بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 162


اسوَد عَنْسى‌
محمد الله‌اكبرى‌
اسوَد عَنْسى: عبهلة بن كعب بن عوف‌[1](غوث)[2]از تيره بنى‌عنس، ملقب به ذوالخمار و ذوالحمار[3]
وى از بزرگان يمن و بازماندگان خاندان شاهى بود[4]و در ميان مردم نجران، به ويژه مذحج، نفوذ بسيارى داشت.[5]
از شرح حال اسود آگاهى اندكى در دست است. او در «كهف خُبّان» نزديك نجران، زاده و همانجا بزرگ شد.[6]دانا، كاهن‌[7]، سخندان و سخنران قوم بود.[8]شعبده مى‌دانست و كارهاى بسيار شگفت‌انگيز مى‌كرد و با گفتار و كردارش دل و دين مردم را مى‌ربود.[9]
اعشى، شاعر بزرگ جاهلى، او را در قصيده‌اى ستود و از وى جايزه‌اى بسيار گرانبها ستاند.[10]
منابع اسلامى‌[11]از ارتداد او سخن گفته‌اند كه كاشف از سابقه اسلام وى است، با اين حال، دليلى بر مسلمانى او در دست نيست، بلكه تاريخ خلاف آن را ثابت مى‌كند. بلاذرى گفته است: پيامبر صلى الله عليه و آله به سال 11 هجرى جرير بن عبداللّه بجلى را به سوى اسود فرستاد تا[1]. جمهرة انساب‌العرب، ص 405؛فتوح‌البلدان، ص 113؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 224
[2]. جمهرة انساب العرب، ص 405
[3]. فتوح البلدان، ص 113
[4]. لسان العرب، ج 9، ص 27؛ روض‌الجنان، ج7، ص 2
[5]. تاريخ طبرى، ج 2، ص 430، 465؛ المفصل،ج 4، ص 191- 192
[6]. تاريخ طبرى، ج 2، ص 224
[7]. همان؛ فتوح البلدان، ص 113
[8]. البيان والتبيين، ج 1، ص 359
[9]. تاريخ طبرى، ج 2، ص 224؛ التنبيهوالاشراف، ص 255؛ روض‌الجنان، ج 7، ص 2
[10]. الاغانى، ج 9، ص 141
[11]. تاريخ طبرى، ج 2، ص 224، 253؛ البدءوالتاريخ، ج 5، ص 154


صفحه 163

او را به اسلام فرا خواند؛ ولى وى نپذيرفت. همو مى‌افزايد: برخى از راويان چنين دعوتى را نيز انكار كرده‌اند.[1]
اسود چون موفقيت پيامبر صلى الله عليه و آله را در گسترش دعوت خود ديد به انگيزه دستيابى به حكومت نياكان، با ادعاى پيامبرى، خود را «رحمان يمن»[2]ناميد و اعلام داشت كه دو فرشته به نامهاى «سحيق» و «شريق»[3]بر او وحى مى‌آورند. وى تبليغات خود را پنهانى‌[4]آغاز و با گفتار دلفريب و كارهاى خارق‌العاده مردم را جذب كرد تا آنكه بيشتر قبيله مذحج و شمار فراوانى از مردم نجران‌[5]بدو پيوسته و وعده رياستش دادند. سرانجام پس از بازگشت پيامبر از حجّةالوداع، دعوت خويش را آشكار كرد و در زادگاهش سر به شورش برداشت و در روز دهم شورش، نجران را تصرف كرد و والى پيامبر صلى الله عليه و آله را از آنجا بيرون راند. سپس ديگر شهرهاى يمن را يكى پس از ديگرى گرفت و به سوى صنعا پايتخت آن پيش رفت. شهر بن باذام يا باذان‌[6]فرماندار ايرانى و مسلمان صنعا كه از جانب پيامبر صلى الله عليه و آله در اين مقام بود، به رويارويى او برخاست و در جنگ كشته شد و اسود در بيست و پنجمين روز شورش خود صنعا را تصرّف كرد و مرزبانه، همسر مسلمان و ايرانى وى را به زور به زنى گرفت.[7]به جز شهر بن باذام، ديگر فرمانداران پيامبر صلى الله عليه و آله در يمن كه حدود 10 تن بودند، هيچ‌يك به مقابله با اسود برنخاستند و او به زودى بر سراسر يمن دست يافت و حكومتى يكپارچه و قدرتمند برپا كرد.
پيامبر صلى الله عليه و آله چون از شورش اسود آگاه شد، ضمن نامه‌هايى به فرمانداران خود در يمن كه از ترس اسود به مناطق كوهستانى پناه برده بودند، فرمان داد مسلمانان را متحد كرده، به پيكار اسود برخيزند. دولتمردان مسلمان ايرانى دربار اسود (فيروز و داذويه) كه مخاطب نامه‌هاى پيامبر صلى الله عليه و آله بودند با همكارى قيس بن مكشوح و مرزبانه، شبانه اسود را كشتند.[8][1]. فتوح البلدان، ص 113
[2]. فتوح البلدان، ص 113
[3]. روض‌الانف، ج 4، ص 226؛ البدءوالتاريخ، ج 5، ص 154
[4]. تاريخ طبرى، ج 2، ص 252
[5]. همان، ص 224- 225؛ المفصل، ج 4، ص 191
[6]. روض‌الجنان، ج 7، ص 2
[7]. همان، ص 3؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 247-248؛ البدء و التاريخ، ج 5، ص 153- 154
[8]. فتوح‌البلدان، ص 113- 115؛ تاريخطبرى، ج 2، ص 247، 251- 252؛ البدء والتاريخ، ج 5، ص 155


