بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 157

آمده و قائل، او شمرده شده است.[1]
6. برخى او را از مصاديق «مقتسمين» دانسته‌اند؛ يعنى آنان كه مسير ورودى مكّه را براى جلوگيرى از ارتباط ديگران با پيامبر صلى الله عليه و آله، بين خود قسمت كرده بودند، كه در آيه 90 حجر/ 15 خداوند درباره كيفر آنان سخن دارد.[2]
منابع‌
الاستيعاب فى معرفة الاصحاب؛ انساب الاشراف؛ بحرالعلوم، سمرقندى؛ البداية و النهايه؛ التفسير الكبير؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ جمهرة انساب العرب؛ الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور؛ السيرة النبويه، ابن‌هشام؛ الطبقات الكبرى؛ كتاب الثقات؛ كشف الاسرار و عدة الابرار؛ المحبر؛ المغازى.[1]. تفسير قرطبى، ج 10، ص 259
[2]. المحبر، ص 160


صفحه 158


اسْوَد بن عَبْد يَغوث‌
سيد مجتبى موسوى احمدآبادى‌
اسْوَد بن عَبْد يَغوث: اسود بن عبد يغوث بن عبد بن الحارث‌[1]ابن‌وهب، از تيره‌ بنى‌زهره‌[2]
وى از بزرگان قريش در جاهليت بود و با توجه به اينكه عقبة بن ابى‌معيط[3]و اسودبن‌المطلب، نديمان وى بوده‌اند[4]و مقداد را به فرزندى گرفته بود[5]مى‌توان پى برد كه هنگام بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله بزرگسال بوده است.[6]او يكى از 4 يا 5 نفرى است كه همواره پيامبر صلى الله عليه و آله را استهزا* مى‌كرد.[7]به گفته بلاذرى، با ديدن مسلمانان به يارانش مى‌گفت:
پادشاهان زمين كه وارثان مُلك كسرا و قيصرند آمدند و از پيامبر به تمسخر مى‌پرسيد: آيا امروز از آسمان با تو سخنى گفته نشده؟[8]وى همچنين كودكان و غلامان را به آزار پيامبر صلى الله عليه و آله و دشنام دادن به او وا مى‌داشت. بر پايه گزارشى، روزى او و ديگر همدستانش شترى را كشته بودند و چون پيامبر را در حال نماز ديدند، شكمبه آن را بيرون آورده، به غلامى دادند تا بر دوش پيامبر بنهد و او درحالى‌كه پيامبر در سجده بود محتويات شكمبه را بر شانه حضرت خالى كرد.[9]
در چگونگى مرگ وى آراى گوناگونى است كه همگى حاكى از هلاكت او با عذاب‌[1]. المغازى، ج 1، ص 155
[2]. السيرة النبويه، ج 1، ص 282؛جامع‌البيان، مج 8، ج 14، ص 94
[3]. المنمق، ص 365
[4]. المحبر، ص 174
[5]. المغازى، ج 1، ص 155؛ الطبقات، ج 3، ص31
[6]. السيرةالنبويه، ج 2، ص 408
[7]. المنمق، ص 387؛ المعجم الكبير، ج 25،ص 262؛ جمهرةانساب‌العرب، ص 129
[8]. انساب‌الاشراف، ج 1، ص 149
[9]. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 24


