از برخى فرشتگان شنيده بود كه اگر آدم از آن درخت بخورد، شرمگاهش پديدار مىشود و اين، نهايت زيان و سقوط را مىرساند؛ لذابراى حصول اين غرض، وسوسه كرد.[1]
ابليس براى نفوذ بيشتر در آدم و حوا، خود را خيرخواه و دلسوز نماياند و به آنان وعده داد كه با خوردن از درخت ممنوع، مانند فرشتگان، جاودانه در بهشت زندگى خواهند كرد:[2]«قالَ ما نَهكُما رَبُّكُما عَن هذهِ الشَّجَرةِ إلَّاأَن تَكونَا مَلكَينِ أَو تَكونا مِنالخلدينَ* وَ قاسَمهُما إِنّى لَكُما لَمِنَ النصِحينَ.»(اعراف/ 7، 20- 21) از آنجا كه آدم و حوا ابليس را چندان نمىشناختند، تحت تأثير سوگندهاى دروغ او، فريب خوردند.[3]ابليس در سوگندخويش به گونهاى عمل كرد كه آدم عليه السلام احتمال نمىداد او در كار خود دروغگو باشد.[4]طبرسى مىگويد: او هنگام وسوسه، امورِ مربوط به قيامت را سبك و بىقدر مىنمايانْد و چنين وانمود كرد كه در آنجا محاسبهاى نخواهد بود؛ امّا امور دنيايى را بزرگ و زيبا جلوه داد.[5]
هبوط آدم عليه السلام
هبوط در لغت به معناى فرود اجبارى است.[6]طبرى آنرا به معناى جاى گرفتن دانسته[7]و به گفته شيخ طوسى، معناى آن، پايين آمدن سريع است.[8]گروهى مقصود از هبوط و نزول آدم به زمين را هبوط از حالت و مقام نخست او دانسته و گفتهاند: منظور تنزّل مقامى است، نه مكانى؛ به اين معنا كه آدم از مقام ارجمند خويش و از آن بهشت سرسبز پايين آمد.[9][1]. التفسير الكبير، ج14، ص 46
[2]. كشفالاسرار، ج 3،ص 578؛ مجمعالبيان، ج 4، ص 627
[3]. التفسير الكبير، ج14، ص 46
[4]. الميزان، ج 8، ص61؛ الفرقان، ج 8- 9، ص 62
[5]. مجمعالبيان، ج 4،ص 623
[6]. مفردات، ص 832،«هبط»؛ نمونه، ج 13، ص 332
[7]. جامع البيان، مج1، ج 1، ص 342
[8]. التبيان، ج 4، ص375
[9]. نمونه، ج 1، ص187؛ احسنالحديث، ج 1، ص 98
آياتى از قرآن به هبوط آدم و استقرار او بر روى زمين پرداخته است:«قُلنَا اهبِطُوا بَعضُكُم لِبَعضٍ عَدُوٌّ وَ لَكُم فِى الأَرضِ مُستَقَرٌّ و مَتعٌ إلى حِينٍ».(بقره/ 2، 36) آيات 38 بقره/ 2؛ 24 اعراف/ 7؛ 123 طه/ 20 نيز چنين است.
