله عليه و آله سه روز به راز و نياز پرداخت، تا اين‌كه در روز سوم دعايش مستجاب شد و شادى در چهره آن حضرت نمايان گرديد.[1]
در شب آخر، سرما و باد شديدى درگرفت؛[2]به گونه‌اى كه آتش‌ها را خاموش و ريسمان خيمه‌ها را پاره كرد.[3]وحشت و سستى همه وجود مشركان را فرا گرفت و آنان را به ناچار به عقب‌نشينى واداشت. حذيفة بن يمان كه، به رغم ميل باطنى، از طرف پيامبر صلى الله عليه و آله مأموريت يافته بود تا از اردوگاه دشمن خبر آورد، از به هم ريختگى اوضاع آنان و نابسامانى حاكم سخن گفت. وى در آن‌جا شنيد كه ابوسفيان در اجتماع مشركان، پس از اطمينان از عدم حضور فرد بيگانه در جمع، مشكلات پيش آمده را برشمرد و آن‌گاه خواست تا بازگردند و خود سراسيمه به سوى شترش رفت و با عجله بر آن سوار شد و بى‌آن‌كه پاى‌بند آن را باز كند، حركت كرد. ديگر مشركان نيز هر يك با عجله گريختند، تا بتوانند جان خود را نجات دهند.[4]
خداوند درباره اين امداد مى‌فرمايد:«يايُّها الَّذينَ ءامَنوا اذكُروا نِعمَةَ اللَّهِ عَلَيكُم اذ جاءَتكُم جُنودٌ فَارسَلنا عَلَيهِم ريحًا وجُنودًا لَم تَرَوها و كانَ اللَّهُ بِما تَعمَلونَ بَصيراً».
(احزاب/ 33، 9) از قتاده نقل است كه خداوند ترس و باد و سپاهيانى ناديدنى را برانگيخت. باد هر آتشى را مشركان بر مى‌افروختند خاموش مى‌كرد، تا اين‌كه براى نجات خويش، به كوچيدن تن دادند.[5]آن شب براى مسلمانان نيز شب سخت و جان‌كاهى بود؛ كمبود مواد غذايى و نبود امكانات پوششى، ياران رسول خدا را به مشقت افكنده بود.[6][1]. المغازى، ج 2، ص488؛ تاريخ المدينه، ج 1، ص 59
[2]. اعلام الورى، ص101؛ السيرة النبويه، ابن‌كثير، ج 2، ص 456
[3]. المغازى، ج 2، ص476؛ قصص‌الانبياء، ص 342
[4]. السيرة النبويه،ابن‌هشام، ج 3، ص 231- 232؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 97- 98؛ الطبقات، ج 2، ص 53
[5]. جامع‌البيان، مج11، ج 21، ص 154- 155؛ المناقب، ج 1، ص 250
[6]. المغازى، ج 2، ص476؛ جامع‌البيان، مج 11، ج 21، ص 153- 154