صفحه 159

الهى است. بنا به نقلى، به اشاره جبرئيل، به خوره و استسقاء مبتلا شد و مرد.[1]
اسود در شأن نزول:
1.«و لَاتُطِع كُلَّ حَلّافٍ مَهينٍ* هَمَّازٍ مَشَّاءٍ بِنَمِيمٍ* مَنّاعٍ لِلخَيرِ مُعتَدٍ اثِيم‌و هر بسيار سوگند خورنده خوار و بى‌ارزش را فرمان مبر؛ عيبجويى كه براى سخن‌چينى آمد و شد مى‌كند؛ بازدارنده نيكى، از حد درگذرنده، گنه پيشه». (قلم/ 68، 10- 12) مجاهد، مقصود از«حَلّافٍ مَهين»را اسود دانسته است.[2]برخى نيز«مَنّاعٍ لِلخَيرِ»را اشاره به او دانسته‌اند.[3]
2. گفته‌اند: گروهى از جمله اسودبن‌عبديغوث نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و از روى تمسخر گفتند: كاش با تو فرشته‌اى بود كه ديده مى‌شد و درباره تو با مردم سخن مى‌گفت كه آيه 8 انعام/ 6 در پاسخ آنان نازل شد[4]:«و قَالُوا لَولَا انزِلَ عَلَيهِ مَلَكٌ ولَو انزَلنَا مَلَكًا لَقُضِىَ الامرُ ثُمَّ لَايُنظَرُون‌گفتند: چرا فرشته‌اى بر او فرو فرستاده نشد؟ و اگر فرشته‌اى مى‌فرستاديم، همانا كار تمام مى‌شد هلاك مى‌شدند و ديگر مهلت نمى‌يافتند».
3. همچنين آيه 95 حجر/ 15 درباره اسود بن عبديغوث و ديگر سران قريش نازل شده كه همواره پيامبر صلى الله عليه و آله را مسخره مى‌كردند[5]: «انّا كَفَينكَ المُستَهزِءين‌ما شرّ استهزاكنندگان را از تو باز داشتيم».
4. گروهى از اشراف قريش نزد ابوطالب رفته، از او خواستند تا محمد صلى الله عليه و آله را از بدگويى بتان باز دارد. وى پيامبر را طلبيد و خواسته‌هاى آنان را بيان كرد. حضرت گفت:
مى‌خواهم «لا اله إلّااللّه» بگويند. گفتند: يا محمد! چيزى ديگر بخواه. حضرت فرمود:
حتى اگر خورشيد را در دستم قرار دهيد، خواسته ديگرى ندارم. مشركان كه اسود نيز با آنان بود، پس از شنيدن اين سخن با ناراحتى مجلس را ترك كردند و آيه 6 ص/ 38[1]. جامع‌البيان، مج 8، ج 14، ص 94- 95؛انساب‌الاشراف، ج 1، ص 149؛ تفسير قمى، ج 1، ص 409
[2]. مجمع‌البيان، ج 10، ص 501
[3]. التفسير الكبير، ج 10، ص 604؛ تفسيرمبهمات‌القرآن، ج 2، ص 639
[4]. السيرةالنبويه، ج 1، ص 395
[5]. تفسير قمى، ج 1، ص 408؛ جامع‌البيان،مج 8، ج 14، ص 94؛ مجمع‌البيان، ج 5، ص 533


