بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 152

اشاره دارد:«ءامَنّا بِاللَّهِ و ما انزِلَ الَينا و ما انزِلَ الى‌ ابرهيمَ واسمعيلَ واسحقَ و يَعقوبَ»(بقره/ 2، 136؛ نساء/ 4، 163) با آن بخش از روايت پيشگفته كه رسالت فرزند ابراهيم را نفى كرده و مرگ او را در زمان حيات پدر مى‌داند سازگار نيست و شايد همين امر برخى را بر آن داشته تا در صدور اين روايت ترديد كنند.[1]
اساس ديدگاهى كه او را اسماعيل بن حزقيل مى‌داند، افزون بر روايات اين است كه در قرآن نام اسماعيل همواره در كنار پدرش ابراهيم ذكر شده است (بقره/ 2، 125، 127، 133، 136)؛ ولى در آيه مورد بحث (54 مريم/ 19) نام وى مستقل آمده است. از سويى عطف اسرائيل (يعقوب) بر ابراهيم در آيه 58 مريم/ 19 نشان مى‌دهد كه اسماعيل و پيامبران ديگر كه در آيات قبل از آنها ياد شده هم فرزند ابراهيم و هم فرزند يعقوب‌اند، حال آنكه اسماعيل فرزند ابراهيم عموى يعقوب است؛ نه فرزند او، بنابراين، وى در آيه مورد بحث بايد جز او و از نسل يعقوب باشد تا معناى آيات درست باشد؛ ولى دليل نخست با وجود آيات 86 انعام/ 6؛ 85 انبياء/ 21 و 48 ص/ 38 كه نام اسماعيل جدا ذكر شده پاسخ داده مى‌شود، افزون بر آن جدا ياد كردن از اسماعيل بن ابراهيم ممكن است براى نشان دادن اعتبار و موقعيّت ويژه او باشد.[2]
پاسخ دليل دوم نيز اين است كه عطف اسرائيل بر ابراهيم سبب نمى‌شود كه در همه امور با هم مشترك باشند و چنين نتيجه نمى‌دهد، كه همه افراد ياد شده بايد از نسل ابراهيم و يعقوب باشند، بلكه ممكن است برخى ذريّه ابراهيم و برخى ذريّه يعقوب باشند.
برخى احتمال داده‌اند اسماعيل در آيه مورد بحث (54 مريم/ 19) پيامبرى از بنى‌اسرائيل باشد كه در آيه 246 بقره/ 2 در داستان طالوت بدون ذكر نام، از او ياد شده و داستان وى در تورات‌[3]و انجيل‌[4]نيز گزارش شده است‌[5]، در هر حال، اسماعيل‌[1]. روح المعانى، مج 9، ج 16، ص 152
[2]. الميزان، ج 14، ص 63
[3]. كتاب مقدس، اول سموئيل، 1- 15
[4]. همان، رساله عبرانيان، 11: 20- 24
[5]. اعلام القرآن، ص 101؛ اعلام قرآن، ص129


صفحه 153

صادق‌الوعد چه آنكه فرزند ابراهيم يا پيامبرى جز او باشد سبب صادق‌الوعد خواندن وى را آن دانسته‌اند كه براى شخصى كه به او وعده ملاقات داده بود مدتى طولانى انتظار كشيد.[1]بر اساس آيه 54 مريم/ 19 وى نبى و رسول بود و اهل خود را به نماز و زكات فرا مى‌خواند و مرضىّ خداوند بود. (ظ اسماعيل عليه السلام)
منابع‌
اعلام قرآن؛ اعلام القرآن؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ تفسير احسن الحديث؛ تفسير القرآن العظيم، ابن كثير؛ جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن؛ حياة القلوب تاريخ پيامبران؛ الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور؛ روح‌المعانى فى تفسير القرآن العظيم؛ الفرقان فى تفسيرالقرآن؛ قاموس قرآن؛ الكامل فى التاريخ؛ كتاب مقدس؛ الميزان فى تفسيرالقرآن.[1]. جامع‌البيان، مج 9، ج 16، ص 120