در اينكه مخاطبان«اهبِطُوا»چه كسانى هستند، احتمالهايى چون آدم و حوّا و ابليس،[1]آدم و حوّا و وسوسه،[2]آدم و حوّا و نسل آن دو،[3]آدم و حوّا ذكر شده كه در صورت اخير، طبق عادت عرب، به صورت جمع آورده شده است.[4]
گويا كه مخاطب اصلى، آدم و حوّا هستند؛ از اين رو در آيه 123 طه/ 20 كه پيشتر ياد شد، به صورت تثنيه آورده شده؛ ولى چون هبوط آنها، سكونت فرزندان و نسلهاى ايشان را نيز در زمين به دنبال داشت، در جمله«بَعضُكُم لِبَعضٍ عَدُوٌّ»و در بقيّه موارد، به صورت جمع (اهبطوا) آورده شده است. به تعبير ديگر، در اين خطاب، آدم و حوّا و نسل آن دو مقصودند؛ چرا كه فرزندان آنان نيز در اين حكم با آنان مشتركاند و در حقيقت، هبوطآنان سكونت همه آدمىزادگان را در زمين به دنبال داشته است.[5]در آيه 36 بقره/ 2 امر به هبوط نقل، و در آيه 38 همين سوره، اين امر تكرار شده است. درباره تكرار امرِ هبوط و اينكه يك يا دو بار اتّفاق افتاده، چند وجه ذكر شده است:
1. هبوط اوّل، غير از هبوط دوم است؛ زيرا هبوط اوّل، از بهشت به آسمان دوم، و هبوط دوم از آن آسمان به زمين بوده است؛[6]2. براى تأكيد بوده؛[7]3. هبوط اوّل دلالت مىكند كه آن امر در حال دشمنى برخى با برخى ديگر صادر شده و در مقام بيان حال آنها از جهت دشمنى بعضى با بعض ديگر است؛ ولى در هبوط دوم، مقصود اين است كه به آنها بفهماند دنيا جاى تكليف، ابتلا، هدايت و گمراهى است؛[8]4. يك امر، پيش از توبه و تلقّى[1]. التبيان، ج 4، ص375؛ مجمعالبيان، ج 1، ص 197
[2]. مجمع البيان، ج 1،ص 198
[3]. التبيان، ج 1، ص164؛ مجمعالبيان، ج 1، ص 198؛ التحرير والتنوير، ج 1، ص 434
[4]. مجمعالبيان، ج 1،ص 198- 204؛ تفسير صدرالمتألهين، ج 3، ص 109
[5]. نمونه، ج 1، ص199؛ احسنالحديث، ج 6، ص 462
[6]. مجمعالبيان، ج 1،ص 203؛ التفسير الكبير، ج 3، ص 26؛ تفسير صدرالمتألهين، ج 3، ص 158
[7]. مجمع البيان، ج 1،ص 203؛ تفسير صدرالمتألهين، ج 3، ص 158
[8]. مجمعالبيان، ج 1،ص 203؛ تفسير صدرالمتألهين، ج 3، ص 159؛ المنار، ج 1، ص 278
كلمات، و ديگرى پس از تلقّى كلمات و توبه بوده است؛[1]5. هبوط اوّل از آسمان هفتم به آسمان اوّل و هبوط دوم از آسمان اوّل به زمين بوده است؛[2]6. تكرار، اشاره به اين واقعيت بود كه آدم عليه السلام گمان نكند با پذيرش توبهاش هبوط به زمين منتفى شده است؛ يعنى اين تكرار مىفهماند كه امر به هبوط، صرفاً جزاى آن لغزش نبود تا بر اثر توبه لغو شود؛ بلكه براى تحقّق وعده خداوند بود كه به ملائكه فرمود:«إنّى جاعِلٌ فِى الأَرضِ خَليفَةً»(بقره/ 2، 30) آدم عليه السلام بايد در زمين مستقر مىشد، و همه اينها مقدّماتى بود كه بايد انجام مىگرفت؛ ازاينرو پس از توبه آدم و پذيرش آن، به بهشت بازنگشت.[3]
از مجموعه آيات داستان آدم به ويژه آيه«إِنّى جاعِلٌ فِىالأَرضِخَلِيفَةً»چنين بر مىآيد كه آدم از اوّل براى زندگى و مرگ در زمين آفريده شده بود و اينكه خدا، او و همسرش را در بهشت ساكن كرد، براى آزمايش و در نتيجه، مقدّمهاى براى فرستادن آنان به زمين بوده است. طريق آمدنشان به زمين چنين بوده كه پيشتر، برترى او را به ملائكه اعلام كند تا مقام خليفةاللّهى او محرز شود و آخرين عاملِ استقرار در زمين و انتخاب زندگى دنيا، همان آشكار شدن عورتهاى آنان بود كه عبارت از تمايل حيوانى است.
هبوط آن دو به زمين براى آن بود كه در آنجا زندگى كنند؛ بنابراين، عامل اصلى خروج آن دو از بهشت و فرود آمدن به زمين، همان خوردن از درخت ممنوع و آشكار شدن عورت آنان بود كه به وسوسه شيطان صورت گرفت.[4]حقيقت پيش گفته را از پارهاى روايات مىتوان دريافت.