صفحه 160

نازل گرديد[1]:«وانطَلَقَ المَلأُ مِنهُم انِ امشُوا واصبِرُوا عَلى‌ ءَالِهَتِكُم انّ هذا لَشى‌ءٌ يُرَادُو مهترانشان سران قريش‌به راه افتادند و به يكديگر گفتند كه برويد و برخدايان خويش شكيبا باشيد. اين چيزى است كه خواسته‌اند شما را گمراه كنند».
5. از ابن‌عباس نقل است كه آيه 64 زمر/ 39 در شأن گروهى كه اسود بن عبد يغوث نيز از آنان بوده، نازل شده است‌[2]:«قُل افغَير اللّهِ تَأمُرُونّى اعبدُ ايُّها الجهِلُون‌بگو:
اى نادانان! آيا مرا مى‌فرماييد كه جز خداى را بپرستم».
6. بلنسى از ابن‌فطيس روايت كرده كه اخنس بن شريق از اسود پرسيد: آيا خداوند سخنان ما را در خلوتها مى‌شنود؟ او گفت: آنچه بر زبان جارى كنيم، مى‌شنود؛ امّا آنچه در ضمير ماست نمى‌شنود كه آيه 80 زخرف/ 43 در اين باره نازل شد[3]:«ام يَحسَبونَ انّا لا نَسمَعُ سِرَّهُم ونَجوهُم بَلى‌ ورُسُلُنا لَدَيهِم يَكتُبون‌يا مگر مى‌پندارند كه ما انديشه نهانى و رازگويى آنان با يكديگر را نمى‌شنويم؟ چرا مى‌شنويم و فرستادگان ما فرشتگان نويسنده اعمال نزد آنها مى‌نويسند».
7. بنا به روايت ضحّاك از ابن‌عباس، گروهى از قريش از جمله اسود نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمده، از او خواستند تا ماه را دو نيمه كند. نيمى از آن را بر كوه ابوقبيس و نيمى ديگر را بر قعيقعان قرار دهد، تا ايمان آورند كه آيات 1- 2 قمر/ 54 در شأن آنان نازل شد[4]: «اقتَربَتِ‌ السَّاعةُ و انشَقَّ القَمَرُ* و ان يَرَوا ءَايَةً يُعرِضُوا و يَقُولُوا سِحرٌ مُستَمِرٌّرستاخيز نزديك شد و ماه بشكافت و اگر نشانه‌اى معجزه‌اى ببينند، روى بگردانند و گويند: اين جادويى نيرومند است».
8. بنا به روايتى از ابن‌عباس، مقصود از مجرمان در آيه 29 مطفّفين/ 83:«انّ الَّذِينَ اجَرمُوا كَانُوا مِنَ الَّذِينَ ءَامَنُوا يَضحَكون»،گروهى از سران مشرك از جمله اسود هستند كه از روى استهزا به مؤمنان مى‌خنديدند.[5][1]. جامع‌البيان، مج 12، ج 23، ص 152؛مجمع‌البيان، ج 8، ص 725
[2]. مجمع‌البيان، ج 10، ص 840
[3]. مبهمات القرآن، ج 2، ص 473
[4]. البداية و النهايه، ج 3، ص 96؛الدرالمنثور، ج 7، ص 671
[5]. تفسير قرطبى، ج 19، ص 175


صفحه 161

9. از ابن‌عباس نقل است كه منظور از انسان در آيه 2 عصر/ 103:«انّ الانسنَ لَفِى خُسرٍ»،گروهى از مشركان از جمله اسود است، هرچند مقصود از انسان جنس آن است و همه مردم را در بر مى‌گيرد.[1]
10. به گفته طبرسى گروهى از بزرگان قريش از جمله اسود نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمده، به او گفتند: يك سال تو خدايان ما را بپرست. ما نيز يك سال خداى تو را مى‌پرستيم. در پى اين گفت‌وگو، سوره كافرون در شأن اين گروه نازل شد[2]: «قُل يايُّهَا الكفِرون* لا اعبُدُ ما تَعبُدون* ولا انتُم عبِدونَ ما اعبُد* ولا انا عابِدٌ ما عَبَدتُم* ولا انتُم عبِدونَ ما اعبُد* لَكُم دينُكُم ولِىَ دين».
منابع‌
انساب الاشراف؛ البداية و النهايه؛ تاريخ اليعقوبى؛ تفسير القمى؛ التفسير الكبير؛ تفسير مبهمات القرآن؛ جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ جمهرة انساب العرب؛ الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور؛ السيرة النبويه، ابن‌هشام؛ الطبقات الكبرى؛ مجمع‌البيان فى تفسير القرآن؛ المحبر؛ معالم التنزيل فى التفسير و التأويل، بغوى؛ المعجم الكبير؛ المغازى؛ المنمق فى اخبار قريش.[1]. تفسير قرطبى، ج 20 ص 123
[2]. مجمع‌البيان، ج 10، ص 840؛ تفسيربغوى، ج 4، ص 505


