پاسخ اين پرسش مىتوان به جنّى بودن ابليس اشاره كرد[1]: «فَسَجَدُوا إِلّا إِبلِيسَ كَانَ مِن الجِنّ فَفَسَقَ عَن أَمرِ رَبّهِ»(كهف/ 18، 50) بنابراين، استثناى ابليس از ملائكه در آيات، استنثاى منقطع است؛ گرچه درباره ماهيت ابليس آراى ديگرى نيز گفته شده است. (ظ ابليس)
در اينكه فرمان و زمان سجده چه وقت بوده، بيشتر مفسّران با استناد به آيه«فَإِذا سَوَّيتُهُ و نَفَختُ فيهِ مِن روحِى فَقَعُوا لَهُ سجِدين/ پس چون او را آراستم و در او از روح خود دميدم، همگى براى او سجده كنيد» (حجر/ 15، 29) گفتهاند: امر به سجده، پيش از تسويه و كامل شدن آدم و زمان امتثال آن، پس از تسويه و دميده شدن روح بوده است.[2]برخى برخلاف غالب مفسّران برآنند كه فرشتگان دو بار به سجده فرمان داده شدهاند.[3]
بهشت آدم
در آيه«وَ قُلنا يادمُ اسكُن أَنتَ وَ زَوجُكَ الجَنَّةَ/ و گفتيم اى آدم! تو و همسرت درٍبهشت جاى گزينيد» (بقره/ 2، 35) و نيز اعراف/ 7، 19 و طه/ 20، 117 از بهشت آدم سخن به ميان آمده است.
در اينكه مقصود از اين بهشت چيست، چندين نظر وجود دارد:
1. بسيارى از مفسّران از جمله حسن بصرى، عمروبنعبيد، واصلبنعطا و بسيارى از معتزله مثل جبايى، رمانى و ابناخشيد، آن را بهشت موعود مىدانند؛ به اين دليل كه «الجنة» عَلَم براى بهشت موعود است.[4]قرطبى نيز در تفسير خود همين رأى را برگزيده است.[5]
2. به گفته ابوهاشم، آن بهشت در آسمان قرار دارد؛ ولى بهشت موعود نيست.[6]به جبايى نيز نسبت مىدهند كه گفته است: آن بهشت در آسمان هفتم قرار داشته، دليل آن«اهبِطوُا»است. وى «اهباط اوّل» را از آسمان هفتم به آسمان اوّل و «اهباط دوم» را از[1]. الميزان، ج 8، ص24
[2]. مجمعالبيان، ج 4،ص 618- 619؛ التفسير الكبير، ج 2، ص 212؛ تفسير صدرالمتألهين، ج 3، ص 4
[3]. كشفالاسرار، ج 3،ص 565؛ الفرقان، ج 1، ص 297؛ نمونه، ج 1، ص 181
[4]. مجمعالبيان، ج 1،ص 194
[5]. تفسير قرطبى، ج 1،ص 208
[6]. مجمعالبيان، ج 1،ص 194
آسمان اوّل به زمين دانسته است.[1]
3. در اين وجه كه قوىتر و دقيقتر از وجوه ديگر است، بهشت، جنبه برزخى و مثالى داشته و داراى جوهرى نورانى است و مثالِ هرچه را در عالمِ وجود است، در خود گنجانده است؛ ولى در هر حال دو بهشت است: يكى پيش از نشئه دنيايى كه مرتبهاى از مراتب نزول است و ديگرى پس از نشئه دنيايى كه از مراتب عروج تلقّى مىشود و در پايانِ سلسله صعود قرار دارد. صدرالمتألّهين اين رأى را به قيصرى و ابنعربى نسبت داده،[2]مىگويد: اين دو بهشت از حيث ماهيّت و ذات فرقى ندارند و يگانه تفاوت آنها در اين است كه يكى در ابتداى سير انسان و ديگرى در پايان سير او قرار دارد.[3]علّامه طباطبايى نيز ضمن برزخى دانستن اين بهشت، در تفسير حديثى كه بهشتِ آدم را در دنيا مىشناساند، مىنويسد: منظور از دنيايى بودن بهشت مزبور، بهشتِ برزخى، در مقابل بهشت جاويدان است.[4]
4. بهشت آدم از باغهاى دنيا بوده و بر روى زمين قرار داشته است و نه بهشت جاويد.