صفحه 591

ابوسفيان كه به بازگشت ناچار شده بود، در نامه‌اى به پيامبر، پس از سوگند به لات* و عزى* از تصميم جدى خود به درمانده ساختن پيامبر صلى الله عليه و آله اشاره كرد و نوشت كه ديدم برخورد با ما را خوش نداشتى و خندق‌ها و تنگناهايى فراهم ساخته‌اى، اى كاش مى‌دانستم چه كسى اين كار را به تو آموخته است؟ و در پايان او را به جنگ ديگرى چون احد تهديد كرد كه زن‌ها در آن گريبان بدرند. پيامبر در پاسخ، به غرور ديرينه و كينه‌توزى او اشاره كرد و وى را از روزى خبر داد كه لات و عزى و اساف و نائله و هبل را درهم خواهد شكست.[1]
در نبرد خندق معدودى از سپاه طرفين كشته شدند؛ هر چند اسامى و شمار آنان به اختلاف ذكر شده است.[2]سعد* بن معاذ نيز جراحت سختى يافت و بر اثر آن چندى بعد درگذشت.[3]آيه 23 احزاب/ 33 درباره نيك‌مردانى است كه بر پيمانى كه با خداى خويش بسته‌اند صادقانه وفا كردند؛ گروهى از اينان كسانى‌اند كه به شهادت رسيده‌اند و گروهى ديگر شهادت را انتظار مى‌كشند و هرگز عقيده خود را تبديل نكردند:[4]«مِنَ المُؤمِنينَ‌ رِجالٌ صَدَقوا ما عهَدُوا اللَّهَ عَلَيهِ فَمِنهُم مَن قَضى‌ نَحبَهُ و مِنهُم مَن يَنتَظِرُ و ما بَدَّلوا تَبديلًا».
ديگر آيات مرتبط با نبرد احزاب‌
افزون بر آياتى كه در ضمن مقاله به آنها اشاره شده آيات ديگرى نيز درباره احزاب نازل شده است كه به گونه‌اى در فهم درست آن مؤثر است. واقدى در پايان بخش مربوط به جنگ خندق، بابى را گشوده و آيات مربوط به اين نبرد را آورده است.[5]آيات 18- 27[1]. المغازى، ج 2، ص492- 493
[2]. همان، ص 495- 496؛وفاء الوفاء، ج 1، ص 304؛ الطبقات، ج 2، ص 53- 54
[3]. تاريخ المدينه، ج 1،ص 125؛ السيرة النبويه، ابن‌هشام، ج 3، ص 250 و 252
[4]. بحارالانوار، ج20، ص 232
[5]. المغازى، ج 2، ص494- 495


صفحه 592

احزاب/ 33 نيز درباره جنگ احزاب است و چهره انسان‌هاى نيك و بد را نشان مى‌دهد.
در مورد آيات 18- 19 اين سوره گفته شده كه يكى از ياران رسول خدا برادرى داشت كه در نبرد احزاب به عيش و نوش مشغول بوده و جنگ آن حضرت را بى‌ثمر مى‌دانست و برادرش را به همراهى با خود فرامى‌خواند. او پس از سرزنش برادر جهت گزارش اين جريان نزد پيامبر آمد كه آيه نازل شد[1]: «به راستى خداوند از ميان شما، بازدارندگان را مى‌شناسد، و نيز كسانى را كه به برادران خود مى‌گويند: به راه ما بياييد و جز اندكى در كارزار شركت نمى‌كنند، و در حق شما بسيار بخيل‌اند و چون هنگام ترس جنگ‌] فرا رسد مى‌بينيشان كه در حالتى كه ديدگانشان مى‌گردد مانند كسى كه از نزديكى مرگ بى‌هوش شده باشد، به سوى تو مى‌نگرند، و چون آن بيم بر طرف شود، به شما با زبان‌هاى تند و تيز خويش آزار مى‌رسانند. آنان سخت آزمند مال‌اند. اينان‌اند كه ايمان نياورده‌اند و خداوند اعمالشان را تباه مى‌گرداند و اين بر خداوند آسان است.» در ادامه آيات گذشته، خداوند پيامبر را به عنوان الگوى تمام عيار و تنها راه دست‌يابى به خير و آخرت مى‌خواند و هر راه ديگر را بى‌نتيجه مى‌شمارد:«لَقَد كانَ لَكُم فى رَسولِ اللَّهِ اسوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَن كانَ يَرجوا اللَّهَ .../به راستى كه براى شما و كسى كه به خداوند و روز باز پسين اميد و ايمان دارد و خداوند را بسيار ياد مى‌كند در پيامبر سرمشق نيكويى هست». (احزاب/ 33، 21)
منابع‌
الارشاد فى معرفة حجج الله على العباد؛ اسباب النزول، واحدى؛ اعلام الورى باعلام الهدى؛ الافصاح فى‌الامامه؛ امالى؛ بحارالانوار؛ البداية و النهايه؛ پيامبر و آيين نبرد؛ تاريخ ابن‌خلدون؛ تاريخ الامم و الملوك، طبرى؛ تاريخ پيامبر اسلام؛ تاريخ الخميس؛ تاريخ‌المدينة المنوره؛ تاريخ مدينة دمشق؛ تاريخ اليعقوبى؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ تجارب الامم؛ تفسير القرآن العظيم، ابن‌كثير؛ تفسير القمى؛ التنبيه و الاشراف؛ جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ الجواهر الحسان فى تفسير القرآن، ثعالبى؛ الخرائج و الجرائح؛ الدرالمنثور فى التفسير المأثور؛ دلايل النبوه؛ الروض الانف؛ زاد المسير فى علم التفسير؛ سبل الهدى و الرشاد؛ السير الكبير؛ السيرة الحلبيه؛ السيرة النبويه، ابن‌كثير؛ السيرة النبويه، ابن‌هشام؛ السيرة النبويه، زينى دحلان؛ شرح الاخبار فى فضائل الائمه الاطهار؛ شرح نهج‌البلاغه، ابن‌ابى‌الحديد؛ شواهدالتنزيل؛ الصحيح من سيرة النبى الاعظم صلى الله عليه و آله؛ الطبقات الكبرى؛ عوالى اللئالى العزيز فى الاحاديث الدينيه؛ عيون الاثر فى فنون المغازى و الشمائل والسير؛ غريب الحديث؛ غزوة الخندق غزوة الاحزاب؛[1]. جامع‌البيان، مج11، ج 21، ص 168؛ زادالمسير، ج 6، ص 364


