همراه است:«وَ قُلنَا يادمُ اسكُن أنتَ و زوجُكَ الجَنّةَ و كُلَا مِنها رَغَداً حَيثُ شِئتُما و لَاتَقرَبا هذهِ الشَّجرةَ فَتكونَا مِنَ الظلمينَ/ و گفتيم اى آدم! تو و همسرت در بهشت جاى گزينيد و بىهيچ زحمتى از هرچه مىخواهيد بخوريد؛ ولى به اين درخت نزديك نشويد كه از ستمكاران خواهيد شد». (بقره/ 2، 35) نيز اعراف/ 7، 19. در قرآن، به چيستى اين درخت اشارهاى نشده است؛ ولى مفسّران با استناد به رواياتِ تفسيرى، مصاديقى را براى آن ذكر كردهاند: عدّهاى آن را بوته گندم دانسته؛ گروهى انگور و خرما و انجير و برخى درخت كافور را ذكر كردهاند. بعضى نيز از آن به درخت حسد، درخت دانش، خير و شرّ يا درخت جوانى و زندگى جاويد تعبير كردهاند.[1]
به گفته امام رضا عليه السلام در پاسخ عبدالسلام هروى كه از ماهيّت آن درخت پرسيده و از اينكه مردم درباره آن، سخنان گوناگونى مىگويند گزارش داده بود، درخت بهشتى انواعى را برمىتابد/ به شكلهاى مختلف درآمده، ميوههاى گوناگون مىدهد. آن درخت گندم بوده و در عين حال انگور داشته؛ زيرا مانند درختان دنيا نبوده است ....[2]برخى اين درخت را تمثيل زندگى دنيا براى آدم عليه السلام دانستهاند.[3]برخى مفسّران نيز يادآور شدهاند كه چون خداوند، هيچگونه اشارهاى در قرآن بدان نكرده و علم و جهل بدان سودى ندارد، كنجكاوى درباره آن لازم و شايسته نيست.[4]
در توجيه اين نهى چند نظر ابراز شده است: الف. گروهى اين نهى را تنزيهى (كراهتى) دانسته و گفتهاند: آدم با ارتكاب آن، مرتكب ترك اوْلى شده است؛[5]ب. برخى نيز آن را نهى تحريمى دانسته، مىگويند: آدم عليه السلام از روى فراموشى يا به گمان اينكه نهى حتمى نيست، از آن سرپيچيد؛[6]ج. عدّهاى نيز بر اين باورند كه چون اين نهى مولوى نبوده، مخالفت با آن گناه به شمار نمىآيد؛ چرا كه حرمتى در كار نبوده و غرض از اين نهى، فقط[1]. التبيان، ج 1، ص157؛ جامعالبيان، مج 1، ج 1، ص 332؛ مجمعالبيان، ج 1، ص 195
[2]. عيون اخبارالرضاعليه السلام، ج 1، ص 397
[3]. تفسيرصدرالمتألهين، ج 3، ص 92- 93؛ الرسائل التوحيديه، ص 186
[4]. جامعالبيان، مج1، ج 1، ص 333؛ التفسير الكبير، ج 3، ص 5 و 6؛ تفسير مراغى، مج 1، ج 1، ص 91
[5]. التفسيرالكبير، ج3، ص 4- 5؛ تفسير صدرالمتألهين، ج 3، ص 90؛ نمونه، ج 6، ص 124
[6]. التفسير الكبير، ج3، ص 5؛ تفسير صدرالمتألهين، ج 3، ص 90
راهنمايى و ارشاد به مصالح و منافع موجود در حكم بوده است؛[1]د. بعضى نيز گفتهاند: اين نهى معنايش امر به كار ندبى (مستحبى) است و به سبب ترغيب در پرهيز از خوردن، با لفظ نهى ايراد شده و ترك تناول از درخت براى آدم، مستحب بوده است،[2]نه واجب.