اباصلت هروى از امامرضا عليه السلام نقل مىكند: ... خداوند- عزّوجلّ- آدم را خليفه و حجّت خود در زمين خلق كرد و او را براى بهشت نيافريد. نافرمانى آدم در بهشت بود، نه[1]. الفرقان، ج 1، ص338
[2]. التفسير الكبير، ج3، ص 4
[3]. همان، ص 4 و 26؛تفسير صدرالمتألهين، ج 3، ص 159؛ نمونه، ج 1، ص 199
[4]. الميزان، ج 1، ص126- 127
در زمين تا مقدّرات امر خدا- عزّوجلّ- كامل شود ....[1]
امامباقر عليه السلام نيز با اشاره به اين حقيقت مىفرمايد: خداوند، آدم را براى زندگى در دنيا آفريده بود. او را ساكن بهشت گرداند تا گناه كرده، به جاىگاهش برگردانده شود.[2]
فخررازى مىگويد: در اخبار آمده است كه آدم عليه السلام به هند، حوّا به جده، و ابليس به بصره فرود آمد.[3]ميبدى مىنويسد: آدم به كوه سرانديب در سرزمين هند، حوّا به جدّه، و ابليس به ابله، سوى مشرق هبوط كرده است.[4]طبق روايتى از امام صادق عليه السلام آدم بر كوه صفا فرود آمد و نامگذارى اين كوه به صفا به دليل فرود آمدن صفىّاللّه بر آن است و حوّا بر كوه مروه فرود آمد و چون مرأة (زن) بر آن فرود آمد، آن را مروه ناميدند.[5]علّامه طباطبايى مىگويد: امام على عليه السلام در پاسخ مرد شامى كه پرسيده بود: پرارجترين مكان بر روى زمين كجا است، فرمود: مكانى به نام سرانديب كه آدمازآسمان درآن جا هبوط كرد.
از روايات فراوان (در حدّ استفاضه) استفاده مىشود كه آدم عليه السلام در سرزمين مكّه فرود آمده است.[6]به گفته علّامه، جمع ميان اين روايات بدين طريق است كه بگوييم: آدم، نخست به كوه سرانديب و بعد به مكّه هبوط كرده است.[7]
توبه آدم عليه السلام
در پى فرمان خروج از بهشت و هبوط، آدم عليه السلام و حوّا دريافتند كه با فريب شيطان و ستم بر خويش، آن محيط آرام و پرنعمت را از دست دادهاند؛ ازاينرو در مقام توبه و انابه به درگاه خدا برخاستند و لطف خدا نيز شامل حالشان گشت. آدم از پروردگار خود كلماتى رادريافت و با آن كلمات توبه كرد. خداوند نيز توبه آنان را پذيرفت:«فَتَلقَّى ءَادَمُ مِن رَبّهِ كَلِمتٍ فَتابَ عَليهِ إنَّهُ هوَ التَّوّابُ الرَّحيمُ»(بقره/ 2، 37)،«قَالَا رَبَّنا ظَلَمنَا أَنفُسَنا وَ إِن لَم تَغفِر لَنا وَ تَرْحَمنا لَنَكونَنَّ مِنَ الخسِرِينَ»(اعراف/ 7، 23)،«ثُمَّ اجتَبهُ رَبُّهُ فَتابَ عَلَيهِ وَ هَدَى».(طه/ 20، 122)[1]. الأمالى، ص 150
[2]. الميزان، ج 1، ص149- 150؛ عللالشرايع، ج 2، ص 302
[3]. التفسير الكبير، ج3، ص 27
[4]. كشفالاسرار، ج 1،ص 151
[5]. الميزان، ج 1، ص139
[6]. تفسير عياشى، ج 1،ص 36-/ 39؛ عللالشرايع، ج 2، ص 137؛ نورالثقلين، ج 1، ص 64- 65
[7]. الميزان، ج 1، ص150
به گفته طبرسى و علّامه طباطبايى، توبهبندگان، در ميان دو توبه خداوند قرار دارد؛ زيرا بازگشت او از نافرمانى، منوط به توفيق و رحمت خدا است و پس از توبه نيز محتاج است كه خداوند به عنايت و رحمت خود، توبه او را بپذيرد؛ بنابراين ابتدا خداوند به آدم عليه السلام توفيق توبه داد و پس از آن كه آدم عليه السلام توبه، كرد توبهاش را پذيرفت.[1]