عدّهاى از جمله شيخ صدوق، طوسى و آلوسى اين رأى را پذيرفتهاند.[5]ملّاصدرا اين قول را در تفسيرش به ابوالقاسم بلخى و ابومسلم اصفهانى نسبت داده، مىگويد: بعضى از اصحاب ما (شيعيان) نيز همين را گفتهاند.[6]رشيدرضا نيز در تفسير المنار ضمن اختيار اين نظر، آن را نظريّه محقّقان اهلسنّت دانسته و به نقل از ابومنصور ماتريدى در تفسير التأويلات، اين سخن را به پيشينيان نسبت داده است.[7]براساس روايتى از امام صادق عليه السلام نيز اين بهشت در دنيا بوده و خورشيد و ماه در آن طلوع مىكرده است.[8]
كسانىكه اين بهشت را دنيايى دانستهاند و نه بهشت موعود، براى اثبات مدّعاى[1]. تفسيرصدرالمتألهين، ج 3، ص 84
[2]. همان، ج 3، ص 81-82
[3]. همان، ص 83
[4]. الميزان، ج 1، ص135 و 139
[5]. الاعتقادات، ص 91؛التبيان، ج 1، ص 156؛ روحالمعانى، مج 1، ج 1، ص 371- 372
[6]. تفسيرصدرالمتألهين، ج 3، ص 83
[7]. المنار، ج 1، ص277
[8]. الكافى، ج 3، ص247؛ تفسير قمى، ج 1، ص 71؛ بحارالانوار، ج 6، ص 284-/ 285 و ج 11، ص 161- 162
خويش گفتهاند: به تصريح قرآن، هركس به بهشت جاودانه وارد شود، هرگز از آن اخراج نمىگردد (حجر/ 15، 48) و اهل سعادت در آن مخلّدند. (هود/ 11، 108) براى بهشتيان در استفاده از نعمتهاى آن محدوديتى نيست و نعمتهايش فناناپذير و بىپايان است.
(رعد/ 13، 35؛ زخرف/ 43، 71؛ هود/ 11، 108) در آن لغو و عصيانى صورت نمىگيرد.
(طور/ 52، 23؛ واقعه/ 56، 25) ابليس و اغواى او بدان راه ندارد و نفرين شده خداوند نمىتواند در آن وارد شود. برپايه حكمت الهى، بدون مكلّف شدن به تكليف و تحمّل رنجهاى دنيايى روا نيست بندهاى در آن وارد شود. آنجا جاى آسايش و برخوردارى است و نه آزمايش و خوددارى، و در حقيقت، نتيجه و پاداش مؤمنان است كه با اعمال شايسته خويش آن را كسب مىكنند و پايان برنامهها است؛ در حالىكه بهشت آدم، اينگونه نبوده است.[1]
ناگفته نماند كه اين ادلّه با برزخى بودن بهشت آدم عليه السلام منافاتى ندارند.
در سفر پيدايش تورات درباره بهشت آدم آمده است: و خداوند خدا باغى در عَدَن به طرف مشرق غرس كرد و آن آدم را كه سرشته بود، در آنجا گذاشت؛ پس خداوند خدا آدم را گرفت و او را در باغ عَدَن گذاشت تا كار او را بكند و آن را محافظت نمايد؛[2]پس خداوند خدا او را از باغ عَدَن بيرون كرد تا كار زمينى را كه از آن گرفته شده بود، بكند؛ پس آدم را بيرون كرد و در سمت شرقى باغ عَدَن، فرشتگانى قرار داد تا با شمشير آتشينى كه به دو طرف مىچرخيد، راه درخت حيات را محافظت كند؛[3]بنابراين به گزارش كتاب عهدين، بهشت آدم، چنين جايى بوده است: 1. باغى در زمين؛ 2. در مكان و جاى مشخّصى به نام «شرقِ عَدَن»؛ 3. خداوند آدم عليه السلام را براى كار كردن و محافظت باغ عَدَن در آنجا قرار داده بود.