علّامه طباطبايى ضمن ترجيح ارشادى بودن اين نهى، سه دليل بر آن اقامه كرده است:
1. خداوند در آيه 35 بقره/ 2 و 19 اعراف/ 7 مخالفت با اين نهى را ستم شمرده؛ ولى در آيات 117- 118 طه/ 20 از آن به تعب، رنج، گرسنگى و برهنگى كه پيامد بيرون رفتن از بهشت است، تعبير كرده؛ پس معلوم مىشود كه منظور از اين تعب و شقاوت، همان مصائب دنيايى است كه لازمه زندگى در زمين به شمار مىرود، و نهى از آنها ارشادى است و مخالفت با چنين نهىاى، گناه و نافرمانى شمرده نمىشود. مقصود از ظلم در آيات مزبور نيز همان ستم بر نفس است، نه ظلم نكوهيدهاى كه در پرستش و بندگى غيرخدا مطرح است. 2. چنانچه نهى مزبور، مولوى و توبه آن نيز رجوع از مخالفت نهى مولوى و توبه عبودى بود، مىبايست پس از قبول توبه آدم، دوباره به بهشت برگردانده مىشد؛ ولى چنين بازگشتى براى آدم عليه السلام ميسور نشد؛ بنابراين، خروج از بهشت، اثر تكوينى تناول از درخت ممنوع بوده است؛ نظير تأثير سمّ و آتش در كشتن و سوزاندن؛ چنان كه تمام موارد تكاليف ارشادى نيز از اين قبيل است.
آيات 38- 39 بقره/ 2 كه عصاره همه احكام و تشريعات خداوند در اين دنيا است، دلالت مىكند كه نخستين تشريع در دنيا براى آدم و فرزندانش بعد از هبوط و فرود آمدن آنها در زمين بوده است؛ بنابراين، هنگام مخالفت نهى مزبور، هنوز نه دينى تشريع شده و نه تكليفى مولوى در كار بوده است؛ در اين صورت ديگر گناه معنا نداشته و نهى بايد از نوع ارشادى بوده باشد.[3]
فريب خوردن آدم
در آيات 36 بقره/ 2؛ 20- 22 و 27 اعراف/ 7 و 120- 121 طه/ 20 آمده است كه آدم[1]. الكاشف، ج 1، ص88. نمونه، ج 6، ص 124
[2]. التبيان، ج 1، ص159. تفسير صدرالمتألهين، ج 3، ص 90
[3]. الميزان، ج 1، ص137 و ج 14، ص 222
و حوّا با وسوسه، فريب و گمراهسازى ابليس، از درخت ممنوع خوردند يا چشيدند و بىدرنگ لباسهايشان فروريخت و در نتيجه، شرمگاهشان آشكار و از بهشت اخراج شدند. از تعبيرهاى«فَوَسوَسَ لَهُمَا الشَّيطنُ»(اعراف/ 7، 20)،«فَدلَّل- هُما بِغُرورٍ»(اعراف/ 7، 22)،«فَأزَلَّهُما الشَّيطنُ»(بقره/ 2، 36) برمىآيد كه ابتدا وسوسه شيطان، بعد فريب خوردن آدم و حوّا، و در پى آن، لغزش و اخراج آن دو از بهشت صورت گرفته است.
مفسّران در چگونگى دسترس ابليس به آدم و حوّا- با اين كه ابليس از بهشت رانده شده بود- وجوهى گفتهاند؛ مانند: ابليس به آسمان نزديك مىشد و با آدم سخن مىگفت.
ابليس به درِ بهشت نزديك شده، آدم را صدا مىزد و از آنجا با او سخن مىگفت. ابليس از زمين به آدم پيام مىفرستاد و با او سخن مىگفت و ....[1]
از ظاهر اين توجيهها برمىآيد كه بهشتِ آدم را بهشت موعود دانستهاند كه ابليس نمىتواند وارد آن شود؛ در حالىكه ظاهر آيات قرآن با اين سخن سازگار نيست و دليل محكمى براى پذيرش آن وجود ندارد.