مقصود از كلمات
مفسّران درباره كلماتى كه آدم عليه السلام از خداوند دريافت، سخنان گوناگونى آوردهاند:
1.«قالَا رَبَّنا ظَلَمنا أَنفُسَنا و إِن لَمتَغفِر لَنا وَ تَرْحَمنا لَنَكونَنَّ مِنَ الخسِرِينَ».[2](اعراف/ 7، 23) 2. «اللّهم لا إلهَ إلَّاأَنتَ سُبحانَكَ و بِحمدكَ رَبّ إِنّى ظَلمتُ نَفسِى فَاغفِرلِى إِنّكَ خَيرُ الغافِرين اللَّهُم لَاإلهَ إلَّاأَنتَ سُبحانَكَ و بِحَمدِكَ رَبِّ إِنّى ظَلَمتُ نَفسِى فَارحَمنِى إِنَّكَ خَيرُ الرّاحِمين اللَّهُم لَاإِلهَ إِلَّا أَنتَ سُبحانكَ و بِحمدكَ رَبّ إِنّى ظَلَمتُ نَفسى فَتُب عَلىَّ إنَّكَ أَنتَ التَّوابُ الرَّحيم».[3]3. سُبحانَ اللّهِ و الحَمدُ للّهِ و لَاإِلهَ إِلَّا اللّهُ و اللّهُ أَكبر».[4]4. «سُبحانَكَ اللَّهُم و بِحمدِكَ و تَباركَ اسمُكَ و تَعالَى جَدُّكَ لَاإِلهَ إِلَّا أَنت، ظَلمتُ نَفسِى، فَاغفِرلِى، إِنَّهُ لَايغفِر الذُّنوبَ إِلَّا أَنت».[5]5. عدّهاى نيز دعاى آدم را به درگاه خداوند چنين گزارش كردهاند: خداوندا! آيا مرا با دست خويش نيافريدى؟ گفت: آرى. گفت: آيا از روح خود در من ندميدى؟ گفت: آرى. گفت: آيا مرا در بهشت خويش جاى ندادى؟ گفت: آرى. گفت:
آيا مهر تو بر خشمت پيشى ندارد؟ گفت: آرى. گفت: اگر توبه كنم و بازگردم، به بهشتم باز مىگردانى؟ گفت: آرى.[6]6. گروهى نيز با استناد به رواياتى گفتهاند: مقصود از اين كلمات، نامهاى مقدس پيامبر صلى الله عليه و آله على، فاطمه، حسن و حسين عليهم السلام است كه آدم با واسطه قرار دادن آنها، از خداوند تقاضاى بخشودن كرد و خداوند از او درگذشت.[7]7. برخى ديگر با نقل[1]. مجمعالبيان، ج 1،ص 200؛ الميزان، ج 1، ص 133
[2]. جامعالبيان، مج1، ج 1، ص 348؛ مجمعالبيان، ج 1، ص 200؛ التفسير الكبير، ج 3، ص 20
[3]. مجمعالبيان، ج 1،ص 200؛ الميزان، ج 1، ص 147؛ جامعالبيان، مج 1، ج 1، ص 348
[4]. كشفالاسرار، ج 1،ص 155؛ مجمعالبيان، ج 1، ص 200؛ نمونه، ج 1، ص 199
[5]. كشف الاسرار، ج 1،ص 155؛ الكشاف، ج 1، ص 128؛ المنير، ج 1، ص 142
[6]. كشفالاسرار، ج 1،ص 155؛ التفسير الكبير، ج 3، ص 19
[7]. مجمعالبيان، ج 1،ص 200؛ الدرالمنثور، ج 1، ص 147
رواياتى از ابنعبّاس و عايشه گفتهاند: آن كلمات، اعمال و مناسك حجّ بود و آدم عليه السلام و حوّا براى توبه، هفت دور، كعبه را طواف كردند و ...؛ سپس خداوند توبه آنها را پذيرفت.[1]
اين تفسيرها، گويا هيچگونه تعارض و منافاتى با يكديگر ندارند و همه مىتوانند مقصود باشند؛ زيرا ممكن است مجموع اين كلمات به آدم آموخته شده تا با توجّه به حقيقت و عمق باطن آنها، انقلاب عميقى در روح وى حاصل شده و خدا او را مشمول لطف و هدايت خود قرار داده باشد.[2]
نبوّت آدم