صفحه 164

شورش اسود از آغاز تا انجام سه تا 4 ماه به درازا كشيد و سرانجام در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله به هلاكت رسيد.[1]
اسود در شأن نزول:
1. مفسران، نزول دو آيه از قرآن كريم را در شأن وى دانسته‌اند؛ به گفته ابوالفتوح رازى و ديگران‌[2]، وى نخستين كسى بود كه با ادعاى پيامبرى در پايان سال دهم هجرى، مردم را به سوى خود خواند و شمار فراوانى از نو مسلمانان، از دين برگشته و بدو پيوستند كه خداوند با نكوهش كار آنان فرمود: هركس از دينش بازگردد به زودى خداوند قومى را بياورد كه دوستشان بدارد و دوستش بدارند. در برابر مؤمنان، فروتن و در برابر كافران، سرسخت باشند. در راه خدا جهاد كنند و از سرزنش ملامتگران نهراسند:«يأَيّها الَّذينَ ءَامنوا مَن يَرتدَّ مِنكُم عن دينِهِ فَسوفَ يَأتِى اللّهُ بِقومٍ يُحبُّهُم و يُحِبّونَهُ أَذِلّةٍ عَلى‌المُؤمِنينَ أَعزَّةٍ عَلى الكفِرينَ يُجهدونَ فِى سَبيلِ‌اللّهِ و لَا يَخافونَ لَومةَ لَائِم ذلكَ فَضلُ اللّهِ يُؤتيهِ مَن يَشاءُ واللّهُ وسعٌ عَليم»(مائده/ 5، 54)؛ ولى چون اسود قبلًا مسلمان نشده بود تا مرتد شناخته شود، اين سبب نزول با آيه سازگار نيست و شايد به همين جهت، مفسران ديگر آن را نقل نكرده‌اند.
2. به نقل از طبرى و ماوردى، آيه 93 انعام/ 6 در پاسخ به ادعاى اسود نازل شد كه مدعى بود دو فرشته بر او وحى مى‌آورند:«و من أظلم ممّن افترى‌ على‌اللّه كذباً أو قال أُوحى إلىّ و لم يوحَ إليه شى‌ء و من قال سأُنزل مثل ما أنزل اللّه ...و كيست ستمكارتر از آن‌كس كه بر خدا دروغ مى‌بندد يا مى‌گويد: بر من وحى شده، درحالى‌كه چيزى به او وحى نشده باشد و آن‌كس كه مى‌گويد: به زودى نظير آنچه را خدا نازل كرده است نازل مى‌كنم». (انعام/ 6، 93) همو از قتاده نقل مى‌كند كه آيه درباره اسود و مسيلمه نازل شده است.[3][1]. تاريخ طبرى، ج 2، ص 252
[2]. همان، ص 224؛ روض الجنان، ج 7، ص 1- 3
[3]. تفسير ماوردى، ج 2، ص 143- 144؛جامع‌البيان، مج 5، ج 7، ص 356