به گفته علّامه طباطبايى، از آيات مربوط استفاده مىشود كه آدم و حوّا شيطان را ديده و شناختهاند و مانعى ندارد كه شيطان وارد بهشت شده باشد؛ چرا كه در بهشتِ «جاويد» جايى براى شيطان نيست، نه بهشت «آدم»؛ ازاينرو همگى بعداً از آن اخراج شدند.[2]
در آيه 20 اعراف/ 7 درباره اثر وسوسه شيطان آمده است كه شيطان آن دو را فريفت تا شرمگاهشان آشكار شود:«فَوَسوَسَ لَهُما الشَّيطنُ لِيُبدِىَ لَهُما ماوُرِىَ عَنهُما مِن سَوءتهِما». درباره «لام»«ليبدى»دو قول وجود دارد: نخست اينكه براى عاقبت باشد؛ يعنى وسوسه شيطان به پديدار شدن شرمگاهشان انجاميد و شيطان، در ابتدا از اين سرانجام آگاه نبود.[3]ديگر اين كه لامِ غرض باشد؛ به اين شكل كه گفته شود: پديدار گشتن شرمگاه، كنايه از سقوط حرمت و زوالِ مقام است؛ بنابراين، قصد شيطان از وسوسه آن دو، زوال حرمت و از ميان بردن مقام آنان بوده است يا بگوييم: شيطان در لوح محفوظ ديده يا[1]. التبيان، ج 1، ص162؛ مجمع البيان، ج 1، ص 197؛ التفسير الكبير، ج 3، ص 15
[2]. الميزان، ج 1، ص131
[3]. كشفالاسرار، ج 3،ص 577؛ التفسير الكبير، ج 14، ص 46
از برخى فرشتگان شنيده بود كه اگر آدم از آن درخت بخورد، شرمگاهش پديدار مىشود و اين، نهايت زيان و سقوط را مىرساند؛ لذابراى حصول اين غرض، وسوسه كرد.[1]
ابليس براى نفوذ بيشتر در آدم و حوا، خود را خيرخواه و دلسوز نماياند و به آنان وعده داد كه با خوردن از درخت ممنوع، مانند فرشتگان، جاودانه در بهشت زندگى خواهند كرد:[2]«قالَ ما نَهكُما رَبُّكُما عَن هذهِ الشَّجَرةِ إلَّاأَن تَكونَا مَلكَينِ أَو تَكونا مِنالخلدينَ* وَ قاسَمهُما إِنّى لَكُما لَمِنَ النصِحينَ.»(اعراف/ 7، 20- 21) از آنجا كه آدم و حوا ابليس را چندان نمىشناختند، تحت تأثير سوگندهاى دروغ او، فريب خوردند.[3]ابليس در سوگندخويش به گونهاى عمل كرد كه آدم عليه السلام احتمال نمىداد او در كار خود دروغگو باشد.[4]طبرسى مىگويد: او هنگام وسوسه، امورِ مربوط به قيامت را سبك و بىقدر مىنمايانْد و چنين وانمود كرد كه در آنجا محاسبهاى نخواهد بود؛ امّا امور دنيايى را بزرگ و زيبا جلوه داد.[5]
هبوط آدم عليه السلام
هبوط در لغت به معناى فرود اجبارى است.[6]طبرى آنرا به معناى جاى گرفتن دانسته[7]و به گفته شيخ طوسى، معناى آن، پايين آمدن سريع است.[8]گروهى مقصود از هبوط و نزول آدم به زمين را هبوط از حالت و مقام نخست او دانسته و گفتهاند: منظور تنزّل مقامى است، نه مكانى؛ به اين معنا كه آدم از مقام ارجمند خويش و از آن بهشت سرسبز پايين آمد.[9][1]. التفسير الكبير، ج14، ص 46
[2]. كشفالاسرار، ج 3،ص 578؛ مجمعالبيان، ج 4، ص 627
[3]. التفسير الكبير، ج14، ص 46
[4]. الميزان، ج 8، ص61؛ الفرقان، ج 8- 9، ص 62
[5]. مجمعالبيان، ج 4،ص 623
[6]. مفردات، ص 832،«هبط»؛ نمونه، ج 13، ص 332
[7]. جامع البيان، مج1، ج 1، ص 342
[8]. التبيان، ج 4، ص375
[9]. نمونه، ج 1، ص187؛ احسنالحديث، ج 1، ص 98
آياتى از قرآن به هبوط آدم و استقرار او بر روى زمين پرداخته است:«قُلنَا اهبِطُوا بَعضُكُم لِبَعضٍ عَدُوٌّ وَ لَكُم فِى الأَرضِ مُستَقَرٌّ و مَتعٌ إلى حِينٍ».(بقره/ 2، 36) آيات 38 بقره/ 2؛ 24 اعراف/ 7؛ 123 طه/ 20 نيز چنين است.