صفحه 154


اسْوَد بن خَلَف عبد يَغوث‌
محمد خراسانى‌
اسْوَد بن خَلَف عبد يَغوث‌
وى اهل مكّه و قريشى است.[1]برخى او را از تيره بنى‌زهره، و ابن عبدالبر وى را جُمَحىّ مى‌داند[2]؛ ولى ابن اثير، هر دو نظر را مخدوش دانسته است.[3]اسود از كسانى است كه در روز فتح مكّه مسلمان شد.[4]روايتى از او درباره چگونگى بيعت مسلمانان با پيامبر صلى الله عليه و آله در آن روز نقل شده است.[5]فرزندش محمد تنها كسى است كه از او روايت كرده است.[6]
بر اساس روايتى كه طبرى‌[7]، واحدى‌[8]، و ابوالفتوح رازى‌[9]نقل كرده‌اند او يكى از 4 نفرى است كه با زن پدر خود ازدواج* كرده بود و آيه‌«ولا تَنكِحوا ما نَكَحَ ءاباؤُكُم مِنَ النّساء ...»(نساء/ 4، 22) در اين باره نازل شد و آنان را از ازدواج با همسران پدرانشان نهى كرد.
منابع‌
اسباب النزول، واحدى؛ الاستيعاب فى معرفة الاصحاب؛ اسدالغابة فى معرفة الصحابه؛ التاريخ الكبير؛ جامع البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجرح والتعديل؛ روض‌الجنان و روح الجنان؛ كتاب الثقات.[1]. التاريخ الكبير، ج 1، ص 444
[2]. الاستيعاب، ج 1، ص 181
[3]. اسدالغابه، ج 1، ص 227
[4]. الاستيعاب، ج 1، ص 181؛ اسدالغابه، ج1، ص 227
[5]. التاريخ الكبير، ج 1، ص 444؛اسدالغابه، ج 1، ص 227
[6]. الجرح والتعديل، ج 2، ص 291؛ الثقات،ج 3، ص 9
[7]. جامع البيان، مج 3، ج 4، ص 421
[8]. اسباب النزول، ص 123
[9]. روض‌الجنان، ج 5، ص 300


صفحه 155


اسْوَد بن عَبْد الاسَد بن هِلال‌
محمد باغستانى‌
اسْوَد بن عَبْد الاسَد بن هِلال: از قريش، تيره بنى‌مخزوم‌
وى از طرف پدر، برادر ابوسلمه و مادرش از قبيله كنده‌[1]است. اسود بر خلاف ابوسلمه كه مادرش از بنى‌هاشم بود[2]نه تنها به پيامبر ايمان نياورد، بلكه در مخالفت با او كوشيد.
نام وى در شمار استهزا كنندگان پيامبر صلى الله عليه و آله به ثبت رسيده است.[3]در ايّام حجّ او با ديگر مخالفانِ پيامبر در مبادى ورودى مكّه مى‌ايستادند تا از ارتباط ديگران با آن حضرت مانع شوند.[4]اسود در جنگ بدر* اوّلين كشته از سپاه مشركان بود. چون نگاه او به حوض آب ذخيره مسلمانان افتاد سوگند ياد كرد كه يا از آن بنوشد يا آن را ويران كند. بدين منظور كوشيد؛ امّا حمزه در برابر وى قرار گرفت و پاى او را قطع كرد. اسود همچنان در پى تحقق عهد خويش، به پيش رفت و ديوار حوض را با پاى ديگر خود ويران كرد و در نهايت در درون حوض به دست حمزه كشته شد.[5]مرگ او غيرت و شجاعت عتبه، و برادرش شيبه و فرزندش وليد را برانگيخت و از لشكر جدا شده، مبارز طلبيدند.[6]
اسود مردى تندخو و بد اخلاق بود.[7]مفسران گاه تقابل كفر و ايمان را به‌صورت مقايسه‌اى ميان او و برادرش ابوسلمه* مطرح كرده‌اند، چنان كه نمونه‌اى از آن را ذيل آيه 32 كهف/ 18 و آيات 19- 25 حاقّه/ 69 و 9- 10 انشقاق/ 84 مى‌بينيم.[1]. انساب الاشراف، ج 10، ص 4308
[2]. الاستيعاب، ج 4، ص 244
[3]. جمهرة انساب العرب، ص 144
[4]. المحبر، ص 160
[5]. المغازى، ج 1، ص 68؛ البدايةوالنهايه، ج 3، ص 214؛ الدرالمنثور، ج 4، ص 24
[6]. البداية والنهايه، ج 3، ص 214
[7]. همان؛ الثقات، ج 1، ص 166؛ السيرةالنبويه، ج 2، ص 624