درخت ممنوع شده براى آدم
در دو جاى قرآن، فرمان سكونت در بهشت با نهى از نزديك شدن به درخت ممنوع[1]. المنار، ج 1، ص277؛ تفسير صدرالمتألهين، ج 3، ص 81؛ التفسيرالكبير، ج 3، ص 3
[2]. كتاب مقدس، پيدايش2: 8
[3]. همان، پيدايش 3:23
همراه است:«وَ قُلنَا يادمُ اسكُن أنتَ و زوجُكَ الجَنّةَ و كُلَا مِنها رَغَداً حَيثُ شِئتُما و لَاتَقرَبا هذهِ الشَّجرةَ فَتكونَا مِنَ الظلمينَ/ و گفتيم اى آدم! تو و همسرت در بهشت جاى گزينيد و بىهيچ زحمتى از هرچه مىخواهيد بخوريد؛ ولى به اين درخت نزديك نشويد كه از ستمكاران خواهيد شد». (بقره/ 2، 35) نيز اعراف/ 7، 19. در قرآن، به چيستى اين درخت اشارهاى نشده است؛ ولى مفسّران با استناد به رواياتِ تفسيرى، مصاديقى را براى آن ذكر كردهاند: عدّهاى آن را بوته گندم دانسته؛ گروهى انگور و خرما و انجير و برخى درخت كافور را ذكر كردهاند. بعضى نيز از آن به درخت حسد، درخت دانش، خير و شرّ يا درخت جوانى و زندگى جاويد تعبير كردهاند.[1]
به گفته امام رضا عليه السلام در پاسخ عبدالسلام هروى كه از ماهيّت آن درخت پرسيده و از اينكه مردم درباره آن، سخنان گوناگونى مىگويند گزارش داده بود، درخت بهشتى انواعى را برمىتابد/ به شكلهاى مختلف درآمده، ميوههاى گوناگون مىدهد. آن درخت گندم بوده و در عين حال انگور داشته؛ زيرا مانند درختان دنيا نبوده است ....[2]برخى اين درخت را تمثيل زندگى دنيا براى آدم عليه السلام دانستهاند.[3]برخى مفسّران نيز يادآور شدهاند كه چون خداوند، هيچگونه اشارهاى در قرآن بدان نكرده و علم و جهل بدان سودى ندارد، كنجكاوى درباره آن لازم و شايسته نيست.[4]
در توجيه اين نهى چند نظر ابراز شده است: الف. گروهى اين نهى را تنزيهى (كراهتى) دانسته و گفتهاند: آدم با ارتكاب آن، مرتكب ترك اوْلى شده است؛[5]ب. برخى نيز آن را نهى تحريمى دانسته، مىگويند: آدم عليه السلام از روى فراموشى يا به گمان اينكه نهى حتمى نيست، از آن سرپيچيد؛[6]ج. عدّهاى نيز بر اين باورند كه چون اين نهى مولوى نبوده، مخالفت با آن گناه به شمار نمىآيد؛ چرا كه حرمتى در كار نبوده و غرض از اين نهى، فقط[1]. التبيان، ج 1، ص157؛ جامعالبيان، مج 1، ج 1، ص 332؛ مجمعالبيان، ج 1، ص 195
[2]. عيون اخبارالرضاعليه السلام، ج 1، ص 397
[3]. تفسيرصدرالمتألهين، ج 3، ص 92- 93؛ الرسائل التوحيديه، ص 186
[4]. جامعالبيان، مج1، ج 1، ص 333؛ التفسير الكبير، ج 3، ص 5 و 6؛ تفسير مراغى، مج 1، ج 1، ص 91
[5]. التفسيرالكبير، ج3، ص 4- 5؛ تفسير صدرالمتألهين، ج 3، ص 90؛ نمونه، ج 6، ص 124
[6]. التفسير الكبير، ج3، ص 5؛ تفسير صدرالمتألهين، ج 3، ص 90
راهنمايى و ارشاد به مصالح و منافع موجود در حكم بوده است؛[1]د. بعضى نيز گفتهاند: اين نهى معنايش امر به كار ندبى (مستحبى) است و به سبب ترغيب در پرهيز از خوردن، با لفظ نهى ايراد شده و ترك تناول از درخت براى آدم، مستحب بوده است،[2]نه واجب.