صفحه 162


اسوَد عَنْسى‌
محمد الله‌اكبرى‌
اسوَد عَنْسى: عبهلة بن كعب بن عوف‌[1](غوث)[2]از تيره بنى‌عنس، ملقب به ذوالخمار و ذوالحمار[3]
وى از بزرگان يمن و بازماندگان خاندان شاهى بود[4]و در ميان مردم نجران، به ويژه مذحج، نفوذ بسيارى داشت.[5]
از شرح حال اسود آگاهى اندكى در دست است. او در «كهف خُبّان» نزديك نجران، زاده و همانجا بزرگ شد.[6]دانا، كاهن‌[7]، سخندان و سخنران قوم بود.[8]شعبده مى‌دانست و كارهاى بسيار شگفت‌انگيز مى‌كرد و با گفتار و كردارش دل و دين مردم را مى‌ربود.[9]
اعشى، شاعر بزرگ جاهلى، او را در قصيده‌اى ستود و از وى جايزه‌اى بسيار گرانبها ستاند.[10]
منابع اسلامى‌[11]از ارتداد او سخن گفته‌اند كه كاشف از سابقه اسلام وى است، با اين حال، دليلى بر مسلمانى او در دست نيست، بلكه تاريخ خلاف آن را ثابت مى‌كند. بلاذرى گفته است: پيامبر صلى الله عليه و آله به سال 11 هجرى جرير بن عبداللّه بجلى را به سوى اسود فرستاد تا[1]. جمهرة انساب‌العرب، ص 405؛فتوح‌البلدان، ص 113؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 224
[2]. جمهرة انساب العرب، ص 405
[3]. فتوح البلدان، ص 113
[4]. لسان العرب، ج 9، ص 27؛ روض‌الجنان، ج7، ص 2
[5]. تاريخ طبرى، ج 2، ص 430، 465؛ المفصل،ج 4، ص 191- 192
[6]. تاريخ طبرى، ج 2، ص 224
[7]. همان؛ فتوح البلدان، ص 113
[8]. البيان والتبيين، ج 1، ص 359
[9]. تاريخ طبرى، ج 2، ص 224؛ التنبيهوالاشراف، ص 255؛ روض‌الجنان، ج 7، ص 2
[10]. الاغانى، ج 9، ص 141
[11]. تاريخ طبرى، ج 2، ص 224، 253؛ البدءوالتاريخ، ج 5، ص 154


صفحه 163

او را به اسلام فرا خواند؛ ولى وى نپذيرفت. همو مى‌افزايد: برخى از راويان چنين دعوتى را نيز انكار كرده‌اند.[1]
اسود چون موفقيت پيامبر صلى الله عليه و آله را در گسترش دعوت خود ديد به انگيزه دستيابى به حكومت نياكان، با ادعاى پيامبرى، خود را «رحمان يمن»[2]ناميد و اعلام داشت كه دو فرشته به نامهاى «سحيق» و «شريق»[3]بر او وحى مى‌آورند. وى تبليغات خود را پنهانى‌[4]آغاز و با گفتار دلفريب و كارهاى خارق‌العاده مردم را جذب كرد تا آنكه بيشتر قبيله مذحج و شمار فراوانى از مردم نجران‌[5]بدو پيوسته و وعده رياستش دادند. سرانجام پس از بازگشت پيامبر از حجّةالوداع، دعوت خويش را آشكار كرد و در زادگاهش سر به شورش برداشت و در روز دهم شورش، نجران را تصرف كرد و والى پيامبر صلى الله عليه و آله را از آنجا بيرون راند. سپس ديگر شهرهاى يمن را يكى پس از ديگرى گرفت و به سوى صنعا پايتخت آن پيش رفت. شهر بن باذام يا باذان‌[6]فرماندار ايرانى و مسلمان صنعا كه از جانب پيامبر صلى الله عليه و آله در اين مقام بود، به رويارويى او برخاست و در جنگ كشته شد و اسود در بيست و پنجمين روز شورش خود صنعا را تصرّف كرد و مرزبانه، همسر مسلمان و ايرانى وى را به زور به زنى گرفت.[7]به جز شهر بن باذام، ديگر فرمانداران پيامبر صلى الله عليه و آله در يمن كه حدود 10 تن بودند، هيچ‌يك به مقابله با اسود برنخاستند و او به زودى بر سراسر يمن دست يافت و حكومتى يكپارچه و قدرتمند برپا كرد.
پيامبر صلى الله عليه و آله چون از شورش اسود آگاه شد، ضمن نامه‌هايى به فرمانداران خود در يمن كه از ترس اسود به مناطق كوهستانى پناه برده بودند، فرمان داد مسلمانان را متحد كرده، به پيكار اسود برخيزند. دولتمردان مسلمان ايرانى دربار اسود (فيروز و داذويه) كه مخاطب نامه‌هاى پيامبر صلى الله عليه و آله بودند با همكارى قيس بن مكشوح و مرزبانه، شبانه اسود را كشتند.[8][1]. فتوح البلدان، ص 113
[2]. فتوح البلدان، ص 113
[3]. روض‌الانف، ج 4، ص 226؛ البدءوالتاريخ، ج 5، ص 154
[4]. تاريخ طبرى، ج 2، ص 252
[5]. همان، ص 224- 225؛ المفصل، ج 4، ص 191
[6]. روض‌الجنان، ج 7، ص 2
[7]. همان، ص 3؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 247-248؛ البدء و التاريخ، ج 5، ص 153- 154
[8]. فتوح‌البلدان، ص 113- 115؛ تاريخطبرى، ج 2، ص 247، 251- 252؛ البدء والتاريخ، ج 5، ص 155