صفحه 593

فتح‌البارى فى شرح صحيح البخارى؛ فرائد السمطين؛ القاموس المحيط؛ قصص‌الانبياء، راوندى؛ الكامل فى التاريخ؛ كتاب الثقات؛ كنزالعمال فى سنن الاقوال و الافعال؛ كنز الفوائد؛ لباب النقول فى اسباب النزول؛ لسان‌العرب؛ مجمع‌البيان فى تفسير القرآن؛ المحبّر؛ المسترشد؛ المصنف؛ المغازى؛ مناقب آل ابى‌طالب؛ المنتخب من كتاب ذيل المذيل؛ المنتظم فى تاريخ الملوك والامم؛ المواهب اللدنيه بالمنح المحمديه؛ الميزان فى تفسير القرآن.


صفحه 594


احقاف‌
على معمورى‌
احقاف: صحراى ناهموار با تپّه‌هاى شنى، سرزمين قوم عاد
واژه احقاف از ريشه «حقف» به معناى برآمدگى و انحنا است‌[1]كه تپّه‌هاى منحنى شن،[2]خميدگى پشت شتر و ديگر حيوانات‌[3]و خميدگى هلال ماه،[4]از كاربردهاى مشهور آن به شمار مى‌رود. احقاف در نقش صيغه جمع، به مجموعه تپّه‌هاى شنى در بيابان‌هاى كويرى اطلاق شده، براى ديگر گونه‌هاى برآمدگى زمين به كار نمى‌رود؛[5]گرچه از برخى مفسّران نخستين، اطلاق آن بر كوه‌ها نيز گزارش شده است.[6]
قرآن فقط يك بار اين واژه را در آيه 21 احقاف/ 46 به صورت محلّ سكونت قوم عاد* و پيامبرى هود عليه السلام به كار برده و سوره مذكور به همين مناسبت به اين نام شهرت يافته است؛ البتّه ماجراى قوم عاد، در 17 سوره ديگر نيز بازگو شده كه گاه از خلال آن به برخى نكات درباره محلّ سكونت اين قوم دست مى‌يابيم. با اين حال، محلّ دقيق اين منطقه در قرآن تعيين نشده و وجود بيابان‌هاى شنى فراوان در مناطق گوناگون جزيرةالعرب نيز بيش‌تر بر اين ابهام افزوده است. در تورات و تواريخ پيش از اسلام نيز به طور صريح از عاد و احقاف، يادى به ميان نيامده است، جز آن كه در آثار اقليم نگاران يونانى از قوم‌etidaOدر شمال غربى جزيرةالعرب ياد شده كه احتمال تطبيق آن بر قوم عاد از سوى برخى پژوهش‌گران مطرح شده است.[7]گويا جرجى زيدان بر همين اساس، عاديان را از[1]. ترتيب‌العين، ص190، «حقف»؛ غريب القرآن، ص 388
[2]. معانى‌القرآن، ج6، ص 452؛ الصحاح، ج 4، ص 1345- 1346؛ مجمع‌البيان، ج 9، ص 135
[3]. الفائق، ج 1، ص261؛ القاموس المحيط، ج 3، ص 129؛ تنويرالحوالك، ص 329
[4]. مفردات، ص 248؛لسان‌العرب، ج 9، ص 53
[5]. جامع‌البيان، مج13، ج 26، ص 32 و مج 15، ج 30، ص 223
[6]. تفسير قرطبى، ج16، ص 135؛ تفسيرابن كثير، ج 4، ص 173
[7]. المفصل، ج 1، ص301-/ 305؛ دراسات تاريخيه، ج 1، ص 246- 249