صفحه 165

منابع‌الاغانى؛ البدء و التاريخ؛ البيان و التبيين؛ تاريخ الامم و الملوك، طبرى؛ التنبيه و الاشراف؛ جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن؛ جمهرة انساب العرب؛ روض الانف؛ روض‌الجنان و روح الجنان؛ فتوح البلدان؛ لسان العرب؛ المفصل فى تاريخ العرب قبل الاسلام؛ النكت و العيون، ماوردى.


صفحه 166


اسِيْد بن حُضِير
على نصيرى‌
اسِيْد بن حُضِير: اسيد بن حُضير بن سِماك بن عتيك اوسى، مكنّا به ابويحيى‌[1]
از زندگى پيش از اسلام او اطلاع چندانى در دست نيست. وى در يثرب متولد شد.
پدرش حضير الكتائب، در جاهليت از بزرگان يثرب و رئيس قبيله اوس بود و در جنگ بُعاث- واپسين جنگ اوس و خزرج- كشته شد.[2]اسيد در جوانى بر جاى پدر نشست و بسان او، نزد قوم خود احترام داشت. چون در دوران جاهليت، خواندن، نوشتن، تيراندازى و شنا را نيك مى‌دانست به او «كامل» مى‌گفتند. ميان او و سعد بن معاذ، دوستى بسيار عميقى برقرار بود[3]كه پس از اسلام نيز ادامه يافت و اوسيان آن دو را سيّد و سرور مى‌دانستند. او از راويان پيامبر صلى الله عليه و آله است و بعضى از صحابه از او روايت كرده‌اند.[4]
اسيد پيش از هجرت پيامبر به مدينه به دست مصعب‌بن‌عمير اسلام آورد[5]و در عقبه دوم همراه 70 نفر از انصار با پيامبر پيمان بست و بر اساس روايتى از طرف حضرت، يكى از نقباى دوازده‌گانه شد[6]؛ ليكن برخى به دليل آنكه ابان بن عثمان با تعبير «عن جماعة» اين روايت را به رسول اللّه صلى الله عليه و آله مستند مى‌كند و اين جماعت عبارت‌اند از: يحيى بن ابى‌كثير و سعيد بن عبدالعزيز و سفيان بن عيينه، آن را قابل اعتماد نمى‌دانند.[7]وى از كسانى بود كه روزها براى آمدن پيامبر صلى الله عليه و آله به مدينه انتظار مى‌كشيد و هنگام ورود ايشان زمام شتر[1]. تهذيب‌الكمال، ج 3، ص 246
[2]. همان، ص 247؛ تاريخ دمشق، ج 9، ص 79
[3]. رجال انزل اللّه فيهم قرآناً، ج 1، ص172
[4]. تهذيب‌الكمال، ج 3، ص 246- 247؛ تاريخدمشق، ج 9، ص 73
[5]. الطبقات، ج 3، ص 321
[6]. تهذيب الكمال، ج 3، ص 248
[7]. معجم رجال‌الحديث، ج 3، ص 246؛ ج 4، ص125؛ قاموس‌الرجال، ج 2، ص 142