در اينكه مخاطبان«اهبِطُوا»چه كسانى هستند، احتمالهايى چون آدم و حوّا و ابليس،[1]آدم و حوّا و وسوسه،[2]آدم و حوّا و نسل آن دو،[3]آدم و حوّا ذكر شده كه در صورت اخير، طبق عادت عرب، به صورت جمع آورده شده است.[4]
گويا كه مخاطب اصلى، آدم و حوّا هستند؛ از اين رو در آيه 123 طه/ 20 كه پيشتر ياد شد، به صورت تثنيه آورده شده؛ ولى چون هبوط آنها، سكونت فرزندان و نسلهاى ايشان را نيز در زمين به دنبال داشت، در جمله«بَعضُكُم لِبَعضٍ عَدُوٌّ»و در بقيّه موارد، به صورت جمع (اهبطوا) آورده شده است. به تعبير ديگر، در اين خطاب، آدم و حوّا و نسل آن دو مقصودند؛ چرا كه فرزندان آنان نيز در اين حكم با آنان مشتركاند و در حقيقت، هبوطآنان سكونت همه آدمىزادگان را در زمين به دنبال داشته است.[5]در آيه 36 بقره/ 2 امر به هبوط نقل، و در آيه 38 همين سوره، اين امر تكرار شده است. درباره تكرار امرِ هبوط و اينكه يك يا دو بار اتّفاق افتاده، چند وجه ذكر شده است:
1. هبوط اوّل، غير از هبوط دوم است؛ زيرا هبوط اوّل، از بهشت به آسمان دوم، و هبوط دوم از آن آسمان به زمين بوده است؛[6]2. براى تأكيد بوده؛[7]3. هبوط اوّل دلالت مىكند كه آن امر در حال دشمنى برخى با برخى ديگر صادر شده و در مقام بيان حال آنها از جهت دشمنى بعضى با بعض ديگر است؛ ولى در هبوط دوم، مقصود اين است كه به آنها بفهماند دنيا جاى تكليف، ابتلا، هدايت و گمراهى است؛[8]4. يك امر، پيش از توبه و تلقّى[1]. التبيان، ج 4، ص375؛ مجمعالبيان، ج 1، ص 197
[2]. مجمع البيان، ج 1،ص 198
[3]. التبيان، ج 1، ص164؛ مجمعالبيان، ج 1، ص 198؛ التحرير والتنوير، ج 1، ص 434
[4]. مجمعالبيان، ج 1،ص 198- 204؛ تفسير صدرالمتألهين، ج 3، ص 109
[5]. نمونه، ج 1، ص199؛ احسنالحديث، ج 6، ص 462
[6]. مجمعالبيان، ج 1،ص 203؛ التفسير الكبير، ج 3، ص 26؛ تفسير صدرالمتألهين، ج 3، ص 158
[7]. مجمع البيان، ج 1،ص 203؛ تفسير صدرالمتألهين، ج 3، ص 158
[8]. مجمعالبيان، ج 1،ص 203؛ تفسير صدرالمتألهين، ج 3، ص 159؛ المنار، ج 1، ص 278
كلمات، و ديگرى پس از تلقّى كلمات و توبه بوده است؛[1]5. هبوط اوّل از آسمان هفتم به آسمان اوّل و هبوط دوم از آسمان اوّل به زمين بوده است؛[2]6. تكرار، اشاره به اين واقعيت بود كه آدم عليه السلام گمان نكند با پذيرش توبهاش هبوط به زمين منتفى شده است؛ يعنى اين تكرار مىفهماند كه امر به هبوط، صرفاً جزاى آن لغزش نبود تا بر اثر توبه لغو شود؛ بلكه براى تحقّق وعده خداوند بود كه به ملائكه فرمود:«إنّى جاعِلٌ فِى الأَرضِ خَليفَةً»(بقره/ 2، 30) آدم عليه السلام بايد در زمين مستقر مىشد، و همه اينها مقدّماتى بود كه بايد انجام مىگرفت؛ ازاينرو پس از توبه آدم و پذيرش آن، به بهشت بازنگشت.[3]
از مجموعه آيات داستان آدم به ويژه آيه«إِنّى جاعِلٌ فِىالأَرضِخَلِيفَةً»چنين بر مىآيد كه آدم از اوّل براى زندگى و مرگ در زمين آفريده شده بود و اينكه خدا، او و همسرش را در بهشت ساكن كرد، براى آزمايش و در نتيجه، مقدّمهاى براى فرستادن آنان به زمين بوده است. طريق آمدنشان به زمين چنين بوده كه پيشتر، برترى او را به ملائكه اعلام كند تا مقام خليفةاللّهى او محرز شود و آخرين عاملِ استقرار در زمين و انتخاب زندگى دنيا، همان آشكار شدن عورتهاى آنان بود كه عبارت از تمايل حيوانى است.