برخى مفسّران با استناد به آياتى مانند«إِنَّ اللّهَ اصطَفى ءَادَمَ»(آلعمران/ 3، 33)،«إِنّى جاعِلٌ فِىالأَرضِ خَلِيفة»(بقره/ 2، 30)،«فَإِمَّا يَأتِينَّكُم مِنّى هُدًى»(طه/ 20، 123) و نيز با استناد به رواياتى در ذيل آيه«إِنَّ هذا لَفِى الصُّحُفِ الأُولى»(الاعلى/ 87، 18) بر پيامبرى آدم استدلال كردهاند.[3]به گفته المنار، بر ثبوت شريعت آدم عليه السلام علم ضرور و بديهى وجود دارد. دراين شريعت عبادت خدا مطرح بوده و قرآن از وجود حلال و حرام و آموختن آنها به بندگان خدا و فرزندان خويش، مانند قربانى كردن براى خدا خبر داده است. شريعت آدم تا زمان نوح عليه السلام (حدود 10 قرن پس از آدم) ادامه داشته و بعد اختلاف شرايع مطرح شده است.[4]عدّهاى گفتهاند: آدم عليه السلام مانند برخى پيامبران، داراى سِمَت نبّوت و رسالت بود و خداوند با اين مسؤوليت، او را به سوى فرزندانش يا فرشتگان و يا همسرش برانگيخت.[5]به نظر عدّهاى، معجزه آدم، الهام يا آموزش اسما از طرف خدا به وى بوده كه با لفظ عربى بر زبانش ظاهر گشته است و اين، نبوّت وى را مىرساند؛ زيرا ميان[1]. كشفالاسرار، ج 1،ص 156؛ التفسير الكبير، ج 3، ص 20؛ تفسير صدرالمتألهين، ج 3، ص 131
[2]. نمونه، ج 1، ص 199
[3]. مجمعالبيان، ج10، ص 722؛ نورالثقلين، ج 5، ص 562
[4]. المنار، ج 7، ص602
[5]. كشفالاسرار، ج 1،ص 138؛ مجمعالبيان، ج 1، ص 181- 186؛ التفسير الكبير، ج 2، ص 177
اعجاز و نبوّت ملازمه است.[1]برخى نيز با استناد به رواياتى، سخن گفتن خداوند با آدم را نشان نبوّت وى دانستهاند.[2]به گفته مغنيه، مسلمانان بر نبوت آدم اجماع دارند.[3]
عصمت آدم
آياتى از قرآن كريم، لغزش آدم و حوّا و ستم به نفس و نافرمانى آن دو را گزارش كردهاند؛ مانند:«فَأزَلَّهمَا الشَّيطنُ عَنهَا فَأَخرَجهُما مِمَّا كَانَا فيهِ ...»(بقره/ 2، 36)،«قالَا رَبَّنا ظَلمنَا أَنفُسَنا و إِن لَم تَغفِر لَنا و تَرحَمنا لَنَكونَنَّ مِنالخسِرِين»(اعراف/ 7، 23)،«... وَ عَصى ءَادَمُ رَبَّهُ فَغَوى».(طه/ 20، 121) مفسّران براى ايجاد الفت بين اين آيات و عصمت پيامبران وجوهى را گفتهاند؛ مانند: آدم، هنگام ارتكاب اين لغزش، در دار تكليف نبوده؛ بلكه در حال آماده ساختن خود براى استقرار در زمين به سر مىبرده و اين نهى، فقط جنبه آزمايشى داشته است.[4]آنچه آدم مرتكب شد، ترك اولى بود، نه گناه.[5]اين نهى ارشادى بوده، مخالفت با آن گناه شمرده نمىشود[6]و آدم عليه السلام هنگام ارتكاب آن نهى، هنوز به مقام نبوّت نرسيده بود.[7]
بخش ديگرى از قرآن كه در زمينه عصمت و گناه آدم، در كانون توجّه مفسّران قرار گرفته، آيات ذيل است كه از ظاهر آنها استفاده مىشود آدم و حوا از خداوند درخواستى كرده و در پى اجابت دعوتشان، براى او شريك قرار دادهاند:«هُوَ الَّذِى خَلقَكُم مِن نَفسٍ وحِدةٍ وَ جَعَلَ مِنهَا زَوجَها لِيَسكُنَ إِلَيهَا فَلمَّا تَغَشَّل- هَا حَمَلت حَملًا خَفِيفاً فَمَرَّت بِهِ فَلمَّا أَثقَلت دَعَوَا اللَّهَ رَبَّهمَا لَئِن ءَاتَيتَنا صلِحاً لَنَكونَنَّ مِنَالشكرينَ* فَلمّا ءَاتهُما صلِحاً جَعَلا لَهُ شُرَكاءَ فِيمَا ءَاتهُما فَتَعلَى اللَّهُ عَمَّا يُشرِكون».(اعراف/ 7، 189- 190) برخى با تمسّك به بعضى اسرائيليات گفتهاند: آدم عليه السلام و حوّا از خداوند فرزندى صالح خواستند و آنگاه كه فرزندشان به دنيا آمد، بهپيشنهاد ابليس او را «عبدالحارث» ناميدند و[1]. مجمعالبيان، ج 1،ص 181- 186؛ التفسير الكبير، ج 2، ص 177