صفحه 156

بر پايه روايتى، زنى كه در مدينه مرتكب دزدى شد و پيامبر به‌رغم شفاعت برخى اصحاب، دست او را قطع كرد، فاطمه دختر اسود بوده است.[1]
اسود در شأن نزول:
1. بنا به نقل كلبى آيه 32 كهف/ 18:«واضرِب لَهُم مَثَلًا رَجُلَينِ جَعَلنا لِاحَدِهِما جَنَّتَينِ مِن اعنبٍ ...برايشان داستان دو مردى را بيان كن كه به يكى از آن دو، دو بوستان از انگورها داديم ...» درباره او و برادرش ابوسلمه نازل شده است‌[2]، درحالى‌كه منابع، اطلاعاتى درباره باغهاى انگورِ اسود ارائه نمى‌دهد. بنابه روايت ابن‌عباس آيه درباره عيينه و سلمان نازل شده و خداوند اين دو را به برادرانى از بنى‌اسرائيل تشبيه كرده كه يكى از آنها بر اثر ثروت اندوزى، نسبت به خدا كفر ورزيد. در برخى منابع نيز مراد از«رَجُلين»پيامبر و اهل مكه يا هر مؤمن و كافرى دانسته شده‌[3]كه در اين صورت آيه نمادين خواهد بود.
2. بنا به نقل ابن‌عباس و ضحاك آيات 19 و 25 حاقّه/ 69[4]و 7 و 10 انشقاق/ 84[5]كه از واگذارى نامه اعمال به مؤمنان و كافران سخن مى‌گويد در شأن اسود و ابوسلمه است.
3. بنا به روايت مقاتل، آيه 40 نبأ/ 78:«و يَقولُ الكافِرُ يلَيتَنى كُنتُ تُربًا»درباره اسود نازل شده است.[6]
4. بنا به روايتى از ابن‌عباس، مراد از انسان در آيات‌«وَ قالَ الانسنُ ما لَها»(زلزله/ 99، 3) و«انّ الانسنَ لَكَفور»(حجّ/ 22، 66) اسود است‌[7]كه نسبت به نعمتهاى الهى كفران كرد و با مشاهده قيامت نگرانى و تحيّر خود را ابراز خواهد كرد.
5. ذيل آيه 51 صافّات/ 37:«قالَ قائلٌ مِنهم انّى كانَ لى قَرين»از اسود سخن به ميان‌[1]. جمهرة انساب العرب، ص 144؛ الطبقات، ج8، ص 206
[2]. تفسير قرطبى، ج 10، ص 259؛ تفسيرسمرقندى، ج 2، ص 298؛ كشف‌الاسرار، ج 5، ص 688
[3]. تفسير قرطبى، ج 10، ص 259
[4]. تفسير سمرقندى، ج 3، ص 399؛ تفسيرقرطبى، ج 18، ص 175
[5]. تفسير قرطبى، ج 19، ص 179
[6]. همان، ص 123
[7]. التفسير الكبير، ج 23، ص 63؛ تفسيرقرطبى، ج 12، ص 62؛ ج 20، ص 101


صفحه 157

آمده و قائل، او شمرده شده است.[1]
6. برخى او را از مصاديق «مقتسمين» دانسته‌اند؛ يعنى آنان كه مسير ورودى مكّه را براى جلوگيرى از ارتباط ديگران با پيامبر صلى الله عليه و آله، بين خود قسمت كرده بودند، كه در آيه 90 حجر/ 15 خداوند درباره كيفر آنان سخن دارد.[2]
منابع‌
الاستيعاب فى معرفة الاصحاب؛ انساب الاشراف؛ بحرالعلوم، سمرقندى؛ البداية و النهايه؛ التفسير الكبير؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ جمهرة انساب العرب؛ الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور؛ السيرة النبويه، ابن‌هشام؛ الطبقات الكبرى؛ كتاب الثقات؛ كشف الاسرار و عدة الابرار؛ المحبر؛ المغازى.[1]. تفسير قرطبى، ج 10، ص 259
[2]. المحبر، ص 160


