بخش، و مردان و زنان روزهدار، و مردان و زنان پاكدامن، ومردان و زنانى كه خداوند را بسيار ياد مىكنند، خداوند براى همه آنان آمرزش و پاداشى بزرگ آماده ساخته است».
نزول اين آيه كه به نظر بسيارى از مفسران براى پاسخ به اسماء بوده[1]، تساوى زنان با مردان را در صفات متعالى نشان مىدهد.
منابع
اسد الغابة فى معرفة الصحابه؛ الاصابة فى تمييز الصحابه؛ الاعلام؛ البداية و النهايه؛ بحارالانوار؛ تاريخ الامم و الملوك، طبرى؛ تاريخ اليعقوبى؛ تفسير منهجالصادقين؛ جامع البيان عن تأويل آى القرآن؛ رجال الطوسى؛ روض الجنان و روح الجنان؛ سنن ابىداود؛ سنن النسائى؛ سير اعلام النبلاء؛ صحيح مسلم با شرح سنوسى؛ الصحيح من سيرة النبى الاعظم صلى الله عليه و آله؛ الطبقات الكبرى؛ كتاب الوافى بالوفيات؛ مجمع البيان فى تفسيرالقرآن؛ مرآة العقول فى شرح اخبار آل الرسول؛ المغازى؛ مناقب آل ابىطالب؛ نساء من عصرالنبوه.[1]. جامع البيان، مج 12، ج 22، ص 14
اسماءْ بنت مَرْثَد
يحيى پيرعباسى
اسماءْ بنت مَرْثَد: دختر مرثد (مرثده) بن جبر بن مالك، از تيره بنىحارث
همسرش ضحّاك بن خليفه بود. او پس از اسلام آوردن، با پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بيعت كرد. از او 4 پسر و 4 دختر ماند.[1]ابنعبدالبرّ وى را از راويان حديث شمرده است.[2]
اسماء در شأن نزول:
1. مقاتل در شأن نزول آيه 58 نور/ 24، با ترديد آورده است كه روزى اسماء با همسرش، پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله را براى طعام دعوت كردند و عدّهاى از مردم مدينه نيز بىاجازه بر آنها وارد شدند. اسماء به اين بهانه، ورود ناگهانى ديگران را زشت شمرد و نزد پيامبر شكايت برد و گفت: چه بسا زنى با همسرش زير يك پوشش خوابيدهاند و خدمتكار آنها بىاجازه بر آن دو وارد مىشود.[3]در پى شكوه او، اين آيه نازل شد:«يايُّهَا الَّذينَ ءامَنوا لِيَستَذِنكُمُ الَّذينَ مَلَكَت ايمنُكُم والَّذينَ لَم يَبلُغُوا الحُلُمَ مِنكُم ثَلثَ مَرّاتٍ ...اى كسانى كه ايمان آوردهايد! بايد كسانى كه مالكشان شدهايد و كسانى از شما كه به سنبلوغ* نرسيدهاند، سه وقت: پيش از نماز صبح، هنگام نيمروز و پس از نماز خفتن از شما اجازه بخواهند».
2. مقاتل از جابر بن عبدالله انصارى نقل كرده است كه اسماء در مدينه نخلستانى داشت و زنان، بدون پوشش كافى، بهطورى كه خلخالِ پا، سينه و موهايشان نمايان بود، در آنجا رفت و آمد مىكردند. وى اين وضعيت را زشت شمرد و در پى آن، آيه 31 نور/ 24[1]. الطبقات، ج 8، ص 253؛ الاصابه، ج 8، ص18
[2]. الاستيعاب، ج 4، ص 348
[3]. تفسير ابن كثير، ج 3، ص 315
نازل شد[1]:«... و لايُبدِينَ زِينَتَهُنّ إلّاما ظَهَرَ مِنها ...»؛ البته مقاتل، در درستى هر دو روايت پيشين ترديد كردهاست.[2]
منابع
الاستيعاب فى معرفة الاصحاب؛ الاصابة فى تمييز الصحابه؛ تفسير الجلالين؛ تفسير القرآن العظيم، ابن كثير؛ الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور؛ الطبقات الكبرى.[1]. همان، ص 293؛ تفسيرالجلالين، ص 356؛الدرالمنثور، ج 6، ص 179
[2]. تفسير ابنكثير، ج 3، ص 293، 315
اسماءْ بنت يزيد
محمد خراسانى
اسماءْ بنت يزيد: (فكيهه) دختر يزيد بن سكن انصارى[1]
كنيهاش امّ عامر[2]و به گفته برخى امّ سلمه[3]است. او از قبيله اوس تيره بنىعبداشهل[4]و مادرش امّ سعد دختر خزيم اشهلى[5]و طبق برخى نقلها امّ بجاد بود.[6]همسرش را ابوسعد[7]و برخى ابوسعيد[8]ياد كردهاند.
