بدين ترتيب مشرك شدند؛ چراكه حارث نامى از نامهاى ابليس است.[1]پاسخ مفسّران به اين شبهه و تبيين درست اين آيات چنين است:
1. اگر مقصود از«نفس واحدة»و«زوجها»را آدم عليه السلام و حوّا بدانيم، در اين صورت به طور مسلّم منظور از شرك، پرستش غير خدا يا اعتقاد به الوهيّت غير او نيست؛ بلكه چيزى از قبيل اشتغال به غير حق و دلمشغولى به فرزند است.[2]2. مرجع ضمير «له» «صالح» و منظور آيه اين است كه آن دو از خداوند خواستند تا براى آن فرزند صالح، شريكانى قرار داده، به آنان فرزندان ديگرى مانند او عنايت كند.[3]3. در«جَعَلا لهُ شُرَكاء»آدم عليه السلام و حوّا مقصود نيستند؛ بلكه منظور مردان و زنانى از اولاد آن دو و يا افرادى از جنس آنها هستند كه مشرك مىشوند.
قراينى وجود دارد كه اين تفسير را با روح آيه سازگارتر مىكند؛ از جمله: الف. از تعابير موجود در اين آيات، استفاده مىشود كه در صدد بيان حال كسانى است كه پيشتر در جامعهاى مىزيسته و تولّد فرزندان صالح و ناصالح را با چشم خويش ديدهاند؛ از اين رو فرزند صالح خواستهاند و اين، با وضعيّت آدم عليه السلام و حوّا نمىسازد؛ زيرا آن دو پيشتر فرزندى نداشتند تا ضمن مقايسه صالح و ناصالح، نوع نخست را درخواست كنند. ب. از جمله«فَتَعلَى اللَّهُ عَمَّا يُشرِكون»و ضماير جمعى كه در آيات بعد وجود دارد، چنين برمىآيد كه منظور از«جَعلَا لَهُ شُرَكاءَ»اشاره به دو گروه بوده است، نه دو شخص. ج. اگر طبق ادّعا، مقصود شريك قرار دادن ابليس براى خدا از سوى آدم عليه السلام و حوّا باشد، بايد به جاى كلمه «شركاء»، «شريك» گفته مىشد؛ زيرا طبق اين ادّعا، آدم عليه السلام و حوّا، حارث (ابليس) را شريك خدا قرار دادهاند و او يكى بيش نبوده است؛ بنابراين از كلمه «شركاء» كه جمع است، استفاده مىشود كه مقصود اين آيات، مدّعاى پيشين نيست.[4]
فضايل آدم
از قرآن فضايل ديگرى، افزون بر نبوّت و عصمت، براى آدم استفاده مىشود؛ از جمله،[1]. تفسير ابنكثير، ج2، ص 286
[2]. الميزان، ج 8، ص376
[3]. تنزيه الانبيا، ص32
[4]. تنزيهالانبياء، ص29- 30؛ التفسير الكبير، ج 15، ص 86- 88؛ المنار، ج 9، ص 522- 524
دميده شدن روح خدا در او:«وَ نَفَختُ فيهِ مِن رُوحِى»(حجر/ 15، 29) نيز (ص/ 38، 72، آفريده شدن با دو دست خدا:«لِمَا خَلقتُ بِيَدىَّ»(ص/ 38، 75)، مسجود ملائكه شدن:
«اسجُدوا لِأَدمَ.»(بقره/ 2، 34)، برگزيده خدا بودن:«إِنَّ اللَّهَ اصطَفَى ءَادَمَ.»(آلعمران/ 3، 33)، نخستين خليفه خدا در روى زمين بودن:«إِنّى جاعِلٌ فِىالأَرضِ خَليفَة»(بقره/ 2، 30)، نخستين آورنده دين و شريعت بودن:«فَإِمَّا يَأتِيَنَّكُم مِنّى هُدًى»(طه/ 20، 123)، آموزگار فرشتگان بودن:«يَادَمُ أنبِئهُم بِأَسمائِهِم فَلَمَّا أَنبأَهُم بِأَسمائِهِم»(بقره/ 2، 33) و نخستين توبه كننده بودن. (اعراف/ 7، 23)
مفسّران درباره فضايل آدم، سخنان گوناگونى دارند. به گفته علّامه طباطبايى، از فضايل آدم عليه السلام دميده شدن روح خدا در او است كه دليل كرامت و شرافت به شمار مىرود و همين امر باعث شد تا ملائكه به سجده بر وى مأمور شوند؛ چون اين روح حامل تمام فضيلتها بود.[1]برخى گفتهاند: آدم در سه مرحله وجودى بر فرشتگان برترى يافت:
1. قدرت فكرى و عقلى براى فراگرفتن اسما و خواص و علايم ذاتى؛ 2. قدرت تصرّف و تدبير، و آشكار ساختن آن خواص در صحنه طبيعت كه از «انباء» فهميده مىشود؛ 3. احاطه علمى بر اسما و صفات ملائكه.[2]صدرالمتألهين نيز برخى از فضايل آدم را چنين برشمرده است: مقام خليفةاللّه بودن او، مقام مسجوديّتش براى ملائكه، تعلّق روح به بدنش در عالم آسمان بعد از عالم اسما به واسطه لطيفه حيوانى كه بين روح عقلانى و بدن ظلمانى واسطه شد، و هبوط او به عالم زمين و تعلّقش به بدن كثيف ظلمانى كه مركّب از اضداد است.[3](اين، اشاره به جامعيّت آدم و كون جامع بودن او است و اينكه با وجود برخوردارى از قواى گوناگون، مىتواند از ملائكه نيز برتر باشد.)