علّامه طباطبايى ضمن ترجيح ارشادى بودن اين نهى، سه دليل بر آن اقامه كرده است:
1. خداوند در آيه 35 بقره/ 2 و 19 اعراف/ 7 مخالفت با اين نهى را ستم شمرده؛ ولى در آيات 117- 118 طه/ 20 از آن به تعب، رنج، گرسنگى و برهنگى كه پيامد بيرون رفتن از بهشت است، تعبير كرده؛ پس معلوم مىشود كه منظور از اين تعب و شقاوت، همان مصائب دنيايى است كه لازمه زندگى در زمين به شمار مىرود، و نهى از آنها ارشادى است و مخالفت با چنين نهىاى، گناه و نافرمانى شمرده نمىشود. مقصود از ظلم در آيات مزبور نيز همان ستم بر نفس است، نه ظلم نكوهيدهاى كه در پرستش و بندگى غيرخدا مطرح است. 2. چنانچه نهى مزبور، مولوى و توبه آن نيز رجوع از مخالفت نهى مولوى و توبه عبودى بود، مىبايست پس از قبول توبه آدم، دوباره به بهشت برگردانده مىشد؛ ولى چنين بازگشتى براى آدم عليه السلام ميسور نشد؛ بنابراين، خروج از بهشت، اثر تكوينى تناول از درخت ممنوع بوده است؛ نظير تأثير سمّ و آتش در كشتن و سوزاندن؛ چنان كه تمام موارد تكاليف ارشادى نيز از اين قبيل است.
آيات 38- 39 بقره/ 2 كه عصاره همه احكام و تشريعات خداوند در اين دنيا است، دلالت مىكند كه نخستين تشريع در دنيا براى آدم و فرزندانش بعد از هبوط و فرود آمدن آنها در زمين بوده است؛ بنابراين، هنگام مخالفت نهى مزبور، هنوز نه دينى تشريع شده و نه تكليفى مولوى در كار بوده است؛ در اين صورت ديگر گناه معنا نداشته و نهى بايد از نوع ارشادى بوده باشد.[3]
فريب خوردن آدم
در آيات 36 بقره/ 2؛ 20- 22 و 27 اعراف/ 7 و 120- 121 طه/ 20 آمده است كه آدم[1]. الكاشف، ج 1، ص88. نمونه، ج 6، ص 124
[2]. التبيان، ج 1، ص159. تفسير صدرالمتألهين، ج 3، ص 90
[3]. الميزان، ج 1، ص137 و ج 14، ص 222
و حوّا با وسوسه، فريب و گمراهسازى ابليس، از درخت ممنوع خوردند يا چشيدند و بىدرنگ لباسهايشان فروريخت و در نتيجه، شرمگاهشان آشكار و از بهشت اخراج شدند. از تعبيرهاى«فَوَسوَسَ لَهُمَا الشَّيطنُ»(اعراف/ 7، 20)،«فَدلَّل- هُما بِغُرورٍ»(اعراف/ 7، 22)،«فَأزَلَّهُما الشَّيطنُ»(بقره/ 2، 36) برمىآيد كه ابتدا وسوسه شيطان، بعد فريب خوردن آدم و حوّا، و در پى آن، لغزش و اخراج آن دو از بهشت صورت گرفته است.
مفسّران در چگونگى دسترس ابليس به آدم و حوّا- با اين كه ابليس از بهشت رانده شده بود- وجوهى گفتهاند؛ مانند: ابليس به آسمان نزديك مىشد و با آدم سخن مىگفت.
ابليس به درِ بهشت نزديك شده، آدم را صدا مىزد و از آنجا با او سخن مىگفت. ابليس از زمين به آدم پيام مىفرستاد و با او سخن مىگفت و ....[1]
از ظاهر اين توجيهها برمىآيد كه بهشتِ آدم را بهشت موعود دانستهاند كه ابليس نمىتواند وارد آن شود؛ در حالىكه ظاهر آيات قرآن با اين سخن سازگار نيست و دليل محكمى براى پذيرش آن وجود ندارد.