صفحه 595

عرب‌هاى شمال شمرده؛[1]اين در حالى است كه احقاف از نظر عموم مفسّران اسلامى، در منطقه‌اى از يمن در جنوب عربستان قرار داشته است؛ البتّه برخى نيز احقاف را نام كوهى در شام‌[2]يا منطقه‌اى اطراف حسمى‌[3]در شمال جزيرةالعرب دانسته‌اند كه آبادانى و سرسبزى اين منطقه با برخى گزارش‌هاى قرآن از محلّ سكونت عاد، شباهت دارد. وجود كوهى به نام «ارم» فرضيّه وقوع سرزمين احقاف در اين منطقه را نزد برخى خاورشناسان تقويت كرده است.[4]در تورات نيز از منطقه‌اى به نام «حويله» ياد شده كه آن واژه، از ريشه عبرى «حول» به معناى شن اشتقاق يافته، به سرزمين شن‌زار اطلاق مى‌شود. محدوده دقيق اين منطقه، به روشنى در تورات تعيين نشده و گويا افزون بر يمن و عمان، در عربستان جنوبى تا مركز و شمال جزيرةالعرب امتداد داشته است.[5]كنار هم آمدن نام «حويله» و «حضرموت» به صورت فرزندان يقطان و همچنين «سبأ» و «حويله» به صورت بنوكوش‌[6](با توجّه به تطبيق نام شهرها و قبايل با اسامى فرزندان نوح از نگاه عهد عتيق) فرضيّه تطابق حويله با احقاف را تقويت مى‌كند؛ به ويژه آن كه قبايل قحطانى عرب كه گويا نام خود را از ريشه عبرى «يقطان» برگرفته‌اند، گاهى در برابر تفاخر عدنانيان به پيامبرى جدّشان اسماعيل، پيامبرى جدّشان هود را يادآور مى‌شدند.[7]گزارش تورات از وجود رودى در حويله و كانى‌ها و سنگ‌هاى قيمتى بسيار و عطرهاى گياهى در آن منطقه، با گزارش قرآن از باغ‌ها و آب‌ها و نعمت فراوان در محلّ سكونت عاديان مطابقت‌[1]. مؤلفات جرجىزيدان، ج 10، ص 131
[2]. معجم‌البلدان، ج1، ص 115
[3]. تفسير مجاهد، ص603؛ معجم ما استعجم، ج 1، ص 110
[4]. المفصل، ج 1، ص168
[5]. قاموس الكتابالمقدس، ص 337
[6]. كتاب مقدس، تكوين،10: 7 و 26- 30 و اخبار اوّل، 1: 9 و 20- 23
[7]. المفصل، ج 1، ص313- 314؛ تاريخ دمشق، ج 62، ص 414؛ تاريخ ابن خلدون، ج 2، ص 20