صفحه 167

حضرت را به دست گرفت. او در ساختن مسجدِ پيامبر، همكارى داشت.[1]در پيمان برادرى (مؤاخات)، پيامبراكرم صلى الله عليه و آله بين او و زيدبن‌حارثه عقد اخّوت بست.[2]البته برخى در اين مورد ترديد كرده و علت آن را عدم تناسب آن دو از لحاظ روحى دانسته‌اند،[3]درباره شركت أسيد در جنگها، آورده‌اند كه وى در جنگ بدر حضور نداشت و بدين جهت سخت پشيمان شد[4]؛ ولى در ديگر جنگها شركت كرد[5]و در بيشتر موارد، پرچم اوس را به دست داشت.[6]در جنگ احد* جزو چند تنى بود كه براى دفاع از جان پيامبر مقاومت كرد و سرانجام مجروح شد[7]و به گفته ابوهريره پيامبر او را به سبب رشادتهايش با جمله:«نعم‌ الرجل اسيدبن‌حضير»[8]ستود. پس از جنگ، وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله صداى گريه زنان مدينه را بر كشته‌هاى خود شنيد و فرمود: حمزه گريه كننده ندارد اسيد با سعدبن‌معاذ ميان زنان انصار رفته، از آنها خواستند تا براى عموى پيامبر صلى الله عليه و آله نوحه‌سرايى كنند.[9]
در سال ششم هجرت با سه تن ديگر براى گفت و گو با قوم اشجع از طرف پيامبر نزد آنان رفت‌[10]و در غزوه بنى‌قريظه، در پيشاپيش سپاه، يهوديان را به مرگ تهديد كرد.[11]در جنگ تبوك، از سوى پيامبر مأمور تهيه آب شد و در بازگشت چون دريافت كه برخى منافقان با رَماندن شتر پيامبر صلى الله عليه و آله در پى كشتن آن حضرت برآمده‌اند، از آن حضرت خواست تا منافقان را بكشد.[12]در يكى از جنگها، مسئوليت آموزش قرآن به يكى از اسيران را از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله بر عهده گرفت.[13]او به هنگام فرار مسلمانان در جنگ حنين‌[1]. رجال انزل اللّه فيهم قرآناً، ج 1، ص178
[2]. الاستيعاب، ج 1، ص 186؛ اسدالغابه، ج1، ص 112
[3]. قاموس الرجال، ج 2، ص 141
[4]. رجال انزل اللّه فيهم قرآناً، ج 1، ص179
[5]. همان؛ اسدالغابه، ج 1، ص 112
[6]. المغازى، ج 1، ص 895- 996؛بحارالانوار، ج 20، ص 137
[7]. بحارالانوار، ج 20، ص 138؛ الاعلام، ج1، ص 330؛ الطبقات، ج 3، ص 452
[8]. تاريخ دمشق، ج 9، ص 86؛ رجال انزلالله فيهم قرآنا، ج 1، ص 179
[9]. السيرةالنبويه، ج 3، ص 99؛ رجال انزلالله فيهم قرآناً، ج 1، ص 180
[10]. بحارالانوار، ج 20، ص 306
[11]. تاريخ دمشق، ج 9، ص 92
[12]. المغازى، ج 3، ص 1043
[13]. همان، ص 932


صفحه 168

اوسيان را به پايدارى فرا مى‌خواند.[1]
پس از پيامبر صلى الله عليه و آله در سقيفه بنى‌ساعده به جهت مخالفت با پيشنهاد خلافت سعد بن عباده خزرجى جانب ابوبكر را گرفت و در به خلافت رسيدن وى نقش مؤثرى داشت‌[2]و از نخستين كسانى بود كه با او بيعت كرد[3]و بدين ترتيب با خلافت اميرمؤمنان، على عليه السلام مخالفت كرد[4]، از اين‌رو ابوبكر به او احترام مى‌گذاشت و با او مشورت مى‌كرد و هيچ‌كس را بر او مقدم نمى‌داشت.[5]بنا به گزارشهايى، پس از آنكه على عليه السلام و برخى از مهاجران و انصار نسبت به بيعت با ابوبكر اعتراض كرده و در خانه فاطمه تحصن كردند، اسيد همراه گروهى براى گرفتن بيعت نزد آنان آمده‌[6]و آنها را تهديد كردند كه در صورت خوددارى از بيعت با ابى بكر، خانه را آتش خواهند زد.[7]اسيد پس از ابوبكر عمربن‌خطاب را شايسته‌ترين فرد براى خلافت مى‌دانست.[8]وى در زمان عمر در گردهمايى جابيه‌[9]و فتح بيت‌المقدس‌[10]شركت داشت. سال مرگ او را 20 يا 21 قمرى دانسته‌اند.[11]عمر بر او نماز خواند و وى را در بقيع دفن كرد[12]و با فروش بخشى از اموالش،[1]. المغازى، ج 3، ص 904
[2]. اسد الغابه، ج 1، ص 112
[3]. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 124
[4]. منتهى الامقال، ص 60
[5]. اسد الغابه، ج 1، ص 112
[6]. شرح نهج البلاغة، ج 6، ص 211
[7]. المسترشد، ص 378؛ قاموس الرجال، ج 2،ص 140؛ بحار الانوار، ج 2، ص 184
[8]. تاريخ الاسلام، ج 1، ص 211
[9]. تهذيب الكمال، ج 3، ص 247
[10]. همان؛ تاريخ دمشق، ج 9، ص 73
[11]. الاستيعاب، ج 1، ص 186
[12]. الاستيعاب، ج 1، ص 186