به گفته علّامه طباطبايى، از آيات مربوط استفاده مىشود كه آدم و حوّا شيطان را ديده و شناختهاند و مانعى ندارد كه شيطان وارد بهشت شده باشد؛ چرا كه در بهشتِ «جاويد» جايى براى شيطان نيست، نه بهشت «آدم»؛ ازاينرو همگى بعداً از آن اخراج شدند.[2]
در آيه 20 اعراف/ 7 درباره اثر وسوسه شيطان آمده است كه شيطان آن دو را فريفت تا شرمگاهشان آشكار شود:«فَوَسوَسَ لَهُما الشَّيطنُ لِيُبدِىَ لَهُما ماوُرِىَ عَنهُما مِن سَوءتهِما». درباره «لام»«ليبدى»دو قول وجود دارد: نخست اينكه براى عاقبت باشد؛ يعنى وسوسه شيطان به پديدار شدن شرمگاهشان انجاميد و شيطان، در ابتدا از اين سرانجام آگاه نبود.[3]ديگر اين كه لامِ غرض باشد؛ به اين شكل كه گفته شود: پديدار گشتن شرمگاه، كنايه از سقوط حرمت و زوالِ مقام است؛ بنابراين، قصد شيطان از وسوسه آن دو، زوال حرمت و از ميان بردن مقام آنان بوده است يا بگوييم: شيطان در لوح محفوظ ديده يا[1]. التبيان، ج 1، ص162؛ مجمع البيان، ج 1، ص 197؛ التفسير الكبير، ج 3، ص 15
[2]. الميزان، ج 1، ص131
[3]. كشفالاسرار، ج 3،ص 577؛ التفسير الكبير، ج 14، ص 46
از برخى فرشتگان شنيده بود كه اگر آدم از آن درخت بخورد، شرمگاهش پديدار مىشود و اين، نهايت زيان و سقوط را مىرساند؛ لذابراى حصول اين غرض، وسوسه كرد.[1]
ابليس براى نفوذ بيشتر در آدم و حوا، خود را خيرخواه و دلسوز نماياند و به آنان وعده داد كه با خوردن از درخت ممنوع، مانند فرشتگان، جاودانه در بهشت زندگى خواهند كرد:[2]«قالَ ما نَهكُما رَبُّكُما عَن هذهِ الشَّجَرةِ إلَّاأَن تَكونَا مَلكَينِ أَو تَكونا مِنالخلدينَ* وَ قاسَمهُما إِنّى لَكُما لَمِنَ النصِحينَ.»(اعراف/ 7، 20- 21) از آنجا كه آدم و حوا ابليس را چندان نمىشناختند، تحت تأثير سوگندهاى دروغ او، فريب خوردند.[3]ابليس در سوگندخويش به گونهاى عمل كرد كه آدم عليه السلام احتمال نمىداد او در كار خود دروغگو باشد.[4]طبرسى مىگويد: او هنگام وسوسه، امورِ مربوط به قيامت را سبك و بىقدر مىنمايانْد و چنين وانمود كرد كه در آنجا محاسبهاى نخواهد بود؛ امّا امور دنيايى را بزرگ و زيبا جلوه داد.[5]
هبوط آدم عليه السلام
هبوط در لغت به معناى فرود اجبارى است.[6]طبرى آنرا به معناى جاى گرفتن دانسته[7]و به گفته شيخ طوسى، معناى آن، پايين آمدن سريع است.[8]گروهى مقصود از هبوط و نزول آدم به زمين را هبوط از حالت و مقام نخست او دانسته و گفتهاند: منظور تنزّل مقامى است، نه مكانى؛ به اين معنا كه آدم از مقام ارجمند خويش و از آن بهشت سرسبز پايين آمد.[9][1]. التفسير الكبير، ج14، ص 46
[2]. كشفالاسرار، ج 3،ص 578؛ مجمعالبيان، ج 4، ص 627
[3]. التفسير الكبير، ج14، ص 46
[4]. الميزان، ج 8، ص61؛ الفرقان، ج 8- 9، ص 62
[5]. مجمعالبيان، ج 4،ص 623
[6]. مفردات، ص 832،«هبط»؛ نمونه، ج 13، ص 332
[7]. جامع البيان، مج1، ج 1، ص 342
[8]. التبيان، ج 4، ص375
[9]. نمونه، ج 1، ص187؛ احسنالحديث، ج 1، ص 98
آياتى از قرآن به هبوط آدم و استقرار او بر روى زمين پرداخته است:«قُلنَا اهبِطُوا بَعضُكُم لِبَعضٍ عَدُوٌّ وَ لَكُم فِى الأَرضِ مُستَقَرٌّ و مَتعٌ إلى حِينٍ».(بقره/ 2، 36) آيات 38 بقره/ 2؛ 24 اعراف/ 7؛ 123 طه/ 20 نيز چنين است.