صفحه 158


اسْوَد بن عَبْد يَغوث‌
سيد مجتبى موسوى احمدآبادى‌
اسْوَد بن عَبْد يَغوث: اسود بن عبد يغوث بن عبد بن الحارث‌[1]ابن‌وهب، از تيره‌ بنى‌زهره‌[2]
وى از بزرگان قريش در جاهليت بود و با توجه به اينكه عقبة بن ابى‌معيط[3]و اسودبن‌المطلب، نديمان وى بوده‌اند[4]و مقداد را به فرزندى گرفته بود[5]مى‌توان پى برد كه هنگام بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله بزرگسال بوده است.[6]او يكى از 4 يا 5 نفرى است كه همواره پيامبر صلى الله عليه و آله را استهزا* مى‌كرد.[7]به گفته بلاذرى، با ديدن مسلمانان به يارانش مى‌گفت:
پادشاهان زمين كه وارثان مُلك كسرا و قيصرند آمدند و از پيامبر به تمسخر مى‌پرسيد: آيا امروز از آسمان با تو سخنى گفته نشده؟[8]وى همچنين كودكان و غلامان را به آزار پيامبر صلى الله عليه و آله و دشنام دادن به او وا مى‌داشت. بر پايه گزارشى، روزى او و ديگر همدستانش شترى را كشته بودند و چون پيامبر را در حال نماز ديدند، شكمبه آن را بيرون آورده، به غلامى دادند تا بر دوش پيامبر بنهد و او درحالى‌كه پيامبر در سجده بود محتويات شكمبه را بر شانه حضرت خالى كرد.[9]
در چگونگى مرگ وى آراى گوناگونى است كه همگى حاكى از هلاكت او با عذاب‌[1]. المغازى، ج 1، ص 155
[2]. السيرة النبويه، ج 1، ص 282؛جامع‌البيان، مج 8، ج 14، ص 94
[3]. المنمق، ص 365
[4]. المحبر، ص 174
[5]. المغازى، ج 1، ص 155؛ الطبقات، ج 3، ص31
[6]. السيرةالنبويه، ج 2، ص 408
[7]. المنمق، ص 387؛ المعجم الكبير، ج 25،ص 262؛ جمهرةانساب‌العرب، ص 129
[8]. انساب‌الاشراف، ج 1، ص 149
[9]. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 24


صفحه 159

الهى است. بنا به نقلى، به اشاره جبرئيل، به خوره و استسقاء مبتلا شد و مرد.[1]
اسود در شأن نزول:
1.«و لَاتُطِع كُلَّ حَلّافٍ مَهينٍ* هَمَّازٍ مَشَّاءٍ بِنَمِيمٍ* مَنّاعٍ لِلخَيرِ مُعتَدٍ اثِيم‌و هر بسيار سوگند خورنده خوار و بى‌ارزش را فرمان مبر؛ عيبجويى كه براى سخن‌چينى آمد و شد مى‌كند؛ بازدارنده نيكى، از حد درگذرنده، گنه پيشه». (قلم/ 68، 10- 12) مجاهد، مقصود از«حَلّافٍ مَهين»را اسود دانسته است.[2]برخى نيز«مَنّاعٍ لِلخَيرِ»را اشاره به او دانسته‌اند.[3]
2. گفته‌اند: گروهى از جمله اسودبن‌عبديغوث نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و از روى تمسخر گفتند: كاش با تو فرشته‌اى بود كه ديده مى‌شد و درباره تو با مردم سخن مى‌گفت كه آيه 8 انعام/ 6 در پاسخ آنان نازل شد[4]:«و قَالُوا لَولَا انزِلَ عَلَيهِ مَلَكٌ ولَو انزَلنَا مَلَكًا لَقُضِىَ الامرُ ثُمَّ لَايُنظَرُون‌گفتند: چرا فرشته‌اى بر او فرو فرستاده نشد؟ و اگر فرشته‌اى مى‌فرستاديم، همانا كار تمام مى‌شد هلاك مى‌شدند و ديگر مهلت نمى‌يافتند».
3. همچنين آيه 95 حجر/ 15 درباره اسود بن عبديغوث و ديگر سران قريش نازل شده كه همواره پيامبر صلى الله عليه و آله را مسخره مى‌كردند[5]: «انّا كَفَينكَ المُستَهزِءين‌ما شرّ استهزاكنندگان را از تو باز داشتيم».
4. گروهى از اشراف قريش نزد ابوطالب رفته، از او خواستند تا محمد صلى الله عليه و آله را از بدگويى بتان باز دارد. وى پيامبر را طلبيد و خواسته‌هاى آنان را بيان كرد. حضرت گفت:
مى‌خواهم «لا اله إلّااللّه» بگويند. گفتند: يا محمد! چيزى ديگر بخواه. حضرت فرمود:
حتى اگر خورشيد را در دستم قرار دهيد، خواسته ديگرى ندارم. مشركان كه اسود نيز با آنان بود، پس از شنيدن اين سخن با ناراحتى مجلس را ترك كردند و آيه 6 ص/ 38[1]. جامع‌البيان، مج 8، ج 14، ص 94- 95؛انساب‌الاشراف، ج 1، ص 149؛ تفسير قمى، ج 1، ص 409
[2]. مجمع‌البيان، ج 10، ص 501
[3]. التفسير الكبير، ج 10، ص 604؛ تفسيرمبهمات‌القرآن، ج 2، ص 639
[4]. السيرةالنبويه، ج 1، ص 395
[5]. تفسير قمى، ج 1، ص 408؛ جامع‌البيان،مج 8، ج 14، ص 94؛ مجمع‌البيان، ج 5، ص 533