وى زمانى كه در شمار نخستين زنان بيعت كننده با پيامبر صلى الله عليه و آله قرار گرفت[9]، تازه جوان بود.[10]پدر و برادرش (عامر) در غزوه احُد* شهيد شدند. در مسير بازگشت پيامبر صلى الله عليه و آله از صحنه احد به مدينه، هنگام عبور از محلّه بنىعبداشهل، اسماء در حال شيون و زارى بر پدر و برادر خود بود و به پيامبر عرض كرد كه با وجود شما، هيچ مصيبتى سنگين نيست و به شيون خود پايان داد.[11]هنگام حفر خندق در سال پنجم هجرى مقدارى غذا تهيّه كرد و نزد پيامبر فرستاد.[12]در غزوه ذى قِرد (غابه) در سال ششم هجرى كه شتران پيامبر به غارت رفته بودند، مردان را به شركت در غزوه وا مىداشت و همواره نگران سلامت پيامبر بود.[13][1]. الطبقات، ابنخياط، ص 635؛ اسدالغابه،ج 7، ص 347؛ الاستيعاب، ج 4، ص 350
[2]. تاريخ دمشق، ج 69، ص 31
[3]. همان، ص 34؛ عارضة الاحوذى، ج 6، ص365؛ تهذيب التهذيب، ج 12، ص 350
[4]. اسد الغابه، ج 7، ص 18
[5]. الطبقات، ابن سعد، ج 8، ص 244
[6]. الطبقات، ابنخياط، ص 635
[7]. المعجم الكبير، ج 22، ص 307؛اسدالغابه، ج 6، ص 135
[8]. اسد الغابه، ج 6، ص 137
[9]. الدرالمنثور، ج 8، ص 141؛ اسد الغابه،ج 7، ص 347
[10]. مجمع الزوائد، ج 6، ص 39؛ المعجمالكبير، ج 24، ص 164
[11]. المغازى، ج 1، ص 315
[12]. المغازى، ج 2، ص 477؛ تاريخدمشق، ج33، ص 223
[13]. المغازى، ج 2، ص 543
وى سال ششم هجرى جزو 4 زنى بود كه در صلح حديبيّه شركت جست و در بيعت* رضوان با پيامبر بيعت كرد.[1]در جنگ با يهوديان خيبر* نيز حضور داشت و يكى از 20 زنى بود كه در اين جنگ شركت كرده بودند.[2]او افزون بر اين، در فتح مكّه نيز همراه پيامبر بود.[3]در حجّةالوداع*، اسماء كه افسار شتر پيامبر را در دست داشت، سنگينى نزول وحى بر پيامبر را هنگام نزول آيات سوره مائده، از نزديك مشاهده كرد.[4]پس از پيامبر صلى الله عليه و آله اسماء در جنگ يرموك (منطقه شامات) در سال 13 هجرى شركت جست و با عمود خيمه، چند تن از سپاه روم را كشت[5]و از آن پس، در شام سكنا گزيد.[6]اسماء به پيامبر علاقه فراوانى داشت.[7]يكبار هنگامى كه پيامبر به محلّه بنىعبداشهل آمد و در مسجد آنان نمازگزارد، پيامبر را به منزل خود دعوت، و از حضرت پذيرايى كرد كه همراهان پيامبر نيز به بركت آن حضرت از غذاى او سير شدند.[8]
هنگامى كه زنان مدينه از او خواستند پرسشهاى خود را نزد پيامبر طرح كند، در حضور اصحاب چنان زيبا سخن گفت و پرسشهاى آنان را مطرح كرد كه مورد تحسين پيامبر قرار گرفت.[9]در گفتوگو با پيامبر كمتر خجالت مىكشيد[10]، بدين جهت[1]. المغازى، ج 2، ص 574؛ تاريخ دمشق، ج69، ص 36؛ تاريخ الاسلام، ص 73
[2]. المغازى، ج 2، ص 633؛ تاريخ دمشق، ج69، ص 31
[3]. تاريخ دمشق، ج 69، ص 34
[4]. مسند احمد، ج 7، ص 609؛ البداية والنهايه، ج 3، ص 19
[5]. تاريخ دمشق، ج 69، ص 32
[6]. تاريخ الاسلام، ص 74؛ سير اعلامالنبلاء، ج 2، ص 297
[7]. مسند احمد، ج 7، ص 614؛ حليةالاولياء، ج 2، ص 76
[8]. تاريخ دمشق، ج 69، ص 37؛ الطبقات،ابنسعد، ج 8، ص 244- 245
[9]. اسدالغابه، ج 7، ص 17
[10]. مجمع الزوائد، ج 4، ص 311؛ ج 6، ص39؛ تاريخ دمشق، ج 69، ص 32
81 روايت در زمينههاى گوناگون از پيامبر نقل كرده[1]و راوى ثقه (مورد اعتماد) شناخته شده است.[2]ابنحنبل، بخشى از اثر خود را به روايات او اختصاص داده است.[3]در مباحث قرآنى، رواياتى از اسماء درباره اسم اعظم در قرآن[4]، سوره قريش/ 106[5]و آيه 53 زمر/ 39[6]وجود دارد.