صفحه 169

بدهى او را پرداخت.[1]
اسيد بن حضير در شأن نزول:
در شأن نزول آيه‌«و يَسَلونَكَ عَنِ المَحيضِ قُل هُوَ اذىً فَاعتَزِلُوا النّساءَ فِى المَحيضِ ولا تَقرَبوهُنَّ حَتّى‌ يَطهُرنَ‌از تو درباره عادت ماهانه زنان‌مى‌پرسند. بگو: آن رنجى است، پس هنگام عادت ماهانه از آميزش با زنان كناره‌گيرى كنيد و به آنان نزديك نشويد تا پاك شوند» (بقره/ 2، 222) گفته شده است كه يهود و مجوس نه تنها با زن حايض هم‌بستر و هم‌نشين نمى‌شدند، بلكه اتاق آنها را نيز جدا مى‌كردند و اعراب جاهلى نيز در اين كار از آنان پيروى مى‌كردند. پس از ظهور اسلام شخصى به نام ثابت بن دحداح، و به نقلى اسيد بن حضير و عباد بن بشر نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمده، از ايشان حدّ فاصله گرفتن از زن حايض را پرسيدند كه آيه مزبور نازل شد.[2]قرطبى اين نقل را مورد پذيرش بيشتر پژوهشگران مى‌داند.[3]طبق برخى ديگر از نقلها اسيد بن حضير پس از نزول اين آيه و هنگامى كه شنيد يهوديان، پيامبر صلى الله عليه و آله را به جهت مخالفت با احكامشان نكوهش مى‌كنند نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و با نقل سخن يهود، پرسيد: آيا با زنان در حال حيض هم‌بستر نشويم؟
پيامبر صلى الله عليه و آله از سخن يهود برآشفت‌[4]، بنابراين، فقط بر اساس نقل نخست مى‌توانيم از نقش اسيد بن حضير در نزول آيه مزبور با طرح پرسش، ياد كنيم.
منابع‌
الاستيعاب فى معرفة الاصحاب؛ اسدالغابة فى معرفة الصحابه؛ الاعلام؛ بحارالانوار؛ البحرالمحيط فى التفسير؛ تاريخ الاسلام؛ تاريخ مدينة دمشق؛ تاريخ اليعقوبى؛ التفسير الكبير؛ تفسير القرآن؛ تهذيب الكمال فى اسماء الرجال؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ رجال انزل الله فيهم قرآناً؛ السيرة النبويه، ابن هشام؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد؛ الطبقات الكبرى؛ قاموس الرجال؛ المسترشد؛ معجم رجال الحديث؛ المغازى؛ مفحمات الاقران فى مبهمات القرآن؛ منتهى المقال فى احوال الرجال.[1]. همان؛ تهذيب‌الكمال، ج 3، ص 253
[2]. البحرالمحيط، ج 2، ص 421؛تفسيرالقرآن، ج 1، ص 223؛ تفسير قرطبى، ج 2، ص 54
[3]. تفسير قرطبى، ج 2، ص 54
[4]. التفسير الكبير، ج 6، ص 63؛ مفحماتالاقران، ص 54