هبوط آن دو به زمين براى آن بود كه در آنجا زندگى كنند؛ بنابراين، عامل اصلى خروج آن دو از بهشت و فرود آمدن به زمين، همان خوردن از درخت ممنوع و آشكار شدن عورت آنان بود كه به وسوسه شيطان صورت گرفت.[4]حقيقت پيش گفته را از پارهاى روايات مىتوان دريافت.
اباصلت هروى از امامرضا عليه السلام نقل مىكند: ... خداوند- عزّوجلّ- آدم را خليفه و حجّت خود در زمين خلق كرد و او را براى بهشت نيافريد. نافرمانى آدم در بهشت بود، نه[1]. الفرقان، ج 1، ص338
[2]. التفسير الكبير، ج3، ص 4
[3]. همان، ص 4 و 26؛تفسير صدرالمتألهين، ج 3، ص 159؛ نمونه، ج 1، ص 199
[4]. الميزان، ج 1، ص126- 127
در زمين تا مقدّرات امر خدا- عزّوجلّ- كامل شود ....[1]
امامباقر عليه السلام نيز با اشاره به اين حقيقت مىفرمايد: خداوند، آدم را براى زندگى در دنيا آفريده بود. او را ساكن بهشت گرداند تا گناه كرده، به جاىگاهش برگردانده شود.[2]
فخررازى مىگويد: در اخبار آمده است كه آدم عليه السلام به هند، حوّا به جده، و ابليس به بصره فرود آمد.[3]ميبدى مىنويسد: آدم به كوه سرانديب در سرزمين هند، حوّا به جدّه، و ابليس به ابله، سوى مشرق هبوط كرده است.[4]طبق روايتى از امام صادق عليه السلام آدم بر كوه صفا فرود آمد و نامگذارى اين كوه به صفا به دليل فرود آمدن صفىّاللّه بر آن است و حوّا بر كوه مروه فرود آمد و چون مرأة (زن) بر آن فرود آمد، آن را مروه ناميدند.[5]علّامه طباطبايى مىگويد: امام على عليه السلام در پاسخ مرد شامى كه پرسيده بود: پرارجترين مكان بر روى زمين كجا است، فرمود: مكانى به نام سرانديب كه آدمازآسمان درآن جا هبوط كرد.
از روايات فراوان (در حدّ استفاضه) استفاده مىشود كه آدم عليه السلام در سرزمين مكّه فرود آمده است.[6]به گفته علّامه، جمع ميان اين روايات بدين طريق است كه بگوييم: آدم، نخست به كوه سرانديب و بعد به مكّه هبوط كرده است.[7]
توبه آدم عليه السلام
در پى فرمان خروج از بهشت و هبوط، آدم عليه السلام و حوّا دريافتند كه با فريب شيطان و ستم بر خويش، آن محيط آرام و پرنعمت را از دست دادهاند؛ ازاينرو در مقام توبه و انابه به درگاه خدا برخاستند و لطف خدا نيز شامل حالشان گشت. آدم از پروردگار خود كلماتى رادريافت و با آن كلمات توبه كرد. خداوند نيز توبه آنان را پذيرفت:«فَتَلقَّى ءَادَمُ مِن رَبّهِ كَلِمتٍ فَتابَ عَليهِ إنَّهُ هوَ التَّوّابُ الرَّحيمُ»(بقره/ 2، 37)،«قَالَا رَبَّنا ظَلَمنَا أَنفُسَنا وَ إِن لَم تَغفِر لَنا وَ تَرْحَمنا لَنَكونَنَّ مِنَ الخسِرِينَ»(اعراف/ 7، 23)،«ثُمَّ اجتَبهُ رَبُّهُ فَتابَ عَلَيهِ وَ هَدَى».(طه/ 20، 122)[1]. الأمالى، ص 150
[2]. الميزان، ج 1، ص149- 150؛ عللالشرايع، ج 2، ص 302
[3]. التفسير الكبير، ج3، ص 27