اسماء را زنى ديندار، خردمند[7]، سخنور[8]، خادم پيامبر و مجاهد در راه خدا[9]و بىتوجّه به زيور دنيا[10]وصف كردهاند.
او به سال 70 هجرى از دنيا رفت[11]و در قبرستان باب الصغير شام مدفون شد.[12]
اسماء در شأن نزول:
زنان مسلمان در آغاز، پس از طلاق، عِدّه* نگه نمىداشتند تا اينكه اسماء از همسر خود طلاق* گرفت و آيه«والمُطَلّقتُ يَتَربّصنَ بِأَنفُسِهِنَّ ثَلثَةَ قُروءٍ ...»(بقره/ 2، 228) نازل شد.
به روايت ابى داود و ابنابى حاتم از اسماء، حكم عدّه طلاق، نخستين بار درباره او نازل شدهاست.[13]
منابع
الاستيعاب فى معرفة الاصحاب؛ اسد الغابة فى معرفة الصحابه؛ اعلام النساء فى عالمى العرب والاسلام؛ البداية و النهايه؛ تاريخ الاسلام و وفيات المشاهير والاعلام؛ تاريخ مدينة دمشق؛ تفسير القرآن العظيم، ابن كثير؛ تهذيب التهذيب؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ حلية الاولياء و طبقات الاصفياء؛ الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور؛ سنن ابىداوود؛ سير اعلام النبلاء؛ عارضة الاحوذى بشرح جامع الترمذى؛ الطبقات الكبرى؛ كتاب الثقات؛ كتاب الطبقات؛ مجمعالزوائد و منبع الفوائد؛ مسند احمد بن حنبل؛ المعجم الكبير؛ المغازى؛ الوافى بالوفيات.[1]. اعلام النساء، ج 1، ص 67
[2]. الثقات، ج 3، ص 461
[3]. مسند احمد، ج 7، ص 606
[4]. همان، ج 7، ص 615؛ تفسير قرطبى، ج 4،ص 4
[5]. مسند احمد، ج 7، ص 615
[6]. همان، ص 608
[7]. اسدالغابه، ج 7، ص 17؛ الاستيعاب، ج4، ص 350
[8]. تهذيب التهذيب، ج 12، ص 350؛ الاصابه،ج 8، ص 21
[9]. سير اعلام النبلاء، ج 2، ص 297؛ تاريخدمشق، ج 69، ص 32؛ حلية الاولياء، ج 2، ص 76
[10]. حلية الاولياء، ج 2، ص 76
[11]. الوافى بالوفيات، ج 9، ص 54
[12]. سير اعلام النبلاء، ج 2، ص 297
[13]. سنن ابىداود، ج 2، ص 151؛ تفسيرقرطبى، ج 18، ص 99؛ تفسير ابنكثير، ج 1، ص 277
اسماعيل عليه السلام
محمد خراسانى
اسماعيل عليه السلام: فرزند بزرگ ابراهيم عليه السلام، نياى عرب حجاز[1]و جدّ اعلاى پيامبر خاتم صلى الله عليه و آله[2]، از پيامبران الهى و ملقّب به ذبيح اللّه
اسماعيل واژهاى غير عربى و معرّبِ «اشمائيل» در سريانى است و از همين راه به عربى وارد شده[3]و اصل آن واژه عبرى «يشمَع» به معناى يَسمَعو «أيل» به معناى اللّه بوده و بر اساس لغت مصريان «اسماعين» خوانده شده است.[4]در سبب اين نامگذارى گفتهاند: ابراهيم* هنگام درخواست فرزند از خدا دو كلمه اشمع و ايل به معناى «خدايا دعايم را اجابت كن» را به كار برد و چون خداوند به او فرزند داد او را به همان جمله ناميد.[5]مطيع خدا، يا هديه الهى نيز معانى ديگرى است كه براى آن گفتهاند؛ ولى اين دو معنا دور از حقيقت دانسته شده است.[6]بر پايه نقل تورات فرشتهاى به هاجر* گفت: بهزودى داراى پسر مىشوى. نام او را اسماعيل بگذار، زيرا خداوند دعاى تو را شنيد.[7]