ديدگاه تورات و مقايسه آن با قرآن
درباره مباحثى چون درخت ممنوع، لغزش آدم و خروج او از بهشت، در باب دوم و سوم از سفر پيدايش تورات، مطالبى وجود دارد كه از مقايسه آن با قرآن اين نكات[1]. الميزان، ج 8، ص25
[2]. پرتوى از قرآن، ج1، ص 121
[3]. تفسيرصدرالمتألهين، ج 3، ص 80
به دست مىآيد:
1. تورات با صراحت، درخت ممنوع را درخت آگاهى از نيك و بد معرّفى كرده و اين دليلى بر نادانى و جهل انسان است؛ ولى در قرآن نه تنها تصريحى به نام آن درخت نشده، بلكه ارزش، مقام و عظمت انسان را در اين مىداند كه به اسما عالِم بود و سرّ خليفه قرار گرفتن او را نيز همين آگاهى او به اسما و حقايق مىداند.
2. به تصريح تورات، آدم و حوّا پيشتر برهنه بودند؛ ولى زشتى آن را درك نمىكردند؛ در حالى كه از اين جمله قرآن كه مىگويد:«فَلَمَّا ذَاقَا الشَّجَرَةَ بَدَت لَهُما سَوءتُهُما»(اعراف/ 7، 22) برمىآيد كه آن دو، پيش از ارتكاب آن لغزش، برهنه نبوده و پوشش داشتهاند؛ گرچه از چگونگى اين پوشش در قرآن نيز سخنى به ميان نيامده است.[1]
3. تورات به جاى شيطان كه در قرآن مطرح است، فريفتن آدم را به مار نسبت مىدهد.
4. به تصريح تورات، مار ابتدا حوّا و به وسيله او، آدم را فريفت؛ ولى در قرآن چنين تصريحى وجود ندارد.
5. نسبتهاى ناروايى مثل آواز خواندن و خراميدن خداوند در باغ كه در تورات آمده و لازمه آنها جسمانى بودن خدا است، در قرآن وجود ندارد.
6. اين جمله تورات كه خدا آدم را ندا داد و گفت: كجا هستى، نسبت دادن جهل و بىخبرى به خداوند است. گويا خداوند از رخدادهاى بهشت بىخبر بوده و جاىگاه آدم را نمىداند!
7. از تورات امكان وجود شريك براى خدا استفاده مىشود؛ چون مىگويد: خداوند خدا گفت: همانا انسان مثل يكى از ما و عارف به نيك و بد شده است. اينك مبادا دست خود را دراز كند و از درخت حيات نيز گرفته بخورد و تا ابد زند بماند! در حالىكه از ديدگاه قرآن، ذات اقدس الهى از اين امور منزّه است.
8. در تورات مسأله درد حمل و اشتياق به شوهر و نيز حكمرانى مرد بر زن، مجازات براى حوا دانسته شده است.