[4]. كشفالاسرار، ج 1،ص 151
[5]. الميزان، ج 1، ص139
[6]. تفسير عياشى، ج 1،ص 36-/ 39؛ عللالشرايع، ج 2، ص 137؛ نورالثقلين، ج 1، ص 64- 65
[7]. الميزان، ج 1، ص150
به گفته طبرسى و علّامه طباطبايى، توبهبندگان، در ميان دو توبه خداوند قرار دارد؛ زيرا بازگشت او از نافرمانى، منوط به توفيق و رحمت خدا است و پس از توبه نيز محتاج است كه خداوند به عنايت و رحمت خود، توبه او را بپذيرد؛ بنابراين ابتدا خداوند به آدم عليه السلام توفيق توبه داد و پس از آن كه آدم عليه السلام توبه، كرد توبهاش را پذيرفت.[1]
مقصود از كلمات
مفسّران درباره كلماتى كه آدم عليه السلام از خداوند دريافت، سخنان گوناگونى آوردهاند:
1.«قالَا رَبَّنا ظَلَمنا أَنفُسَنا و إِن لَمتَغفِر لَنا وَ تَرْحَمنا لَنَكونَنَّ مِنَ الخسِرِينَ».[2](اعراف/ 7، 23) 2. «اللّهم لا إلهَ إلَّاأَنتَ سُبحانَكَ و بِحمدكَ رَبّ إِنّى ظَلمتُ نَفسِى فَاغفِرلِى إِنّكَ خَيرُ الغافِرين اللَّهُم لَاإلهَ إلَّاأَنتَ سُبحانَكَ و بِحَمدِكَ رَبِّ إِنّى ظَلَمتُ نَفسِى فَارحَمنِى إِنَّكَ خَيرُ الرّاحِمين اللَّهُم لَاإِلهَ إِلَّا أَنتَ سُبحانكَ و بِحمدكَ رَبّ إِنّى ظَلَمتُ نَفسى فَتُب عَلىَّ إنَّكَ أَنتَ التَّوابُ الرَّحيم».[3]3. سُبحانَ اللّهِ و الحَمدُ للّهِ و لَاإِلهَ إِلَّا اللّهُ و اللّهُ أَكبر».[4]4. «سُبحانَكَ اللَّهُم و بِحمدِكَ و تَباركَ اسمُكَ و تَعالَى جَدُّكَ لَاإِلهَ إِلَّا أَنت، ظَلمتُ نَفسِى، فَاغفِرلِى، إِنَّهُ لَايغفِر الذُّنوبَ إِلَّا أَنت».[5]5. عدّهاى نيز دعاى آدم را به درگاه خداوند چنين گزارش كردهاند: خداوندا! آيا مرا با دست خويش نيافريدى؟ گفت: آرى. گفت: آيا از روح خود در من ندميدى؟ گفت: آرى. گفت: آيا مرا در بهشت خويش جاى ندادى؟ گفت: آرى. گفت:
آيا مهر تو بر خشمت پيشى ندارد؟ گفت: آرى. گفت: اگر توبه كنم و بازگردم، به بهشتم باز مىگردانى؟ گفت: آرى.[6]6. گروهى نيز با استناد به رواياتى گفتهاند: مقصود از اين كلمات، نامهاى مقدس پيامبر صلى الله عليه و آله على، فاطمه، حسن و حسين عليهم السلام است كه آدم با واسطه قرار دادن آنها، از خداوند تقاضاى بخشودن كرد و خداوند از او درگذشت.[7]7. برخى ديگر با نقل[1]. مجمعالبيان، ج 1،ص 200؛ الميزان، ج 1، ص 133
[2]. جامعالبيان، مج1، ج 1، ص 348؛ مجمعالبيان، ج 1، ص 200؛ التفسير الكبير، ج 3، ص 20
[3]. مجمعالبيان، ج 1،ص 200؛ الميزان، ج 1، ص 147؛ جامعالبيان، مج 1، ج 1، ص 348
[4]. كشفالاسرار، ج 1،ص 155؛ مجمعالبيان، ج 1، ص 200؛ نمونه، ج 1، ص 199
[5]. كشف الاسرار، ج 1،ص 155؛ الكشاف، ج 1، ص 128؛ المنير، ج 1، ص 142
[6]. كشفالاسرار، ج 1،ص 155؛ التفسير الكبير، ج 3، ص 19
[7]. مجمعالبيان، ج 1،ص 200؛ الدرالمنثور، ج 1، ص 147