صفحه 596

مى‌كند (شعراء/ 26، 132- 134).[1]تشابه عاديان در ويژگى‌هاى جسمانى با عمالقه كه در تورات ازحويله به صورت يكى از مناطق حضور آن‌ها ياد شده، تأييدى ديگر بر اين فرضيّه است‌[2](اعراف/ 7، 96؛ توبه/ 9، 69-/ 70؛ احقاف/ 46، 26). افزون بر اين، اين دو گروه، از يك نژاد و خانواده شمرده شده‌اند.[3]
كاوش‌هاى باستان‌شناسى در مناطق گوناگون جزيرةالعرب نيز اطّلاعات بسيارى از اقوام گذشته اين سرزمين در اختيار گذاشته كه البتّه همه آن‌ها بى‌شباهت با وضعيّت قوم عاد نيستند؛ امّا تاكنون آثار مشخّصى از عاديان ساكن احقاف به گونه‌اى كه از تطابق گزارش قرآن بر آن اطمينان حاصل شود، به دست نيامده است.[4]شايد از همين روى برخى معاصران، عاديان را ازاقوام ما قبل تاريخ شمرده‌اند.[5]برخى ضرب‌المثل‌هاى رايج ميان عرب جاهلى نيز از قدمت عاد و فاصله بسيار آن مردم از عصر نزول قرآن حكايت دارد.[6]قرآن در غالب يادكردهاى خويش از عاديان، آنان را پس از قوم نوح مى‌شمرد و هم‌چنين گرچه تعبير «عاداً الاولى‌: عاد نخستين» از نظر برخى مفسّران نشان‌دهنده وجود عاد ديگرى است، مى‌تواند بر قدمت بسيار اين قوم كهن دلالت كند (ظ عاد). با اين همه، دست نخورده ماندن مناطق بسيارى از جزيرةالعرب در اثر وضعيّت سخت آب و هوايى، اميد به يافتن آثارى از سرزمين عاد را از ميان نبرده است. به هر روى، سرزمين اين قوم، بنا به گزارش قرآن در جزيرةالعرب يا منطقه‌اى نزديك به آن قرار داشته است:«و لَقَد اهلَكنا ما حَولَكُم مِنَ‌القُرى‌». (احقاف/ 46، 27) از برخى آيات قرآن نيز آشنايى عرب با ماجراى قوم عاد برمى‌آيد:«الَم يَأتِكُم نَبَأُ الَّذينَ مِن قَبلِكُم قَومِ نوحٍ و عادٍ و ثمود ...»(ابراهيم/ 14، 9) كه در كنار سفارش خداوند به كافران عرب جهت مسافرت براى عبرت‌گيرى ازعاقبت شوم برخى اقوام گذشته:«وان يُكَذّبوكَ فَقَد كَذَّبَت قَبلَهُم قَومُ نوحٍ وعادٌ وثَمود ... افَلَم يَسيروا فِى الارضِ فَتَكونَ لَهُم قُلوبٌ ...»(حج/ 22، 42- 46) احتمالًا نشان دهنده نزديكى اين منطقه به جزيرةالعرب است پاره‌اى از گزارش‌هاى برخى‌[1]. كتاب مقدس، تكوين،2: 11- 12
[2]. كتاب مقدس، اعداد،13: 28- 33
[3]. شرح نهج‌البلاغه،ج 10، ص 280- 281؛ مؤلفات جرجى زيدان، ج 10، ص 86- 87؛ حجةالتفاسير، ج 6، ص 145
[4]. مؤلفات جرجىزيدان، ج 10، ص 90؛ الجواهر، ج 11، ص 200؛ تفسير عاملى، ج 7، ص 531
[5]. الميزان، ج 10، ص307؛ ميزان‌الحكمه، ج 4، ص 3048
[6]. المفصل، ج 1، ص299-/ 308؛ حجةالتفاسير، ج 6، ص 145