9. به ادّعاى تورات، خداوند از اينكه آدم عليه السلام و حوّا از درخت حيات بخورند و تا ابد[1]. نمونه، ج 6، ص 118
زنده بمانند، بيم داشت؛ از همين رو آنان را از باغ عدن بيرون كرد و محافظانى با شمشير آتشبار براى حفاظت طريق درخت حيات بر آن گمارد.10. همانگونه كه ذكر شد، گناه آدم از ديدگاه قرآن، ترك اولى يا مخالفت با امرى ارشادى بوده و در پى آن نيز توبه او مطرح شده است كه در هر حال، بر عصمت او خدشهاى وارد نمىشود؛ ولى در تورات از توبه آدم سخنى به ميان نيامده و براساس آن روشن نيست كه آيا آدم توبه كرد و توبه او مسكوت گذاشته شد، يا اصلًا توبهاى به جاى نياورد.منابعآدم و حوا؛ آفرينش و انسان؛ الاعتقادات؛ الامالى، صدوق؛ انسان از آغاز تا انجام؛ انوارالتنزيل و اسرارالتاويل، بيضاوى؛ بحارالانوار؛ البحث حول نظرية التطور؛ البرهان فى تفسير القرآن؛ بيانالسعادة فى مقامات العباده؛ پرتوى از قرآن؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ التحقيق فى كلمات القرآن الكريم؛ تفسير احسن الحديث؛ تفسير التحرير والتنوير؛ تفسير العياشى؛ تفسير القرآن العظيم، ابنكثير؛ تفسير القرآن الكريم، صدرالمتألهين؛ تفسير القمى؛ تفسير كتاب مقدس؛ تفسير المراغى؛ تفسير موضوعى قرآن كريم؛ تفسير المنار؛ التفسير المنير فى العقيدة و الشريعة و المنهج؛ تفسير نمونه؛ تفسير نورالثقلين؛ تكامل جانداران؛ تنزيه الانبياء؛ جامعالبيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور؛ الرسائل التوحيديه؛ روان جاويد در تفسير قرآن مجيد؛ روحالمعانى فى تفسيرالقرآن العظيم؛ شرحالاسماء او شرح دعاء الجوشن الكبير؛ شرح فصوص الحكم؛ الصحاح تاج اللغة و صحاح العريبه؛ عللالشرايع؛ عيون اخبار الرضا عليه السلام؛ فتحالقدير؛ الفتوحات المكيه؛ الفرقان فى تفسير القرآن؛ فى ظلال القرآن؛ قاموس قرآن؛ كتاب مقدس؛ الكشاف؛ كشفالاسرار و عدةالابرار؛ مجمعالبيان فى تفسير القرآن؛ معجم مقاييساللغه؛ مفردات الفاظ القرآن؛ منلايحضرهالفقيه؛ الميزان فى تفسيرالقرآن؛ النكتوالعيون، ماوردى؛ النهاية فى غريب الاحاديث و الآثار.
آزر
على اكبر ارجى، على خراسانى
آزر: ابِ (عموى) بتپرست ابراهيم عليه السلام
واژه آزر فقط يك بار در قرآن آمده:«و إِذ قَالَ إِبرهيمُ لِأَبيهِ ءَازَرَ أَتتَّخذُ أَصناماً ءَالِهةً إِنّى أَرَل- كَ و قَومَكَ فِىضَللٍ مُبينٍ»(انعام/ 6، 74) و در دوازده مورد ديگر بدون ذكر نامش، از او به صورت «ابِ ابراهيم» ياد شده است.
ريشه لغوى
بيشتر لغت شناسان چون ابنمنظور،[1]جوهرى[2]و جواليقى،[3]آزر را نامى غير عربى مىدانند. گروهى، اصلآنراعبرى،[4]و عدّهاى سريانى،[5]و جمعى نيز فارسى[6]مىشمرند.