جدّ نهم اسماعيل نوح عليه السلام[8]، مادرش هاجر، بانويى مصرى[9]و كنيز ساره همسر ديگر ابراهيم بود. چون ساره نازا بود هاجر را به همسرى ابراهيم داد تا از او داراى فرزند شود.[10]ابراهيم هنگام ولادت اسماعيل 86، 87، 90، 99 يا 117 سال داشت.[11]برخى[1]. جمهرة انساب العرب، ص 7؛ البداية والنهايه، ج 1، ص 178
[2]. مجمع البيان، ج 8، ص 707؛ السيرةالنبويه، ج 1، ص 4؛ المعرب، ص 105
[3]. المزهر، ج 1، ص 138؛ واژههاى دخيل، ص122 (4) (5) 4-. المعرب، ص 105
[6]. المعرب، ص 105؛ روح المعانى، مج 1، ج1، ص 598
[7]. كتاب مقدس، پيدايش 16: 11
[8]. السيرة النبويه، ج 1، ص 4
[9]. همان؛ مجمع البيان، ج 8، ص 710؛ تاريخيعقوبى، ج 1، ص 25
[10]. تاريخ يعقوبى، ج 1، ص 25؛ قاموس كتابمقدس، ص 73
[11]. تاريخ يعقوبى، ج 1، ص 25؛ مروجالذهب، ج 1، ص 42؛ مجمع البيان، ج 6، ص 491
اسماعيل را نياى همه عرب دانستهاند[1]؛ ولى مشهور نسب شناسان او را پدر عرب حجاز مىدانند كه عرب «مُسْتَعْرِبَه» گفته مىشوند، زيرا عرب «عاربه» كه عمالقه و جُرْهُم از آنان بودند پيش از اسماعيل مىزيستند.[2]اسماعيل ابتدا با دخترى از جُرْهُم ازدواج كرد و پس از مدتى وى را به سفارش ابراهيم كه رفتار او را نپسنديده بود طلاق داد و دختر مضاضِ جُرهُمى را به ازدواج خود درآورد و از او داراى 12 يا 13 پسر شد.[3]وى 4 زن ديگر را به همسرى گرفت و از هريك داراى 4 پسر شد. فرزندان اسماعيل تا زمان عدنان بن داود پيوسته از بزرگان و واليان امر و حافظان[4]كعبه بودند، امور دينى و حجّ را براى مردم اقامه مىكردند و هرگز بت نپرستيدند.[5]به گزارش روايات و تاريخ، اسماعيل داراى شانههايى پهن، قامتى بلند، انگشتانى نيرومند و بينى كشيدهاى بود، با دشمنان خدا به شدّت مىجنگيد، در راه خدا از سرزنش ديگران هراسى نداشت و به وعده خود عمل مىكرد[6]، طبعى كريم و خلقى نيكو داشت[7]، بر كعبه پرده آويخت، عمامه بر سر نهاد و حاجيان را طعام داد[8]و زبان عربى را از قبايل جُرْهُم آموخت؛ ولى اوّل كسى بود كه به عربى فصيح سخن گفت.[9]از رسول اكرم صلى الله عليه و آله در فضيلت وى نقل شده كه خداوند از فرزندان ابراهيم،[1]. السيرة النبويه، ج 1، ص 7
[2]. جمهرة انسابالعرب، ص 7؛ البدايهوالنهايه، ص 122
[3]. تاريخ يعقوبى، ج 1، ص 26؛ تاريخ طبرى،ج 1، ص 155
[4]. تاريخ يعقوبى، ج 1، ص 222؛ مروجالذهب، ج 1، ص 58- 60
[5]. بحارالانوار، ج 3، ص 252؛ حياة القلوب،ج 1، ص 139- 140
[6]. الدرالمنثور، ج 5، ص 516؛ المستدرك، ج2، ص 553
[7]. كشف الاسرار، ج 1، ص 300
[8]. اثبات الوصيه، ص 45
[9]. البداية و النهايه، ج 1، ص 177؛ تاريخطبرى، ج 1، ص 155؛ روضالجنان، ج 2، ص 168