صفحه 164

شورش اسود از آغاز تا انجام سه تا 4 ماه به درازا كشيد و سرانجام در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله به هلاكت رسيد.[1]
اسود در شأن نزول:
1. مفسران، نزول دو آيه از قرآن كريم را در شأن وى دانسته‌اند؛ به گفته ابوالفتوح رازى و ديگران‌[2]، وى نخستين كسى بود كه با ادعاى پيامبرى در پايان سال دهم هجرى، مردم را به سوى خود خواند و شمار فراوانى از نو مسلمانان، از دين برگشته و بدو پيوستند كه خداوند با نكوهش كار آنان فرمود: هركس از دينش بازگردد به زودى خداوند قومى را بياورد كه دوستشان بدارد و دوستش بدارند. در برابر مؤمنان، فروتن و در برابر كافران، سرسخت باشند. در راه خدا جهاد كنند و از سرزنش ملامتگران نهراسند:«يأَيّها الَّذينَ ءَامنوا مَن يَرتدَّ مِنكُم عن دينِهِ فَسوفَ يَأتِى اللّهُ بِقومٍ يُحبُّهُم و يُحِبّونَهُ أَذِلّةٍ عَلى‌المُؤمِنينَ أَعزَّةٍ عَلى الكفِرينَ يُجهدونَ فِى سَبيلِ‌اللّهِ و لَا يَخافونَ لَومةَ لَائِم ذلكَ فَضلُ اللّهِ يُؤتيهِ مَن يَشاءُ واللّهُ وسعٌ عَليم»(مائده/ 5، 54)؛ ولى چون اسود قبلًا مسلمان نشده بود تا مرتد شناخته شود، اين سبب نزول با آيه سازگار نيست و شايد به همين جهت، مفسران ديگر آن را نقل نكرده‌اند.
2. به نقل از طبرى و ماوردى، آيه 93 انعام/ 6 در پاسخ به ادعاى اسود نازل شد كه مدعى بود دو فرشته بر او وحى مى‌آورند:«و من أظلم ممّن افترى‌ على‌اللّه كذباً أو قال أُوحى إلىّ و لم يوحَ إليه شى‌ء و من قال سأُنزل مثل ما أنزل اللّه ...و كيست ستمكارتر از آن‌كس كه بر خدا دروغ مى‌بندد يا مى‌گويد: بر من وحى شده، درحالى‌كه چيزى به او وحى نشده باشد و آن‌كس كه مى‌گويد: به زودى نظير آنچه را خدا نازل كرده است نازل مى‌كنم». (انعام/ 6، 93) همو از قتاده نقل مى‌كند كه آيه درباره اسود و مسيلمه نازل شده است.[3][1]. تاريخ طبرى، ج 2، ص 252
[2]. همان، ص 224؛ روض الجنان، ج 7، ص 1- 3
[3]. تفسير ماوردى، ج 2، ص 143- 144؛جامع‌البيان، مج 5، ج 7، ص 356