جوهرى، آزر را برگرفته از «آزَرَ فلانٌ فلاناً» به معناى مددكار مىداند. وى را از آن رو آزر مىگفتند كه قومش را بر پرستش بتها يارى مىكرد.[7]به نظر ابنفارس، آزر، مشتق از «ازْر» به معناى قوّت است[8]. برخى واژه پژوهان معاصر، كلمه آزر را معرّب «آزور» به معناى «كمر بسته به خدمت» و مشابه كلمه وزير دانستهاند و از آنجا كه او وزير مورد اعتماد و گرداننده امور نمرود بود، آزر لقب گرفت.[9]برخى ديگر به استناد منابع كهن عهد[1]. لسان العرب، ج 1،ص 132، «أزر»
[2]. الصحاح، ج 2، ص578، «آزر»
[3]. المعرب، ص 21،«آزر»
[4]. الاتقان، ج 1، ص291
[5]. ينابيع الاسلام، ج1، ص 56
[6]. تفسير قرطبى، ج 7،ص 16
[7]. الصحاح، ج 2، ص578، «آزر»؛ تفسير قرطبى، ج 7، ص 16
[8]. مقاييس اللغه، ج1، ص 102، «أزر»؛ تفسير قرطبى، ج 7، ص 16
[9]. التحقيق، ج 1، ص76، «آزر»
عتيق كه از سريانى به عربى برگردانده شده، آزر را «آثر» ضبط كرده و آن را همان آزر دانستهاند كه ايرانيان، به صورت آذر به معناى آتش مىنويسند.[1]در برابر قول مشهور كه آزر نام شخصى است، برخى احتمال دادهاند نام «بت»[2]يا برگرفته از «وزر» به معناى گناه باشد.[3]برخى هم گفتهاند: آزر «صفت» و به معناى «منحرف از حق» يا «سالخورده» است.[4]
نسب آزر در منابع اسلامى به اين صورت آمده: آزر بن باعزبنتاخور بنارغو بنفالغ بنشالخ بن ارفخشد بنسام بننوح[5]كه برگرفته از سفر تكوين عهد عتيق است.[6]از آيه 74 انعام/ 6 و نيز از آياتى كه از «اب ابراهيم» سخن رفته، استفاده مىشود كه وى بتها و صورتهاى داراى نقش و نگار (انبياء/ 21، 52) و موجودات بىجان و فاقد هرگونه شنوايى و بينايى (مريم/ 19، 42) را به همراه قومش مىپرستيد و راه گمراهى (انعام/ 6، 74) و پيروى از شيطان (مريم/ 19، 44) را مىپيمود وبه اعتكاف و عبادت در كناربتهاى خود مىپرداخت. (شعراء/ 26، 71) او از روى نادانى در برابر هدايتهاى مشفقانه ابراهيم عليه السلام ايستادگى و از بت و بتپرستى، متعصّبانه دفاع مىكرد تا جايىكه ابراهيم عليه السلام را به مجازات سنگسار، تهديد نمود و به خروج از شهر فرمان داد. (مريم/ 19، 46) اين موضوع، نشانه موقعيّت اجتماعى آزر در آن روزگار بود؛ چنان كه بر پايه روايتى از امام صادق عليه السلام آزر، وزير و گرداننده دربار نمرود معرّفى شده است؛ همچنين گفتهاند: آزر سرپرستى امور بتخانه را از سوى نمرود به عهده داشت.[7]
آيا آزر پدر ابراهيم عليه السلام بود؟
زجّاج مىگويد: نَسَبشناسان در اين كه نام پدر ابراهيم تارخ بوده، اختلافى ندارند.[8][1]. ينابيعالاسلام، ج1، ص 56
[2]. الكشاف، ج 2، ص39؛ تفسير قرطبى، ج 7، ص 16
[3]. تفسير قرطبى، ج 7،ص 17
[4]. همان، ص 16
[5]. كشفالاسرار، ج 8،ص 285
[6]. كتاب مقدس، تكوين،11: 10- 32
[7]. البرهان، ج 2، ص437
[8]. التبيان، ج 4، ص175
طبرى، ابناثير و ابنقتيبه نيز نام پدر ابراهيم را تارخ ثبت كردهاند.[1]بعضى روايات نيز همين نظر را تأييد مىكند.[2]در تورات حاضر نيز «تارح» ضبط شده است.[3]
در پاسخ به اين پرسش كه آيا آزرِ مشرك و بتپرست، پدر ابراهيم خليل است، بيشتر مفسّران اهلسنّت چون طبرى،[4]فخررازى،[5]ميبدى[6]و زمخشرى[7]با استناد به ظاهر كلمه «اب» در آياتى كه از گفتوگوى ابراهيم عليه السلام با او سخن مىگويد، آزر مشرك و بتپرست را پدر حقيقى ابراهيم شمرده و بر اين مدّعاى خود به آيه 74 انعام/ 6 استناد كردهاند. آنان به اينكه در كتابهاى تاريخ، نامى از آزر به ميان نيامده، چند پاسخ دادهاند:
طبرى احتمال داده كه او دو اسم داشته، يا آزر، لقبِ او بوده است.[8]فخررازى مىگويد: از ظاهرآيه 74 انعام/ 6 استفاده مىشودكهآزر، نام پدر ابراهيمبوده و اجماعِ نقل شده از مورّخان، ضعيف است؛ زيرااين قولِ يك يا دو مورّخ است كه ديگر مورّخان از آن پيروى كردهاند و بر فرضِ پذيرفتن تارح در مقام پدرابراهيم، محتمل است كه وى دو اسم داشته يا اسم اصلى او آزر و لقبش تارح، يا به عكس بوده است. او در ادامه مىگويد: دليل محكم بردرستى ظاهر آيه و اين كه آزر، پدر ابراهيم بوده، آن است كه اگر اين نسبت نادرست بود، يهود، نصارا و مشركان كه همواره درصدد تكذيب پيامبر صلى الله عليه و آله و قرآن بودند، ساكت نمىنشستند.[9]در عرائس، پس از ناميدن پدر ابراهيم به تارخ، آمده است: بعد از سرپرستى[1]. تاريخ طبرى، ج 1،ص 142؛ المعارف، ص 30؛ الكامل، ج 1، ص 82
[2]. بحارالانوار، ج12، ص 42 و ج 15، ص 36
[3]. كتاب مقدس، پيدايش11: 25
[4]. جامعالبيان، مج5، ج 7، ص 317
[5]. التفسير الكبير، ج13، ص 37
[6]. كشفالاسرار، ج 3،ص 409
[7]. الكشاف، ج 2، ص 39
[8]. جامعالبيان، مج5، ج 7، ص 317
[9]. التفسير الكبير، ج13، ص 38
وى بر امور بتخانه، نمرود او را آزر لقب داد.[1]
عالمان شيعه در اينكه آزرِ مشرك، پدر ابراهيم نيست، اتّفاق نظر دارند[2]و او را پدرِ مادر يا عموى ابراهيم خليل دانستهاند.[3]مجلسى مىگويد: اماميّه اتّفاق نظر دارند كه آبا و اجداد پيامبر موحّد و از صدّيقان، (پيامبر مرسل يا جانشين آنان) بودهاند.[4]
مهمترين دليل كسانى كه آزر را پدر ابراهيم مىدانند، ظاهر واژه «اب» است. مفسّرانى هم كه آزر را عمو يا جدّ مادرى ابراهيم دانستهاند، با استناد به كلام لغويان، نتيجه گرفتهاند كه كاربرد «اب» در غير پدر صلبى نيز امرى رايج است. راغب مىگويد: به پدر و هر كه سبب ايجاد يا اصلاح يا ظهور چيزى باشد، «اب» گفته مىشود؛ چنانكه ميزبان را ابوالضيف و آتشافروز جنگ را ابوالحرب و معلّم را نيز اب گفتهاند.[5]
علّامه طباطبايى بين واژه «والد» و «اب» فرق گذاشته و گفته است: «والد» فقط به پدر صلبى گفته مىشود؛ ولى «اب» بر جدّ و عمو و جز آن نيز اطلاق شده و در قرآن نيز به كار رفته است:«أَم كُنتُم شُهداءَ إِذ حَضَرَ يَعقُوبَ المَوتُ إِذ قالَ لِبَنيهِ ما تَعبُدوُنَ مِن بَعدِى قَالوُا نَعبُدُ إِلهَكَ وَ إلهَ ءَابائِكَ إِبرهيمَ و إِسمعيلَ وَ إِسحقَ إِلهاً وحِداً وَ نَحنُ لَهُ مُسلِموُنَ/ آيا وقتىكه يعقوب را مرگ فرارسيد، حاضر بوديد؛ آن هنگام كه به پسران خود گفت: پس از من چه را خواهيد پرستيد؟ گفتند: معبود تو و معبود پدرانت، ابراهيم، اسماعيل و اسحاق، معبودى يگانه را مىپرستيم و در برابر او تسليم هستيم». (بقره/ 2، 133) پس با اينكه ابراهيم جدّ يعقوب و اسماعيل عموى او است، براى هر دو، كلمه «اب» به كار رفته است.
خداوند گفته يوسف را نيزچنين حكايت مىكند:«وَ اتَّبَعتُ مِلَّةَ ءَاباءِى إبرهيمَ و إسحقَ و يَعقوبَ/ آيين پدرانم، ابراهيم و اسحاق و يعقوب را پيروى كردهام» (يوسف/ 12، 38)؛ بنابراين با اينكه اسحاق، جدّ يوسف، و ابراهيم جدِّ پدر او به شمار مىرود، براى هر يك از اين دو، «اب» به كار رفته است.
الميزان با بررسى آيات 41- 49 مريم/ 19؛ 86 شعراء/ 26؛ 114 توبه/ 9؛ 83- 100 صافّات/ 37؛ 50- 52 انبياء/ 21 و 41 ابراهيم/ 14، نتيجه گرفته كه آزرِ مذكور در آيه، پدر حقيقى ابراهيم نيست؛ بلكه داراى صفاتى بوده كه به كار بردن «پدر» را درباره او[1]. عرائس المجالس، ص63
[2]. التبيان، ج 4، ص175 و ج 7، ص 129
[3]. التبيان، ج 4، ص175؛ مجمعالبيان، ج 4، ص 497
[4]. بحارالانوار، ج15، ص 117
[5]. مفردات، ص 57،«اب»