[2]. الميزان، ج 1، ص150؛ التحرير و التنوير، ج 7، ص 346
[3]. الكاشف، ج 1، ص 86
[4]. تفسيرصدرالمتألهين، ج 3، ص 90؛ الميزان، ج 1، ص 145 نمونه، ج 1، ص 188
[5]. التبيان، ج 1، ص162. التفسير الكبير، ج 3، ص 5- 6؛ الميزان، ج 1، ص 130
[6]. الميزان، ج 1، ص145؛ نمونه، ج 1، ص 187
[7]. التفسير الكبير، ج3، ص 12؛ المنار، ج 7، ص 513؛ تفسير مراغى، مج 1، ج 1، ص 94
بدين ترتيب مشرك شدند؛ چراكه حارث نامى از نامهاى ابليس است.[1]پاسخ مفسّران به اين شبهه و تبيين درست اين آيات چنين است:
1. اگر مقصود از«نفس واحدة»و«زوجها»را آدم عليه السلام و حوّا بدانيم، در اين صورت به طور مسلّم منظور از شرك، پرستش غير خدا يا اعتقاد به الوهيّت غير او نيست؛ بلكه چيزى از قبيل اشتغال به غير حق و دلمشغولى به فرزند است.[2]2. مرجع ضمير «له» «صالح» و منظور آيه اين است كه آن دو از خداوند خواستند تا براى آن فرزند صالح، شريكانى قرار داده، به آنان فرزندان ديگرى مانند او عنايت كند.[3]3. در«جَعَلا لهُ شُرَكاء»آدم عليه السلام و حوّا مقصود نيستند؛ بلكه منظور مردان و زنانى از اولاد آن دو و يا افرادى از جنس آنها هستند كه مشرك مىشوند.
قراينى وجود دارد كه اين تفسير را با روح آيه سازگارتر مىكند؛ از جمله: الف. از تعابير موجود در اين آيات، استفاده مىشود كه در صدد بيان حال كسانى است كه پيشتر در جامعهاى مىزيسته و تولّد فرزندان صالح و ناصالح را با چشم خويش ديدهاند؛ از اين رو فرزند صالح خواستهاند و اين، با وضعيّت آدم عليه السلام و حوّا نمىسازد؛ زيرا آن دو پيشتر فرزندى نداشتند تا ضمن مقايسه صالح و ناصالح، نوع نخست را درخواست كنند. ب. از جمله«فَتَعلَى اللَّهُ عَمَّا يُشرِكون»و ضماير جمعى كه در آيات بعد وجود دارد، چنين برمىآيد كه منظور از«جَعلَا لَهُ شُرَكاءَ»اشاره به دو گروه بوده است، نه دو شخص. ج. اگر طبق ادّعا، مقصود شريك قرار دادن ابليس براى خدا از سوى آدم عليه السلام و حوّا باشد، بايد به جاى كلمه «شركاء»، «شريك» گفته مىشد؛ زيرا طبق اين ادّعا، آدم عليه السلام و حوّا، حارث (ابليس) را شريك خدا قرار دادهاند و او يكى بيش نبوده است؛ بنابراين از كلمه «شركاء» كه جمع است، استفاده مىشود كه مقصود اين آيات، مدّعاى پيشين نيست.[4]
فضايل آدم
از قرآن فضايل ديگرى، افزون بر نبوّت و عصمت، براى آدم استفاده مىشود؛ از جمله،[1]. تفسير ابنكثير، ج2، ص 286
[2]. الميزان، ج 8، ص376
[3]. تنزيه الانبيا، ص32
[4]. تنزيهالانبياء، ص29- 30؛ التفسير الكبير، ج 15، ص 86- 88؛ المنار، ج 9، ص 522- 524