در اينكه مخاطبان«اهبِطُوا»چه كسانى هستند، احتمالهايى چون آدم و حوّا و ابليس،[1]آدم و حوّا و وسوسه،[2]آدم و حوّا و نسل آن دو،[3]آدم و حوّا ذكر شده كه در صورت اخير، طبق عادت عرب، به صورت جمع آورده شده است.[4]
گويا كه مخاطب اصلى، آدم و حوّا هستند؛ از اين رو در آيه 123 طه/ 20 كه پيشتر ياد شد، به صورت تثنيه آورده شده؛ ولى چون هبوط آنها، سكونت فرزندان و نسلهاى ايشان را نيز در زمين به دنبال داشت، در جمله«بَعضُكُم لِبَعضٍ عَدُوٌّ»و در بقيّه موارد، به صورت جمع (اهبطوا) آورده شده است. به تعبير ديگر، در اين خطاب، آدم و حوّا و نسل آن دو مقصودند؛ چرا كه فرزندان آنان نيز در اين حكم با آنان مشتركاند و در حقيقت، هبوطآنان سكونت همه آدمىزادگان را در زمين به دنبال داشته است.[5]در آيه 36 بقره/ 2 امر به هبوط نقل، و در آيه 38 همين سوره، اين امر تكرار شده است. درباره تكرار امرِ هبوط و اينكه يك يا دو بار اتّفاق افتاده، چند وجه ذكر شده است:
1. هبوط اوّل، غير از هبوط دوم است؛ زيرا هبوط اوّل، از بهشت به آسمان دوم، و هبوط دوم از آن آسمان به زمين بوده است؛[6]2. براى تأكيد بوده؛[7]3. هبوط اوّل دلالت مىكند كه آن امر در حال دشمنى برخى با برخى ديگر صادر شده و در مقام بيان حال آنها از جهت دشمنى بعضى با بعض ديگر است؛ ولى در هبوط دوم، مقصود اين است كه به آنها بفهماند دنيا جاى تكليف، ابتلا، هدايت و گمراهى است؛[8]4. يك امر، پيش از توبه و تلقّى[1]. التبيان، ج 4، ص375؛ مجمعالبيان، ج 1، ص 197
[2]. مجمع البيان، ج 1،ص 198
[3]. التبيان، ج 1، ص164؛ مجمعالبيان، ج 1، ص 198؛ التحرير والتنوير، ج 1، ص 434
[4]. مجمعالبيان، ج 1،ص 198- 204؛ تفسير صدرالمتألهين، ج 3، ص 109
[5]. نمونه، ج 1، ص199؛ احسنالحديث، ج 6، ص 462
[6]. مجمعالبيان، ج 1،ص 203؛ التفسير الكبير، ج 3، ص 26؛ تفسير صدرالمتألهين، ج 3، ص 158
[7]. مجمع البيان، ج 1،ص 203؛ تفسير صدرالمتألهين، ج 3، ص 158
[8]. مجمعالبيان، ج 1،ص 203؛ تفسير صدرالمتألهين، ج 3، ص 159؛ المنار، ج 1، ص 278